به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

بدام افتاد روباهی سحرگاه

بروبه بازی اندیشید در راه

که گر صیّاد بیند همچنینم

دهد حالی بگازر پوستینم

پس آنگه مرده کرد او خویشتن را

ز بیم جان فرو افکند تن را

چو صیّاد آمد او را مرده پنداشت

نمی‌یارست روبه را کم انگاشت

ز بُن ببرید حالی گوش او لیک

که گوش او بکار آید مرا نیک

بدل روباه گفتا ترکِ غم گیر

چو زنده ماندهٔ یک گوشه کم گیر

یکی دیگر بیامد گفت این دم

زبان او بکار آید مرا هم

زبانش را برید آن مرد ناگاه

نکرد از بیمِ جان یک ناله روباه

دگر کس گفت ما را از همه چیز

بکار آید همی دندانِ او نیز

نزد دم تا که آهن درفکندند

بسختی چند دندانش بکندند

بدل روباه گفتا گر بمانم

نه دندان باش ونه گوش و زبانم

دگر کس آمد و گفت اختیارست

دل روبه که رنجی را بکارست

چو نام دل شنید از دور روباه

جهان برچشمِ او شد تیره آنگاه

بدل می‌گفت با دل نیست بازی

کنون باید بکارم حیله سازی

بگفت این و بصد دستان و تزویر

بجَست از دام همچون از کمان تیر

حدیث دل حدیثی بس شگفتست

که دو عالم حدیثش درگرفتست

روا داری که در خونم نشانی؟

حدیث دل مگو دیگر تو دانی

چو دل خون شد بگو از دل چه گویم

ز دل با مردم غافل چه گویم

دلم آنجا که معشوقست آنجاست

من آنجا کی رسم این کی شود راست

دل من گُم شد از من ناپدیدار

نه من از دل نه دل از من خبردار

چو دائم از دل خود بی‌نشانم

نشانی کی بود ازدلستانم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

مگر سلطان دین محمود یک روز

ایاز خویش را گفت ای دلفروز

کرا دانی تو از مه تا بماهی

که ازمن بیش دارد پادشاهی

غلامش گفت ای شاه جهاندار

منم در مملکت بیش از تو صد بار

چو ملکم این چنین زیر نگین است

چه جای ملکت روی زمین است

پس آنگه شاه گفت آن نازنین را

که ای بنده چه حجّت داری این را

زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاه

چه می‌پرسی چو زین رازی تو آگاه

اگرچه پادشاهی حاصل تست

ولیکن پادشاه تو دل تست

دل تو زیرِ دست این غلامست

مرا این پادشاهی خود تمامست

توئی شاه و دلت شاه تو امروز

ولی من بر دل تو شاه پیروز

فلک را رشک می‌آید ز جاهم

که من پیوسته شاه شاه خواهم

چه گرملک تو ملکی مطلق آمد

ولی ملک ایازت بر حق آمد

چو اصل تو دلست و دل نداری

بگو تا مملکت را بر چه کاری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

محمد ابن عیسی کز لطیفه

سبق بُرد از ندیمان خلیفه

مگر می‌رفت بر رخشی نشسته

سر افساری مرصّع تنگ بسته

غلامانش شده یک سر سواره

همه بغداد مانده در نظاره

ز هر کُنجی یکی می‌گفت این کیست

که بس با زینت و با زیب و بازیست

بره می‌رفت زالی با عصائی

چنین گفتا که کیست این مبتلائی

که حقّ از حضرتش مهجور کردست

بمکر از پیشِ خویشش دور کردست

که گر از خویش معزولش نکردی

بدین بیهوده مشغولش نکردی

شنید این راز مرد از هوشیاری

فرود آمد ازان مرکب بزاری

مُقّر آمد که حال من چنانست

که شرحش پیرزن را در زبانست

بگفت این و بتوبه راه برداشت

بکلّی دل ز مال و جاه برداشت

نگونساری خویشش چون یقین شد

بکُنجی رفت و از مردانِ دین شد

بسی تو خواجگی کردی نهانی

گدائی، خواجگی کردن ندانی

بیک جَو چو نداری حکم بر خویش

که نتوانی جَوی دادن بدرویش

چو نتوانی که برخود حکم رانی

چگونه بر کسی دیگر توانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

جوانی سرو بالا بود چون ماه

ز مهر او جهانی گشته گمراه

بخود از پیشه او راگازری بود

همیشه کارِاو خود دلبری بود

چو خَم دادی سر زلف زِرِه وار

میان گازری گشتی سیه دار

چو بهر کار میزر بر میان زد

میان آب آتش در جهان زد

اگر جامه زدی در آب بر سنگ

گرفتی عاشقان را جامه در جنگ

همه عشّاق را آهنگِ او بود

بیک ره دست زیر سنگِ او بود

یکی پیر اوفتادش عاشق زار

ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار

چنان درکارِ آن برنا زبون گشت

که عقل پیرِ او عین جنون گشت

ز عشق روی او پشتش دو تاشد

دلش گردابِ دریای بلا شد

بآخر خویشتن را وقفِ او کرد

همه کاری بجای او نکو کرد

اگر روزی ندیدی چهرهٔ او

ز سوز دل برفتی زهرهٔ او

بمزدوری شدی هر روز و آنگاه

فتوح خود بدو دادی شبانگاه

همی هرچیز کو را دست دادی

بدان سیمین بر سرمست دادی

مگر با پیر برنا گفت روزی

که چون هر ساعتت بیشست سوزی

نخواهد گشت کار تو چنین راست

زر بسیار خواهم کرد درخواست

ترا نیست از زر بسیار چاره

که سیر آمد دلم زین پاره پاره

زبان بگشاد پیر و گفت ای دوست

ندارم نقد جز مشتی رگ و پوست

مرا بفروش و زر بستان و برگیر

تو خوش باش و کم این بیخبر گیر

بسوی مصر بردش آن جوان زود

یکی نخّاس خانه در میان بود

مگر کرسی نهادن رسم آنجاست

که بنشیند فروشنده بر او راست

بر آن کرسی نشست آن تازه برنا

ستاد آنجایگه آن پیر برپا

چنین گفت ای عجب آن پیرِ مدهوش

که هرگز نکنم آن لذّت فراموش

که شخصی زان جوان پرسید آنگاه

که هست این بندهٔ تو بر سر راه؟

جوابش داد آن برنا ز کرسی

که هست او بندهٔ من می چه پرسی

کدامین نعمتی دانی تو زان بیش

که خواند کردگارت بندهٔخویش

تو آن دم از خدا دل زنده گردی

که جاویدش بصد جان بنده گردی

مگردر مصر مردی بود مرده

پسر در روزِ مرگش عهد کرده

که یک بنده کند بر گورش آزاد

خرید آن پیر را حالی و زر داد

بگور آن پدر آزاد کردش

بسی زر دادش و دلشاد کردش

بدو گفتا اگر خواهی هم اینجا

نگردد مالِ ما از تو کم اینجا

وگر آن خواجهٔ پیشینه خواهی

برَو کازاد خویش و پادشاهی

دوان شد پیر و سر سوی جوان داد

دگر ره دل بدست دلستان داد

نشد از پیشِ او غایب زمانی

که روشن دید از رویش جهانی

بصدق عشق نام او برآمد

همه کامی بکام او برآمد

اگر در عاشقی صادق نباشی

تو جز بر خویشتن عاشق نباشی

چنان باید کمال عشقِ جانان

که گر عمری روان گردد دُر افشان

ز معشوق تو گوید نقشِ تو راز

چنان دانی که آن دم کرد آغاز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

چنین گفتست مجنون آن یگانه

که یک تن داد دادم در زمانه

دگر بودند مشتی بی‌سلامت

که می‌کردند در عشقم ملامت

زنی پیش من آمد- گفت- یک روز

کنارم پر ز خون بد سینه پر سوز

میان خاک و خونم دید مانده

چو گردون سرنگونم دید مانده

مرا گفتا ز بهر چه چنینی

که غرق خون بخاکستر نشینی

بدو گفتم که لیلی را بدیدم

بدادم عقل و رسوائی خریدم

ز عشق روی لیلی‌ام چنین من

که از عشقش نه دل دارم نه دین من

مرا زن گفت ای شوریده مجنون

من از نزدیکِ لیلی آیم اکنون

اگر آنست نیکوئی که او راست

نخواهد گشت هرگز کارِ تو راست

بتر زین بایدت بود این چه باشد

بباید مُرد دل غمگین چه باشد

سزاوارست کز عشق چنان کس

نباشد چون تو عاشق در جهان کس

که روی آنست کز عشق چنان روی

شوی چون موی از تاب چنان موی

ازان زن مردئی دیدم که باید

وزو حرفی پسندیدم که شاید

حدیث عشق و دل کاری شگفتست

یکیست این هر دو با هم درگرفتست

سخن از عشق و از دل بیمِ جانست

مگر بر دار گوئی جایش آنست

دلم خون گشت ای ساقی تودانی

حدیث دل مگو باقی تو دانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

بحربی رفت فاروق و ظفر یافت

وزان کفّار هر کس را که دریافت

شهادة عرضه کردی گر شنیدی

نکُشتی ور نه حالی سر بریدی

جوانی بود دل داده بمعشوق

بیاوردند او را پیشِ فاروق

عمر گفتش باسلام آر اقرار

چنین گفت او که هستم عاشق زار

دگر ره گفت ایمانت رهاند

جوانش گفت عاشق این چه داند

بدینش خواند عمر پس سیُم بار

چو هر باری بعشق آورد اقرار

عمر فرمود تا کشتند زارش

میان خاک افکندند خوارش

چو پیش مصطفی آمد عمر باز

پیمبر را کسی برگفت این راز

پیمبر کین سخن بشنید از مرد

درآن فکرت عمر را گفت از درد

دلت داد ای عمر آخر چنین کار

که کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟

چوغم کشتست او را وین خطا نیست

دگر ره کُشته را کشتن روا نیست

ز حق کشتن نکو و از تو زشتست

که این را دوزخ و آنرا بهشست

اگر تو می‌کُشی خود را نکو نیست

که این کشتن نکو جز کارِ او نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

 

یکی پرسید ازان گستاخ درگاه

که هان چیست آرزوی تو درین راه

چنین گفت او که طوفانیم باید

که خلق این جهان را در رباید

نماند از وجود خلق آثار

شود فانی دِیَار و دَیر و دَیّار

که تا این خلق در پندار مشغول

شوند از بدعت و از شرک معزول

که چون پروای حق یک دم ندارند

همان بهتر که این عالم ندارند

بدو گفتند اگر طوفان درآید

جهان بر خلقِ سرگردان سرآید

اگر فانی شوند اهل زمانه

تو هم فانی شوی اندر میانه

چنین گفت او که طوفان سود ماراست

هلاک خویش اوّل بایدم خواست

که این طوفان اگر گردد درستم

هلاک خویشتن باید نخستم

بدو گفتند رَو رَو حیلهٔ ساز

تن خود را بدریائی درانداز

که تا از هستی خود رسته گردی

مگر با آرزو پیوسته گردی

چنین گفت او که بس روشن بوَد آن

که هرچ از من بود چون من بود آن

هلاک خود بخود کردن نه نیکوست

مگر عزم هلاک من کند دوست

ز معشوق آنچه آید لایق آید

که تاوانست هرچ از عاشق آید

اگر معشوق بفروشد وگر نه

ازو زیباست از هر کس دگر نه

اگر بفروشدت صد بار دلدار

تو هردم بیشی از جانش خریدار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

بزرگی گفت پر شوقست جانم

که شد عمری که من دربندِ آنم

که از من صدقهٔ برسد بدرویش

که آن صدقه نبیند کس کم و بیش

چو رفتست این دقیقه بر زبانش

چنین گفتست هاتف آن زمانش

که تو باید اگر صاحب یقینی

که آن صدقه که بخشیدی نه بینی

تو همچون مُردهٔ بد می‌نمائی

که خود را مُرده و زنده بلائی

نخواهی زندگانی گر بدانی

که مردن بهترت زین زندگانی

اگر تو پیش دان و پیش بینی

همه کم کاستی خویش بینی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

رفیقی گفت با من کان فلانی

حلالی می‌خورد قوت جهانی

که جزیت از جهودان می‌ستاند

وز آنجا می‌خورد، به زین که داند

بدو گفتم که من این می‌ندانم

من آن دانم که من ننگ جهانم

که باید صد جهود بس پریشان

که تا خواهند از من جزیت ایشان

تو گر کم کاستی خویش بینی

بسی از خود سگی را بیش بینی

وجودت با عدم درهم سرشتست

که این یک دوزخ و آن یک بهشتست

اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست

بسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست

اگر صد بار روزی غُسل سازی

چو با خویشی نهٔ جز نانمازی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

نشسته بود روزی پیرِ اصحاب

ز پنداری و شهرة پیشِ محراب

درآمد از در مسجد یکی زال

ولی همچون الف با قدِّ چون دال

بدو گفتا که در عین هلاکی

پلیدی می‌کنی دعویِ پاکی

بدین شیخی شدی مغرور اصحاب

برون آی ای جُنُب از پیشِ محراب

بسوز از عشق خود را ای گرامی

وگر نه زاهدی باشی ز خامی

ز زاهد پختگی جستن حرامست

که زاهد همچو خشت پخته خامست

ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست

ازان دراشک و سوز خویش جمعست

ازان باشد همه شب اشک و سوزش

که خواهد بود کُشتن نیز روزش

چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامش

برآید کُشتهٔ معشوق نامش

شود در پرده هم دم هم نفس را

نماند کار با او هیچ کس را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 4989105
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث