به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

صبا زلف ترا گر دم ندادی

گره بر کار من محکم ندادی

ور از درد دل ما بودی آگاه

مشاطه گیسویت را خم ندادی

وگر در عقل گنجیدی خیالش

ورق بر دست نامحرم ندادی

حکیم ار عشق دانستی، خرد را

نشان سوی بنی آدم ندادی

وگر عاشق به دست خویش بودی

عنان دل به دست غم ندادی

وگر جاوید بودی ملک مقصود

سلیمان دیو را خاتم ندادی

صبا هم دوزخی دانست ما را

وگرنه سوز ما را دم ندادی

ستد جان و جوانی داد ما را

چه می کردم، اگر آن هم ندادی

خلاصی دیدی ار خسرو ز زلفش

گره ها را ز گریه نم ندادی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

زهی رویت شکفته لاله زاری

در حسن ترا گل پرده داری

رخت را بهتر از مه می شمارم

وزین بهتر نمی دانم شماری

درخت صندل آمد قامت تو

که می پیچد در او زلفت چو ماری

روان کردی سمند کامران را

نترسیدی که برخیزد غباری

به دنبالت روان شد آب چشمم

که ریزد بر سر راهت نثاری

چو خود رفتی به تسکین دل من

خیال خویش را بفرست باری

بخواهم یادگاری از تو، لیکن

خیال است اینکه بدهی یادگاری

دلم یک چند بود اندر پس کار

فراقت باز پیش آورد کاری

گلی نشکفته بختم را ز وصلت

ز غم هر موی بر تن گشت خاری

ز شاخ وصل چون برگی ندارم

بخواهم از جناب شاه باری

ز بحر نظم خسرو در نثارت

کشد هر لحظه در شاهسواری

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی

هم دید که بسیار بود این قدر از وی

سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟

درویش که در یوزه کند یک نظر از وی

دل می کشدم جانب آن غنچه هنوزم

هست ار چه که صد تیر بلا در نظر از وی

پژمرده مباد، ار چه خورد از جگرم آب

آن شاخ جوانی که نخوردیم بر از وی

دوش از دل من یاد نمی کرد خیالش

کاین رفته کجا شد که نیامد خبر از وی؟

صد جان به فدایش که گه کشتن عشاق

بنمایدم از دور که گیرند بر از وی

از موی تو بر پای ملائک نهد اشکل

حسنت که نگشته ست خیال بشر از وی

دور از تو مرا دور کنند از تو و گویم

دور از همه کس بود توانم مگر از وی

در کشتن ما عیب کنندش همه، لیکن

گر عیب نگیری، چه خوش است این هنر از وی

من داشته جان را به صد افسانه همه شب

وانگه همه جنبیدن باد سحر از وی

مپسند که میرم چو سگان بر سر راهت

خسرو سگ خانه ست، مبندید در از وی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

من باد نخواهم که وزد بر چو تو باغی

تا از تو نسیمی نرساند به دماغی

خوش دولت مرغی که خورد بر ز تو، ماییم

کز دور خرابیم به بویی چو تو باغی

گر خواه به بازار شوم، خواه به بستان

ما را ز رخت سوی دگر نیست فراغی

گر جلوه طاووس ز روی تو نبینیم

در کوی تو میریم به مهمانی زاغی

تو داغ جگر را چه شناسی که نبودت

جز از می گلرنگ به دامان تو داغی

پروانه که جان را به سر شمع فدا کرد

در مشهد خویش از تن خود سوخت چراغی

آن به که من سوخته پیش تو نیایم

زیبا نبود پیش گلی بانگ کلاغی

لاغ است ترا کشتن، اگر لطف دگر نیست

باری ز من دلشده یاد آر به لاغی

نآمد ز دل خسته خبر، گر چه که خسرو

از گریه دوانید چپ و راست الاغی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

ای کاش مرا با تو سر و کار نبودی

تا دیده و دل هر دو گرفتار نبودی

شرمنده نبودی اگر از ریختن خون

آن زلف نگون تو نگونسار نبودی

بودی سر آتش که بدیدی به سوی من

گر نرگس مخمور تو بیمار نبود

برداشتمی این دل در گوشه فتاده

گر از غم و اندیشه گرانبار نبودی

هم سهل گذشتی ستم و هجر تو بر من

گر شحنه غم بر سر این کار نبودی

مردم ز جفای تو و کس زنده نماند

در عالم اگر یار وفادار نبودی

دشوار شد احوال من و دوست نداند

گر دوست بدانستی، دشوار نبودی

خسرو، اگرت دیده به خوبان نفتادی

از غمزه خوبان دلت افگار نبودی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

 

گر ماه تو از مشک تو آلوده نبودی

زینسان دل من خسته و پالوده نبودی

ور زلف ترا شانه فراهم ننشاندی

یک، دل به سر کوی تو آسوده نبودی

زینگونه نخوردی غم تو خون دل ما

گر غمزه خونخوار تو فرموده نبودی

ور نرگس مست تو خبر داشتی از ما

خون خوردن ما بهر تو بیهوده نبردی

تا چند کشم زین دل خود کار جفاها

ای کاش که این جان غم اندوده نبودی

آسوده دلی داشته ام، ای صنم، آن روز

کاین داغ بتان بر دل گم بوده نبودی

خسرو که به دامان مژه رفت درت را

افسوس که گر دامنش آلوده نبودی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

فسون چشمش ار خوابم نبستی

چرا چشمم چنین در خون نشستی؟

وگر بودی به چشمش مردمی هیچ

بدینسان در به روی من نبستی

ور از خوبان به آسانی شدی دل

ز آه عاشقان آتش بخستی

خوش آن وقتی که گاهی از سر ناز

بدیدی سوی ما و برشکستی

ببازم جان که دل خود بیش از آن برد

مقامر پخته ای من خام دستی

مؤذن چند خوانی در نمازم

چه می خواهی ز چون من بت پرستی

بتا، گر گویمت بوسی ز لب ده

مگیر این بیهده گویی ز پستی

ز تو یک غمزه، وز عشاق شهری

ز تو یک تیر، وز عشاق شستی

رخت را کاش خسرو سیر دیدی

که مردی و ز نادیدن برستی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

دلی دارم در او دردی و داغی

که یکدم نیستش از غم فراغی

به هر دل از دلم سوزی بگیرد

بسوزد چون چراغی از چراغی

ازین شکرلبان شمع صورت

به بازی سوختند هر طرف لاغی

شکافندم جگر، وز غمزه گویند

جراحت را بباید کرد داغی

کم از نظاره ای، باری که هستت

دمید سبزه ای بر گرد باغی

رقیب روسیه را کن ز خود دور

خوی بلبل نیرزد خوی زاغی

بریزد آب خسرو چون نریزد

که گل حیف است در چنگ کلاغی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

به خوبی همچو مه تابنده باشی

به ملک دلبری پاینده باشی

من درویش را کشتی به غمزه

کرم کردی، الهی زنده باشی

جفا کم کن که فردا روز محشر

ز روی عاشقان شرمنده باشی

ز غمهای جهان آزاد باشم

اگر تو همنشین بنده باشی

جهان سوزی، اگر در غمزه آیی

شکرریزی، اگر در خنده باشی

به رندی و به شوخی و به صد ناز

هزاران خان و مان برکنده باشی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

 

ای که امروز به زیبایی او می نازی

جای آن است که بر ماه کنی طنازی

بوسه ای چند بخواهم ز لبت

چشم تو گر نکند پیش لبت غمازی

تا که در سینه کنون تخم وفایت کارد

اشک با خون دل بنده کند انبازی

خود کشی عاشق و بر طره مشکین بندی

خود دلم دزدی و اندر سر زلف اندازی

از رخت بنده چه بریست به جز دلسوزی؟

بلبل از لاله چه آموخت جز آتش بازی؟

چشم تو با همه بد می کند، الا با تو

زانکه با غمزه بدساز نکو می سازی

من ز اندوه چو خسرو به تو پرداخته ام

تو پی آنکه به من هیچ نمی پردازی

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 فروردین 1396  - 2:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 309

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016997
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث