بیچاره دلم که راحت جان میجست
جمعیت ازان زلف پریشان میجست
در تاریکی زلف تو فانی گشت
کز تاریکی چشمهٔ حیوان میجست
بیچاره دلم که راحت جان میجست
جمعیت ازان زلف پریشان میجست
در تاریکی زلف تو فانی گشت
کز تاریکی چشمهٔ حیوان میجست
هم شیوهٔ سودای تو نتوان دانست
هم وعدهٔ فردای تو نتوان دانست
میباید بود تا ابد بی سر و پا
چون ره به سر و پای تو نتوان دانست
پای از تو فرو شد به گِلم میدانی
دود از تو برآمد ز دلم میدانی
چون سختتر است هر زمان مشکل من
حل نتوان کرد مشکلم میدانی
زلفت که از او نفع و ضرر در غیب است
هر مویش را هزار سر در غیب است
گر یک شکن از زلف توام کشف شود
چه سود که صد شکن دگر در غیب است
گاه از شادی چو شمع میافروزم
گاهی چو چراغی از غمش میسوزم
حیران شده و عجب فرو ماندهام
گوید: «بمدان آنچه ترا آموزم»
جانا! ز غم عشق تو فریاد مرا
کز عشق تو جز دریغ نگشاد مرا
هر ذرّه اگر گره گشایی گردد
حل کی شود این واقعه کافتاد مرا
از دست بشد تن و توانم چه کنم
در حیرانی بسوخت جانم چه کنم
آن چیز که دانم که ندانست کسی
گویند بدان، من بندانم چه کنم
در حیرانی بنده وآزاد هنوز
با خاک همی شوند ناشاد هنوز
بنگر تو که چرخ صد هزاران سال است
کاین حلقه زد و دَرَشْ بنگشاد هنوز
تیری که ز شستِ حکمِ جانان گذرد
از جان هدفش ساز که از جان گذرد
زان تیر سپر مجوی کز هر دو جهان
آن تیر ز خویش نیز پنهان گذرد
نه هیچ کس از قالب دین مغز چشید
نه هیچ نظر به کُنْهِ آن مغز رسید
هر روز هزار پوست زان کردم باز
مغزم همه پالوده شد و مغز ندید