هر چند که کارهای تو بسیاریست
از جزو به سوی کل شوی، آن کاریست
هر خاصیت که در دو عالم نقد است
در جوهر تو زان همه انموداریست
هر چند که کارهای تو بسیاریست
از جزو به سوی کل شوی، آن کاریست
هر خاصیت که در دو عالم نقد است
در جوهر تو زان همه انموداریست
هر جان که ز حق حمایتی افتادهست
در هر دو جهان عنایتی افتادهست
هر روح که هم ولایتی افتادهست
در عالم بینهایتی افتادهست
آنجا که فروغ عالم جان بینی
خورشید و قمر را اثری زان بینی
در عالم جان چو قدسیان خوان بنهند
طاووس فلک را مگس خوان بینی
پنهان گهریست در پسِ پردهٔ راز
وندر طلبش خلق جهان در تک و تاز
با هر دو جهان زیر و زبر میآیی
با خویشتن آی تا گهر یابی باز
از پردهٔ خود برون شدن عین خطاست
زیرا که برون پرده گردی کم و کاست
در پردهٔ کژ چند دوی از چپ و راست
در پردهٔ دل نشین که راهت آنجاست
در هر دو جهان هر چه عجب داشتهای
در باطنِ خویش روز و شب داشتهای
از جان تو اگر صبر کنی یک چندی
بیرون نشود هرچه طلب داشتهای
سِرّی که به تو رسد ز خود پنهان دار
امّید همه به درد بیدرمان دار
وانگاه ز جان آینهای ساز مدام
و آن آینه در برابر جانان دار
گر نفس تو بسملی شود تا دانی
سر تا پایت دلی شود تا دانی
یک یک عضوت چو جوهری پوشیدهست
گردل نکنی گِلی شود تا دانی
جانی که نهفت زنگ دنیی او را
روشن نکند صیقل معنی او را
هر کز غم دنیی بسر آرد عمری
چه بهره بود ز ذوق عقبی او را
هر دیده که راه بینشانی نشناخت
در پرده بماند و زندگانی نشناخت
هر چند که جاوید بقائیش دهند
میدان که بقاءِ جاودانی نشناخت