به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی

بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی

یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی

بگیری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی

چو آتش در درونت زد، دو دیدهٔ حس بردوزد

رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی

توی چون سوخت، هو باشد، چو غیرش سوخت او باشد

به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی

تو زاهد می‌زنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی

بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی

ز صاف خمر بی‌دردی، ترا بو کو؟ اگر خوردی

یکی درکش اگر مردی، شراب جان را واقی

شدی ای جفت طاق او، شدی از می رواق او

همی بوسی تو ساق او، چو خلخالی بر آن ساقی

ببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصل

از آن پخته شدی ای دل، که اندر نار اشواقی

برین معنی نمی‌افتی، چو در هر سایه می‌خفتی

بهست خویشتن جفتی، وز آن طاق ازل طاقی

تو ای جان رسته از بندی، مقیم آن لب قندی

قبای حسن برکندی، که آزاد از بغلطاقی

پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری

چرا تو زین پدر دوری؟ گه از شوخی گه از عاقی

گهی پر خشم و پرتابی، به دعوی حاجب البابی

گهی خود را همی یابی، ز عجز افتاده در قاقی

یکی شاهی به معنی صد، که جان و دل ز من بستد

که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی

به پیش شاه انس و جان، صفای گوهر و مرجان

تو جان چون بازی ای بی‌جان که اندر خوف املاقی؟

توی آن شه که خون ریزی، که شمس الدین تبریزی

به سوق حسن بستیزی، کساد جمله اسواقی

عطای سر دهم کرده، قدحها دم به دم کرده

همه هستی عدم کرده، دو چشم از خود به هم کرده

الا ای شاه یغمایی، شدم پرشور و شیدایی

مرا یکتاییی فرما، دوتا گشتم ز یکتایی

دو تایم پیش هر احول، یکن این مشکل من حل

توی آخر تو اول، توی دریای بینایی

زهی دریا، زهی گوهر، زهی سر و زهی سرور

زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی‌جایی

چنان نوری که من دیدم، چنان سری که بشنیدم

اگر از خویش ببریدم، عجب باشد؟! چه فرمایی؟

که گردیدیش افلاطون، بدان عقل و بدان قانون

شدی بتر ز من مجنون، شدی بی‌عقل و سودایی

چو مرمر بوده‌ام من خود، مگر کر بوده‌ام من خود

چه اندر بوده‌ام من خود؟! ز بدخویی و بدرایی

ولیک آن ماه‌رو دارد، هزاران مشک بو دارد

چگونه پای او دارد، یکی سودای صفرایی؟!

دریغا جان ندادستم، چو آن پر برگشادستم

که تا این دم فتادستم، ازان اقبال و بالایی

شبی دیدم به خواب اندر، که می‌فرمود آن مهتر

کزان میهای جان‌پرور، تو هم با ما و بی‌مایی

هزاران مکر سازد او، هزاران نقش بازد او

اگر با تو بسازد او، تو پنداری که همتایی

نپنداری ولی مستی، ازان تو بی‌دل و دستی

ز می بد هرچه کردستی، که با می هیچ برنایی

چو از عقلت همی کاهد، چو بی‌خویشت همی دارد

همی عذر تو می‌خواهد، چو تو غرقاب میهایی

بدیدم شعلهٔ تابان، چه شعله؟ نور بی‌پایان

بگفتم: « گوهری ای جان، چه گوهر؟ بلک دریایی

مهی، یا بحر، یا گوهر، گلی، یا مهر، یا عبهر

ملی یا بادهٔ احمر، به خوبی و به زیبایی

توی ای شمس دین حق، شه تبریزیان مطلق

فرستادت جمال حق برای علم آرایی

گروهی خویش گم کرده، به ساقی امر قم کرده

شکمها همچو خم کرده، قدحها سر به دم کرده

ز بادهٔ ساغر فانی حذر کن، ورنه درمانی

وگرچه صد چو خاقانی، به تیغ قهر یزدانی

ز قیرستان ظلمانی، ایا ای نور ربانی

که از حضرت تو برهانی، مگر ما را تو برهانی

ایا ساقی عزم تو، بدان توقیع جزم تو

نشان ما را به بزم تو، که آنجا دور گردانی

نه ماهی و تو آبی؟ نه من شیرم تو مهتابی؟

نه من مسکین تو وهابی؟ نه من اینم؟ نه تو آنی؟

نه من ظلمت؟ نه تو نوری؟ نه من ماتم؟ نه تو سوری

نه من ویران تو معموری؟ نه من جسمم؟ نه تو جانی

قدحها را پیاپی کن، براق غصها پی کن

خردها را تو لاشی کن، ز ساغرهای روحانی

بیارا بزم دولت را، که بر مالیم سبلت را

نواز، آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی

در آن مجلس که خوبانند، ز شادی پای کوبانند

ز بیخویشی نمی‌دانند، که اول چیست، یا ثانی

زهی سودای بی‌خویشی، که هیچ از خویش نندیشی

که پس گشتی تو یا پیشی، که خشتک یا گریبانی

ز بیخویشی از آن سوتر، همی تابد یکی گوهر

یکی مه‌روی سیمین‌بر، مر او را فر سلطانی

دو صد مفتی در آن عقلش، همی غلطد در آن نقلش

ز بستان یکی بقلش، زهی بستان و بستانی

همی بیند یکایک را، چنان همچون یقین شک را

زده از خشم آهک را، به چشم گوهر کانی

حلالش باد نازیدن، زهی دید و زهی دیدن

نتان از خویش ببریدن، و او خویش است می‌دانی

کیست آن شاه شمس‌الدین، ز تبریز نکو آیین

زهی هم شاه و هم شاهین، درین تصویر انسانی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:52 PM

با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگی

افزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی

از بادهٔ شبهای تو و ز مستی لبهای تو

وز لطف غبغبهای تو آخر کجا فرزانگی؟!

ای رستم دستان نر باشی مخنثتر ز غر

با این لب همچون شکر گر ماندت مردانگی

آه از نغولیهای تو، آه از ملولیهای تو

آه از فضولیهای تو، یکسان شو از صد شانگی

با لعل همچون شکرش، وز تابش سیمین برش

صد سنگ بادا بر سرش گر در کند دو دانگی

جان را ز تو بیچارگی، بیچارگی یکبارگی

ویرانی و آوارگی، صد خانه و صد خانگی

ای صاف همچون جام جم، پیشت تمامیهاست کم

چون چنگ گشتم من به خم، اندر غم خوش بانگی

مخدوم شمس‌الدین شهم، هم آفتاب و هم مهم

بر خاک او سر می‌نهم، هم سر بود زان متهم

ای فتنهٔ انگیخته، صد جان به هم آمیخته

ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته

در سایهٔ آن لطف تو، آخر گشایم قلف تو

در سر نشسته الف تو، زان طرهٔ آویخته

از چشم بردی خوابها، زین غرقهٔ گردابها

زان طرهٔ پر تابها، مشکی به عنبر بیخته

ای رفته در خون رهی، تورشک خورشید و مهی

با این همه شاهنشهی، با خاکیان آمیخته

از برق آن رخسار تو، وز شعلهٔ انوار تو

وز حلم موسی‌وار تو، از بحر گرد انگیخته

ای شمع افلاک و زمین، ای مفخر روح‌الامین

عشقت نشسته در کمین، خون هزاران ریخته

جان در پی تو می‌دود وندر جهانت می‌جود

صد گنج آخر کی شود؟ در کاغذی درپیخته

مخدوم شمس‌الدین! مرا کشتی درین یک ماجرا

این عفو بسته شد چرا؟ ای خسرو هر دو سرا

ما جمله بیخوابان شده، در خوابگه رقصان شده

ای ماه بی‌نقصان شده و انجم ز مه رقصان شده

صفرام از سودای تو، از جسم جان‌افزای تو

از وعدهٔ جانهای تو، جانها بگه رقصان شده

زان روی همچون ماه تو، شاهان چشم در راه تو

در عین لشکرگاه تو، شاه وسپه رقصان شده

ای مفخر روحانیان، وی دیدهٔ ربانیان

سرها ز تو شادی‌کنان، بر سر کله رقصان شده

قومی شده رقصان دین، با صد هزاران آفرین

قومی دگر منکر چنین اندر سفه رقصان شده

تبریز و باقی جهان با هرک را عقلست و جان

از روی معنی ونهان، در عشق شه رقصان شده

میدان فراخست ای پسر، تو گوشه‌ای ما گوشه‌ای

همچون ملخ در کشت شه، تو خوشه‌ای ما خوشه‌ای

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:52 PM

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو

دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟

عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو

عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی

عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها

امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی

ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی

ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی

زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه

زهی استاد فرزانه، زهی خورشید ربانی

زهی پربخش، این لنگان، زهی شادی دلتنگان

همه شاهان چو سرهنگان غلامند، و توسلطانی

به هر چیزی که آسیبی کنی، آن چیز جان گیرد

چنان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی

یکی نیم جهان خندان، یکی نیم جهان گریان

ازیرا شهد پیوندی، ازیرا زهر هجرانی

دهان عشق می‌خندد، دو چشم عشق می‌گرید

که حلوا سخت شیرینست و حلواییش پنهانی

مروح کن دل و جان را، دل تنگ پریشان را

گلستان ساز زندان را، برین ارواح زندانی

بدین مفتاح کآوردم، گشاده گر نشد مخزن

کلیدی دیگرش سازم، به ترجیعش کنم روشن

توی پای علم جانا، به لشکرگاه زیبایی

که سلطان‌السلاطینی و خوبان جمله طغرایی

حلاوت را تو بنیادی، که خوان عشق بنهادی

کی سازد اینچنین حلوا جز آن استاد حلوایی؟!

جهان را گر بسوزانی، فلک را گر بریزانی

جهان راضیست و می‌داند که صد لونش بیارایی

شکفتست این زمان گردون بریحانهای گوناگون

زمین کف در حنی دارد، بدان شادی که می‌آیی

بیا، پهلوی من بنشین، که خندیم از طرب پیشین

که کان لذت و شادی، گرفت انوار بخشایی

به اقبال چنین گلشن، بیاید نقد خندیدن

تو خندان‌روتری یا من؟ کی باشم من؟ تو مولایی

توی گلشن منم بلبل، تو حاصل بنده لایحصل

بیا کافتاد صد غلغل، به پستی و به بالایی

توی کامل منم ناقص، توی خالص منم مخلص

توی سور و منم راقص، من اسفل تو معلایی

چو تو آیی، بنامیزد، دوی از پیش برخیزد

تصرفها فرو ریزد به مستی و به شیدایی

تو ما باشی مها ما تو، ندانم که منم یا تو

شکر هم تو، شکر خا تو، بخا، که خوش همی خایی

وفادارست میعادت، توقف نیست در دادت

عطا و بخشش شادت، نه نسیه‌ست و نه فردایی

به ترجیع سوم یارا، مشرف کن دل ما را

بگردان جام صهبا را، یکی کن جمله دلها را

سلام علیک ای دهقان، در آن انبان چها داری؟

چنین تنها چه می‌گردی؟ درین صحرا چه می‌کاری؟

زهی سلطان زیبا خد، که هرکه روی تو بیند

اگر کوه احد باشد، بپرد از سبکساری

مرا گویی: « چه می‌گویی؟ » حدیث لطف و خوش خویی

دل مهمان خود جویی، سر مستان خود خاری

ایا ساقی قدوسی، گهی آیی به جاسوسی

گهی رنجور را پرسی، گهی انگور افشاری

گهی دامن براندازی، که بر تردامنان سازی

گهی زینها بپردازی، کی داند در چه بازاری؟

سلام علیک هر ساعت، بر آن قد و بر آن قامت

بر آن دیدار چون ماهت، بر آن یغمای هشیاری

سلام علیک مشتاقان! بر آن سلطان، بر آن خاقان

سلام علیک بی‌پایان، بر آن کرسی جباری

چه شاهست آن، چه شاهست آن؟ که شادی سپاهست آن

چه ماهست آن؟ چه ماهست آن؟ برین ایوان زنگاری

تو مهمانان نو را بین، برو دیگی بنه زرین

بپز گر پروری داری، وگر خرگوش کهساری

وگر نبود این و آن، برو خود را بکن قربان

وگر قربان نگردی تو، یقین می‌دان که مرداری

خمش باش و فسون کم خوان، نداری لذت مستان

چرایی بی‌نمک ای جان، نه همسایهٔ نمکساری؟

رسیدم در بیابانی، کزو رویند هستیها

فرو بارد جزین مستی از آن اطراف مستیها

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:52 PM

 

ای درد دهنده‌ام دوا ده

تاریک مکن جهان، ضیا ده

درد تو دواست و دل ضریرست

آن چشم ضریر را صفا ده

نومید همی شود بهر غم

نومید شونده را رجا ده

هر دیده که بهر تو بگرید

کحلش کش و نور مصطفی ده

شکرش ده، وانگهیش نعمت

صبرش ده، وانگهش بلا ده

گر جان ز جهان وفا ندارد

از رحمت خویششان وفا ده

خوی تو خوش است، هم خوشی بخش

کار تو عطاست، هم عطا ده

آن نی که دم تو خورد روزی

بازش ز دم خوشت نواده

این قفل تو کردهٔ برین دل

بفرست کلید و دلگشا ده

کس طاقت خشم تو ندارد

این خشم ببر عوض رضا ده

غم منکر بس نکیر آمد

زومان بستان به آشنا ده

رحم آر برین فغان و تشنیع

ورنه کنمش قرین ترجیع

چون باخبری ز هر فغانی

زین حالت آتشین، امانی

مهمان من آمدست اندوه

خون ریز و درشت میهمانی

یک لقمه کند هزار جان را

کی داو، دهد به نیم جانی

هر سیلی او چو ذوالفقاری

هر نکتهٔ او یکی سنانی

زو تلخ شده دهان دریا

چون تلخ شد آنچنان دهانی؟!

دریاچه بود؟! که از نهیبش

پوشید کبود، آسمانی

ماییم سرشتهٔ نوازش

پروردهٔ نازنین جهانی

خو کرده به سلسبیل و تسنیم

با ساقی چون شکرستانی

با جمع شکر لبان رقاص

هر لحظه عروسیی و خوانی

این عیش و طرب دریغ باشد

کاشفته شود به امتحانی

حیفست که مجلس لطیفان

ناخوش شود از چنین گرانی

ترجیع سوم رسید یارا

هم بر سر عیش آر ما را

در چاه فتاد دل، برآرش

بیچاره و منتظر مدارش

ور وعده دهیش تا به فردا

امروز بسوزد این شرارش

بخشای برین اسیر هجران

بر جان ضعیف بی‌قرارش

هرچند که ظالمست و مجرم

مظلوم و شکسته دل شمارش

گشتست چو لاله غرقهٔ خون

گشتست چو زعفران عذارش

خواهد که به پیش تو بمیرد

اینست همیشه کسب و کارش

یاری دگری کجا پسندد

آن را که خدا به دست یارش؟

آن را که بخواندهٔ تو روزی

مسپار بدست روزگارش

هرچند به زیر کوه غم ماند

اندیشهٔ تست یار غارش

امسال چو ماه می‌گدازد

می‌آید یاد وصل پارش

راهی بگشا درین بیابان

ماهی بنما درین غبارش

گر شرح کنم تمام پیغام

می‌مانم از شراب و از جام

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:52 PM

ای آنک ما را از زمین بر چرخ اخضر می‌کشی

زوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمی‌کشی

امروز خوش برخاستم، با شور و با غوغاستم

امروز و بالاترم، کامروز خوشتر می‌کشی

امروز مر هر تشنه را، در حوض و جو می‌افکنی

ذاالنون و ابراهیم را در آب و آذر می‌کشی

امروز خلقی سوخته، در تو نظرها دوخته

تا خود کرا پیش از همه امروز دربر می‌کشی

ای اصل اصل دلبری، امروز چیز دیگری

از دل چه خوش دل می‌بری، وز سر چه خوش سر می‌کشی

ای آسمان، خوش خرگهی، وی خاک، زیبا درگهی

ای روز، گوهر می‌دهی، وی شب، تو عنبر می‌کشی

ای صبحدم، خوش می‌دمی، وی باد، نیکو همدمی

وی مهر، اختر می‌کشی، وی ماه، لشکر می‌کشی

ای گل، به بستان می‌روی، وی غنچه پنهان می‌روی

وی سرو از قعر زمین، خوش آب کوثر می‌کشی

ای روح، راح این تنی، وی شرع، مفتاح منی

وی عشق شنگ و ره زنی، وی عقل ، دفتر می‌کشی

ای باده، دفع غم توی، بر زخمها مرهم توی

وی ساقی شیرین لقا، دریا به ساغر می‌کشی

ای باد، پیکی هر سحر، کز یار می‌آری خبر

خوش ارمغانیهای آن زلف معنبر می‌کشی

ای خاک ره، در دل نهان داری هزاران گلستان

وی آب، بر سر می‌دوی، وز بحر گوهر می‌کشی

ای آتش لعلین قبا، از عشق داری شعلها

بگشاده لب چون اژدها، هر چیز را درمی‌کشی

ترجیع این باشد که تو ما را به بالا می‌کشی

آنجا که جان روید ازو، جان را بدانجا می‌کشی

عیسی جان را از ثری، فوق ثریا می‌کشی

بی‌فوق و تحتی هر دمش تا رب اعلی می‌کشی

متانند موسی چشمها از چشم پیدا می‌کنی

موسی دل را هر زمان بر طور سینا می‌کشی

این عقل بی‌آرام را، می‌بر که نیکو می‌بری

وین جان خون‌آشام را می‌کش که زیبا می‌کشی

تو جان جان ماستی، مغز همه جانهاستی

از عین جان برخاستی، ما را سوی ما می‌کشی

ماییم چون لا سرنگون وز لا تومان آری برون

تا صدر الا کشکشان، لا را بالا می‌کشی

از تست نفس بتکده، چون مسجد اقصی شده

وین عقل چون قندیل را بر سقف مینا می‌کشی

شاهان سفیهان را همه، بسته به زندان می‌کشند

تو از چه و زندانشان سوی تماشا می‌کشی

تن را که لاغر می‌کنی، پر مشک و عنبر می‌کنی

مر پشهٔ را پیش کش، شهپر عنقا می‌کشی

زاغ تن مردار را، در جیفه رغبت می‌دهی

طوطی جان پاک را، مست و شکرخا می‌کشی

نزدیک مریم بی‌سبب، هنگام آن درد و تعب

از شاخ خشک بی‌رطب هر لحظه خرما می‌کشی

یوسف میان خاک و خون در پستی چاهی زبون

از راه پنهان هردمش ای جان به بالا می‌کشی

یونس به بحر بی‌امان محبوس بطن ماهیی

او را چو گوهر سوی خود از قعر دریا می‌کشی

در پیش سرمستان دل، در مجلس پنهان دل

خوان ملایک می‌نهی، نزل مسیحا می‌کشی

ترجیع دیگر این بود، کامروز چون خوان می‌کشی

فردوس جان را از کرم در پیش مهمان می‌کشی

درد دل عشاق را، خوش سوی درمان می‌کشی

هر تشنهٔ مشتاق را، تا آب حیوان می‌کشی

خود کی کشی جز شاه را؟ یا خاطر آگاه را

هرکس که او انسان بود او را تو این سان می‌کشی

سلطان سلطانان توی، احسان بی‌پایان توی

در قحط این آخر زمان، نک خوان احسان می‌کشی

پیش دو سه دلق دنی، چندان تواضع می‌کنی

گویی کمینه بندهٔ، خوان پیش سلطان می‌کشی

زنبیلشان پر می‌کنی، پر لعل و پر در می‌کنی

چون بحر رحمت خس کشد زنبیل ایشان می‌کشی

الله یدعو آمده آزادی زندانیان

زندانیان غمگین شده، گویی به زندان می‌کشی

فرعون را احسان تو از نفس ثعبان می‌خرد

گرچه به ظاهر سوی او تهدید ثعبان می‌کشی

فرعون را گفته کرم: « بر تخت ملکت من برم

تو سر مکش تا من کشم چون تو پریشان می‌کشی »

فرعون گفت: این رابطه از تست و موسی واسطه

مانند موسی کش مرا، کو را تو پنهان می‌کشی

موسی ما ناخوانده، سوی شعیبی رانده

چون عاشقی درمانده، بر وی چه دندان می‌کشی؟!

موسی ما طاغی نشد، وز واسطه ننگش نبد

ده سال چوپانیش کرد، چون نام چوپان می‌کشی؟!

ای شمس تبریزی، ز تو این ناطقان جوشان شده

این کف به سر بر می‌رود، چون سر به کیوان می‌کشی

ترجیع دیگر این بود، ای جان که هردم می‌کشی

افزون شود رنج دلم، گر لحظهٔ کم می‌کشی

ای آنک ما را می‌کشی، بس بی‌محابا می‌کشی

تو آفتابی ما چو نم، ما را به بالا می‌کشی

چند استخوان مرده را، بار دگر جان می‌دهی

زندانیان غصه را، اندر تماشا می‌کشی

زین پیش جانها برفلک بودند هم جان ملک

جان هردو دستک می‌زند، کو را همانجا می‌کشی

ای مهر و ماه و روشنی، آرامگاه و ایمنی

ره زن، که خوش ره می‌زنی، می‌کش، که زیبا می‌کشی

ای آفتاب نیکوان، وی بخت و اقبال جوان

ما را بدان جوی روان، چون مشک سقا می‌کشی

چون دیدم آن سغراق نو، دستار و دل کردم گرو

اندیشه را گفتم: « بدو چون سوی سودا می‌کشی »

ای عقل هستم می‌کنی،وی عشق مستم می‌کنی

هرچند پستم می‌کنی، تا رب اعلا می‌کشی

ای عشق می‌کن حکم مر، ما را ز غیر خود ببر

ای سیل می‌غری، بغر، ما را به دریا می‌کشی

ای جان، بیا اقرار کن، وی تن، برو انکار کن

ای لا، مرا بردار کن، زیرا بالا می‌کشی

هرکس که نیک و بد کشد، آن را بسوی خود کشد

الا تو نادر دلکشی، ما را سوی ما می‌کشی

ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی

از کبر چون سر می‌نهی؟ وز کاهلی پا می‌کشی؟!

ای سر، تو از وی سرشدی، وی پا، ز وی رهبر شدی

از کبر چون سر می‌نهی؟ وز کاهلی پا می‌کشی؟!

ای سر، بنه سر بر زمین، گر آسمان می‌بایدت

وی پای، کم رو در وحل، گر سوی صحرا می‌کشی

ای چشم منگر در بشر، وی گوش، مشنو خیر و شر

وی عقل مغز خر مخور، سوی مسیحا می‌کشی

والله که زیبا می‌کشی، حقا که نیکو می‌کشی

بی‌دست و خنجر می‌کشی، بیچون و بی‌سو می‌کشی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:52 PM

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده

جان را بستم در گل و گلزار کشیده

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست

نادیده بیاورده دگرباره، بدیده

جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال

تا دررسد اندر هوس خویش جریده

جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟!

پا در چه اندیشه و سودا بتنیده

آن کس که ز باغت خرد انگور، فشارد

شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها

باشند درختان تو از میوه خمیده

جان را زند آ، باغ صلاهای تعالوا

جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده

چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر

در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده

پیسه رسنست این شب و این روز، حذر کن

کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

این گردن ما زین رسن پیسهٔ ایام

کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟

از بولهب و جفتی او، چونک ببریم

بینیم ز خود (حبل مسد) را سکلیده

بی‌فصل خزان گلشن ارواح شکفته

بی‌کام و دهان هر فرس روح چریده

افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا

مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند

مستان همه از بهر چنین گنج، خرابند

باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،

این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ »

می‌گوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس

ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می

اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست

ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی

از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ

کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی »

آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن »

گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی »

آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟

بیخود بر من شیی بود، و با خود لاشی

لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو

از خویش تهی باش، بیاموز ازان نی

اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی

باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی

پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟

گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی »

نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید

وین دور نماند چو کند راه،خدا طی

گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید

نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی؟

هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی

تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی

خورشید نماید خبر بی‌دم و بی‌حرف

بربند لب از ابجد و از هوز و حطی

ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم

بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم

برجه که رسیدند رسولان بهاری

انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری

از دشت عدم تا بوجودست بسی راه

آموخت عدم را شه، الاقی و سواری

در باغ زهر گور یکی مرده برآمد

بنگر به عزیزان که برستند ز خواری

در زلزلت الارض خدا گفت زمین را

امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری

ابرش عوض آب همی روح فشاند

تو شرم نداری که بنالی ز نزاری؟ !

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:52 PM

شب مست یار بودم و در های های او

حیران آن جمال خوش و شیوهای او

گه دست می‌زدم که زهی وقت روزگار

گه مست می‌فتادم بر خاک پای او

هفت آسمان ز عشق معلق زنان او

فربه شده ز جام خوش جانفزای او

در هوشها فتاده نهایات بیهشی

در گوشها فتاده صریر صلای او

هر بره گوش شیر گرفته ز عدل او

هر ذره گشاده دهان در ثنای او

هرجا وفاست حاصل، و هرجا که بوالوفاست

بگداخته زخجلت و شرم وفای او

چشمت ضعیف می‌شود از فرص آفتاب

صد همچو آفتاب ضعیف از لقای او

چندان بود ضعیف که یک روز چشم را

سرمه کشد به لطف و کرم توتیای او

آن نقدهای قلب که بنهادهٔ به پیش

چون ژیوه می‌طپند پی کیمیای او

هر سوت می‌کشند خیالات آن و این

والله کشنده نیست به جز اقتضای او

هریک چو کشتییم که برهم همی زنیم

بحر کرم وی آمد و ما آشنای او

جانم دهی ولی نکشی، ور کشی بگو

من بارها گزارده‌ام خونبهای او

فرع عنایت تو بود کوشش مرید

فرع دعای تست حنین و دعای او

بر بوی آب تست ورا در سراب میل

بر بوی نقد تست سوی قلب رای او

چون تاج عشق بر سر تست ای مرید صدق

سرمست می‌خرام به زیر لوای او

ترجیع هم بگویم زیرا که یار خواست

هر کژ که من بگویم، گردد ز یار راست

امسال سال عشرت و ولت در استوا

ای شاد آنکسی که بود طالعش چو ما

دف می‌خرید زهره و برهم همی نهاد

می‌ساخت چنگ را سر و پهلو و گردنا

در طبع می‌نهاد هزاران خروش جوش

در نای نی نهاد ز انفاس خود نوا

بنیاد عشرتی که جهان آن ندیده است

خورشید را چه کار به جز گرمی و ضیا؟!

امسال سال تست، اگر زهره طالعی

زهره جنی ببست ازین مژده دست و پا

خوان ابد، نهاد خدا و اساس نو

من سال و ماه گفتم، از غیرت خدا

ای شاه، کژنهادهٔ از مستی آن کلاه

چندان گرو شود به خرابات ما قبا؟

جانها فنا شوند ز جام خدای خویش

ز اندیشه باز رسته و از جنگ و ماجرا

گوید که: « چون بدیت دران غربت دراز »

گویند : « آنچنان که بود درد بی‌دوا

چون ماهیان طپان شده بر ریگهای گرم

مهجور از لقای تو ای ماه کبریا

در بحر زاده‌ایم و به خشکی فتاده‌ایم »

ای زادهٔ وفاش تو چونی درین جفا؟

منت خدای راست که بازآمدی به بحر

چون صوفیان ببند لب از ذکر مامضی

زیرا که ذکر وحشت هم وحشتیست نو

گفتن ز بعد صلح: « چنین گفتهٔ مرا »

در بزم اولیا نه شکوفه نه عربده‌ست

در خرمن خدای، نه رخصست و نی غلا

آنجا سعادتیست که آن را قیاس نیست

هر لحظه نو به نو متراقیست اجتبا

ترجیع سیومست، اگر حق نخواستی

جان را به نظم کردن پروا کجاستی

در روضهٔ ریاحین می‌گرد چپ و راست

گل دسته بستن تو ندانم پی کراست

گل دسته در هوای عفن پایدار نیست

آن را کشیدن این سو، هم حیف و هم خطاست

زنجیر بسکلد، بسوی اصل خود رود

زیرا که پروریدهٔ آن معتدل هواست

اینجا قباش ماند، یعنی عبارتی

اما قبای یوسف، دلرا چو توتیاست

هین جهد کن تو نیز، که بیرون کنی قبا

در بحر، بی‌قبا شدنت شرط آشناست

ای مرد یک قبا، تو قبا بر قبا مپوش

گر بحریی، تجمل و پوشش ترا عراست

الفقر فخر گفت رسول خدای ازین

سباح فحل و شاه سباحات مصطفاست

کشتی که داشت، هم ز برای عوام داشت

بهر پیادهٔ چو پیاده شوی، سخاست

اما دغل بسیست، تو کشتی شناس باش

زیرا که کار دنیا سحرست و سیمیاست

دنیا چو کهرباست و همه که رباید او

گندم که مغز دارد، فارغ ز کهرباست

هرکو سفر به بحر کند در سفینه‌اش

او ساکن و رونده و همراه انبیاست

در نان بسی برفتی، در آب هم برو

از بعد سیر آب یقین مفرشت سماست

زین‌سان طبق طبق، متعالی همی شوی

اما علای مرتبه جز صورت علاست

این ره چنین دراز به یکدم میسرست

این روضه دور نیست، چو رهبر ترا رضاست

آری، دراز و کوته در عالم تنست

اما بر خدا، نه صباحست و نی مساست

گر در جفا رود ره وگر در وفا رود

جان توست، جان تو از تو کجا رود؟!

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:46 PM

 

امروز به قونیه، می‌خندد صد مه رو

یعنی که ز لارنده، می‌آید شفتالو

در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده

صد جان و جهان نو ، در می‌رسد از هر سو

کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو

نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو

عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟!

هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو

بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت

بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو

برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم

لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!

بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید

چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان: « کوکو »

گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر

ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو

بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد

تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو

با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن

در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو

گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش

نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو

شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان

تا روز دهل می‌زد آن شاه برین بارو

گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن

این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »

گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر

هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو

بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر

پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو

مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن

تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو

گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟

گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو

ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو

تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو

ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت

تا زنده شود قربان، پیش لبت خندانت

چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می‌باید

بر قند و شکر خندد آن لعل سخن‌دانت

هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد

جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت

ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان

بنگر به تهی‌دستان، هریک شده مهمانت

پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده

جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت

بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم

رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت

ای رحمت بی‌پایان وقتست که در احسان

موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت

تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد

تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت

وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه

شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت

ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان

جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت

در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو

تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت

ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش

من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت

در باز شود والله، دربان بزند قهقه

بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت

خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن

هردم رطلی خنده می‌ریزد در جانت

ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر

کز فربهی گردن، بدرید گریبانت

با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس

تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت

زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن

مستی کن و باقی را درده به عزیزانت

چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها

با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا

امروز گرو بندم با آن بت شکرخا

من خوشتر می‌خندم، یا آن لب چون حلوا؟

من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟!

او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش

تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟

دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد

تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!

کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟!

کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!

با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان

تاریک بود انجم، بی‌مغز بود جوزا

چون نار نماید آن، خود نور بود آخر

سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان

کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده

ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

ای ساقی روحانی، پیش‌آر می جانی

تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان

ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان‌افزا

آن بادهٔ جان‌افزا، از دل ببرد غم را

چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را

چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان

کز گفتن نام جان، دل می‌برود از جا

گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت »

گفتا که: « نمی‌آیم، کاین خار به از خرما »

ماهی که هم از اول با حر بیارامد

در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی

خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

در محنت عشق او، درجست دوصد راحت

زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:46 PM

 

امروز به قونیه، می‌خندد صد مه رو

یعنی که ز لارنده، می‌آید شفتالو

در پیش چنین خنده، جانست و جهان، بنده

صد جان و جهان نو ، در می‌رسد از هر سو

کهنه بگذار و رو در بر کش یار نو

نو بیش دهد لذت، ای جان و جهان، نوجو

عالم پر ازین خوبان، ما را چه شدست ای جان؟!

هر سوی یکی خسرو، خندان لب و شیرین خو

بر چهرهٔ هر یک بت بنوشته که لاتکبت

بر سیب زنخ مرقم من یمشق لایصحو

برخیز که تا خیزیم، با دوست درآمیزیم

لالا چه خبر دارد، از ما و ازان لولو؟!

بهر گل رخسارش، کز باغ بقا روید

چون فاخته می‌گوید هر بلبل جان: « کوکو »

گر این شکرست ای جان، پس چه بود آن شکر

ای جان مرا مستی، وی درد مرا دارو

بازآمد و بازآمد، آن دلبر زیبا خد

تا فتنه براندازد، زن را ببرد از شو

با خوبی یار من زن چه بود؟! طبلک زن

در مطبخ عشق او، شو چه بود؟ کاسه شو

گر درنگری خوش خوش، اندر سرانگشتش

نی جیب نسب گیری، نی چادر اغلاغو

شب خفته بدی ای جان، من بودم سرگردان

تا روز دهل می‌زد آن شاه برین بارو

گفتم ز فضولی من: « ای شاه خوش روشن

این کار چه کار تست ؟! کو سنجر و کو قتلو »

گفتا: « بنگر آخر از عشق من فاخر

هم خواجه و هم بنده، افتاده میان کو

بر طبل کسی دیگر برنارد عاشق سر

پیراهن یوسف را مخصوص و شدست این بو

مستست دماغ من، خواهم سخنی گفتن

تا باشم من مجرم تا باشم یا زقلو

گیرم که بگویم من، چه سود ازین گفتن؟

گوش همه عالم را بر دوزد آن جادو

ترجیع کنم ای جان گر زانک بخندی تو

تا از خوشی و مستی بر شیر جهد آهو

ای عید غلام تو، وای جان شده قربانت

تا زنده شود قربان، پیش لبت خندانت

چون قند و شکر آید پیش تو؟! که می‌باید

بر قند و شکر خندد آن لعل سخن‌دانت

هرکس که ذلیل آمد، در عشق عزیز آمد

جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت

ای شادی سرمستان، ای رونق صد بستان

بنگر به تهی‌دستان، هریک شده مهمانت

پرکن قدحی باده، تا دل شود آزاده

جان سیر خورد جانا، از مایدهٔ خوانت

بس راز نیوشیدم، بس باده بنوشیدم

رازم همه پیدا کرد، آن بادهٔ پنهانت

ای رحمت بی‌پایان وقتست که در احسان

موجی بزند ناگه بحر گهرافشانت

تا دامن هر جانی، پر در وگهر گردد

تا غوطه خورد ماهی در قلزم احسانت

وقتیست که سرمستان گیرند ره خانه

شب گشت چه غم از شب با ماه درخشانت

ای عید، بیفکن خوان، داد از رمضان بستان

جمعیت نومان ده، زان جعد پریشانت

در پوش لباس نو، خوش بر سر منبر رو

تا سجدهٔ شکر آرد، صد ماه خراسانت

ای جان بداندیشش، گستاخ درآ پیشش

من مجرم تو باشم، گر گیرد دربانت

در باز شود والله، دربان بزند قهقه

بوسد کف پای تو، چو نبیند حیرانت

خنده بر یار من، پنهان نتوان کردن

هردم رطلی خنده می‌ریزد در جانت

ای جان، ز شراب مر، فربه شدی و لمتر

کز فربهی گردن، بدرید گریبانت

با چهرهٔ چون اطلس، زین اطلس ما را بس

تو نیز شوی چون ما گر روی دهد آنت

زینها بگذشتم من گیر این قدح روشن

مستی کن و باقی را درده به عزیزانت

چون خانه روند ایشان شب مانم من تنها

با زنگیکان شب تا روز بکوبم پا

امروز گرو بندم با آن بت شکرخا

من خوشتر می‌خندم، یا آن لب چون حلوا؟

من نیم دهان دارم، آخر چه قدر خندم؟!

او همچو درخت گل، خندست ز سر تا پا

هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش

تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا

شهری چه محل دارد کز عشق تو شور آرد؟

دیوانه شود ماهی از عشق تو در دریا

بر روی زمین ای جان، این سایهٔ عشق آمد

تا چیست خدا داند از عشق، برین بالا!

کو عالم جسمانی؟! کو عالم روحانی؟!

کو پا و سر گلها؟ کو کر و فر دلها؟!

با مشعلهٔ جانان، در پیش شعاع جان

تاریک بود انجم، بی‌مغز بود جوزا

چون نار نماید آن، خود نور بود آخر

سودای کلیم الله شد جمله ید بیضا

مگریز ز غم ای جان، در درد بجو درمان

کز خار بروید گل، لعل و گهر از خارا

زین جمله گذر کردم ساقی! می جان درده

ای گوشهٔ هر زندان با روی خوشت صحرا

ای ساقی روحانی، پیش‌آر می جانی

تو چشمهٔ حیوانی، ما جمله در استسقا

لب بسته و سرگردان ما را مگذار ای جان

ساغر هله گردان کن، پر بادهٔ جان‌افزا

آن بادهٔ جان‌افزا، از دل ببرد غم را

چون سور و طرب سازد هر غصه و ماتم را

چون باشد جام جان، خوبی و نظام جان

کز گفتن نام جان، دل می‌برود از جا

گفتم به دل: « از محنت، باز آی یکی ساعت »

گفتا که: « نمی‌آیم، کاین خار به از خرما »

ماهی که هم از اول با حر بیارامد

در جوی نیاساید حوضش نشود مأوا

گر آبم در پستی، من بفسرم از هستی

خورشید پرستم من خو کرده در آن گرما

در محنت عشق او، درجست دوصد راحت

زین محنت خوش ترسان کی باشد جز ترسا؟!

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:46 PM

هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمین

آتش زند خوبی و در جملهٔ خوبان چنین

کی ره برد اندیشها، کان شیر نر زان بیشها

بیرون جهد، عشاق را غرفه کند در خون چنین؟

گفتم به دل: « بار دگر رفتی درین خون جگر »

گفتا: « خمش باری بیا یکبار روی او ببین »

از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مو

از چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبین

حاصل، گرفتار ویم، مست و خراب آن میم

شب تا سحر یارب زنان، کالمستغاث، ای مسلمین

اندر خور روی صنم، کو لوح تا نقشی کنم؟!

تا آتشی اندر فتد، در دودمان آب و طین

از درد هجرانش زمین، رو کرده اندر آسمان

وان آسمان گوید که: « من صد چون توم اندر حنین »

آید جواب این هردو را، از جانب پنهان سرا

کای عاشقان و کم زنان، اینک سعادت در کمین

دولت قلاوزی شده، اندر ره درهم زده

در کف گرفته مشعله، از شعلهٔ عین‌الیقین

زین شعلهای معتمد، سر دل هر نیک و بد

چون موی اندر شیرشد، پیدا مثال یوم دین

کی تشنه ماند آن جگر کو دل نهد بر جوی ما؟!

کی بسته ماند مخزنی، بر خازنی کآمد امین؟!

ای باغ، کردی صبرها، در دی رسیدت ابرها

الصبر مفتاح‌الفرج، ای صابران راستین

شمع جهانست این قمر، از آسمانست این قمر

چون جان بود سودای او، پنهان کنیمش چون جنین

پنهان کنیمش تا ازو جان فرد و تنها می‌چشد

ترجیع گیرد گوش او، از پردها بیرون کشد

می‌گفت با حق مصطفی: « چون بی‌نیازی تو ز ما

حکمت چه بود؟ آخر بگو در خلق چندین چیزها »

حق گفت: « ای جان جهان، گنجی بدم من بس نهان

می‌خواستم پیدا شود آن گنج احسان و عطا

آیینهٔ کردم عیان، پشتش زمین، رو آسمان

پشتش شود بهتر ز رو، گر بجهد از رو و ریا

گر شیره خواهد می شدن، در خنب جوشد مدتی

خواهد قفا که رو شود، بس خوردنش باید قفا

آبی که جفت گل بود، کی آینهٔ مقبل بود

چون او جدا گردد ز گل، آیینه گردد پرصفا

جانی که پران شد ز تن، گوید بدو سلطان من:

« عذرا شدی از یار بد، یار منی اکنون، بیا »

مشهور آمد این، که مس از کیمیایی زر شود

این کیمیای نادره، کردست مس را کیمیا

نی تاج خواهد نی‌قبا، این آفتاب از داد حق

هست او دو صد کل را کله وز بهر هر عریان قبا

بهر تواضع بر خری، بنشست عیسی، ای پدر

ور نی سواری کی کندبر پشت خر باد صبا؟

ای روح، اندر جست و جو کن سر قدم چون آب جو

ای عقل، بهر این بقا، شاید زدن طال بقا

چندان بکن تو ذکر حق، کز خود فراموشت شود

واندر دعا دو تو شوی، مانندهٔ دال دعا

دانی که بازار امل، پرحیله است و پر دغل

هش دار ای میر اجل، تا درنیفتی در دغا

خواهی که اندر جان رسی، در دولت خندان رسی

می‌باش خندان همچو گل، گر لطف بینی گر جفا

این ترک جوش آمد ولی ترجیع سوم می‌رسد

ای جان پاکی که ز تو جان می‌پذیرد هر جسد

گر ساقیم حاضر بدی، وز بادهٔ او خوردمی

در شرح چشم جادوش صد سحر مطلق کردمی

گرخاطر اشتر دلم خوش شیرگیر او شدی

شیران نر را این زمان در زیر زین آوردمی

زان ابروی چون سنبلش، زان ماه زیبا خرمنش

زین گاو تن وارستمی بر گرد گردون گردمی

سرمست بیرون آیمی از مجلس سلطان خود

فرمان ده هر شهرمی درمان ده هر دردمی

نی درودمی نه کشتمی مطلق خیالی گشتمی

نی ترمی، نی خشکمی، نی گرممی، نی سردمی

نی در هوای نانمی، نی در بلای جانمی

نی بر زمین چون کوهمی، نی بر هوا چون گردمی

نی سرو سرگردانمی، نی سنبل رقصانمی

نی لالهٔ لعلین قبا نی زعفران زردمی

نی غنچهٔ بسته دهان، گشته ز ضعف دل نهان

بی این جهان و آن جهان نور خدا پروردمی

هر لحظه گوید شاه دین: « آری چنین و صد چنین

پیدا شدی گر زانک من در بند بردا بر دمی »

گرنه چو باران بر چمن من دادمی داد ز من

با جمله فردان جفتمی وز جمله جفتان فردمی

ملک از سلیمان نقل شد، ماهی فروشی شد فنش

بیرنج اگر راحت بدی، من مور را نازردمی

گر صیف بودی بی‌زدی، خاری نخستی پای گل

ور بی‌خماری می‌بدی، انگور را نفشردمی

گر عقدهٔ این ساحره از پای جانم وا شدی

بر کوری هر رهزنی صد رستم و صد مردمی

جانت بمانا تا ابد ای چشم ما روشن به تو

ای شاد و راد و مؤتلف جان دو صد چون من به تو

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020249
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث