به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

بربند سر سفره بگشای ره بالا

ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی

بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا

یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین

که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »

مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه

بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها

بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا

خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه

چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا

بادی که زند بر نی قندست درو مضمر

وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا

گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی

کو سفرهٔ نان‌افزا کو دلبر جان افزا

از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم

کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا

صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید

لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا

هر سال نه جوها را می پاک کند از گل

تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا

بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را

تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا

ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان

می‌غرد و می‌خواند جان را بسوی دریا

سرنامهٔ تو ماها هفتاد و دو دفتر شد

وان زهرهٔ حاسد را هفتاد و دو دف تر شد

بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن

بگشای در جنت یعنی که دل روشن

بس خدمت خیر کردی بس کاه و جوش بردی

در خدمت عیسی هم باید مددی کردن

گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی

گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن

آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد

کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن

تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی

رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من

اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان

بی‌برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن

سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن

بی‌سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن

ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل

تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن

تا چند ازین کو کو چون فاختهٔ ره‌جو

می‌درد این عالم از شاهد سیمین تن

هر شاهد چون ماهی ره‌زن شده بر راهی

هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن

جان‌بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان

مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن

شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو

از شیر بگیر این خو مردی نهٔ آخر زن

پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه

شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن

ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو

تا روح روان گردد چون آب روان در جو

ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش

از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش

با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم

چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش

یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی

کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش

بی‌مستی آن ساغر مستست دل و لاغر

بی‌سرمهٔ آن قیصر هر چشم بود اعمش

در بیشهٔ شیران رو تا صید کنی آهو

در مجلس سلطان رو وز بادهٔ سلطان چش

هر سوی یکی ساقی با بادهٔ راواقی

هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه‌وش

از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی

یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش

در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد

آن پنجهٔ شیرانه بیرون بود از هر شش

خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی

از وش علیهم دان این شعشعه و این رش

نوری که ذوق او جان مست ابد ماند

اندر نرسد وا خورشید تو در گردش

چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون

تا بود سرم بیرون می‌گفت لبم خوش خوش

تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت

جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش

شرحی که بگفت این را آن خسرو بی‌همتا

چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش

آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون

هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:45 PM

حد و اندازه ندارد نالها و آه را

چون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را

راه هستی کس نبردی گرنه نور روی او

روشن و پیدا نکردی همچو روز آن راه را

چون مه ما را نباشد در دو عالم شبه و مثل

خاک بر فرق مشبه باد مر اشباه را

عشق او جاهم بس است در هر دو عالم پس دلم

می‌بروبد از سرای وهم خود هم جاه را

ماه اگر سجده نیارد پیش روی آن مهم

رو سیاه هر دو عالم دان تو روی ماه را

هیچ کس با صد بصیرت ذرهٔ نشناسدش

گرچه پیش شه نشیند چون نیابد شاه را

مر شقاوتهای دایم را درونم عاشقست

چون بدان میلست آن جان پرورد اخ واه را

بندگان بسیار آیند و روند بر درگهش

لیک آستان درش لازم بود درگاه را

آستانش چشم من شد جان من چون کاه گشت

کهربای عشقش رباید هر زمان آن کاه را

ای خداوند شمس دین ناگاه بخرام از سوی

کین دلم در خواب می‌بیند چنان ناگاه را

گشته من زیر و زبر از صرصر هجران تو

تا ببینم روی تو بدتر شوم پیچان شوم

درنگر اندر رخ من تا ببینی خویش را

درنگر رخسار این دیوانهٔ بی‌خویش را

عشق من خالی و باقی را به زیر خاک کرد

آن گذشته یاد نارد ننگرد مر پیش را

تا ز موی او در آویزان شدست این جان من

فرق نکند این دل من نوش را و نیش را

ریش دلهای همه صحت پذیرد در نشان

گر ببیند ریش ایشان دولت این ریش را

صدقه کن وصل دلارام جهان امروز خود

آنچنان صدقات اولیتر چنین درویش را

گر نبیند روش ترسا بر درد زنار را

ور مسلمان بیندش آتش زند مر کیش را

وهم کی دارد ازان سوی جهان زو آگهی

کز تفکر جان بسوزد عقل دوراندیش را

گر گذر دارد ز لطفش سوی قهرستانها

پرشکر گردد دهان مر ترکش و ترکیش را

گر تو این معشوقه را با پیرهن گیری کنار

بی‌کنایت گو لقب تو آن رئیسی پیش را

آن خداوند شمس دین را جان بسی لابه کند

منتظر جان بر لب من از پی آریش را

ای برای آفتابت فتنه گشته آفتاب

روی سرخ من توی از روی زردم رو مناب

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:45 PM

 

هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفا

هم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا

ای صورت عشق ابد وی حسن تو بیرون ز حد

ای ماه روی سروقد ای جان‌فزای دلگشا

ای جان باغ و یاسمین ای شمع افلاک و زمین

ای مستغاث العاشقین ای شهسوار هل اتی

ای خوان لطف انداخته و با لئیمان ساخته

طوطی و کبک و فاخته گفته ترا خطبهٔ ثنا

ای دیدهٔ خوبان چین در روی تو نادیده چین

دامن ز گولان در مچین مخراش رخسار رضا

ای خسروان درویش تو سرها نهاده پیش تو

جمله ثنا اندیش تو ای تو ثناها را سزا

ای صبر بخش زاهدان اخلاص بخش عابدان

وی گلستان عارفان در وقت بسط و التقا

با عاشقانم جفت من امشب نخواهم خفت من

خواهم دعا کردن ترا ای دوست تا وقت دعا

درم رفیقان از برون دارم حریفان درون

در خانه جوقی دلبران بر صفه اخوان صفا

ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن

شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من

تنها به سیران می‌روی یا پیش مستان می‌روی

یا سوی جانان می‌روی باری خرامان می‌روی

در پیش چوگان قدرگویی شدم بی‌پا و سر

برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان می‌روی

از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا

افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان می‌روی

بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی

بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان می‌روی

ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو

ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان می‌روی

تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر

یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان می‌روی

ای قبلهٔ اندیشها شیر خدا در بیشها

ای رهنمای پیشها چون عقل در جان می‌روی

گه جام هش را می‌برد پردهٔ حیا برمی‌درد

گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران می‌روی

هجران چه هرجا که تو گردی برای جست‌وجو

چون ابر با چشمان تر با ماه تابان می‌روی

ای نور هر عقل و بصر روشنتر از شمس و قمر

ترجیع سوم را نگر نیکو برو افگن نظر

یک مسله می‌پرسمت ای روشنی در روشنی

آن چه فسون در می دمی غم را چو شادی می‌کنی

خود در فسون شیرین لبی مانند داود نبی

آهن چو مومی می‌شود بر می کنیش از آهنی

نی بلک شاه مطلقی به گلبرک ملک حقی

شاگرد خاص خالقی از جمله افسونها غنی

تا من ترا بشناختم بس اسب دولت تاختم

خود را برون انداختم از ترسها در ایمنی

هر لحظه‌ای جان نوم هردم به باغی می‌روم

بی‌دست و بی‌دل می‌شوم چون دست بر من می‌زنی

نی چرخ دانم نی سها نی کاله دانم نی بها

با اینک نادانم مها دانم که آرام منی

ای رازق ملک و ملک وی قطب دوران فلک

حاشا از آن حسن و نمک که دل ز مهمان برکنی

خوش ساعتی کان سرو من سرسبز باشد در چمن

وز باد سودا پیش او چون بید باشم منثنی

لاله بخونی غسلی کند نرگس به حیرت برتند

غنچه بیندازد کله سوسن فتد از سوسنی

ای ساقی بزم کرم مست و پریشان توم

وی گلشن و باغ ارم امروز مهمان توم

آن چشم شوخش را نگر مست از خرابات آمده

در قصد خون عاشقان دامن کمر اندر زده

سوگند خوردست آن صنم کین باده را گردان کنم

یک عقل نگذارم بمی در والد و در والده

زین باده‌شان افسون کنم تا جمله را مجنون کنم

تا تو نیابی عاقلی در حلقهٔ آدم کده

لیلی ما ساقی جان مجنون او شخص جهان

جز لیلی و مجنون بود پژمرده و بی‌فایده

از دسا ما یا می‌برد یا رخت در لاشی برد

از عشق ما جان کی برد گر مصطبه گر معبده

گر من نبینم مستیت آتش زنم در هستیت

باده‌ت دهم مستت کنم با گیر و دار و عربده

بگذشت دور عاقلان آمد قران ساقیان

بر ریز یک رطل گران بر منکر این قاعده

آمد بهار و رفت دی آمد اوان نوش و نی

آمد قران جام و می بگذشت دور مایده

رفت آن عجوز پردغل رفت آن زمستان و وحل

آمد بهار و زاد ازو صد شاهد و صد شاهده

ترجیع کن هین ساقیا درده شرابی چون بقم

تا گرم گردد گوشها من نیز ترجیعی کنم

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:45 PM

 

قصابی سوی گولی گوشت انداخت

چو دیدش زفت گوشت گاو پنداشت

یکی ران دگر سوی وی افکند

بگفتا گاو مرده‌ست این زهی گند

خدا بخشید آنچ اسباب کامست

تو گفتی چیست این؟ خود داد عامست

کنون شد عام کان با تو بپیوست

نجس شد چونک در کردی درو دست

نسازد گول را بخل و سخاوت

که گردد هر دوش مایهٔ عداوت

گریز از گول اندر سور و ماتم

چو عیسی ای پدر والله اعلم

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:41 PM

کدیهٔ می‌کنم سبک بشنو

خبر عشق می‌دهم بگرو

نفسی با خودم قرینی ده

که به میزان نهند با زر جو

تو نوی بخش و بندهٔ تو کهن

کهنم را به یک نظر کن نو

پیشهٔ کیمیا خود این باشد

که مس تیره را ببخشد ضو

کرمت را بگوی تا بدهد

درخور شام بنده روغن عو

ای دل آن شاه سوی بی‌سویی است

خلق هرسو دند تو کم دو

فکر مردم به هر سوی گرواست

تو بلاحول فکر را کن خو

بی‌سوی عالمی است بس عالی

شش جهت وادییست بس درگو

کار امروز را مگو فردا

تا نه حسرت خوری نه گویی لو

چشمکت می‌زند رقیب غیور

چشم ازو بر مگیر لاتطغو

شمس تبریز! خضر عین یقین

وارهان خلق را ز عین‌السو

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:41 PM

 

یا ولی نعمتی و سلطانی

سابق‌الحسن ما له ثانی

انت بحر تحیط بالدنیا

مدمن جوهر و مرجان

کان بنیان عبد کم خربا

رمنی هو و شید ارکانی

کیف هذاالجفا و انت وفا؟

کیف اردیتنی بنسیان

حیة البین کلما هاجت

لسعت مثل لسع ثعبان

ظل خدی مزعفرا کدرا

سال دمعی کمایع آن

ارع قلبا هواک ساکنه

لیس لی غیر عطفکم بانی

شمتت فی‌الشجون اعدائی

کم تباکؤا علی اخوانی

یا محیطا بروحه‌الدنیا

انت بالروح حاضر دانی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:41 PM

 

ایا ملتقی العیش کم تبعدی

و یا فرقة الحسب کم تعتدی

لیالی الفراق! فکم ذاالجوی؟!

ربی الوصل! ما حان ان تهتدی؟!

و نشرب من عذب لقیاکم

و من حلو رؤیاکم نعتدی

فذاک الوصال، بما نشتری

و قلب‌المعنی بما نفتدی

لباسا من‌الطیف کی نکتسی

رداء من‌القرب کی نرتدی

فحب الذی نرتجی دیننا

به اختتام به نبتدی

ایا بعد مولای ، ما تقرب؟

ایا جمرةالقلب، ما تبردی؟

ایا خفق قلبی اما تسکن؟

و یا دمعة العین ما ترکدی؟

ایا حزن قلبی اما تنجلی؟

ایا جفنتی قط ترقدی؟

نعم نور خدیه شمس‌الضحی

نعم مثل حسناه ما یوجد

نعم نار شوقی یکفی الوری

ایا واقد النار لا توقد

فکم تبکی یا عین من صدهم؟

اما تخش یا عین ان ترمد

فان ترمدی کیف یوم اللقا

تری سیدا مفخرالسودد

یقول دع ارمد فیوم اللقا

اکحل من حسنه الاثمد

لاقسمت حقا لمن لم یلد

تفرد باالمجد لم یولد

ابحت الفؤاد لبلواکم

و ان کان حردا علی اردد

ایا سیدا شمس دین‌العلا

فدیت لتبریزی المسعد

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:40 PM

 

یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی

فلست املک صبر نوبةالکاس

و تابع‌الطاس مملوا بلا مهل

فان صحوت فهذا نوبة الیاس

و دوام السکر من کأس البقا مددا

فحالة الصحو یأتی الف وسواس

بالله رأسک حرک هکذا طربا

حتی تقع قهوة حمرآء فی رأسی

بالروح تسقی وراء الغیب قهوتنا

یظل تدرک سقیاها بایناس

اذا سقاک بکأس الخلد فی نفس

تری حیاتک تبقی لا بانفاس

و تستلذ باقمار البقا طربا

و قهوة الخد تصبح ساقیا حاسی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:40 PM

 

قلت له مصیحا یا ملک‌المشرق

اقسم بالخالق مثلک لم یخلق

قدرک لایعرف وعدک لا یخلف

نائلک الاشرف بالک لم یغلق

جسمی کالخردله احرقه ذاالوله

خلد فی الزلزله من یک لم یخفق

صرت انا لا انا غیرک عندی فنا

ضدک یا ذاالغنا مختدع احمق

هیج کس ای جان من، جان سخن دان من

نور رخ شد ندید، تا نکند بیدقی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:40 PM

 

یا ملک‌المحشر، ترحم لا ترتشی

کل سقیط ردی ترحمه تنعش

تحبس ارواحنا فی صورت صورت

فی ورق مدرک جل عن المنقش

نورک شعشاعه یخرق حجب الدجی

تمنعها غیرة عن بصر الاعمش

ضء فضاء الفلا عن درک ادراکه

تدرجه راقة فی نظر الا خفش

قارب معراجنا، فارق الی‌المرتقی

حان رحیل السری فانا عن المفرش

وارکب خیل السخا، فهو حسان النهی

وادرس لوح الوفا وافهم ما یرقش

فاسرق درا اذا کنت اخی سارقا

واشرب من کاسنا معتجلا تنتشی

ادامه مطلب
جمعه 16 تیر 1396  - 7:36 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5019806
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث