به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گرمی مجوی الا از سوزش درونی

زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی

بیمار رنج باید تا شاه غیب آید

در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی

آن نافه‌های آهو و آن زلف یار خوش خو

آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی

تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد

جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی

عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو

ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی

بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند

آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی

غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد

پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی

در عین درد بنشین هر لحظه دوست می‌بین

آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی

تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی

از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

ای مبدعی که سگ را بر شیر می‌فزایی

سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی

بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون

زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی

ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش

در کوی عشق گردان امروز در گدایی

قهر است کار آتش گریه‌ست پیشه شمع

از ما وفا و خدمت وز یار بی‌وفایی

آتش که او نخندد خاکستر است و دودی

شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی

آن خر بود که آید در بوستان دنیا

خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی

خاوند بوستان را اول بجوی ای خر

تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی

آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد

مهمانیی بکردش باکار و باکیایی

بریانه‌های فاخر سنبوسه‌های نادر

شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی

ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی

چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی

هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن

مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی

آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد

بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی

زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله

زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی

این میوه‌های دنیا گل پاره‌هاست رنگین

چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی

می‌گفت ای خدایا ما را به شهر او بر

تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی

بگذشت چند سالی در انتظار این دم

بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی

می‌گفت ای مسبب برساز یک بهانه

زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی

بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت

تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی

شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد

تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی

این میرداد رشوت پنهان و آشکارا

تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی

شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا

پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی

پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را

در پیش کرد مه را از بهر روشنایی

منزل به منزل آن سو می‌شد چو سیل در جو

سجده کنان و جویان اسرار اولیایی

چون موسی پیمبر از بهر خضر انور

کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی

چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد

تا زان سفر دهد او احکام را روایی

مه کو منور آمد دایم مسافر آمد

ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی

هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی

غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی

کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا

چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی

ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان

دستی نهان که نبود کس را از او رهایی

این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد

این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی

وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد

و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی

دررفت آن معلا در شهر همچو دریا

از کو به کو همی‌شد کای مقصدم کجایی

جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد

ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی

شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی

عقلش پرید از سر پا را نماند پایی

پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش

کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی

چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو

حیران شده رعیت با میرهای‌هایی

نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت

نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی

زو هر کی جست کاری می‌گفت خیره آری

آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی

کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله

کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی

سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد

چون سیل شد به بحری بی‌بدو و منتهایی

گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی

بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی

این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم

درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی

دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی

جان روی در تو دارد که قبله دعایی

این جمله بد بدایت کو باقی حکایت

واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی

یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی

گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی

صدر الرجال حقا فی مصدر البلا

والله ما علونا الا باعتنا

یا سادتی و قومی یوفون بالعهود

ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی

و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی

ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش

عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی

خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم

سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی

هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد

بگداز کز مرض‌ها ز افسردگی بتر نی

از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش

باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی

صدپاره شد دل من و آواره شد دل من

امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی

در قرص مه نگه کن هر روز می‌گدازد

تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی

لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد

در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی

شاها ز بهر جان‌ها زهره فرست مطرب

کفو سماع جان‌ها این نای و دف تر نی

نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد

درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

ای گوهر خدایی آیینه معانی

هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی

عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من

فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی

از غیرت الهی در عرش حیرت افتد

زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی

زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی

از آسمان نمودی صد ماه آسمانی

اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی

هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی

در راه ره روان را رنج و طلب نبودی

خوف فنا نبودی اندر جهان فانی

یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب

دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی

از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد

هم برق تو رساند او را به لامکانی

انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما

تا نعره‌ها برآید از لعل‌های کانی

یک جام مان بدادی تا رخت‌ها گرو شد

جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی

جانی رسید ما را از شمس حق تبریز

کان جان همی‌نماید در غیب دلستانی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

چون زخمه رجا را بر تار می‌کشانی

کاهل روان ره را در کار می‌کشانی

ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی

دامان جان بگیری تا یار می‌کشانی

ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را

دزدان نقد دل را بر دار می‌کشانی

سوداییان جان را از خود دهی مفرح

صفراییان زر را بس زار می‌کشانی

مهجور خارکش را گلزار می‌نمایی

گلروی خارخو را در خار می‌کشانی

موسی خاک رو را بر بحر می‌نشانی

فرعون بوش جو را در عار می‌کشانی

موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد

ماری کنی عصا را چون مار می‌کشانی

چون مار را بگیرد یابد عصای خود را

این نعل بازگونه هموار می‌کشانی

آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی

و آن کو در آب آید در نار می‌کشانی

ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده

سر را برهنه کرده دستار می‌کشانی

ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند

ما را تو کش ازیرا شهوار می‌کشانی

تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش

چون در غمش بکشتی در غار می‌کشانی

خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می‌خور

زیرا که چون خموشی اسرار می‌کشانی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی

در دل چگونه آید از راه بی‌قیاسی

گر گویی می‌شناسم لاف بزرگ و دعوی

ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی

بردانم و ندانم گردان شده‌ست خلقی

گردان و چشم بسته چون استر خراسی

می‌گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی

گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی

یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری

از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی

تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده

اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی

ای نفس مطمئنه اندر صفات حق رو

اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی

گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم

گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی

از بانگ طاس ماه بگرفته می‌گشاید

ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی

آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد

تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی

شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی

هر روز خطبه‌ای نو هر شام گردکی نو

هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی

عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا

بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی

جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب

کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی

صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد

تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی

رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق

نی بارگیر سیسی نی جامه‌های سوسی

از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل

آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی

روزی دو همره آمد جان غریب با تن

چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی

پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی

گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی

هر روز بر دکان‌ها بازار این خسان بین

ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی

بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب

تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی

دستور می‌دهی تا گویم تمام این را

تا شرق و غرب گیرد اقبال بی‌نحوسی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

از بهر مرغ خانه چون خانه‌ای بسازی

اشتر در او نگنجد با آن همه درازی

آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو

اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی

رطل گران شه را این مرغ برنتابد

بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی

از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت

زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی

من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی

کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی

تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی

تا برنتابد آن را پشت هزار تازی

شد پرده‌ام دریده تا پرده‌ها بسوزم

از آتشی که خیزد در پرده حجازی

چون عشق او بغرد وین پرده‌ها بدرد

با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

ای فضل خوش چو جانی وز دیده‌ها نهانی

اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی

ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی

ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی

ای گل چمن بیارا می‌خند آشکارا

زیرا سه ماه پنهان در خار می‌دویدی

ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را

کاحوال آمدنشان از رعد می‌شنیدی

ای باد شاخه‌ها را در رقص اندرآور

بر یاد آن که روزی بر وصل می‌وزیدی

بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان

شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی

سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی

چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

 

گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی

گفتی قرار یابم خود بی‌قرار گشتی

خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی

پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی

گردت چرا نگردم چون خانه خدایی

پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی

جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی

نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی

فاروق چون نباشی چون از فراق رستی

صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی

اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی

اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی

هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی

هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی

ای چشمش الله الله خود خفته می‌زدی ره

اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی

آنگه فقیر بودی بس خرقه‌ها ربودی

پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی

هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری

گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی

از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی

هم از حساب رستی چون بی‌شمار گشتی

از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا

وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی

ای جان چون فرشته از نور حق سرشته

هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی

از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی

هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی

غم را شکار بودی بی‌کردگار بودی

چون کردگار گشتی باکردگار گشتی

گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی

عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی

نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی

کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی

باش از در معانی در حلقه خموشان

در گوش‌ها اگر چه چون گوشوار گشتی

ادامه مطلب
پنج شنبه 15 تیر 1396  - 2:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025810
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث