به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده

پیغامبر عشق است ز محراب رسیده

آورده یکی مشعله آتش زده در خواب

از حضرت شاهنشه بی‌خواب رسیده

این کیست چنین غلغله در شهر فکنده

بر خرمن درویش چو سیلاب رسیده

این کیست بگویید که در کون جز او نیست

شاهی به در خانه بواب رسیده

این کیست چنین خوان کرم باز گشاده

خندان جهت دعوت اصحاب رسیده

جامی است به دستش که سرانجام فقیر است

زان آب عنب رنگ به عناب رسیده

دل‌ها همه لرزان شده جان‌ها همه بی‌صبر

یک شمه از آن لرزه به سیماب رسیده

آن نرمی و آن لطف که با بنده کند او

زان نرمی و زان لطف به سنجاب رسیده

زان ناله و زان اشک که خشک و تر عشق است

یک نغمه تر نیز به دولاب رسیده

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق

از بهر گشاییدن ابواب رسیده

ای مرغ دل ار بال تو بشکست ز صیاد

از دام رهد مرغ به مضراب رسیده

خاموش ادب نیست مثل‌های مجسم

یا نیست به گوش تو خود آداب رسیده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

ای طبل رحیل از طرف چرخ شنیده

وی رخت از این جای بدان جای کشیده

ای نرگس چشم و رخ چون لاله کجایی

از گور تو آن نرگس و آن لاله دمیده

اندر لحد بی‌در و بی‌بام مقیمی

ای بر در و بر بام به صد ناز دویده

کو شیوه ابروی تو کو غمزه چشمت

ای چشم بد مرگ بدان هر دو رسیده

ای دست تو بوسه گه لب‌های عزیزان

در دست فنا مانده تو با دست بریده

این‌ها همه سهل است اگر مرغ ضمیرت

بر چرخ پریده بود و دام دریده

صورت چه کم آید چه برد جان به سلامت

موزه چه کم آید چو بود پای رهیده

صد شکر کند جان چو رهد از تن و صورت

ای بی‌خبر از چاشنی جان جریده

کو لذت آب و گل و کو آب حیاتی

کو قبه گردونی و کو بام خمیده

یا رب چه طلسم است کز آن خلد نفوریم

ما در تک این دوزخ امشاج خزیده

محسود فلک بوده و مسجود ملایک

وز همت ناپاک ز ما دیو رمیده

باغ آی و ز باران سخن نرگس و گل چین

نرگس ندهد قطره ای از بام چکیده

بربند دهان از سخن و باده لب نوش

تا قصه کند چشم خمار از ره دیده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

رندان همه جمعند در این دیر مغانه

درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه

خون ریزبک عشق در و بام گرفته‌ست

و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه

یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم

از پرده برون رفته همه اهل زمانه

آن جنس که عشاق در این بحر فتادند

چه جای امان باشد و چه جای امانه

کی سرد شود عشق ز آواز ملامت

هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه

پر کن تو یکی رطل ز می‌های خدایی

مگذار خدایان طبیعت به میانه

اول بده آن رطل بدان نفس محدث

تا ناطقه‌اش هیچ نگوید ز فسانه

چون بند شود نطق یکی سیل درآید

کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه

شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت

احسنت زهی آتش و شاباش زبانه

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

این کیست چنین مست ز خمار رسیده

یا یار بود یا ز بر یار رسیده

یا شاهد جان باشد روبند گشاده

یا یوسف مصری است ز بازار رسیده

یا زهره و ماه است درآمیخته با هم

یا سرو روان است ز گلزار رسیده

یا چشمه خضر است روان گشته بدین سو

یا ترک خوش ماست ز بلغار رسیده

یا برق کله گوشه خاقان شکاری است

اندر طلب آهوی تاتار رسیده

یا ساقی دریادل ما بزم نهاده‌ست

یا نقل و شکرهاست به قنطار رسیده

یا صورت غیب است که جان همه جان‌هاست

یا مشعله از عالم انوار رسیده

شاه پریان بین ز سلیمان پیمبر

اندر طلب هدهد طیار رسیده

خوبان جهان از پی او جیب دریده

قاضی خرد بی‌دل و دستار رسیده

از هیبت خون ریزی آن چشم چو مریخ

مریخ ز گردون پی زنهار رسیده

وز بهر دیت دادن هر زنده که او کشت

همیان زر آورده به ایثار رسیده

اول دیت خون تو جامی است به دستش

درکش که رحیق است ز اسرار رسیده

خاموش کن ای خاسر انسان لفی خسر

از گلشن دیدار به گفتار رسیده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

ای دلبر بی‌صورت صورتگر ساده

وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده

از گفتن اسرار دهان را تو ببسته

و آن در که نمی‌گویم در سینه گشاده

تا پرده برانداخت جمال تو نهانی

دل در سر ساقی شد و سر در سر باده

صبحی که همی‌راند خیال تو سواره

جان‌های مقدس عدد ریگ پیاده

و آن‌ها که به تسبیح بر افلاک بنامند

تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده

جان طاقت رخسار تو بی‌پرده ندارد

وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده

چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو

بر گردن اشتر تن من بسته قلاده

شمس الحق تبریز دلم حامله توست

کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده

بگذاشته ما را تو و در خود نگریده

تو شرم نداری که تو را آینه ماییم

تو آینه ناقص کژشکل خریده

ای بی‌خبر از خویش که از عکس دل تو

بر عارض جان‌ها گل و گلزار دمیده

صد روح غلام تو تو هر دم چو کنیزک

آراسته خود را و به بازار دویده

بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است

ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده

صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو

وز بهر یکی دانه در این دام پریده

ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق

کو حالت بشنیده و کو حالت دیده

در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست

امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده

چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز

ای آب حیات ابد از شاه چشیده

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

آن عشق جگرخواره کز خون شود او فربه

ای بارخدا بر ما نرمش کن و رحمش ده

روزی که نریزد خون رنجیش بدید آمد

جز از جگر عاشق آن رنج نگردد به

تیر نظرت دیدم جان گفت زهی دولت

پرم چو کمان پرم من از کشش آن زه

من خاک دژم بودم در کتم عدم بودم

آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه

از بانگ تو برجستم در عهد تو بنشستم

ما را تو تعاهد کن سالار تویی در ده

بیخود بنشین پیشم بیخود کن و بی‌خویشم

تا هیچ نیندیشم نی از که نی از مه

بر نطع پیادستم من اسپ نمی‌خواهم

من مات توام ای شه رخ بر رخ من برنه

ای یوسف عیسی دم با زر غم و بی‌زر غم

پیش آر تو جام جم والله که تویی سرده

زان می که از او سینه صافی است چو آیینه

پیش آر و مده وعده بر شنبه و پنجشنبه

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته

هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته

خورشید حمل رویت دریای عسل خویت

هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته

این دل ز هوای تو دل را به هوا داده

وین جان ز لقای تو برج حملی گشته

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله

پیروز تو واگردی فی لطف امان الله

ای شادکن دل‌ها اندر همه منزل‌ها

در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله

هم رایت احسان را هم آیت ایمان را

تا عرش برآوردی فی لطف امان الله

تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را

از رخ ببری زردی فی لطف امان الله

از آتش رخسارت وز لعل شکربارت

در دی نبود سردی فی لطف امان الله

آگاه تویی در ده احسنت زهی سرده

هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله

در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی

چون عشق جوامردی فی لطف امان الله

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

 

ای جنبش هر شاخی از لون دگر میوه

هر کس ز دگر جامی مستک شده کالیوه

در پرده دو صد خاتون رخساره دریدستند

بر روی زنان هر یک از جفت دگر بیوه

در کامه هر ماهی شستی است ز صیادی

آن ناله کنان آوه وین ناله کنان ای وه

جبریل همی‌رقصد در عشق جمال حق

عفریت همی‌رقصد در عشق یکی دیوه

ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی

می‌نال در این پرده زنهار همین شیوه

ادامه مطلب
سه شنبه 13 تیر 1396  - 3:47 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029837
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث