به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دلا تو شهد منه در دهان رنجوران

حدیث چشم مگو با جماعت کوران

اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است

خدای دور بود از بر خدادوران

درون خویش بپرداز تا برون آیند

ز پرده‌ها به تجلی چو ماه مستوران

اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا

برون خویش و جهان گشته‌ای ز مشهوران

اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل

ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران

وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق

چنین فسرده بود سکه‌های مهجوران

چو نیست عشق تو را بندگی به جا می‌آر

که حق فرونهلد مزدهای مزدوران

بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است

کجاست دخل سلیمان و مکسب موران

لباس فکرت و اندیشه‌ها برون انداز

که آفتاب نتابد مگر که بر عوران

پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی

که مشک بارد تا وارهی ز کافوران

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

مکن مکن که روا نیست بی‌گنه کشتن

مرو مرو که چراغی و دیده روشن

چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم

دماغ ما ز خمار تو است آبستن

مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل

که خانه گردد تاری به بستن روزن

چو آدمی به غم آماج تیر را ماند

ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن

دو دست عشق مثال دو دست داوود است

که همچو موم همی‌گردد از کفش آهن

حدیث عشق هم از عشقباز باید جست

که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن

دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق

اگر چه دارد او خون خلق در گردن

ز خونبها بنترسد که گنج‌ها دارد

که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن

گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب

بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن

که تا تمام غزل را بگویمت فردا

که گل پگاه بچینند مردم از گلشن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان

وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار

که چارجوی بهشت است از تکش جوشان

منم سکندر این دم به مجمع البحرین

که تا رهانم جان را ز علت و بحران

که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج

که تا رهند خلایق ز حمله ایشان

از آنک ایشان مر بحر را درآشامند

که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان

از آنک آتشی‌اند وز عنصر دوزخ

عدو لطف جنان و حجاب نور جنان

ز هر شمار برونند از آنک از قهرند

که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان

برهنه‌اند و همه سترپوششان گوش است

نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان

لحاف گوش چپستش فراش گوش راست

به شب نتیجه یأجوج را یقین می‌دان

لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است

یقین به معنی یأجوجی است نی انسان

از آنک دل مثل روزن است کاندر وی

ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان

هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام

به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان

چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد

به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان

چو نام‌های خدا در عدد به نسبت شد

ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان

بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی

فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان

چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف

به نسبت دگری حال سر تو پنهان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

هر چه کنی تو کرده من دان

هر چه کند تن کرده بود جان

چشم منی تو گوش منی تو

این دو بگفتم باقی می‌دان

گر به جهان آن گنج نبودی

بهر چه بودی خانه ویران

گنج طلب کن ای پدر من

دست بجنبان دست بجنبان

بوی خوش او رهبر ما شد

تا گل و ریحان تا گل و ریحان

ذره به ذره مشتریندت

گوهر خود را هین مده ارزان

موش درآید گربه درآید

گر بگشایی تو سر انبان

عشق چو باشد کم نشود جان

دور مبادا سایه جانان

باقی این را هم تو بگویی

ای مه مه رو زهره تابان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران

تنگ شکر می‌کشد تا بنهد در میان

سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود

تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان

سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز

چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان

طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد

بلبل مست تو را شرط بود گلستان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

بیش مکن همچنان خانه درآ همچنین

ای ز تو روشن شده صحن و سرا همچنین

باده جان خورده‌ای دل ز جهان برده‌ای

خشم چرا کرده‌ای چیست چرا همچنین

حلقه درآ روی باز بر همه خوبان بتاز

سجده کنم در نماز روی تو را همچنین

ای صنم خوش سخن حلقه درآ رقص کن

عشق نگردد کهن حق خدا همچنین

هر که در این روزگار دارد او کار بار

بنده شده‌ست و شکار یار مرا همچنین

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون

خیره عشقت چو من این فلک سرنگون

می‌در و می‌دوز تو می‌بر و می‌سوز تو

خون کن و می‌شوی تو خون دلم را به خون

چونک ز تو خاسته‌ست هر کژ تو راست است

لیک بتا راست گو نیست مقام جنون

دوش خیال نگار بعد بسی انتظار

آمد و من در خمار یا رب چون بود چون

خواست که پر وا کند روی به صحرا کند

باز مرا می‌فریفت از سخن پرفسون

گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا

گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون

در دل شب آمدی نیک عجب آمدی

چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین

باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین

دشمن جان‌های ماست دوستی دوستان

مادر فتنه شده‌ست حامله یا مسلمین

آفت عالم شده‌ست ماه رخی زهره سوز

فتنه آدم شده‌ست سنبله یا مسلمین

لاف ز شه می‌زند سکه ز مه می‌زند

بر سر ره می‌زند قافله یا مسلمین

ای شده شب روز ما ز آنک دل افروز ما

از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین

چون خرد نیک پی در چله شد پیش وی

جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین

عشق چو آمد پدید عقل گریبان درید

از پی بی‌دل رسید مشغله یا مسلمین

بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند

بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین

ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال

دانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من

باز کمر بست سخت یار به استیز من

مطبخ دل را نگار باز قباله گرفت

می‌شکند دیگ من کاسه و کفلیز من

خانه خرابی گرفت ز آنک قنق زفت بود

هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من

راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو

جمله افق را گرفت ابر شکرریز من

سر کن ای بوالفضول ای ز کشاکش ملول

جاذبه خیزان او منگر در خیز من

منت او را که او منت و شکر آفرید

کز کف کفران گذشت مرکب شبدیز من

رست رخم از عبس کاسه ز ننگ عدس

آخر کاری بکرد اشک غم آمیز من

اصل همه باغ‌ها جان همه لاغ‌ها

چیست اگر زیرکی لاغ دلاویز من

ای خضر راستین گوهر دریاست این

از تو در این آستین همچو فراویز من

چونک مرا یار خواند دست سوی من فشاند

تیز فرس پیش راند خاطر سرتیز من

چند نهان می‌کنم شمس حق مغتنم

خواجگیی می‌کند خواجه تبریز من

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من

باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من

سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق

زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من

عقل همه عاقلان خبره شود چون رسد

لیلی و مجنون من ویسه و رامین من

در حسد افتاده‌ایم دل به جفا داده‌ایم

جنگ که می‌افکند یار سخن چین من

او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا

تازه کند دم به دم کین تو و کین من

گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ

در کشش همدگر از پی آیین من

یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان

آه که می‌نشنود یارب و آمین من

گوید تو کار خویش می‌کن و من کار خویش

این بده‌ست از ازل یاسه پیشین من

کار من آن کت زنم کار تو افغان گری

عید منم طبل تو سخره تکوین من

بنده این زاریم عاشق بیماریم

کو نرود آن زمان از سر بالین من

راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ

گر چه کند کژروی طبع چو فرزین من

درگذر از تنگ من ای من من ننگ من

دیده شدی آن من گر نبدی این من

بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو

نقد عجب می‌برد دزد ز خرجین من

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030978
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث