به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین

با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین

ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید

آن را که پرده نیست برو روی او ببین

آن روی بین که بر رخش آثار روی او است

آن را نگر که دارد خورشید بر جبین

از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد

شهمات می‌شود ز رخش ماه بر زمین

در طره‌هاش نسخه ایاک نعبد است

در چشم‌هاش غمزه ایاک نستعین

بی‌خون و بی‌رگ است تنش چون تن خیال

بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین

از بس که در کنار همی‌گیردش نگار

بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین

صبحی است بی‌سپیده و شامی است بی‌خضاب

ذاتی است بی‌جهات و حیاتی است بی‌حنین

کی نور وام خواهد خورشید از سپهر

کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین

بی‌گفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر

تا زود بر خزینه گوهر شوی امین

در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو

این جمله کیست مفتخر تبریز شمس دین

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

ای آنک از میانه کران می‌کنی مکن

با ما ز خشم روی گران می‌کنی مکن

دربند سود خویشی و اندر زیان ما

کس زین نکرد سود زیان می‌کنی مکن

راضی شدی که بیش نجویی زیان ما

این از پی رضای کیان می‌کنی مکن

بر جای باده سرکه غم می‌دهی مده

در جوی آب خون چه روان می‌کنی مکن

از چهره‌ام نشاط طرب می‌بری مبر

بر چهره‌ام ز دیده نشان می‌کنی مکن

مظلوم می‌کشی و تظلم همی‌کنی

خود راه می‌زنی و فغان می‌کنی مکن

پایم به کار نیست که سرمست دلبرم

مر مست را بهل چه کشان می‌کنی مکن

گویی بیا که بر تو کنم صبر را شبان

بر بره گرگ را چه شبان می‌کنی مکن

در روز زاهدی و به شب زاهدان کشی

امشب که آشتی است همان می‌کنی مکن

ای دوستان ز رشک تو خصمان همدگر

این دوست را چه دشمن آن می‌کنی مکن

گویی که می مخور پس اگر می همی‌دهی

مخمور را چه خشک دهان می‌کنی مکن

گویی چو تیر راست رو اندر هوای ما

پس تیر راست را چه کمان می‌کنی مکن

گویی خموش کن تو خموشم نمی‌هلی

هر موی را ز عشق زبان می‌کنی مکن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

 

می‌بینمت که عزم جفا می‌کنی مکن

عزم عتاب و فرقت ما می‌کنی مکن

در مرغزار غیرت چون شیر خشمگین

در خونم ای دو دیده چرا می‌کنی مکن

بخت مرا چو کلک نگون می‌کنی مکن

پشت مرا چو دال دوتا می‌کنی مکن

ای تو تمام لطف خدا و عطای او

خود را نکال و قهر خدا می‌کنی مکن

پیوند کرده‌ای کرم و لطف با دلم

پیوند کرده را چه جدا می‌کنی مکن

آن بیذقی که شاه شده‌ست از رخ خوشت

بازش به مات غم چه گدا می‌کنی مکن

آن بنده‌ای که بدر شد از پرتو رخت

چون ماه نو ز غصه دوتا می‌کنی مکن

گر گبر و مؤمن است چو کشته هوای توست

بر گبر کشته تو چه غزا می‌کنی مکن

بی‌هوش شو چو موسی و همچون عصا خموش

مانند طور تو چه صدا می‌کنی مکن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:56 AM

آن کیست ای خدای کز این دام خامشان

ما را همی‌کشد به سوی خود کشان کشان

ای آنک می‌کشی تو گریبان جان ما

از جمع سرکشان به سوی جمع سرخوشان

بگرفته گوش ما و بسوزیده هوش ما

ساقی باهشانی و آرام بی‌هشان

بی‌دست می‌کشی تو و بی‌تیغ می‌کشی

شاگرد چشم تو نظر بی‌گنه کشان

آب حیات نزل شهیدان عشق توست

این تشنه کشتگان را ز آن نزل می‌چشان

دل را گره گشای نسیم وصال توست

شاخ امید را به نسیمی همی‌فشان

خود حسن ساکن است و مقیم اندر آن وجود

زان ساکنند زیر و زبر این مفتشان

مقصود ره روان همه دیدار ساکنان

مقصود ناطقان همه اصغای خامشان

آتش در آب گشته نهان وقت جوش آب

چون آب آتش آمد الغوث ز آتشان

در روح دررسی چو گذشتی ز نقش‌ها

وز چرخ بگذری چو گذشتی ز مه وشان

همیان چه می‌نهی به امانت به مفلسان

پا را چه می‌نهی تو به دندان گربشان

از نو چو میر گولان بستد کلاه و کفش

خواهی تو روستایی خواهی ز اکدشان

دانش سلاح توست و سلاح از نشان مرد

مردی چو نیست به که نباشد تو را نشان

دیگر مگو سخن که سخن ریگ آب توست

خورشید را نگر چو نه‌ای جنس اعمشان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

جانا بیار باده و بختم تمام کن

عیش مرا خجسته چو دارالسلام کن

زهره کمین کنیزک بزم و شراب توست

دفع کسوف دل کن و مه را غلام کن

همچون مسیح مایده از آسمان بیار

از نان و شوربا بشری را فطام کن

مشتی فسرده را به دم گرم بشکفان

مشتی گدای را شه بااحتشام کن

این روی پرگره را خندان و شاد کن

این عمر منقطع را عمری مدام کن

ای شوق هر دماغ سر عاشقان بخار

وی ذوق هر مقام بر ما مقام کن

آن خانه را که جام نباشد چو نیست نور

ما خانه ساختیم تو تدبیر جام کن

ما را وظیفه‌هاست ز لطف تو صد هزار

درمانده گشت دل که چه گوید کدام کن

خاموش کن که دوست مجیب است بی‌سال

نظاره کرم کن و ترک کلام کن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

می‌آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن

برکنده‌ای به خشم دل از یار مهربان

از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت

پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان

زان تیرهای غمزه خشمین که می‌زنی

صد قامت چو تیر خمیده‌ست چون کمان

از پرسشم ز خشم لب لعل بسته‌ای

جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان

لطف تو نردبان بده بر بام دولتی

ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان

این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان

ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان

یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی

نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان

جانا به حق آن شب کان زلف جعد را

در گردنم درافکن و سرمست می‌کشان

تا جان باسعادت غلطان همی‌رود

چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان

کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین

تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

تو آب روشنی تو در این آب گل مکن

دل را مپوش پرده دل را تو دل مکن

پاکان به گرد در به تماشا نشسته‌اند

دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن

دل نعره می‌زند که بکش خویش را ز عشق

ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن

مس را که زر کنند یکی علم دیگر است

زین‌ها که می‌کنی نشود زر بهل مکن

دوری بگشت این تن کز دل بگشته‌ای

سی سال دور باشد سی را چهل مکن

چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد

این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن

هنگامه‌هاست در ره هر جا مه‌ای است رو

بی‌گاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

مستی و عاشقی و جوانی و جنس این

آمد بهار خرم و گشتند همنشین

صورت نداشتند مصور شدند خوش

یعنی مخیلات مصورشده ببین

دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید

در دیده اندرآید صورت شود یقین

تبلی السرایر است و قیامت میان باغ

دل‌ها همی‌نمایند آن دلبران چین

یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست

تا کی نهان بود دل تو در میان طین

ایاک نعبد است زمستان دعای باغ

در نوبهار گوید ایاک نستعین

ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم

بگشا در طرب مگذارم دگر حزین

ایاک نستعین که ز پری میوه‌ها

اشکسته می‌شوم نگهم دار ای معین

هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب

نرگس چه خیره می‌نگرد سوی یاسمین

سوسن زبان برون کند افسوس می‌کند

گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین

یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا

نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین

سر چپ و راست می‌فکند سنبل از خمار

اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین

سبزه پیاده می‌دود اندر رکاب سرو

غنچه نهان همی‌کند از چشم بد جبین

بید پیاده بر لب جو اندر آینه

حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین

اول فشاندنی است که تا جمع آورد

وآنگه کند نثار درافشان واپسین

در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار

مرغان چو مطربان بسرایند آفرین

آن میر مطربان که ورا نام بلبل است

مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین

گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت

گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین

شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب

کی صید کرد از عدم آورد بر زمین

یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان

کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین

ما چند صورتیم یزک وار آمده

نک می‌رسند لشکر خوبان از آن کمین

یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان

شیرین لبان رسند ز دریای انگبین

نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر

و آن نار دانه دانه و بی‌هیچ دانه بین

ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت

مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین

انگور دیر آمد زیرا پیاده بود

دیر آ و پخته آ که تویی فتنه‌ای مهین

ای آخرین سابق و ای ختم میوه‌ها

وی چنگ درزده تو به حبل الله متین

شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس

چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین

اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات

تلخی بلای توست چو خار ترنگبین

ای عارف معارف و ای واصل اصول

ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین

از دست توست خربزه در خانه‌ای نهان

در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین

از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت

آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین

چون گوش تو نداشت ببستند گردنش

گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین

فی جیدها ببست خدا حبل من مسد

زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین

گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود

از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین

ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج

بی‌گوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین

حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر

مردم ز راه گوش شود فربه و سمین

باقیش برنویسد آن شهریار لوح

نقاش چین بگوید تو نقش‌ها مچین

نقاش چین بگفتم آن روح محض را

آن خسرو یگانه تبریز شمس دین

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

جانا بیار باده و بختم بلند کن

زان حلقه‌های زلف دلم را کمند کن

مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم

آتش بیار و چاره مشتی سپند کن

زان جام بی‌دریغ در اندیشه‌ها بریز

در بیخودی سزای دل خودپسند کن

ای غم برو برو بر مستانت کار نیست

آن را که هوشیار بیابی گزند کن

مستان مسلمند ز اندیشه‌ها و غم

آن کو نشد مسلم او را نژند کن

ای جان مست مجلس ابرار یشربون

بر گربه اسیر هوا ریش خند کن

ریش همه به دست اجل بین و رحم کن

از مرگ وارهان همه را سودمند کن

عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت

با شیرگیر مست مگو ترک پند کن

در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین

ما را سوار اشقر و پشت سمند کن

یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست

با او حساب دفتر هفتاد و اند کن

ای طبع روسیاه سوی هند بازرو

وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن

آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو

و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن

در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست

آن گاه سر در آخر این گوسفند کن

خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند

دل را حریف صیقل آیینه رند کن

ای دل خموش کن همه بی‌حرف گو سخن

بی‌لب حدیث عالم بی‌چون و چند کن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030786
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث