به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن

می‌سوخت و پر همی‌زد بر جا که همچنین کن

شمع و فتیله بسته با گردن شکسته

می‌گفت نرم نرمک با ما که همچنین کن

مومی که می‌گدازد با سوز می بسازد

در تف و تاب داده خود را که همچنین کن

گر سیم و زر فشانی در سود این جهانی

سودت ندارد آن‌ها الا که همچنین کن

دامان پر ز گوهر کرد و نشست بر سر

وز رشک تلخ گشته دریا که همچنین کن

از نیک و بد بریده وز دام‌ها پریده

بر کوه قاف رفته عنقا که همچنین کن

رخساره پاک کرده دراعه چاک کرده

با خار صبر کرده گل‌ها که همچنین کن

صد ننگ و نام هشته با عقل خصم گشته

بر مغزها دویده صهبا که همچنین کن

خالی شده‌ست و ساده نه چشم برگشاده

لب بر لبش نهاده سرنا که همچنین کن

چل سال چشم آدم در عذر داشت ماتم

گفته به کودکانش بابا که همچنین کن

خاموش باش و صابر عبرت بگیر آخر

خامش شده‌ست و گریان خارا که همچنین کن

تبریز شمس دین را بین کز ضیای جانی

پر کرده از جلالت صحرا که همچنین کن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن

ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن

چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن

نی‌های بی‌زبان را زان شهد پرشکر کن

چون صد هزار در در سمع و بصر تو داری

یک دامنی از آن در در کار کور و کر کن

از خون آن جگرها که بوی عشق دارد

از بهر اهل دل را یک قلیه جگر کن

بس شیوه‌ها که کردند جان‌ها و ره نبردند

ای چاره ساز جان‌ها یک شیوه دگر کن

مرغان آب و گل را پرها به گل فروشد

ای تو همای دولت پر برفشان سفر کن

چون دیو ره بپیما تا بینی آن پری را

و اندر بر چو سیمش تو کار دل چو زر کن

هر چت اشارت آید چون و چرا رها کن

با خوی تند آن مه زنهار سر به سر کن

پای ملخ که جان است چون مور پیش او بر

در پیش آن سلیمان بر هر رهی حشر کن

آبی است تلخ دریا در زیر گنج گوهر

بگذار آب تلخش تو زیر او زبر کن

ماری است مهره دارد زان سوی زهر در سر

ور ز آنک مهره خواهی از زهر او گذر کن

خواهی درخت طوبی نک شمس حق تبریز

خواهی تو عیش باقی در ظل آن شجر کن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن

گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من

سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش

هیزم دریغت آید هیزم به است یا تن

نقش فناست هیزم عشق خداست آتش

درسوز نقش‌ها را ای جان پاکدامن

تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد

مانند بت پرستان دور از بهار و مؤمن

در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش

چون زاده خلیلی آتش تو راست مسکن

آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان

لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن

مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند

سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن

شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی

در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن

پروانه زان زند خود بر آتش موقد

کو را همی‌نماید آتش به شکل روزن

تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید

در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن

فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته

بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن

اسپان اختیاری حمال شهریاری

پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن

چو لک لک است منطق بر آسیای معنی

طاحون ز آب گردد نه از لکلک مقنن

زان لکلک ای برادر گندم ز دلو بجهد

در آسیا درافتد گردد خوش و مطحن

وز لکلک بیان تو از دلو حرص و غفلت

در آسیا درافتی یعنی رهی مبین

من گرم می‌شوم جان اما ز گفت و گو نی

از شمس دین زرین تبریز همچو معدن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن

تو اصل آفتابی چون آمدی سحر کن

بردار طالبان را وز هفت بحر بگذر

منگر به گاو و ماهی وز صد چنین گذر کن

پیدا بکن که پاکی از کون و پست و بالا

وین خانه کهن را بی‌زیر و بی‌زبر کن

عالم فناست جمله در یک دمش بقا کن

ماری است زهر دارد تو زهر او شکر کن

هر سو که خشک بینی تو چشمه‌ای روان کن

هر جا که سنگ بینی از عکس خود گهر کن

اندر قفای عاشق هر سو که خصم بینی

او را به زخم سیلی اندر زمان به درکن

تا چند عذر گویی کورند و می‌نبینند

گر کورشان نخواهی در دیده شان نظر کن

خواهی که پرده‌هاشان در دیده‌ها نباشد

فرما تو پردگی را کز پرده‌ها عبر کن

فرمان تو راست مطلق با جمع در میان نه

بستم قبای عطلت هم چاره کمر کن

ای آفتاب عرشی ای شمس حق تبریز

چون ماه نو نزارم رویم تو در قمر کن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن

ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن

چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله

از آتش دل خود در خشک و در ترش زن

گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد

آتش کن آب او را در در و گوهرش زن

هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد

ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن

هر کس که بی‌سر آید تو دست بر سرش نه

و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن

جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد

خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن

از لعل می فروشت سرمست کن جهان را

بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن

ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید

از جذب نور ایمان در جان کافرش زن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

چون جان تو می‌ستانی چون شکر است مردن

با تو ز جان شیرین شیرینتر است مردن

بردار این طبق را زیرا خلیل حق را

باغ است و آب حیوان گر آذر است مردن

این سر نشان مردن و آن سر نشان زادن

زان سر کسی نمیرد نی زین سر است مردن

بگذار جسم و جان شو رقصان بدان جهان شو

مگریز اگر چه حالی شور و شر است مردن

والله به ذات پاکش نه چرخ گشت خاکش

با قند وصل همچون حلواگر است مردن

از جان چرا گریزیم جان است جان سپردن

وز کان چرا گریزیم کان زر است مردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهر است مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنت است رفتن چون کوثر است مردن

مرگ آینه‌ست و حسنت در آینه درآمد

آیینه بربگوید خوش منظر است مردن

گر مؤمنی و شیرین هم مؤمن است مرگت

ور کافری و تلخی هم کافر است مردن

گر یوسفی و خوبی آیینه‌ات چنان است

ور نی در آن نمایش هم مضطر است مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

آن خوب را طلب کن اندر میان حوران

مشنو کسی که گوید آن فتنه را مشوران

در دل چو نقش بندد جان از طرب بخندد

صد گون شکر بجوشد از تلخی صبوران

از پرتوی که افتد در چشم‌ها ز رویش

خارش چه افتد از وی در چشم‌های کوران

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن

آورد بار دیگر یک یک ببسته گردن

رو رو تو در گلستان بنگر به گل پرستان

یک لحظه سجده کردن یک لحظه باده خوردن

نگذارد آن شکرخو بر ما ز ما یکی مو

چون صوفیان جان را این است سر ستردن

دندان تو چو شد سست بر جاش دیگری رست

می‌دانک همچنین است بر مرد جان سپردن

ای خصم شمس تبریز ای دزد راه و منکر

می‌باش در شکنجه از خویش و درفشردن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

 

جانا نخست ما را مرد مدام گردان

وآنگه مدام درده ما را مدام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نیاید ای جان

هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

دارالسلام ما را دارالملام کردی

دارالملام ما را دارالسلام گردان

این راه بی‌نهایت گر دور و گر دراز است

از فضل بی‌نهایت بر ما دو گام گردان

ما را اسیر کردی اماره را امیری

ما را امیر گردان او را غلام گردان

انعام عام خود را کردی نصیب خاصان

انعام خاص خود را امروز عام گردان

هر ذره را ز فضلت خورشیدییی دگر ده

خورشید فضل خود را بر جمله رام گردان

در کام ما دعا را چون شهد و شیر خوش کن

و آن را که گوید آمین هم دوستکام گردان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:50 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5032761
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث