به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن

وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن

دامن سیب کشانیم سوی شفتالو

ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن

نوبهاران چون مسیحی است فسون می‌خواند

تا برآیند شهیدان نباتی ز کفن

آن بتان چون جهت شکر دهان بگشادند

جان به بوسه نرسد مست شد از بوی دهن

تاب رخسار گل و لاله خبر می‌دهدم

که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن

برگ می‌لرزد و بر شاخ دلم می‌لرزد

لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن

دست دستان صبا لخلخه را شورانید

تا بیاموخت به طفلان چمن خلق حسن

باد روح قدس افتاد و درختان مریم

دست بازی نگر آن سان که کند شوهر و زن

ابر چون دید که در زیر تتق خوبانند

برفشانید نثار گهر و در عدن

چون گل سرخ گریبان ز طرب بدرانید

وقت آن شد که به یعقوب رسد پیراهن

چون عقیق یمنی لب دلبر خندید

بوی یزدان به محمد رسد از سوی یمن

چند گفتیم پراکنده دل آرام نیافت

جز بر آن زلف پراکنده آن شاه زمن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:45 AM

 

شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان

برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان

چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ

همه دیوند که ابلیس بود مهترشان

همه قلبند و سیه چون بزنی بر سر سنگ

هین چرا غره شدستی تو به سیم و زرشان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:45 AM

 

تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین

آنچ ممکن نبود در کف او امکان بین

آهن اندر کف او نرمتر از مومی بین

پیش نور رخ او اختر را پنهان بین

نم اندیشه بیا قلزم اندیشه نگر

صورت چرخ بدیدی هله اکنون جان بین

جان بنفروختی ای خر به چنین مشتریی

رو به بازار غمش جان چو علف ارزان بین

هر کی بفسرد بر او سخت نماید حرکت

اندکی گرم شو و جنبش را آسان بین

خشک کردی تو دماغ از طلب بحث و دلیل

بفشان خویش ز فکر و لمع برهان بین

هست میزان معینت و بدان می‌سنجی

هله میزان بگذار و زر بی‌میزان بین

نفسی موضع تنگ و نفسی جای فراخ

می جان نوش و از آن پس همه را میدان بین

سحر کرده‌ست تو را دیو همی‌خوان قل اعوذ

چونک سرسبز شدی جمله گل و ریحان بین

چون تو سرسبز شدی سبز شود جمله جهان

اتحادی عجبی در عرض و ابدان بین

چون دمی چرخ زنی و سر تو برگردد

چرخ را بنگر و همچون سر خود گردان بین

ز آنک تو جزو جهانی مثل کل باشی

چونک نو شد صفتت آن صفت از ارکان بین

همه ارکان چو لباس آمد و صنعش چو بدن

چند مغرور لباسی بدن انسان بین

روی ایمان تو در آیینه اعمال ببین

پرده بردار و درآ شعشعه ایمان بین

گر تو عاشق شده‌ای حسن بجو احسان نی

ور تو عباس زمانی بنشین احسان بین

لابه کردم شه خود را پس از این او گوید

چونک دریاش بجوشد در بی‌پایان بین

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:45 AM

 

ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من

مرگ بر من شده بی‌تو مثل شهد و لبن

می تپد ماهی بی‌آب بر آن ریگ خشن

تا جدا گردد آن جان نزارش ز بدن

آب تلخی شده بر جانوران آب حیات

شکر خشک بر ایشان بتر از گور و کفن

نیست بازی کشش جزو به اصل کل خویش

چند پیغامبر بگریست پی حب وطن

کودکی کو نشناسد وطن و مولد خویش

دایه خواهد چه ستنبول مر او را چه یمن

شد چراگاه ستاره سوی مرعای فلک

حیوان خاک پرستد مثل سرو و سمن

من از این ناله اگر چه که دهان می بندم

نتوان در شکم آب فروبست دهن

نفس چغز ز آب است نه از باد هوا

بحریان را هله این باشد معهوده و فن

عارفانی که نهانند در آن قلزم نور

دمشان جمله ز نوری است ظلامات شکن

قلم و لوح چو این جا برسیدیم شکست

شکند کوه چو آگه شود از رب منن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:39 AM

 

به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن

به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن

به خدا چرخ همان دید که من دیدستم

ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن

گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی

گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن

گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست

گفت کاهش دهدم فایده بالیدن

فایده زفت شدن در کمی و کاستن است

از پی خرج بود مکسبه‌ها ورزیدن

پر پروانه پی درک تف شمع بود

چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن

در فنا جلوه شود فایده هستی‌ها

پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن

پس خمش باش همی‌خور ز کمان‌هاش خدنگ

چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:39 AM

 

مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن

جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن

مر تو را عاشق دل داده و غمخوار بسی است

جان و سر قصد سر این دل غمخواره مکن

نظر رحم بکن بر من و بیچارگیم

جز تو ار چاره گری هست مرا چاره مکن

پیش آتشکده عشق تو دل شیشه گر است

دل خود بر دل چون شیشه من خاره مکن

هر دمی هجر ستمکار تو دم می دهدم

هر دمم دم ده بی‌باک ستمکاره مکن

تن پربند چو گهواره و دل چون طفل است

در کنارش کش و وابسته گهواره مکن

پیش خورشید رخت جان مرا رقصان دار

همچو شب جان مرا بند هر استاره مکن

ز دغل عالم غدار دو صد سر دارد

سر من در سر این عالم غداره مکن

صد چو هاروت و چو ماروت ز سحرش بسته‌ست

مر مرا بسته این جادوی سحاره مکن

خمر یک روزه این نفس خمار ابد است

هین مرا تشنه این خاین خماره مکن

لعب اول چو مرا بست میفزا بازی

ز آنچ یک باره شدم مات تو ده باره مکن

جمله عیاری ناسوت ز لاهوت تو است

تو دگر یاری این کافر عیاره مکن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:39 AM

 

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان

چه خیالات دگر مست درآید به میان

گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند

وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان

هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند

همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان

سخنم مست شود از صفتی و صد بار

از زبانم به دلم آید و از دل به زبان

سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست

همه بر همدگر افتاده و در هم نگران

همه بر همدگر از بس که بمالند دهن

آن خیالات به هم درشکند او ز فغان

همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است

همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان

ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم

تا مفرح شود آن را که بود دیده جان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:39 AM

 

هر که را گشت سر از غایت برگردیدن

ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن

هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد

بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن

هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی

تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن

عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است

در براق احدی دید کسی لنگیدن

ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی

چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن

باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن

وانگهان بر قدمش نیمچه‌ای ببریدن

خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی

گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن

من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم

کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن

شمس تبریز سخن‌های تو می بخشد چشم

لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:39 AM

 

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان

رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان

مدتی هست که ما در طلبش سوخته‌ایم

شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران

هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش

جامه پرخون شده او است ببینید نشان

خون عشاق کهن خود نشود تازه بود

خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان

همه خون‌ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک

خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان

تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است

خون عشاق نخفته‌ست و نخسبد به جهان

غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس

نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران

غمزه توست که مست آید و دل‌ها دزدد

قصد جان‌ها کند آن سخت دل سخته کمان

داد آن است که آن گمشده را بازدهی

یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان

گر ز میر شکران داد بیابی ای دل

شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران

گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی

خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان

ادامه مطلب
جمعه 2 تیر 1396  - 11:39 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5031404
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث