به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بار دگر جانب یار آمدیم

خیره نگر سوی نگار آمدیم

بر سر و رو سجده کنان جمله راه

تا سر آن گنج چو مار آمدیم

نافه آهو چو بزد بر دماغ

دام گرفتیم و شکار آمدیم

دام بشر لایق آن صید نیست

پس تو بگو ما به چه کار آمدیم

پار دل پاره رفوی تو دید

بر طمع دولت پار آمدیم

ای همه هستی مکن از ما کنار

زانک ز هستی به کنار آمدیم

همچو ستاره سوی شیطان کفر

نفط زنانیم و شرار آمدیم

همچو ابابیل سوی پیل گبر

سنگ زنانیم و دمار آمدیم

باز چو بینیم رخ عاشقان

با طبق سیم نثار آمدیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

چند گهی فاتحه خوانت کنم

از پس آن شاه جهانت کنم

پیر شدی در غم ما باک نیست

پیر بیا تا که جوانت کنم

هیچ غم جان مخور ار جان برفت

بگلر لشکرگه جانت کنم

آنچ محال است تصور دهم

وجه محالیش بیانت کنم

ره دهمت تا به اصول اصول

راه چه باشد که چنانت کنم

گر چه کلیمی همه در اعتراض

کشف کنم خضر زمانت کنم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست

آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین

چند رود سوی ثریا دلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

ای دل صافی دم ثابت قدم

جئت لکی تنذر خیر الامم

سر ننهی جز به اشارات دل

بر ورق عشق ازل چون قلم

از طرب باد تو و داد تو

رقص کنانیم چو شقه علم

رقص کنان خواجه کجا می روی

سوی گشایشگه عرصه عدم

خواجه کدامین عدم است این بگو

گوش قدم داند حرف قدم

عشق غریب است و زبانش غریب

همچو غریب عربی در عجم

خیز که آورده امت قصه‌ای

بشنو از بنده نه بیش و نه کم

بشنو این حرف غریبانه را

قصه غریب آمد و گوینده هم

از رخ آن یوسف شد قعر چاه

روشن و فرخنده چو باغ ارم

قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ

جنت و ایوان شد و صفه حرم

همچو کلوخی که در آب افکنی

باز شود آب در آن دم ز هم

همچو شب ابر که خورشید صبح

ناگه سر برزند از چاه غم

همچو شرابی که عرب خورد و گفت

صل علی دنتها و ارتسم

از طرب این حبس به خواری و نقص

می نگرد بر فلک محتشم

ای خرد از رشک دهانم مگیر

قد شهد الله و عد النعم

گر چه درخت آب نهان می خورد

بان علی شعبته ما کتم

هر چه بدزدید زمین ز آسمان

فصل بهاران بدهد دم به دم

گر شبه دزدیده‌ای وگر گهر

ور علم افراشتی وگر قلم

رفت شب و روز تو اینک رسید

سوف یری النائم ماذا احتلم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

آمد سرمست سحر دلبرم

بیخود و بنشست به مجلس برم

گرم شد و عربده آغاز کرد

گفت که تو نقشی و من آزرم

تو به دو پر می پری و من به صد

تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم

گر چه فروتر بنشستم ز لطف

من ز حریفان به دو سر برترم

یک قدحم بیست چو جام شماست

تا همه دانند که من دیگرم

ساغر من تا لب و باقی به نیم

جان و دلم زفت و به تن لاغرم

صورت من ناید در چشم سر

زان که از این سر نیم و زان سرم

من پنهان در دل و دل هم نهان

زانک در این هر دو صدف گوهرم

گر قدحی بیشتر از من خوری

من دو سبو بیشتر از تو خورم

گر به دو صد کوه چو بز بردوی

من که و بز را دو شکم بردرم

چون بدوم مه نبود همتکم

چون بجهم چرخ بود چنبرم

چون ببرم دست به سوی سلاح

دشنه خورشید بود خنجرم

خشک نماید بر تو این غزل

چون نشدی تر ز نم کوثرم

کور نه‌ام لیک مرا کیمیاست

این درم قلب از آن می خرم

جزو و کلم یار مرا درخور است

نی خوردم غم و نه من غم خورم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

تو چه دانی که ما چه مرغانیم

هر نفس زیر لب چه می خوانیم

چون به دست آورد کسی ما را

ما گهی گنج گاه ویرانیم

چرخ از بهر ماست در گردش

زان سبب همچو چرخ گردانیم

کی بمانیم اندر این خانه

چون در این خانه جمله مهمانیم

گر به صورت گدای این کوییم

به صفت بین که ما چه سلطانیم

چونک فردا شهیم در همه مصر

چه غم امروز اگر به زندانیم

تا در این صورتیم از کس ما

هم نرنجیم و هم نرنجانیم

شمس تبریز چونک شد مهمان

صد هزاران هزار چندانیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

چند قبا بر قد دل دوختم

چند چراغ خرد افروختم

پیر فلک را که قراریش نیست

گردش بس بوالعجب آموختم

گنج کرم آمد مهمان من

وام فقیران ز کرم توختم

حاصل از این سه سخنم بیش نیست

سوختم و سوختم و سوختم

بر مثل شمعم من پاکباز

ریختم آن دخل که اندوختم

بس که بسی نکته عیسی جان

در دل و در گوش خر اسپوختم

بس که اذا تم دنا نقصه

تا بنگوید صنم شوخ تم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

عاشق روی جان فزای توییم

رحمتی کن که در هوای توییم

تو به رخسار آفتابی و مه

ما همه ذره در هوای توییم

تا تو زین پرده روی بنمایی

منتظر بر در سرای توییم

ای که ما در میان مجلس انس

بیخود از شربت لقای توییم

خیره چون دشمنان مکش ما را

کآخر ای دوست آشنای توییم

تو رضا می دهی به کشتن ما

ما همه بنده رضای توییم

گر چه با خاتم سلیمانیم

ای پری زاده خاک پای توییم

شمس تبریز جان جان‌هایی

ما همه بنده و گدای توییم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

خیز تا فتنه‌ای برانگیزیم

یک زمان از زمانه بگریزیم

بر بساط نشاط بنشینیم

همه از پیش خویش برخیزیم

جز حریف ظریف نگزینیم

با کسان خسان نیامیزیم

غم بیهوده در جهان نخوریم

می آسوده در قدح ریزیم

ما گرفتار شادی و طربیم

نه گرفتار زهد و پرهیزیم

گر ستیزه کند فلک با ما

بر مرادش رویم و نستیزیم

چون نداریم هیچ دست آویز

چند با هر کسی درآویزیم

عیش باقی است شمس تبریزی

مست جاوید شاه تبریزیم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

 

ما که باده ز دست یار خوریم

کی چو اشتر گیاه و خار خوریم

ایمنیم از خمار مرگ ایرا

می باقی بی‌خمار خوریم

جام مردان بیار تا کامروز

بی‌محابا و مردوار خوریم

به دم ناشمرده زنده شویم

اندر آن دم که بی‌شمار خوریم

ساقیا پای دار تا ز کفت

می سرجوش پایدار خوریم

پی این شیر مست می پوییم

تا کباب از دل شکار خوریم

زان دیاریم کز حدث پاک است

روزی پاک از آن دیار خوریم

نه چو کرکس اسیر مرداریم

نه چو لک لک ز حرص مار خوریم

ادامه مطلب
پنج شنبه 1 تیر 1396  - 12:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 715

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033072
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث