به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

مغنی برآرای لحنی درست

که این نیست ما را خطائی نخست

بدان لحن بردن توان بامداد

همه لحنهای جهان را زیاد

فلاطون چو در رفتن آمد چه گفت؟

که ما نیز در خاک خواهیم خفت

چنان شد حکایت در آن مرز و بوم

که بالغ‌ترین کس منم زاهل روم

چو در پردهٔ مرگ ره یافتم

ز هر پرده‌ای روی برتافتم

بدان طفل مانم که هنگام خواب

به گهوارهٔ خوابش آید شتاب

به خفتن منش رهنمون آیدش

نداند که این خواب چون آیدش

درین چار طبع مخالف نهاد

که آب آمد و آتش و خاک و باد

چگونه توان راستی یافتن

ز کژی بباید عنان تافتن

بود چار دیوار آن خانه سست

که بنیادش اول نباشد درست

گذشت از صد و سیزده سال من

به ده سالگان ماند احوال من

همان آرزو خواهیم در سرست

کهن من شدم آرزو نوترست

بدین آرزو چون زمانی گذشت

فلک فرش او نیز هم درنوشت

انجامش روزگار والیس

. . .

سرودی بر آهنگ فریاد من

مغنی به یادآرد بر یاد من

مگر بگذرم زاب این هفت رود

بکن شادم از شادی آن سرود

چو والیس را سر درآمد به خواب

درافکند کشتی به طوفان آب

نشسته رفیقان یاریگرش

به یاریگری چون فلک برسرش

چو بر ناتوان یافت تیمار دست

تنومند را ناتوانی شکست

ز نیروی طالع خبر باز جست

بناهای اوتاد را یافت سست

ستاره دل از داد برداشته

ستمگر شده داد بگذاشته

به آن هم‌نشینان که بودند پیش

خبر داد از اندازه عمر خویش

چنین گفت کایمن مباشید کس

از این هفت هندوی کحلی جرس

که این اختران گر چه فرخ پیند

ز نافرخی نیز خالی نیند

چو نحس اوفتد دور سیارگان

بود دور دور ستمکارگان

شمار ستم تا نیاید به سر

به گیتی نیاید کسی دادگر

چو باز اختر سعد یابد قران

به نیکی رسد کار نیک اختران

فلک تا رسیدن بدان بازگشت

ورقهای ما باری اندر نوشت

چو گفت این پناهنده را کرد یاد

فروبست لب دیده برهم نهاد

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی درین پرده دیرسال

نوائی برانگیز و با او بنال

مگر بر نوای چنان ناله‌ای

فروبارد از اشک من ژاله‌ای

بلیناس را چون سر آمد جهان

چنین گفت در گوش کار آگهان

که هنگام کوچ آمد اینک فراز

به جای دگر می‌کنم ترکتاز

گلین خانهٔ کو سرای منست

نه من هیکلی دان که جای منست

به این هفت هیکل که دارد سپهر

سرم هم فرو ناید از راه مهر

من آن اوج گردون پنا خسروم

که در خانه می‌آیم و می‌روم

گهی در خزم غنچه‌ای را به کاخ

گهی بر پرم طاوسی را به شاخ

پریوارم از چشمها ناپدید

به هر جا که خواهم توانم پرید

شد آمد به قدر زمان کی کنم

زمان را کجا پی نهم پی کنم

چو کوشم نهم بر سر سدره پای

چو خواهم کنم در دل صخره جای

به دشت و به دریا توانم گذشت

هم الیاس دریا و هم خضر دشت

جز این هر چه یابی در ایوان من

نه من همنشینیست بر خوان من

من آنم که خواهم شدن برفراز

برون دان زمن هر چه یابند باز

چو گفت این ترنم به آواز نرم

سوی همرهان بارگی کرد گرم

برآسود از آشوبهای جهان

که جشنی بود مرگ با همرهان

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی بدان جرهٔ جان نواز

بر آهنگ ما نالهٔ نو بساز

که گشتیم چون بلبل از ناله مست

بدان ناله زین ناله دانیم رست

چو هرمس بدین ژرف دریا رسید

رهی دید کزوی رهائی ندید

فرو رفت و گفت آفرین بر کسی

که کالای کشتی ندارد بسی

چه باید گرانباریی ساختن

که باید به دریا در انداختن

جهان خانه وحش بود از نخست

در او بانوا هر گیاهی که رست

ز کوه گران تا به دریای ژرف

چه و بام او شد به باران و برف

چو شد آهوی گور آدم پدید

گریزنده شد گور و آهو رمید

من آن وحشی آهو کز دست زور

به پای خودم رفت باید به گور

درین ره پناه خود از هیچ‌کس

نسازم جز از پاک یزدان و بس

شما نیز چون عزم راه آورید

به پاکیزه یزدان پناه آورید

درین گفتنش خواب خوش باز برد

سخن را چه خسبانم او نیز مرد

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی بدان ساز غمگین نواز

درین سوزش غم مرا چاره ساز

مگر کز یک آواز رامش فروز

مرا زین شب محنت آری به روز

پس از مرگ اسکندر اسکندروس

به آشوب شاهی نزد نیز کوس

اگر چه ز شاهان پیروز بخت

جز او کس نیامد سزاوار تخت

بدین ملک ده روزه رائی نداشت

که چندان نو آیین نوائی نداشت

بنالید چون بلبل دردمند

که زیر افتد از شاخ سر و بلند

بزرگان لشگر نمودند جهند

که با آن ولیعهد بندند عهد

در گنج بر وی گشایند باز

بجای سکندر برندش نماز

ملک زاده را عزم شاهی نبود

که در وی جز ایزد پناهی نبود

ز شاهان و لشگرکشان عذر خواست

که بر جزمنی شغل دارید راست

که بر من حرامست می خواستن

بجای پدر مجلس آراستن

مرا با حساب جهان کار نیست

که این رشته را سر پدیدار نیست

گمانم نبد کان جهانگیر شاه

به روز جوانی کند عزم راه

فرو ماند ایوان اورنگ را

پذیرا شود دخمه تنگ را

من از خدمت خاکیان رسته‌ام

به ایزد پرستی میان بسته‌ام

بر این سرسری پول ناپایدار

چگونه توان کرد پای استوار

همانا که بیش از پدر نیستم

پدر چون فرو رفت من کیستم

نه خواهم شدن زو جهان گیرتر

نه زو نیز بارای و تدبیرتر

ز دنیا چه دید او بدان دلکشی

که من نیز بینم همان دل خوشی

چو دیدم کزین حلقه هفت جوش

بر آن تختور شد جهان تخته پوش

همه تخت و پیرایه را سوختم

به تخت کیان تخته بردوختم

نشستم به کنجی چو افتادگان

به آزادی جان آزادگان

هوسهای این نقره زر خرید

بسا کیسه کز نقره و زر درید

چو پیمانه پر گشت و پرتر کنی

به سر درکنی هر چه در سر کنی

همان به که پیش از برانگیختن

شوم دور ازین جای بگریختن

ندارم سر تاج و سودای تخت

که ترسم شبیخون درآید به بخت

درین غار چون عنکبوتان غار

ز مور و مگس چند گیرم شکار

یکی دیر خارا بدست آورم

در آن دیر تنها نشست آورم

به اشک خود از گوهر جان پاک

فرو شویم آلودگیهای خاک

بپیچم سر از هر چه پیچیدنی

بسیچم به کار بسیچیدنی

شوم مرغ و در کوه طاعت کنم

به تخم گیاهی قناعت کنم

به آسانی از رنجها نگذرم

که دشوار میرم چو آسان خورم

چو هنگام رفتن در آید فراز

کنم بر فرشته در دیو باز

مرا چون پدر در مغاک افکنید

کفی خاک را زیر خاک افکنید

چو از مرگ بسیار یادآوری

شکیبنده باشی در آن داوری

وگر ناری از تلخی مرگ یاد

به دشواری آن در توانی گشاد

سرانجام در دیر کوهی نشست

ز شغل جهان داشت یک‌باره دست

دل از شغل عالم به طاعت سپرد

برین زیست گفتن نشاید که مرد

تو نیز ای جوان از پس پیر خویش

مگردان ازین شیوه تدبیر خویش

که در عالم این چرخ نیرنگ ساز

نه آن کرد کان را توان گفت باز

بسا یوسفان را که در چاه بست

بسا گردنان را که گردن شکست

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی دلم سیر گشت از نفیر

برآور یکی ناله بر بانگ زیر

مگر نالهٔ زیرم آید به گوش

ازین ناله زار گردم خموش

سکندر چو زین کنده بگشاد بند

برافکند بر حصن گردون کمند

همه فیلسوفان درگاه او

در آن پویه گشتند همراه او

ارسطو چو واماند از آن آفتاب

از ابر سیه بست بر خود نقاب

سیاهی بپوشید و در غم نشست

چو وقت آمد او نیز هم رخت بست

ز سرو سهی رفت بالندگی

طبیعت درآمد به نالندگی

نشستند یونانیان گرد او

ز استاد او تا به شاگرد او

چو دیدند کان پیک منزل شناس

به منزل شود بی رقیبان پاس

خبر بازجستند از آن هوشمند

که پیدا کن احوال چرخ بلند

بگو تا چه جوهر شد این آسمان

کزو دور شد هر کسی را گمان

شتابنده راه دیگر سرای

چنین گفت کایزد بود رهنمای

بسی رهبری بر فلک ساختم

بدین دل که من پرده بشناختم

چو خواهم شد اکنون به بیچارگی

درین ره نبینم جز آوارگی

جهان فیلسوف جهان خواندم

رصد بند هفت آسمان داندم

جهان مدخل از دانش آراستم

نبشتم درو هر چه می‌خواستم

همه در شناسائی اختران

فرو گفته احوال گردون درآن

کنون کز یقین گفت باید سخن

رها کن رصد نامهای کهن

به یزدان پاک ار مرا آگهیست

که این خوان پوشیده پر یا تهیست

سخن چون بدینجا رسانید ساز

سخنگوی مرد از سخن ماند باز

بپالود روغن ز روشن چراغ

بفرمود کارند سیبی ز باغ

به کف برنهاد آن نوازنده سیب

به بوئی همی داد جان را شکیب

نفس را چو زین طارم نیل رنگ

گذرگه درآمد به دهلیز تنگ

بخندید و گفت الرحیل ای گروه

که صبح مرا سر برآمد ز کوه

ز یزدان پاک آمد این جان پاک

سپردم دگر ره به یزدان پاک

بگفت این و برزد یکی باد سرد

برآورد گردون ازو نیز گرد

چوبگذشت و بگذاشت آسیب را

به باران بینداخت آن سیب را

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی یک امشب برآواز چنگ

خلاصم ده از رنج این راه تنگ

مگر چون شود راه بر من فراخ

برم رخت بیرون ازین سنگلاخ

زمستان چو پیدا کند دستبرد

فرو بارد از ابر باران خرد

گلو درد آفاق را از غبار

لعابی زجاجی دهد روزگار

در و دشت را شبنم چرخ کوز

کند ایمن از تف و تاب تموز

به تشنه گیاهی جلاب گیر

یخ خرد کرده دهد ز مهریر

جوان‌مردی باغ پیرایه سنج

شود مفلس از کیمیاهای گنج

دهند آب ریحان فروشان دی

سفالینه خم را ز ریحان می

خم خان دهقان چو آید به جوش

قصب بفکند پیر پشمینه پوش

غزالان که در نافه مشک آورند

کباب‌تر و نقل خشک آورند

نشینند شاهان به رامشگری

خورند آب حیوان اسکندری

چه گفتم دگر ره چه زاد از سخن

چه بازی بر آراست چرخ کهن

چو زاسکندر آمد به روم آگهی

که عالم شد ازشاه عالم تهی

ملوک طوایف بهر کشوری

نشستند و گیتی ندارد سری

بزرگان اگر دست‌بوس آورند

به درگاه اسکندروس آورند

همه زیور روم شد زاغ رنگ

به روم اندر آمد شبیخون زنگ

همان نامه شه که بنوشت پیش

به مادر سپردند بر مهر خویش

چو مادر فرو خواند غم نامه را

سیه کرد هم جام و هم جامه را

ز طومار آن نامهٔ دل شکن

چو طومار پیچید بر خویشتن

ولی گر چه شد روز بر وی سیاه

سر خود نپیچید از اندرز شاه

به امید خوشنودی جان او

نگهداشت سوگند و پیمان او

پس شاه نیز او فراوان نزیست

همه ساله خون خورد و خون می‌گریست

چو شد کار او نیز هم ساخته

ازو نیز شد کار پرداخته

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی دگر باره بنواز رود

به یادآر از آن خفتگان در سرود

ببین سوز من ساز کن ساز تو

مگر خوش بخفتم برآواز تو

چو برگل شبیخون کند زمهریر

به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر

نشاید شدن مرگ را چاره‌ساز

در چاره برکس نکردند باز

تب مرگ چون قصد مردم کند

علاج از شناسنده پی گم کند

چو شب را گزارش درآمد به زیست

بخندید خورشید و شبنم گریست

جهاندار نالنده‌تر شد ز دوش

ز بانگ جرسها برآمد خروش

ارسطو جهاندیدهٔ چاره ساز

به بیچارگی ماند از آن چاره باز

کامید بهی در شهنشه ندید

در اندازهٔ کار او ره ندید

به شه گفت کای شمع روشن روان

به تو چشم روشن همه خسروان

چو پروردگان را نظر شد زکار

نظر دار بر فیض پروردگار

از آن پیشتر کامد این سیل تیز

چرا بر نیامد ز ما رستخیز

وزان پیش کاین می‌بریزد به جام

چرا جان ما بر نیامد ز کام

نخواهم که موئیت لرزان شود

ترا موی افتد مرا جان شود

ولیک از چنین شربتی ناگزیر

نباشد کس ایمن زبرنا و پیر

نه دل می‌دهد گفتن این می بنوش

که میخوارگان را برآرد ز هوش

نه گفتن توان کاین صراحی بریز

که در بزم شه کرد نتوان ستیز

دریغا چراغی بدین روشنی

بخواهد نشستن ز بی روغنی

مدار از تهی روغنی دل به داغ

که ناگه ز پی برفروزد چراغ

جهاندار گفتا ازین درگذر

که آمد مرا زندگانی بسر

به فرمان من نیست گردان سپهر

نه من داده‌ام گردش ماه و مهر

کفی خاکم و قطره‌ای آب سست

ز نر ماده‌ای آفریده نخست

ز پروردگیهای پروردگار

به آنجا رسیدم سرانجام کار

که چندان که شاید شدن پیش و پس

مرا بود بر جملگی دسترس

در آن وقت کردم جهان خسروی

که هم جان قوی بود و هم تن قوی

چو آمد کنون ناتوانی پدید

به دیگر کده رخت باید کشید

مده بیش ازینم شراب غرور

که هست آب حیوان ازین چاه دور

زدوزخ مشو تشنه را چاره جوی

سخن در بهشتست و آن چارجوی

دعا را به آمرزش آور به کار

مگر رحمتی بخشد آمرزگار

چو رخت از بر کوه برد آفتاب

سر شاه شاهان در آمد به خواب

شب آمد چه شب کاژدهائی سیاه

فرو بست ظلمت پس و پیش راه

شبی سخت بی مهر و تاریک چهر

به تاریکی اندر که دیدست مهر

ستاره گره بسته بر کارها

فرو دوخته لب به مسمارها

فلک دزد و ماه فلک دزدگیر

بهم هردو افتاده در خم قیر

جهان چون سیه دودی انگیخته

به موئی ز دوزخ درآویخته

در آن شب بدانگونه بگداخت شاه

که در بیست و هفتم شب خویش ماه

چو از مهر مادر به یاد آمدش

پریشانی اندر نهاد آمدش

بفرمود کز رومیان یک دبیر

که باشد خردمند و بیدار و پیر

به دود سیه در کشد خامه را

نویسد سوی مادرش نامه را

در آن نامه سوگندهای گران

فریبنده چون لابه مادران

که از بهر من دل نداری نژند

نکوشی به فریاد ناسودمند

دبیر زبان آور از گفت شاه

جهان کرد برنامه خوانان سیاه

دو شاخه سرکلک یک شاخ کرد

فلک را به فرهنگ سوراخ کرد

چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیر

شد اندام کاغذ چو مشگین حریر

ز پرگار معنی که باریک شد

نویسنده را چشم تاریک شد

پس از آفرین آفریننده را

که بینائی او داد بیننده را

یکی و بدو هر یکی را نیاز

یکایک همه خلق را کارساز

چنین بسته بود آن فروزان نگار

از آن پرورشها که آید به کار

که این نامه از من که اسکندرم

سوی چار مادر نه یک مادرم

که گر قطره شد چشمه بدرود باد

شکسته سبو برلب رود باد

اگر سرخ سیبی درآمد به گرد

ز رونق میفتاد نارنج زرد

بر این زرد گل گرستم کرد باد

درخت گل سرخ سرسبز باد

نه این گویم ای مادر مهربان

که مهر از دل آید فزون از زبان

بسوزی یکی گر خبر بشنوی

که چون شد به باد آن گل خسروی

مسوز از پی دست پرورد خویش

بنه دست بر سوزش درد خویش

ازین سوزت ایام دوری دهاد

خدایت درین غم صبوری دهاد

به شیری که خوردم ز پستان تو

به خواب خوشم در شبستان تو

به سوز دل مادر پیش میر

که باشد جوان مرده و او مانده پیر

به فرمان پذیران دنیا و دین

به فرماندهٔ آسمان و زمین

به حجت نویسان دیوان خاک

به جاوید مانان مینوی پاک

به زندانیان زمین زیر خشت

به نزهت نشینان خاک بهشت

به جانی کزو جانور شد نبات

به جان داوری کارد از غم نجات

به موجی که خیزد ز دریای جود

به امری کزو سازور شد وجود

به آن نام کز نامها برترست

به آن نقش کارایش پیکرست

به پرگار هفت آسمان بلند

به فهرست هفت اختر ارجمند

به آگاهی مرد یزدان شناس

به ترسائی عقل صاحب قیاس

به هر شمع کز دانش افروختند

به هر کیسه کز فیض بر دوختند

به فرقی که دولت براو تافتست

به پائی که راه رضا یافتست

به پرهیز گاران پاکیزه‌رای

به باریک بینان مشکل گشای

به خوشبوئی خاک افتادگان

به خوش‌خوئی طبع آزادگان

به آزرم سلطان درویش دوست

به درویش قانع که سلطان خود اوست

به سرسبزی صبح آراسته

به مقبولی نزل ناخواسته

به شب زنده داران بیگاه خیز

به خاکی غریبان خونابه ریز

به شب ناله تلخ زندانیان

به قندیل محراب روحانیان

به محتاجی طفل تشنه به شیر

به نومیدی دردمندان پیر

به ذل غریبان بیمار توش

به اشک یتیمان پیچیده گوش

به عزلت نشینان صحرای درد

به ناخن کبودان سرمای سرد

به ناخفتگیهای غمخوارگان

به درماندگیهای بیچارگان

به رنجی که خسبد برآسودگی

به عشقی که پاکست از آلودگی

به پیروزی عقل کوتاه دست

به خرسندی زهد خلوت پرست

به حرفی که در دفتر مردمیست

به نقشی که محمل کش آدمیست

به دردی که زخمش پدیدار نیست

به زخمی که با مرهمش کار نیست

به صبری که در ناشکیبا بود

به شرمی که در روی زیبا بود

به فریاد فریاد آن یک نفس

که نومید باشد ز فریادرس

به صدقی که روید زدین پروران

به وحیی که آید به پیغمبران

بدان ره کزو نیست کس را گزیر

بدان راهبر کو بود دستگیر

به آن در کزین درگذشتن به دوست

مرا و ترا بازگشتن به دوست

به نادیدن روی دمساز تو

به محرومی گوش از آواز تو

به آن آرزو کز منت بس مباد

بدین عاجزی کاین چنین کس مباد

به داد آفرینی که دارنده اوست

همان جان ده و جان برآرنده اوست

که چون این وثیقت رسد سوی تو

نگیرد گره طاق ابروی تو

مصیبت نداری نپوشی پلاس

به هنجار منزل شوی ره شناس

نپیچی به ناله نگردی ز راه

کنی در سرانجام گیتی نگاه

اگر ماندنی شد جهان بر کسی

بمان در غم و سوگواری بسی

ور ایدونکه بر کس نماند جهان

تو نیز آشنا باش با همرهان

گرت رغبت آید که انده خوری

کنی سوگواری و ماتم گری

از آن پیش کانده خوری زینهار

برآرای مهمانیی شاهوار

بخوان خلق را جمله مهمان خویش

منادی برانگیز بر خوان خویش

که آن کس خورد این خورشهای پاک

که غایب نباشد ورا زیر خاک

اگر زان خورشها خورد میهمان

تو نیز انده من بخور در زمان

وگر کس نیارد نظر سوی خورد

تو نیز انده غایبان درنورد

غم من مخور کان من در گذشت

به کار غم خویش کن بازگشت

چنان دان که پایم دوچندین درنگ

نه هم پای عمرم درآید به سنگ؟

چو بسیاری عمر ما اندکیست

اگر ده بود سال و گر صد یکیست

چرا ترسم از رفتن هشت باغ

که در با کلیدست و ره با چراغ

چرا سر نیارم سوی آن سریر

که جاوید باشم بر او جایگیر

چرا خوش ترانم بدان صیدگاه

که بی دود ابرست و بی گرد راه

چو بر من نماند این سرای فریب

زمن باد واماندگان را شکیب

چو شبدیز من جست از این تند رود

زمن باد بر دوستداران درود

رهانید ما را فلک زین حصار

که بادا همه کس چو ما رستگار

چو نامه بسر برد و عنوان نبشت

فرستاد و خود رفت سوی بهشت

به صد محنت آورد شب را به روز

همه روز نالید با درد و سوز

دیگر شب که شب تخت بر پیل زد

زمین چون فلک جامه در نیل زد

چو خورشید گردنده بر گرد روی

در آن شب ز ناخن برآورد موی

ستاره فروریخت ناخن ز چنگ

هوا شد پر از ناخن سیم رنگ

ز دیده فرو بستن روی شاه

به ناخن خراشیدهٔ روی ماه

پلاسی ز گیسوی شب ساختند

زمین را به گردن درانداختند

ز کام ذنب زهری انگیختند

مه چرخ را در گلو ریختند

دگرگونه شد شاه از آیین خویش

کاجل دید بالای بالین خویش

بیفشرد خون رگش زیر پی

ز جوشیدن خون بر آورد خوی

سیاهی ز دیده بدزدید خال

سپیده دمش را درآمد زوال

به جان آمد و جانش از کار شد

دم جان سپردن پدیدار شد

بخندید و در خنده چون شمع مرد

بدان کس که جان داد جان را سپرد

ز شمع دمنده چنان رفت نور

کز او ماند بیننده را چشم دور

شتابنده مرغ آن چنان بر پرید

که تا آشیان هیچ مرغش ندید

ندیدم کسی را زکار آگهان

که آگه شد از کارهای نهان

درین کار اگر چارهٔ کس شناخت

چرا چارهٔ کار خود را نساخت

سکندر چو بربست ازین خانه رخت

زدندش به بالای این خیمه تخت

چه نیکی که اندر جهان او نکرد

جهانش بیازرد و نیکو نکرد

سرانجام چون در پس پرده رفت

ز بیداد گیتی دل آزرده رفت

اگر چه ز ره تافتن تفته بود

رهی رفت کان راه نارفته بود

ره انجام را هر کجا ساز داد

از آن ره به گیتی خبر باز داد

چرا چون به کوچ عدم راه رفت

خبرهای آن راه با کس نگفت

مگر هر که درگیرد این راه پیش

فرامش کند راه گفتار خویش

اگر گفتنی بودی این قصه باز

نهفته نماندی درین پرده راز

بهار سکندر چو از باد سخت

به خاک اوفتاد از کیانی درخت

زدند از کمرهای زرکار او

یکی مهد زرین سزاوار او

پرند درونش ز کافور پر

به دیبای بیرون برآموده در

از اندودن مشک و ماورد و عود

به جودی شده موج طوفان جود

رقیبی که عطرش کفن سای کرد

به تابوت زرین درش جای کرد

چو تن مرد و اندام چون سیم سود

کفن عطر و تابوت سیمین چه سود

ز تابوت فرموده بد شهریار

که یک دست او را کنند آشکار

در آن دست خاکی تهی ریخته

منادی ز هر سو برانگیخته

که فرمانده هفت کشور زمین

همین یک تن آمد ز شاهان همین

ز هر گنج دنیا که دربار بست

بجز خاک چیزی ندارد به دست

شما نیز چون از جهان بگذرید

ازین خاکدان تیره خاکی برید

سوی مصر بردندش از شهر زور

که بود آن دیار از بد اندیش دور

به اسکندریش وطن ساختند

ز تختش به تخته در انداختند

ز داغ جهان هیچ‌کس جان نبرد

کس این رقعه با او به پایان نبرد

برابر در ایوان آن تختگاه

نهادند زیرزمین تخت شاه

ندارد جهان دوستی با کسی

نیابی درو مهربانی بسی

به خاکش سپردند و گشتند باز

در دخمه کردند بر وی فراز

جهان را بدینگونه شد رسم و راه

به آرد بگاه و ندارد نگاه

به پایان رساندند چندین هزار

نیامد به پایان هنوز این شمار

نه زین رشته سر می‌توان تافتن

نه سر رشته را می‌توان یافتن

تجسس گری شرط این کوی نیست

درین پرده جز خامشی روی نیست

ببین در جهان گر جهان دیده‌ای

کز و چند کس را زیان دیده‌ای

جهانی که با این‌چنین خواریست

نه در خورد چندین ستمگاریست

چه بینی درین طارم سرمه گون

که می آید از میل او سیل خون

چو خورشید شد آتشین میل او

در انداز سنگی به قندیل او

درین میل منگر که زرین وشست

که آن زر نه از سرخی آتشست

سر سازگاری ندارد سپهر

کمر بسته بر کین ما ماه و مهر

مشو جفت این جادوی زرق ساز

که پنهان کشست آشکارا نواز

برون لاف مرهم پرستی زند

درون زخمهای دو دستی زند

ز شغل جهان درکش ایدوست دست

که ماهی بدین جوشن از تیغ رست

چو طوفان انصاف خواهی بود

نترسد ز غرق آنکه ماهی بود

جهان چون دکان بریشم کشیست

ازو نیمی آبی دگر آتشیست

دهد حلقه‌ای را ازینسو بهی

وزان سو کند حلقه‌ای را تهی

به گیتی پژوهی چه پائیم دیر

که دودیست بالا و گردیست زیر

بدان ماند احوال این دود و گرد

که هست آسمان با زمین در نبرد

اگر آسمان با زمین ساختی

ز ما هر زمانش نپرداختی

نظامی گره برزن این بند را

مترس و مترسان تنی چند را

به مهمانی بزم سلطان شدن

نشاید بره بر پشیمان شدن

چو سلطان صلا دردهد گوش کن

می تلخ بر یاد او نوش کن

سکندر کزان جام چون گل شکفت

ستد جام و بر یاد او خورد و خفت

کسی را که آن می‌خورد نوش باد

بجز یاد سلطان فراموش باد

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

مغنی توئی مرغ ساعت شناس

بگو تا ز شب چندی رفتست پاس

چو دیر آمد آواز مرغان به گوش

از آن مرغ سغدی برآور خروش

چو باد خزانی درآمد به دشت

دگرگونه شد باغ را سرگذشت

از آن باد برباد شد رخت باغ

فرو مرد بر دست گلها چراغ

زراندود شد سبزهٔ جویبار

ریاحین فرو ریخت از برگ و بار

درختان ز شاخ آتش افروختند

ورقهای رنگین بر او سوختند

به بازار دهقان درآمد شکست

نگهبان گلبن در باغ بست

فسرده شد آن آبهای روان

که آمد سوی برکهٔ خسروان

نه خرم بود باغ بی‌برگ و آب

درافکنده دیوار گشته خراب

بجای می و ساقی و نوش و ناز

دد و دام کرده بدو ترکتاز

گرفته زبان مرغ گوینده را

خسک بر گذر باد پوینده را

تماشا روان باغ بگذاشته

مغان از چمن رخت برداشته

به سوهان زده سبلت آفتاب

چو سوهان پر از چین شده روی آب

تهی مانده باغ از رخ دلکشان

نه از بلبل آوا نه از گل نشان

زده خار بر هر گلی داغها

نوائی و برگی نه در باغها

به هنگام آن برگ ریزان سخت

فرو پژمرید آن کیانی درخت

سکندر سهی سرو شاهنشهی

شد از رنج پر، وز سلامت تهی

دمه سرد و شه بادم سرد بود

جهانگرد را با جهان گرد بود

چو بنیاد دولت به سستی رسید

توانا به ناتندرستی رسید

شکسته شد آن مرغ را پر و بال

که جولان زدی در جهان ماه وسال

به پژمرد لاله بیفتاد سرو

به چنگال شاهین تبه شد تذرو

طبیبان لشگر بزرگان شهر

نشستند برگرد سالار دهر

مداوای بیماری انگیختند

ز هر گونه شربت برآمیختند

ز قاروره و نبض جستند راز

نشیننده را رفتن آمد فراز

طبیب ارچه داند مداوا نمود

چو مدت نماند از مداوا چه سود

پژوهش کنان چاره جستند باز

نیامد به کف عمر گم گشته باز

به چاره‌گری نامد آن در به چنگ

که پوینده یابد زمانی درنگ

چووقت رحیل آید از رنج و درد

زمانه برآرد بهانه به مرد

چنان افشرد روزگارش گلو

که بر مرگ خویش آیدش آرزو

سگالش بسی شد در آن رنج و تاب

نیفتاد از آن جمله رایی صواب

چراغی که مرگش کند دردمند

هم از روغن خویش یابد گزند

هر آن میوه‌ای کو بود دردناک

هم از جنبش خود درافتد به خاک

پزشکی که او چاره جان کند

چو درمانده بیند چه درمان کند

شناسندهٔ حرف نه تخت نیل

حساب فلک راند بر تخت و میل

رخ طالع اصل بی نور یافت

نظرهای سعدان ازاو دور یافت

ندید از مدارای هیچ اختری

در آزرم هیلاج یاریگری

چو دید اختران را دل اندر هراس

هراسنده شد مرد اخترشناس

چو اسکندر آیینه در پیش داشت

نظر در تنومندی خویش داشت

تنی دید چون موی بگداخته

گریزنده جانی به لب تاخته

نه در طبع نیرو نه در تن توان

خمیده شده زاد سرو جوان

چو شمع از جدا گشتن جان و تن

به صد دیده بگریست بر خویشتن

طلب کرد یاران دمساز را

به صحرا نهاد از دل آن راز را

که کشتی درآمد به گرداب تنگ

دهن باز کرد آن دمنده نهنگ

خروش رحیل آمد از کوچگاه

به نخجیر خواهد شدن مهد شاه

فلک پیش ازین برمن آسوده گشت

به آسایشم داشت بر کوه و دشت

به کینه کند درمن اکنون نگاه

همان مهربانی شد از مهر و ماه

چنان بر من آشفته شد روزگار

که ره ناورم سوی سامان کار

چه تدبیر سازم که چرخ بلند

کلاه مرا در سر آرد کمند

کجا خازن لشگر و گنج من

به رشوت مگر کم کند رنج من

کجا لشگرم تا به شمشیر تیز

دهند این تبش را ز جانم گریز

سکندر منم خسرو دیو بند

خداوند شمشیر و تخت بلند

کمر بسته و تیغ برداشته

یکی گوش ناسفته نگذاشته

به طوفان شمشیر زهر آب خورد

زدریای قلزم برآورده گرد

بسی خرد را کرده از خود بزرگ

بسی گوسفندان رهانده ز گرگ

شکسته بسی را بهم بسته‌ام

بسی بسته را نیز بشکسته‌ام

ستم را به شفقت بدل کرده نیز

بسا مشکلی را که حل کرده نیز

ز قنوج تا قلزم و قیروان

چو میغی روان بود تیغم روان

چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد

نه زنجیر دام گلوگیر شد

نبشتم بسی کوه و دریا و دشت

کز آنسان کسی در نداند نبشت

به دارای دولت سرافراختم

ز دارا به دولت سرانداختم

زدم گردن فور قتال را

گرفتم به چین جای چیپال را

ز قابیل و هابیل کین خواستم

ز ناسک به منسک زه آراستم

فرو شستم از ملک رسم مجوس

برآوردم آتش ز دریای روس

شدم بر سر تخت جمشید وار

ز گنج فریدون گشادم حصار

برانداختم دخمه عاد را

گشادم در قصر شداد را

سراندیب را کار برهم زدم

قدم بر قدمگاه آدم زدم

خبر دادم از رستم و لخت او

هم از جام کیخسرو و تخت او

ز مشرق به مغرب رساندم نوند

همان سد یاجوج کردم بلند

به قدس آوریدم چو آدم نشست

زدم نیز در حلقه کعبه دست

ز ظلمات مشغل برافروختم

به ظلم جهان تخته بردوختم

به بازی نیندوختم هیچ نام

به غفلت نپرداختم هیچ گام

بهرجا که رفتن بسیچیده‌ام

سر از داد و دانش نپیچیده‌ام

هوایی کزو سنگ خارا گداخت

چو نیروی تن بود با ما بساخت

کنون در شبستان خز و پرند

چو نیرو نماندم شدم دردمند

سرآمد به بالین چو تن گشت سست

نپاید به بالین سر تندرست

سیه تا سیه دیدم این کارگاه

زریگ سیه تا به آب سیاه

گرم بازپرسی که چون بوده‌ام

نمایم که یک دم نپیموده‌ام

بدان طفل یک روزه مانم که مرد

ندیده جهان را همی جان سپرد

جهان جمله دیدم ز بالا و زیر

هنوزم نشد دیده از دید سیر

نه این سی و شش گر بود سی هزار

همین نکته گویم سرانجام کار

گشادم در رازهای سپهر

هم از ماه دادم نشان هم ز مهر

جهان دیدگان را شدم حق شناس

جهان آفرین را نمودم سپاس

نبردم به سر عمر در غافلی

مگر در هنرمندی و عاقلی

زهر دانشی دفتری خوانده‌ام

چو مرگ آمد آنجا فرومانده‌ام

گشادم در هر ستمکاره‌ای

ندانم در مرگ را چاره‌ای

بجز مرگ هر مشکلی را که هست

به چاره گری چاره آمد به دست

کجا رفته‌اند آن حکیمان پاک

که زر می‌فشاندم برایشان چو خاک

بیایید گو خاک را زر کنید

مداوای جان سکندر کنید

ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای

برونم جهاند ازین تنگنای

بلیناس کو تا به افسونگری

کند چارهٔ جان اسکندری

کجا شد فلاطون پرهیزگار

مگر نکته‌ای با من آرد به کار

نمودار والیس دانا کجاست

بداند مگر کین گزند از چه خاست

بخوانید سقراط فرزانه را

گشاید مگر قفل این خانه را

دو اسبه به هرمس فرستید کس

مگر شاه را دل دهد یک نفس

برید این حکایت به فرفوریوس

مگر باز خرد مرا زین فسوس

دگر باره گفت این سخن هست باد

درین درد از ایزد توان کرد یاد

ز رنجم در آسایش آرد مگر

براین خاک بخشایش آرد مگر

نگیرد کسم دست و نارد به یاد

بدین بی کسی در جهان کس مباد

چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ

نباید برآوردن آواز هیچ

ز خاکی که سر برگرفتم نخست

همان خاک را بایدم باز جست

از آن پیش که افتم در آن آبکند

سپر بر سر آب خواهم فکند

ز مادر برهنه رسیدم فراز

برهنه به خاکم سپارند باز

سبک بار زادم گران چون شرم

چنان کامدم به که بیرون شوم

یکی مرغ برکوه بنشست و خاست

چه افزود بر کوه بازو چه کاست

من آن مرغم و مملکت کوه من

چو رفتم جهان را چه اندوه من

بسی چون مرا زاد و هم زود کشت

که نفرین براین دایه گوژپشت

زمن گرچه دیدند شفقت بسی

ستم نیز هم دیده باشد کسی

حلالم کنید ار ستم کرده‌ام

ستمگر کشی نیز هم کرده‌ام

چو مشگین سریرم درآید به خاک

به مشکوی پاکان برد جان پاک

بجای غباری که بر سر کنید

به آمرزش من زبان‌تر کنید

بگفت این و چون کس ندادش جواب

فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

 

مغنی دل تنگ را چاره نیست

بجز سازکان هست و بیغاره نیست

دماغ مرا کز غم آمد به جوش

به ابریشم ساز کن حلقه گوش

چو در خانه خویش رفت آفتاب

ز گرمی شد اندام شیران کباب

تبشهای باحوری از دستبرد

ز روی هوا چرک تری سترد

گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ

بلاله ستان اندر افتاد مرگ

بجوشید در کوه و صحرا بخار

شکر خنده زد میوه بر میوده‌دار

ز هامون سوی کوه شد عندلیب

به غربت همی گفت چیزی غریب

به گوش اندرش از هوای تموز

نوای چکاوک نیامد هنوز

درفشنده خورشید گردون نورد

ز باد خزان نیش عقرب نخورد

شب و روز می‌گشت در چین و زنگ

به دود افکنی طشت آتش به چنگ

چو شیران درید از سردست زور

گهی ساق گاو و گهی سم گور

در ایام با حور و گرمای گرم

که از تاب خورشید شد سنگ نرم

سکندر ز چین رای خرخیز کرد

در خواب را تنگ دهلیز کرد

رها کرد خاقان چین را به جای

دگر باره سوی سفر کرد رای

بسی گنج در پیش خاقان کشید

وز آنجا سپه در بیابان کشید

فرو کوفت بر کوس دولت دوال

ز مشرق درآمد به حد شمال

بیابان و ریگ روان دید و بس

نه پرنده دروی نه جنبنده کس

بسی رفت و کس در بیابان ندید

همان راه را نیز پایان ندید

زمین دید رخشان و از رخنه دور

درو ریگ رخشنده مانند نور

به شه گفت رهبر که این ریگ پاک

همه نقره شد نقرهٔ تابناک

به اندازه بردار ازین راه گنج

نه چندان که محمل کش آید به رنج

به لشگر مگوور نه از عشق سیم

گران‌بار گردند و یابند بیم

همه بارشه بود پر زر ناب

بدان نقره نامد دلش را شتاب

ولیک آرزو درمنش کار کرد

ازو اشتری چند را بار کرد

بدان راه می‌رفت چون باد تیز

هوا را ندید از زمین گرد خیز

به یک هفته ننشست بر جامه گرد

که از نقره بود آن زمین را نورد

تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم

یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم

نه در سیمش آرام شایست کرد

نه سیماب را نیز شایست خورد

ز سودای ره کان نه کم درد بود

سوادی بدان سیم در خورد بود

کجا چشمه‌ای بود مانند نوش

در آن آب سیماب را بود جوش

چو شورش نبودی در آب زلال

ز سیماب کس را نبودی ملال

بخوردندی آن آبها را دلیر

که آب از زبر بود و سیماب زیر

چو شورش در آب آمدی پیش و پس

نخوردندی آن آب را هیچ‌کس

وگر خوردی از راه غفلت کسی

نماندی درو زندگانی بسی

بفرمود شه تا چو رای آورند

در آن آب دانش به جای آورند

چنان برکشند آب را زابگیر

که ساکن بود آب جنبش پذیر

بدین‌گونه یک ماه رفتند راه

بسی مردم از تشنگی شد تباه

رسیدند از آن مفرش سیم سود

به خاکی کزاو بودشان زاد بود

نهادند برخاک رخسار پاک

که خاکی نیاساید الا به خاک

پدید آمد آرامگاهی زدور

چنان کز شب تیزه تابنده هور

بر افراخته طاقی از تیغ کوه

که از دیدنش در دل آمد شکوه

به بالای آن طاق پیروزه رنگ

کشیده کمر کوهی از خاره سنگ

گروهی بر آن کوه دین پروران

مسلمان و فارغ ز پیغمبران

به الهام یزدان ز روی قیاس

در احوال خود گشته یزدان شناس

چو دیدند سیمای اسکندری

پذیرا شدندش به پیغمبری

به تعلیم او خاطر آراستند

وزو دانش و داد درخواستند

سکندر برایشان در دین گشاد

بجز دین و دانش بسی چیز داد

چو دیدند شاهی چنان چاره ساز

به چاره گری در گشادند باز

که شفقت برای داور دستگیر

براین زیر دستان فرمان پذیر

پس این گریوه در این سنگلاخ

یکی دشت بینی چو دریا فراخ

گروهی در آن دشت یاجوج نام

چو ما آدمی زاده و دیو فام

چو دیوان آهن دل الماس چنگ

چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ

رسیده ز سر تا قدم مویشان

نبینی نشانی تو از رویشان

به چنگال و دندان همه چون دده

به خون ریختن چنگ و دندان زده

بگیرند هنگام تک باد را

به ناخن بسنبند پولاد را

همه در خرام و خورش ناسپاس

نه بینی در ایشان کس ایزد شناس

زهر طعمه‌ای کان بود جستنی

طعامی ندارند جز رستنی

ندارند جز خواب و جز خورد کار

نمیرد یکی تا نزاید هزار

گیائیست آنجا زمین خیزشان

چو بلبل بود دانه تیزشان

از آن هر شبان روز بهری خورند

همانجا بخسبند و درنگذرند

چو بر آفتاب افکند ماه جرم

بجوشنده برخود به کردار کرم

خورند آنچه یابند بی ترس و بیم

بدین گونه تا ماه گردد دو نیم

چو گیرد گمی ماه ناکاسته

شره گردد از جمله برخاسته

فتد سال تا سال از ابر سیاه

ستمکاره تنینی آن جایگاه

به اندازه آنک در دشت و کوه

از او سیر کردند چندان گروه

به امید آن کوه دریا ستیز

که اندازدش ابر سیلاب ریز

چو آواز تندر خروش آورند

زمین را ز دوزخ به جوش آورند

ز سرمستی خون آن اژدها

کنند آب و دانه یکی مه رها

دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ

نباشند بیمار تا روز مرگ

چو میرد از ایشان یکی آن گروه

خورندش همانسان در آن دشت و کوه

نه مردار ماند در آن خاک شور

نه کس مرده‌ای نیز بیند نه گور

جز این یک هنر نیست کان آب و خاک

ز مردار دورست و از مرده پاک

بهر مدت آرند بر ما شتاب

کنند آشیانهای ما را خراب

ز ما گوسپندان به غارت برند

خورشهای ما هر چه باشد خورند

ز گرگ آن چنان کم گریزد گله

کزان گرگساران سگ مشغله

چو درما به کشتن ستیز آورند

بکوشند و بر ما گریز آورند

گریزیم از ایشان بر این کوه سخت

به کردار پرندگان بر درخت

ندارند پائی چنان آن گروه

که ما را درارند از آن تیغ کوه

به دفع چنان سخت پتیاره‌ای

ثوابت بود گر کنی چاره‌ای

چو بشنید شه حکم یا جوج را

که پیل افکند هر یکی عوج را

بدان گونه سدی ز پولاد بست

که تا رستخیزش نباشد شکست

چو طالع نمود آن بلند اختری

که شد ساخته سد اسکندری

از آن مرحله سوی شهری شتافت

که بسیار کس جست و آن را نیافت

دگر باره در کار عالم روی

روان شد سراپردهٔ خسروی

بر آن کار چون مدتی برگذشت

بتازید یک ماه بر کوه و دشت

پدید آمد آراسته منزلی

که از دیدنش تازه شد هر دلی

جهاندار با ره بسیچان خویش

ره آورد چشم از ره آورد پیش

دگرگونه دید آن زمین را سرشت

هم آب روان دید هم کار و کشت

همه راه بر باغ و دیوار نی

گله در گله کس نگهدارنی

ز لشگر یکی دست برزد فراخ

کزان میوه‌ای برگشاید ز شاخ

نچیده یکی میوه‌تر هنوز

ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز

سواری دگر گوسپندی گرفت

تبش کرد و زان کار بندی گرفت

سکندر چو زین عبرت آگاه گشت

ز خشک و ترش دست کوتاه گشت

بفرمود تا هر که بود از سپاه

ز باغ کسان دست دارد نگاه

چو لختی گراینده شد در شتاب

گذر کرد از آن سبزه و جوی آب

پدیدار شد شهری آراسته

چو فردوسی از نعمت و خواسته

چو آمد به دروازه شهر تنگ

ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ

در آن شهر شد باتنی چند پیر

همه غایت اندیش و عبرت پذیر

دکانها بسی یافت آراسته

درو قفل از جمله برخاسته

مقیمان آن شهر مردم نواز

به پیش آمدندش به صد عذر باز

فرود آوریدندش از ره به کاخ

به کاخی چو مینوی مینا فراخ

بسی خوان نعمت برآراستند

نهادند و خود پیش برخاستند

پرستش نمودند با صد نیاز

زهی میزبانان مهمان نواز

چو پذرفت شه نزلشان را به مهر

بدان خوب چهران برافروخت چهر

بپرسیدشان کاین چنین بی هراس

چرائید و خود را ندارید پاس

بدین ایمنی چون زیبد از گزند

که بر در ندارد کسی قفل و بند

همان باغبان نیست در باغ کس

رمه نیز چوپان ندارد ز پس

شبانی نه و صد هزاران گله

گله کرده بر کوه و صحرا یله

چگونست و این ناحفاظی ز چیست

حفاظ شما را تولا به کیست

بزرگان آن داد پرور دیار

دعا تازه کردند بر شهریار

که آن کس که بر فرقت افسر نهاد

بقای تو بر قدر افسر دهاد

خدا باد در کارها یاورت

هنر سکه نام نام آورت

چو پرسیدی از حال ما نیک و بد

بگوئیم شه را همه حال خود

چنان دان حقیقت که ما این گروه

که هستیم ساکن درین دشت و کوه

گروهی ضعیفان دین پروریم

سرموئی از راستی نگذریم

نداریم بر پردهٔ کج بسیچ

بجز راست بازی ندانیم هیچ

در کجروی برجهان بسته‌ایم

ز دنیا بدین راستی رسته‌ایم

دروغی نگوئیم در هیچ باب

به شب باژگونه نبینیم خواب

نپرسیم چیزی کزو سود نیست

که یزدان از آن کار خشنود نیست

پذیریم هرچ آن خدائی بود

خصومت خدای آزمائی بود

نکوشیم با کردهٔ کردگار

پرستنده را با خصومت چکار

چو عاجز بود یار یاری کنیم

چو سختی رسد بردباری کنیم

گر از ما کسی را زیانی رسد

وزان رخنه ما را نشانی رسد

بر آریمش از کیسه خویش کام

به سرمایه خود کنیمش تمام

ندارد ز ما کس زکس مال بیش

همه راست قسمیم در مال خویش

شماریم خود را همه همسران

نخندیم بر گریه دیگران

ز دزدان نداریم هرگز هراس

نه در شهر شحنه نه در کوی پاس

ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز

ز ما دیگران هم ندزدند نیز

نداریم در خانها قفل و بند

نگهبان نه با گاو و با گوسفند

خدا کرد خردان ما را بزرگ

ستوران ما فارغ از شیر و گرگ

اگر گرگ بر میش ما دم زند

هلاکش در آن حال بر هم زند

گر از کشت ماکس برد خوشه‌ای

رسد بر دلش تیری از گوشه‌ای

بکاریم دانه گه کشت و کار

سپاریم کشته به پروردگار

نگردیم بر گرد گاورس و جو

مگر بعد شش مه که باشد درو

به ما از آنچه بر جای خود می‌رسد

یکی دانه را هفتصد می‌رسد

چنین گریکی کارو گر صد کنیم

توکل بر ایزد نه بر خود کنیم

نگهدار ما هست یزدان و بس

به یزدان پناهیم و دیگر به کس

سخن چینی از کس نیاموختیم

ز عیب کسان دیده بر دوختیم

گر از ما کسی را رسد داوری

کنیمش سوی مصلحت یاوری

نباشیم کس را به بد رهنمون

نجوئیم فتنه نریزیم خون

به غم‌خواری یکدگر غم خوریم

به شادی همان یار یکدیگریم

فریب زر و سیم را در شمار

نباریم و ناید کسی را به کار

نداریم خوردی یک از یک دریغ

نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ

دد و دام را نیست از ما گریز

نه ما را برآزار ایشان ستیز

به وقت نیاز آهو و غرم و گور

ز درها در آیند ما را به زور

از آن جمله چون در شکار آوریم

به مقدار حاجت بکار آوریم

دگرها که باشیم از آن بی‌نیاز

نداریمشان از در و دشت باز

نه بسیار خواریم چون گاو و خر

نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر

خوریم آن‌قدر مایه از گرم و سرد

که چندان دیگر توانیم خورد

ز ما در جوانی نمیرد کسی

مگر پیر کو عمر دارد بسی

چومیرد کسی دل نداریم تنگ

که درمان آن درد ناید به چنگ

پس کس نگوئیم چیزی نهفت

که در پیش رویش نیاریم گفت

تجسس نسازیم کاین کس چه کرد

فغان بر نیاوریم کان را که خورد

بهرسان که ما را رسد خوب و زشت

سر خود نتابیم از آن سرنوشت

بهرچ آفریننده کردست راست

نگوئیم کین چون و آن از کجاست

کسی گیرد از خلق با ما قرار

که باشد چو ما پاک و پرهیزگار

چو از سیرت ما دگرگون شود

ز پرگار ما زود بیرون شود

سکندر چو دید آن چنان رسم و راه

فرو ماند سرگشته بر جایگاه

کز آن خوبتر قصه نشنیده بود

نه در نامه خسروان دیده بود

به دل گفت ازین رازهای شگفت

اگر زیرکی پند باید گرفت

نخواهم دگر در جهان تاختن

به هر صید گه دامی انداختن

مرا بس شد از هر چه اندوختم

حسابی کزین مردم آموختم

همانا که پیش جهان آزمای

جهان هست ازین نیک‌مردان بجای

بدیشان گرفتست عالم شکوه

که اوتاد عالم شدند این گروه

اگر سیرت اینست ما برچه‌ایم

وگر مردم اینند پس ما که‌ایم

فرستادن ما به دریا و دشت

بدان بود تا باید اینجا گذشت

مگر سیرگردم ز خوی ددان

در آموزم آیین این بخردان

گر این قوم را پیش ازین دیدمی

به گرد جهان بر نگردیدمی

به کنجی در از کوه بنشستمی

به ایزد پرستی میان بستمی

ازین رسم نگذشتی آیین من

جز این دین نبودی دگر دین من

چو دید آن چنان دین و دین پروری

نکرد از بنه یاد پیغمبری

چو در حق خود دیدشان حق شناس

درود و درم دادشان بی‌قیاس

از آن مملکت شادمان بازگشت

روان کرد لشگر چو دریا به دشت

زرنگین علمهای دیبای روم

وشی پوش گشته همه مرز و بوم

بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ

پراکنده لشگر چومور و ملخ

بهرجا که او تاختی بارگی

رهاندی بسی کس ز بیچارگی

ادامه مطلب
یک شنبه 22 مرداد 1396  - 3:32 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033092
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث