به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بیا ساقی آن بکر پوشیده روی

به من ده گرش هست پروای شوی

کنم دست شوئی به پاک از پلید

به بکر این چنین دست باید کشید

دگر باره بلبل به باغ آمدست

پری پیش روشن چراغ آمدست

خیال پری پیکری می‌کند

مرا چون خیال پری می‌کند

ازین کان تاریک اهریمنی

گهر بین که آرم بدین روشنی

هزار آفرین باد بر زیرکان

که روشن زر آرند ازین تیره کان

گزارندهٔ شرح آن مرزبان

گزارش چنین آورد بر زبان

که چون شاه عالم به دانای روم

بفرمود تا سازد از سنگ موم

به پیروزی آن نقش در خواسته

چو پیروزه نقشی شد آراسته

ز خوبی چنان ساختش نقش بند

که بربست بر نقش ترکان پرند

چو پیکر برانگیخت پیکر نمای

شه از پیش پیکر تهی کرد جای

به هر جا که می‌رفت می‌ریخت گنج

به امید راحت همی برد رنج

به هر هفته‌ای منزلی چند راند

به هر منزلی هفته‌ای چند ماند

چو منزل در آمد به بدخواه تنگ

هژیران به کین تیز آرند چنگ

فراخی گهی بود نزدیک آب

فرود آمد آنجابه هنگام خواب

در آن مرغزار از ملک تا سپاه

برآسوده گشتند از آسیب راه

چو انجم برآراست لشگر گهی

کشیده به گردون درو درگهی

جهان را ز رایت چو طاوس کرد

سراپرده را در سوی روس کرد

به روسی خبر شد که دارای روم

درآورد لشگر بدان مرز و بوم

سپاهی که اندیشه را پی کند

چو کوهه زند کوه ازو خوی کند

دلیران شمشیر زن بی شمار

به مردم گزائی چو پیچنده مار

کمند افکنانی که چون تند شیر

درارند سرهای پیلان به زیر

غلامان چینی که در دار و گیر

ز موئی جهانند صد چوبهٔ تیر

سکندر نه تند اژدهائیست این

جهانرا ستمگر بلائیست این

نه لشگر یکی کوه با او روان

که در زیر او شد زمین ناتوان

ز پیلان دو صد پیل پولاد پوش

که آرند خون زمین را به جوش

یکی دشت بر پیل و بر پیلتن

همه کشور آشوب و لشگر شکن

چو قنطال روسی که سالار بود

شد آگه که گردون بدین کار بود

یکی لشگر انگیخت از هفت روس

به کردار هر هفت کرده عروس

ز برطاس و آلان و خزران گروه

برانگیخت سیلی چو دریا و کوه

ز ایسو زمین تا به خفچاق دشت

زمین را به تیغ و زره در نوشت

سپاهی نه چندان که لشگر شناس

به اندازهٔ آن رساند قیاس

چو عارض شمرد آنچه در پیش بود

ز نهصد هزارش عدد بیش بود

فرود آمدند از سر راه دور

دو فرسنگی از لشگر شاه دور

به لشگر چنین گفت قنطال روس

که مردافکنان را چه باک از عروس

چنین لشگر خوب نادیده رنج

همه سر بسر کاروانهای گنج

کجا پای دارند با روسیان

چنین نازنینان و ناموسیان

همه گوهرین ساز و زرین ستام

بلورین طبق بلکه بی جاده جام

همه کارشان شرب و مالشگری

نگشته شبی گرد چالشگری

شبانگه به بوی خوش انگیختن

سحرگه به شربت برآمیختن

جگر خوردن آیین روسان بود

می‌و نقل کار عروسان بود

ز روی و چینی نیاید نبرد

همه خز و دیبا بود سرخ و زرد

خدا داد ما را چنین دستگاه

خدا داده را چون توان بست راه

اگر دیدمی این غنیمت به خواب

دهانم شدی زین حلاوت پر آب

یکی نیست در جملهٔ بی تاج زر

به دریا نیابیم چندین گهر

گر این دستگه را به دست آوریم

براقلیم عالم شکست آوریم

جهان را بگیریم و شاهی کنیم

همه ساله صاحب کلاهی کنیم

پس آنکه فرس راند بالای کوه

تنی چند با او شده هم‌گروه

به انگشت بنمود کانک ز دور

جهان در جهان نازنینند و حور

درو درگه از گوهر و گنج پر

به جای سنان و زره لعل و در

همه زین زرین یاقوت کار

کفن پوشهای جواهر نگار

کلاه مرصع برافراشته

قبا تا کف پای بگذاشته

همه فرش دیبا و شعر و حریر

نه در دست نیزه نه در جعبهٔ تیر

همه عنبرین دار و خلخال پوش

سر زلف پیچیده بالای گوش

سراپای در زیور خسروی

نه پای رونده نه دست قوی

بدان سست پایان پیچیده دست

سکندر چه لشگر تواند شکست

گر افتد بر ایشان سر سوزنی

دهن را گشایند چون روزنی

به تاریخ و تقویم جنگ آورند

مهی در حسابی درنگ آورند

نه آن لشگرند این که روز نبرد

ز خسته کلوخی برآرند گرد

چو ما حمله سازیم یکره ز جای

به یک حملهٔ ما ندارند پای

چو روسان سختی کش سخت مغز

فریبی شنیدند از اینگونه نغز

کشیدند سرها که تا زنده‌ایم

بدین عهد و پیمان سرافکنده‌ایم

بکوشیم کوشیدنی چون نهنگ

نمانیم ازین گلستان بوی و رنگ

بر اعدای دولت شبیخون کنیم

به نوک سنان خاره را خون کنیم

چو دست از سنان سوی خنجر کشیم

بداندیش را دام در سر کشیم

چو روسی سپه را دلی گرم دید

ز نیروی خود کوه را نرم دید

به لشگرگه به تدبیر جنگ

ز دل برد زنگار و ز تیغ زنگ

ز دیگر طرف شاه لشگر شکن

به تدبیر ینشست با انجمن

بزرگان لشگر همه گرد شاه

نشستند چون اختران گرد ماه

قدرخان ز چین گور خان از ختن

دپیس از مداین ولید از یمن

دوالی ز ابخاز و هندی زری

قباد صطخری ز خویشان کی

زریوند گیلی ز مازندران

نیال یل از کشور خاوران

بشک از خراسان و فوم از عراق

بریشاد از ارمن بدین اتفاق

ز یونان و افرنجه و مصرو شام

نه چندانکه بر گفت شاید به نام

جهاندار کرد از غم آزادشان

به دلگرمی امیدها دادشان

چنین گفت کین لشگر جنگجوی

به پیکار شیران نکردند خوی

به دزدی و سالوسی و رهزنی

نمایند مردی و مردافکنی

دو دستی ندیدند شمشیر کس

همان ناچخ و نیزه از پیش و پس

سلاحی و سازی ندارند چست

ز بی آلتان جنگ ناید درست

برهنه تنی چند را در مصاف

چه باشد بریدن ز سر تا به ناف

چو من تیغ گیرم بجنبم ز جای

فرو بندد البرز را دست و پای

من آن دور گیرم که دارای گرد

ز من جان همی برد و جان هم نبرد

به کیدی که با کید در ساختم

به پای خودش چون در انداختم

چو با لشگر فور کردم نبرد

ز مردانگی فور کافور خورد

کمانم چو بر زد به ابرو گره

شه چین کمانرا فرو کرد زه

هم از جنگ روسم نباشد شکوه

که بسیار سیلاب ریزد ز کوه

ز کوه خزر تا به دریای چین

همه ترک بر ترک بینم زمین

اگر چه نشد ترک با روم خویش

هم از رومشان کینه با روس بیش

به پیکان ترکان این مرحله

توان ریخت بر پای روس آبله

بسا زهر کو در تن آرد شکست

به زهری دگر بایدش باز بست

شنیدم که از گرگ روباه گیر

به بانگ سگان رست روباه پیر

دو گرگ جوان تخم کین کاشتند

پی روبه پیر برداشتند

دهی بود در وی سگانی بزرگ

همه تشنهٔ خون روباه و گرگ

یکی بانگ زد روبه چاره ساز

که بند از دهان سگان کرد باز

سگان ده آواز برداشتند

که روباه را گرگ پنداشتند

زبانگ سگان کامد از دوردست

رمیدند گرگان و روباه رست

سگالندهٔ کاردان وقت کار

ز دشمن به دشمن شود رستگار

اگر چه مرا با چنین برگ و ساز

به هم پشتی کس نیاید نیاز

در چاره بر چاره گر بسته نیست

همه کار با تیغ پیوسته نیست

سران سپه سر کشیدند پیش

که ریزیم در پای تو خون خویش

نبودیم ازین پیشتر سست کوش

کنون گرمتر زان براریم جوش

هم از بهر مردی هم از بهر مال

بکوشیم تا چون بود در جوال

سپه را چو دل داد خسرو بسی

که بیدل نیاید که باشد کسی

در اندیشه می‌بود تا وقت شام

که فردا چه برسازد از تیغ و جام

چو از تیرهٔ شب روز روشن نهفت

طلایه برون رفت و جاسوس خفت

نگهبان لشگر برون از قیاس

نشستند بر رهگذرهای پاس

شب تیره بی پاس نگذاشتند

ز شب تا سحر پاس می‌داشتند

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:48 PM

 

بیا ساقی آن باده بر دست گیر

که از خوردنش نیست کس را گزیر

نه باده جگر گوشهٔ آفتاب

که هم آتش آمد به گوهر هم آب

دو پروانه بینم در این طرفگاه

یکی رو سپیدست و دیگر سیاه

نگردند پروانه شمع کس

که پروانه ما نخوانند بس

فروغ از چراغی ده این خانه را

که سازد کباب این دو پروانه را

گزارشکن فرش این سبز باغ

چنین برفروزد چراغ از چراغ

که چون یافت اسکندر فیلقوس

خبرهای ناخوش ز تاراج روس

نخفت آن شب از عزم کین ساختن

ز هر گونه با خود برانداختن

که جنبش در این کار چون آورم

کز این عهد خود را برون آورم

دگر روز کین بور بیجاده رنگ

ز پهلوی شبدیز بگشاد تنگ

سکندر بران خنگ ختلی نشست

که چون باد برخاست چون برق جست

ز جوشنده جیحون جنیبت جهاند

وز آنجا سوی دشت خوارزم راند

سپاهی چو دریا پس پشت او

حساب بیابان در انگشت او

بیابان خوارزم را در نوشت

ز جیحون در آمد به بابل گذشت

بدان تا کند عالم از روس پاک

قرارش نمی‌بود در آب و خاک

در آن تاختن دیده بی خواب کرد

گذر بر بیابان سقلاب کرد

بیابان همه خیل قفچاق دید

در او لعبتان سمن ساق دید

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

فروزان‌تر از ماه و از آفتاب

همه تنگ چشمان مردم فریب

فرشته ز دیدارشان ناشکیب

نقابی نه بر صفحهٔ رویشان

نه باک از بردار نه از شویشان

سپاهی عزب پیشه و تنگ یاب

چو دیدند روئی چنان بی نقاب

ز تاب جوانی به جوش آمدند

در آن داوری سخت کوش آمدند

کس از بیم شه ترکتازی نکرد

بدان لعبتان دست یازی نکرد

چو شه دید خوبان آن راه را

نه خوب آمد آن قاعدت شاه را

پری پیکران دید چون سیم ناب

سپاهی همه تشنه و ایشان چو آب

ز محتاجی لشگر اندیشه کرد

که زن زن بود بی گمان مرد مرد

یکی روز همت بدان کار داد

بزرگان قفچاق را بار داد

پس از آنک شاهانه بنواختشان

به تشریف خود سر برافراختشان

به پیران قفچاق پوشیده گفت

که زن روی پوشیده به در نهفت

زنی کو نماند به بیگانه روی

ندارد شکوه خود و شرم شوی

اگر زن خود از سنگ و آهن بود

چو زن نام دارد نه هم زن بود

چو آن دشتبانان شوریده راه

شنیدند یک یک سخنهای شاه

سر از حکم آن داوری تافتند

که آیین خود را چنان یافتند

به تسلیم گفتند ما بنده‌ایم

به میثاق خسرو شتابنده‌ایم

ولی روی بستن ز میثاق نیست

که این خصلت آیین قفچاق نیست

گر آیین تو روی بربستن است

در آیین ما چشم در بستن است

چو در روی بیگانه نادیده به

جنایت نه بر روی بر دیده به

وگر شاه را ناید از ما درشت

چرا بایدش دید در روی و پشت

عروسان ما را بسست این حصار

که با حجلهٔ کس ندارند کار

به برقع مکن روی این خلق ریش

تو شو برقع انداز بر چشم خویش

کسی کو کند دیده را در نقاب

نه در ماه بیند نه در آفتاب

جهاندار اگر زانکه فرمان دهد

ز ما هر که خواهد بر او جان دهد

بلی شاه را جمله فرمان بریم

ولیکن ز آیین خود نگذریم

چو بشنید شاه آن زبان آوری

زبون شد زبانش در آن داوری

حقیقت شد او را که با آن گروه

نصیحت نمودن ندارد شکوه

به فرزانه آن قصه را گفت باز

وز او چاره‌ای خواست آن چاره ساز

که این خوبرویان زنجیر موی

دریغست کز کس نپوشند روی

وبالست از این چشم بیگانه را

چو از دیدن شمع پروانه را

چه سازیم تا نرم خوئی کنند

ز بیگانه پوشیده روئی کنند

چنین داد پاسخ فراست شناس

که فرمان شه را پذیرم سپاس

طلسمی برانگیزم از ناف دشت

که افسانه سازند ازان سرگذشت

هر آن زن که در روی او بنگرد

بجز روی پوشیده زو نگذرد

به شرطی که شاه آرد آنجا نشست

وزو هر چه در خواهم آرد به دست

شه از نیک و بد هر چه فرزانه خواست

به زور و به زر یک به یک کرد راست

جهاندیدهٔ دانا به نیک اختری

درآمد به تدبیر صنعت گری

نو آیین عروسی در آن جلوه‌گاه

برآراست از خاره سنگی سیاه

برو چادری از رخام سفید

چو برگ سمن بر سر مشک بید

هرانزن که دیدی در آزرم اوی

شدی روی پوشیده از شرم اوی

درآورده از شرم چادر به روی

نهان کرده رخسار و پوشیده موی

از آن روز خفچاق رخساره بست

که صورتگر آن نقش برخاره بست

نگارنده را گفت شه کاین نگار

در این سنگ‌دل قوم چون کرد کار

که فرمان ما را ندارند گوش

در این سنگ بینند و یابند هوش

خبر داد دانای بیدار بخت

که خفچاق را دل چو سنگ است سخت

ببر گرچه سیمند سنگین دلند

به سنگین دلان زین سبب مایلند

بدین سنگ چون بگذرد رختشان

از او نرم گردد دل سختشان

که روئی بدین سختی از خاره سنگ

چو خود را همی پوشد از نام و ننگ

روا باشد ار ما بپوشیم روی

ز بیداد بیگانه و شرم شوی

دگر نسبتی کاسمانیست آن

نگویم که رمزی نهانیست آن

به پامردی این طلسم بلند

بران رویها بسته شد روی بند

هنوز آن طلسم برانگیخته

در آن دشت ماندست ناریخته

یکی بیشه در گردش از چوبهٔ تیر

چو باشد گیا بر لب آبگیر

ز پرهای تیر عقاب افکنش

عقابان فزونند پیرامنش

همه خیل قفچاق کانجا رسند

دو تا پیش آن نقش یکتا رسند

زره گر پیاده رسد گر سوار

پرستش کنندش پرستنده‌وار

سواری که راند فرس پیش او

نهد تیری از جعبه در کیش او

شبانی که آنجا رساند گله

کند پیش او گوسفندی یله

عقابان درآیند از اوج بلند

نمانند یک موی از آن گوسفند

ز بیم عقابان پولاد چنگ

نگردد کسی گرد آن خاره سنگ

صنم بین که آن نقش پرداز کرد

که گاهی گره بست و گه باز کرد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:48 PM

 

بیا ساقی آزاد کن گردنم

سرشک قدح ریز در دامنم

سرشگی که از صرف پالودگی

فرو شوید از دامن آلودگی

مکن ترکی ای ترک چینی نگار

بیا ساعتی چین در ابرو میار

دلم را به دلداریی شاد کن

ز بند غم امروزم آزاد کن

اگر دخل خاقان چین آن توست

مکن خرج را رود، باران توست

بخور چیزی از مال و چیزی بده

ز بهر کسان نیز چیزی بنه

مخور جمله ترسم که دیر ایستی

به پیرایه سر بد بود نیستی

در خرج بر خود چنان در مبند

که گردی ز ناخوردگی دردمند

چنان نیز یکسر مپرداز گنج

گه آیی ز بیهوده خواری به رنج

به اندازه‌ای کن بر انداز خویش

که باشد میانه نه اندک نه بیش

چو رشته ز سوزن قوی‌تر کنی

بسا چشم سوزن که در سر کنی

سخن را گزارشگر نقشبند

چنین نقش بر زد به چینی پرند

کز آوازهٔ شه جهان گشت پر

که چین را در آمود دامن به در

شب و روز خاقان در آن کرد صرف

که شه را دهد پایمردی شگرف

ملوکانه مهمانیی سازدش

جهان در سم مرکب اندازدش

کند پیشکشهای شاهانه پیش

به اندازهٔ پایهٔ کار خویش

یکی روز کرد از جهان اختیار

فروزنده چون طالع شهریار

برآراست بزمی چو روشن بهشت

که دندان شیران بر آن شیره هشت

چنان از می و میوهٔ خوشگوار

برآراست مهمانیی شاهوار

که هیچ آرزوئی به عالم نبود

که یک یک بران خوان فراهم نبود

گذشت از خورشهای چینی سرشت

که رضوان ندید آنچنان در بهشت

ز شکر بسی پخته حلوای نغز

به بادام شیرینش آکنده مغز

طرائف به زانسان که دنیا پرست

یکی آورد زان به عمری به دست

جواهر نه چندان که جوهر شناس

کند نیم آن را به سالی قیاس

چو شد خانهٔ گنج پرداخته

بدانگونه مهمانیی ساخته

شه ترک با شهرگان دیار

به خواهشگری شد بر شهریار

زمین داد بوسه به آیین پیش

فزود از زمین بوس او قدر خویش

نیایش کنان گفت اگر بخت شاه

کند بر سر تخت این بنده راه

سرش را به افسر گرامی کند

بدین سر بزرگیش نامی کند

پذیرفت شه خواهش گرم او

به رفتن نگه داشت آزرم او

شه و لشگر شه به یکبارگی

بران خوان شدند از سر بارگی

زمین از سر گنج بگشاد بند

روا رو برآمد به چرخ بلند

سکندر چو بر خوان خاقان رسید

پی خضر بر آب حیوان رسید

یکی تخت زر دید چون آفتاب

درو چشمهٔ در چو دریای آب

به شادی بران تخت زرین نشست

ز کافور و عنبر ترنجی بدست

جهانجوی فغفور بر دست راست

به خدمت کمر بست و بر پای خاست

نوازش کنانش ملک پیش خواند

ملک وار بر کرسی زر نشاند

دگر تاجداران به فرمان شاه

به زانو نشستند در پیشگاه

بفرمود خاقان که آرند خورد

ز خوانهای زرین شود خاک زرد

فرو ریخت شاهانه برگی فراخ

چو برگ رز از برگ ریزان شاخ

دران آرزوگاه فرخار دیس

نکرد آرزو با معامل مکیس

بهشتی صفت هر چه درخواستند

بران مائده خوان برآراستند

چو خوردند هرگونه‌ای خوردها

نمودند بر باده ناوردها

نشاط می‌قرمزی ساختند

بساطی هم از قرمز انداختند

نشسته به رامش ز هر کشوری

غریب اوستادی و رامشگری

نوا ساز خنیاگران شگرف

به قانون او زان برآورده حرف

بریشم نوازان سغدی سرود

به گردون برآورده آواز رود

سرایندگان ره پهلوی

ز بس نغمه داده نوا را نوی

همان پای کوبان کشمیر زاد

معلق زن از رقص چون دیو باد

ز یونانیان ارغنون زن بسی

که بردند هوش از دل هر کسی

کمر بسته رومی و چینی به هم

برآورده از روم و از چین علم

در گنج بگشاد چیپال چین

بپرداخت از گنج قارون زمین

نخست از جواهر درآمد به کار

ز دراعه و درع گوهر نگار

ز بلور تابنده چون آفتاب

یکی دست مجلس بتری چو آب

ز دیبای چینی به خروارها

هم از مشک چین با وی انبارها

طبقهای کافور با بوی مشک

ز کافورتر بیشتر عود خشک

کمانهای چاچی و چینی پرند

گرانمایه شمشیرها نیز چند

تکاور سمندان ختلی خرام

همه تازه پیکر همه تیزگام

یکی کاروان جمله شاهین و باز

به چرز و کلنگ افگنی تیز تاز

چهل پیل با تخت و بر گستوان

بلند و قوی مغز و سخت استخوان

غلامان لشگر شکن خیل خیل

کنیزان که در مرده آرند میل

چو نزلی چنین پیش مهمان کشید

جز این پیشکشها فراوان کشید

پس از ساعتی گنج نو باز کرد

از آن خوبتر تحفه‌ای ساز کرد

خرامنده ختلی کش و دم سیاه

تکاورتر از باد در صبحگاه

رونده یکی تخت شاهنشهی

نشینندش از پویه بی‌آگهی

سبق برده از آهوان در شتاب

به گرمی چو آتش به نرمی چو آب

به صحرا ز مرغان سبک خیز تر

به دریا دراز ماهیان تیزتر

به چابک روی پیکرش دیو زاد

به گردندگی کنیتش دیو باد

به انگیزش از آسمان کم نبود

صبا مرد میدان او هم نبود

چنان رفت و آمد به آوردگاه

که واماند ازو وهم در نیمراه

فرس را رخ افکنده در وقت شور

فکنده فرس پیل را وقت زور

چو وهم از همه سوی مطلق خرام

چو اندیشه در تیز رفتن تمام

سمندی نگویم سمندر فشی

سمندر فشی نه سکندر کشی

شکاری یکی مرغ شوریده سر

ز خواب شب فتنه شوریده‌تر

چو دوران درآمد شدن تیز بال

شدن چون جنوب آمدن چون شمال

عقابین پولاد در جنگ او

عقابان سیه جامه ز آهنگ او

بسی خنده گرو کرده در گردنش

عقابین چنگ عقاب افکنش

جگر سای سیمرغ در تاختن

شکارش همه کرگدن ساختن

غضنباک و خونریز و گستاخ چشم

خدای آفریدش ز بیداد و خشم

طغان شاه مرغان و طغرل به نام

به سلطانی اندر چو طغرل تمام

کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی

گل اندام و شکر لب و مشگبوی

بتی چون بهشتی برآراسته

فریبی به صد آرزو خواسته

خرامنده ماهی چو سرو بلند

مسلسل دو گیسو چو مشکین کمند

برو غبغبی کاب ازو می‌چکید

بر آتش بر آب معلق که دید

رخش بر بنفشه گل انداخته

بنفشه نگهبان گل ساخته

سهی سرو محتاج بالای او

شکر بنده و شهد مولای او

کمر بستهٔ زلف او مشک ناب

که زلفش کمر بست بر آفتاب

سخنگوی شهدی شکر باره‌ای

به شهد و شکر بر ستمگاره‌ای

بلورین تن و قاقمی پشت او

به شکل دم قاقم انگشت او

ز سیمین زنخ گوئی انگیخته

بر او طوقی از غبغب آویخته

بدان طوق و گوی آن مه مهر جوی

ز مه طوق برده ز خورشید گوی

ز ابرو کمان کرده و ز غمزه تیر

به تیر و کمان کرده صد دل اسیر

چو می‌خوردی از لطف اندام وی

ز حلقش پدید آمدی رنگ می

هزار آفرین بر چنان دایه‌ای

که پرورد از انسان گرانمایه‌ای

نزد بر کس از تنگ چشمی نظر

ز چشمش دهانش بسی تنگ تر

تو گفتی که خود نیست او را دهان

همان نام او (نیست اندر جهان)

رسانندهٔ تحفهٔ ارجمند

به تعریف آن تحفه شد سربلند

که این مرغ و این بارگی وین کنیز

عزیزند و بر شاه بادا عزیز

نه کس بر چنین خنگ ختلی نشست

نه مرغی چنین آید آسان به دست

به گفتن چه حاجت که هنگام کار

هنرهای خود را کنند آشکار

کنیزی بدین چهره هم خوار نیست

که در خوب‌روئی کسش یار نیست

سه خصلت در او مادر آورد هست

که آنرا چهارم نیاید به دست

یکی خوبروئی و زیبندگی

که هست آیتی در فریبندگی

دویم زورمندی که وقت نبرد

نپیچد عنان را ز مردان مرد

سه دیگر خوش آوازی و بانگ رود

که از زهره خوشتر سراید سرود

چو آواز خود بر کشد زیر و زار

بخسبد بر آواز او مرغ و مار

جهانجوی را زان دل آرام چست

خوش آوازی و خوبی آمد درست

حدیث دلیری و مردانگی

نپذیرفت و بود آن ز فرزانگی

سمن نازک و خار محکم بود

که مردانگی در زنان کم بود

زن ار سمیتن نی که روئین تنست

ز مردی چه لافد که زن هم زنست

اگر ماهی از سنگ خارا بود

شکار نهنگان دریا بود

ز کاغذ نشاید سپر ساختن

پس آنکه به آب اندر انداختن

گران داشت آن نکته را شهریار

زنان را به مردی ندید استوار

بپذرفتنش حلقه در گوش کرد

چو پذرفت نامش فراموش کرد

چو آن پیشکشها پذیرفت شاه

شد از خوان خاقان سوی خوابگاه

سحرگه که طاوس مشرق خرام

برون زد سر از طاق فیروزه فام

دگر باره شه باده بر کف نهاد

برامش در بارگه برگشاد

بسر برد روزی دو در رود و می

دگر پاره شد مرکبش تیز پی

سوی بازگشتن بسی چید کار

بگردنگی گشت چون روزگار

پری چهره ترکی که خاقان چین

به شه داد تا داردش نازنین

از آنجا که شه را نیامد پسند

چو سایه پس پرده شد شهر بند

برافروخت آن ماه چون آفتاب

فرو ریخت بر گل ز نرگس گلاب

به زندان سرای کنیزان شاه

همی بود چون سایه در زیر چاه

یکی روز کاین چرخ چوگان پرست

ز شب بازی آورد گوئی به دست

سکندر که از خسروان گوی برد

عنان را به چوگانی خود سپرد

در آمد به طیارهٔ کوهکن

فرس پیل بالا و شه پیلتن

علم بر کشیدند گردنکشان

پدید آمد از روز محشر نشان

ز لشگر که عرضش به فرسنگ بود

بیابان به نخجیر بر تنگ بود

ز صحرای چین تا به دریای چند

زمین در زمین بود زیر پرند

سیه چون در آمد به عرض شمار

گزیده در او بود پانصد هزار

پس و پیش ترکان طاوس رنگ

چپ و راست شیران پولاد چنگ

به قلب اندرون شاه دریا شکوه

سپه گرد بر گرد دریا چو کوه

بجز پیل زوران آهن کلاه

چهل پیل جنگی پس و پشت شاه

هزار و چهل سنجق پهلوی

روان در پی رایت خسروی

کمرهای زرین غلامان خاص

چو بر شوشهٔ نقرهٔ زر خلاص

و شاقان جوشنده چون آب سیل

ز هر سو جنیبت کشان خیل خیل

ندیمان شایسته بر گرد شاه

که آسان از ایشان شود رنج راه

خرامان شده خسرو خسروان

طرفدار چین در رکابش روان

شهنشه چو بنوشت لختی زمین

اشارت چنین شد به خاقان چین

که گردد سوی خانهٔ خویش باز

به اقلیم ترکان کند ترکتاز

جهانجوی را ترک بدرود کرد

به آب مژه روی را رود کرد

عنان تافته شاه گیتی نورد

ز صحرا به جیجون رسانید گرد

چو آمد به نزدیک آن ژرف رود

بفرمود تا لشگر آید فرود

بر آن فرضه جایی دل‌افروز دید

نشستن بر آن جای فیروز دید

طناب سراپردهٔ خسروی

کشیدند و شد میخ مرکز قوی

ز بس نوبتیهای گوهر نگار

چو باغ ارم گشت جیحون کنار

چو شه کشور ماورالنهر دید

جهانی نگویم که یک شهر دید

از آن مال کز چین به چنگ آمدش

بسی داد کانجا درنگ آمدش

بناهای ویرانه آباد کرد

بسی شهر نو نیز بنیاد کرد

سمرقند را کادمی شاد ازوست

شنیده چنین شد که بنیاد ازوست

خبر گرم شد در خراسان و روم

که شاهنشه آمد ز بیگانه بوم

بهر شهری از شادی فتح شاه

بشارت زنان بر گرفتند راه

به شکرانه رایت برافراختند

به هر خانه‌ای خرمی ساختند

فرستاد هر کس بسی مال و گنج

به درگاه شاه از پی پای رنج

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:48 PM

 

بیا ساقی امشب به می‌کن شتاب

که با درد سر واجب آمد گلاب

میی کاب در روی کار آورد

نه آن می که در سر خمار آورد

جهان گرد را در جهان تاختن

خوش آید سفر در سفر ساختن

به هر کشوری دیدن آرایشی

به هر منزلی کردن آسایشی

ز پوشیدگیها خبر داشتن

ز نادیدها بهره برداشتن

ولیکن چو بینی سرانجام کار

به شهر خودست آدمی شهریار

فرو ماندن شهر خود با خسان

به از شهریاری به شهر کسان

سکندر بدان کامگاری که بود

همه میل بر شهر خود می‌نمود

اگر چه ولایت ز حد بیش داشت

هم اندیشهٔ خانهٔ خویش داشت

شبی رای آن زد که فردا ز جای

چو باد آورد پای بر باد پای

هوای وطن در دل آسان کند

نشاط هوای خراسان کند

زمین عجم زیر پای آورد

سوی ملک اصطخر رای آورد

جهان را برافروزد از رنگ خویش

بلندی درارد به اورنگ خویش

بران ملک نوش آفرین بگذرد

بد و نیک آن مملک بنگرد

نماید که ترتیبها نو کنند

بسیچ زمین بوس خسرو کنند

کند تازه نانبارهٔ هر کسی

در آن باده سازد نوازش بسی

به خواهندگان ارمغانی دهد

جهان را ز نو زندگانی دهد

در این پرده می‌رفتش اندیشه‌ای

ندارند شاهان جز این پیشه‌ای

دوالی که سالار ابخاز بود

به نیروی شه گردن افراز بود

دوال کمر بسته بر حکم شاه

بسی گرد آفاق پیمود راه

درآمد بر شاه نیکی سگال

بنالید مانند کوس از دوال

که فریاد شاها ز بیداد روس

که از مهد ابخاز بستد عروس

کس آمد کز آن ملک آراسته

خلالی نماند از همه خواسته

ستیزنده روسی ز آلان و ارگ

شبیخون درآورد همچون تگرگ

به دربند آن ناحیت راه یافت

به فراطها سوی دریا شتافت

خروجی نه بروجه اندازه کرد

در آن بقعه کین کهن تازه کرد

به تاراج برد آن بر و بوم را

که ره بسته باد آن پی شوم را

جز از کشتگانی که نتوان شمرد

خرابی بسی کرد و بسیار برد

در انبار آکنده خوردی نماند

همان در خزینه نوردی نماند

ز گنجینهٔ ما تهی کرد رخت

در از درج بربود و دیبا ز تخت

همان ملک بردع بر انداختند

یکی شهر پر گنج پرداختند

به تاراج بردند نوشابه را

شکستند بر سنگ قرابه را

ز چندان عروسان که دیدی به پای

نماندند یک نازنین را بجای

همه شهر و کشور بهم بر زدند

ده و دوده را آتش اندر زدند

اگر من در آن داوری بودمی

از این به به کشتن بر آسودمی

من اینجا به خدمت شده سربلند

زن و بچه آنجابه زندان و بند

اگر داد نستاند از خصم شاه

خدا باد یاری ده داد خواه

ببینی که روسی در این روز چند

به روم و به ارمن رساند گزند

چو زینگونه بر گنج ره یافتند

شتابند از آنسان که بشتافتند

ستانند کشور گشایند شهر

که خامان خلقند و دونان دهر

همه رهزنانند چون گرگ و شیر

به خوان نادلیرند و بر خون دلیر

ز روسی نجوید کسی مردمی

که جز گوهری نیستش زادمی

اگر بر خری بار گوهر بود

به گوهر چه بینی همان خر بود

چو ره یافتند آن حریفان به گنج

بسی بومها را رسانند رنج

به بیداد کردن بر آرند یال

ز بازارگانان ستانند مال

خلل چون دران مرز و بوم آورند

طمع در خراسان و روم آورند

بشورید شاهنشه از گفت او

ز بیداد بر خانه و جفت او

پریشان شد از بهر نوشابه نیز

که بر شاه بود آن ولایت عزیز

فرو برد سر طیره و خشم ساز

وزان طیرگی سر برآورد باز

به فریاد خوان گشت فرمان تراست

مرا در دلست آنچه در جان تراست

ازین گفته به باشد ار بگذری

تو گفتی و باقی ز من بنگری

ببینی که چون سر به راه آورم

چه سرها ز چنبر به چاه آورم

چه دلهای مردان برارم ز هوش

چه خونهای شیران در آرم به جوش

برآرم سگان را ز شور افکنی

که با شیر بازیست گور افکنی

نه بر طاس مانم نه روسی بجای

سر هر دو را بسپرم زیر پای

اگر روس مصر است نیلش کنم

سراسیمه در پای پیلش کنم

برافرازم از کوهش اورنگ را

در آتش نشانم همه سنگ را

نه در غار کوه اژدهائی هلم

نه از بهر دارو گیاهی هلم

گر این کین نخواهم ز شیران روس

سگم سگ نه اسکندر فیلقوس

وگر گرگ برطاس را نشکرم

ز بر طاسی روس رو به ترم

گر از گردش چرخ باشد زمان

بخواهیم کین خود از بدگمان

همه برده را باز جای آوریم

ستاننده را زیر پای آوریم

نمانیم نوشابه را زیر بند

چو وقت آید از نی برآریم قند

گر آن سیم در سنگ شد جایگیر

برون آوریمش چو موی از خمیر

به چاره گشاده شود کار سخت

به مدت شکوفد بهار از درخت

به سختی در از چاره دل وام گیر

که گردد زمان تا زمان چرخ پیر

در این ره چو برداشتم برگ و زاد

صبوری کنم تا برآید مراد

ز کوه گران تا به دریای ژرف

به آهستگی کار گردد شگرف

مرا سوی ملک عجم بود رای

که سازم در آن جای یک چند جای

چو زین داستانم رسید آگهی

به ار تخت من باشد از من تهی

به جنبش گراینده شد رخت من

سر زین من بس بود تخت من

نخسبم نیاسایم از هیچ راه

مگر کینه بستانم از کینه خواه

دوالی چو دید آن پذیرفتگی

برآسود از آن خشم و آشفتگی

به لب خاک را عنبر آلود کرد

زمین را به چهره زراندود کرد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:48 PM

 

بیا ساقی آن می‌که جان پرورست

به من ده که چون جان مرا درخورست

مگر نو گند عمر پژمرده را

به جوش آرد این خون افسرده را

یکی روز خرم‌تر از نوبهار

گزیده‌ترین روزی از روزگار

به مهمان شه بود خاقان چین

دو خورشید با یکدیگر همنشین

ز روم و ز ایران و از چین و زنگ

سماطین صفها برآورده تنگ

به می چهرهٔ مجلس آراسته

ز روی جهان گرد برخاسته

دران خرمیهای با ناز و نوش

رسیده ز لب موج گوهر به گوش

سخن می‌شد از کار کارآگهان

که زیرک‌ترین کیستند از جهان

زمین خیز هر کشور از دهر چیست

به هر کشور از پیشه‌ها بهر چیست

یکی گفت نیرنگ و افسونگری

ز هندوستان خیزد ار بنگری

یکی گفت بر مردم شور بخت

ز بابل رسد جادوئیهای سخت

یکی گفت کاید گه اتفاق

سرود از خراسان و رود از عراق

یکی گفت بر پایهٔ دسترس

ز بانورتر از تازیان نیست کس

یکی گفت نقاشی اهل روم

پسندیده شد در همه مرز و بوم

یکی گفت نشنیدی ای نقش بین

که افسانه شد در جهان نقش چین

ز رومی و چینی دران داوری

خلافی برآمد به فخر آوری

نمودند هر یک به گفتار خویش

نموداری از نقش پرگار خویش

بران شد سرانجام کار اتفاق

که سازند طاقی چو ابروی طاق

میان دو ابروی طاق بلند

حجابی فرود آورد نقشبند

بر این گوشه رومی کند دستکار

بر آن گوشه چینی نگارد نگار

نبینند پیرایش یکدیگر

مگر مدت دعوی آید به سر

چو زانکار گردند پرداخته

حجاب از میان گردد انداخته

ببینند کز هر دو پیکر کدام

نو آیین‌تر آید چو گردد تمام

نشستند صورتگران در نهفت

در آن جفته طاق چون طاق جفت

به کم مدت از کار پرداختند

میانبر ز پیکر برانداختند

یکی بود پیکر دو ارژنگ را

تفاوت نه هم نقش و هم رنگ را

عجب ماند ازان کار نظارگی

به عبرت فرو ماند یکبارگی

که چون کرده‌اند این دو صورت نگار

دو ارتنگ را بر یکی سان گزار

میان دو پرگار بنشست شاه

درین و در آن کرد نیکو نگاه

نه بشناخت از یکدگر بازشان

نه پی برد بر پردهٔ رازشان

بسی راز از آن در نظر باز جست

نشد صورت حال بر وی درست

بلی در میانه یکی فرق بود

که این می‌پذیرفت و آن می‌نمود

چو فرزانه دید آن دو بتخانه را

بدیع آمد آن نقش فرزانه را

درستی طلب کد و چندان شتافت

کزان نقش سر رشته‌ای باز یافت

بفرمود تا درمیان تاختند

حجابی دگر در میان ساختند

چو آمد حجابی میان دو کاخ

یکی تنگدل شد یکی رو فراخ

رقمهای رومی نشد زاب و رنگ

برآیینهٔ چینی افتاد زنگ

چو شد صفهٔ چینیان بی نگار

شگفتی فرو ماند از آن شهریار

دگر ره حجاب از میان برکشید

همان پیکر اول آمد پدید

بدانست کان طاق افروخته

به صیقل رقم دارد اندوخته

در آنوقت کان شغل می‌ساختند

میانه حجابی برافراختند

به صورتگری بود رومی به پای

مصقل همی کرد چینی سرای

هر آن نقش کان صفه گیرنده شد

به افروزش این سو پذیرنده شد

بر آن رفت فتوی دران داوری

که هست از بصر هر دو را یاوری

نداند چو رومی کسی نقش بست

گه صقل چینی بود چیره دست

شنیدم که مانی به صورتگری

ز ری سوی چین شد به پیغمبری

ازو چینیان چون خبر یافتند

بران راه پیشینه بشتافتند

درفشنده حوضی ز بلور ناب

بران راه بستند چون حوض آب

گزارندگیهای کلک دبیر

برانگیخته موج ازان آبگیر

چو آبی که بادش کند بی قرار

شکن برشکن می‌دود برکنار

همان سبزه کو بر لب حوض رست

به سبزی بران حوض بستند چست

چو مانی رسید از بیابان دور

دلی داشت از تشنگی ناصبور

سوی حوض شد تشنه تشنه فراز

سر کوزهٔ خشک بگشاد باز

چو زد کوزه در حوضهٔ سنگ بست

سفالین بد آن کوزه حالی شکست

بدانست مانی که در راه او

بد آن حوضهٔ چینیان چاه او

برآورد کلکی به آیین و زیب

رقم زد برآن حوض مانی فریب

نگارید ازان کلک فرمان‌پذیر

سگی مرده بر روی آن آبگیر

درو کرم جوشنده بیش از قیاس

کزو تشنه را در دل آمد هراس

بدان تا چو تشنه در آن حوض آب

سگی مرده بیند نیارد شتاب

چو در خاک چین این خبر گشت فاش

که مانی بران آب زد دور باش

ز بس جادوئیهای فرهنگ او

بدو بگرویدند و ارژنگ او

ببین تا دگر باره چون تاختم

سخن را کجا سر برافراختم

جهاندار با شاه چین چند روز

به رخشنده می بود رامش فروز

زمان تا زمان مهرشان می‌فزود

هم این را هم آن را جهان می‌ستود

بدو گفت روزی که دارم بسیچ

گرم پیش نارد فلک پای پیچ

که گردم سوی کشور خویش باز

ز چین سوی روم آورم ترکتاز

جوابش چنین داد خاقان چین

که ملک تو شد هفت کشور زمین

به اقبال هر جا که خواهی خرام

توئی قبله هر جا که سازی مقام

کجا موکب شه کند تاختن

ز ما بندگان بندگی ساختن

ز فرهنگ خاقان و بیداریش

عجب ماند شه در وفاداریش

به سالار چین هر زمان بزم شاه

فروزنده‌تر شد ز خورشید و ماه

کمر بست خاقان به فرمانبری

به گوش اندرون حلقهٔ چاکری

به آیین خود نزل شه می رساند

بدان مهر خود را به مه می‌رساند

اگر چه ملک داشت بالاترش

زمان تا زمان گشت مولاترش

چو پایه دهد مرد را شهریار

نباید که برگیرد از خود شمار

به بالاترین پایه پستی کند

همان دعوی زیردستی کند

شه آن کرد با چینیان از شرف

که باران نیسان کند با صدف

ز پوشیدنیهای بغداد و روم

که بود آن گرامی در آن مرز و بوم

به شاهان چین دستگاهی نمود

که در قدرت هیچ شاهی نبود

ز بس خسروی خوان که در چین نهاد

ز پیشانی چینیان چین گشاد

به چین درنماند از خلایق کسی

که خزی نپوشید یا اطلسی

چو بنمود شاه از سر نیکوی

بدان تنگ چشمان فراخ ابروی

چو ابروی شه بود پیوندشان

به چشم و سر شاه سوگندشان

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:48 PM

 

بیا ساقی آن آب چون ارغوان

کزو پیر فرتوت گردد جوان

به من ده که تا زو جوانی کنم

گل زرد را ارغوانی کنم

سعادت به ما روی بنمود باز

نوازندهٔ ساز بنواخت ساز

سخن را گزارش به یاری رسید

سخن گو به امیدواری رسید

گزارش کنان تیز کن مغز را

گزارش ده این نامهٔ نغز را

نبرده جهاندار فرخ نبرد

خبر ده که با فور فوران چه کرد

گزارندهٔ حرف این حسب حال

ز پرده چنین می‌نماید خیال

که چون شاه فارغ شد از کار کید

گهی رای می‌کرد و گه رای صید

روان کرد لشگر به تاراج فور

ز پیروزیش کرد یکباره دور

چو شه تیغ را برکشید از نیام

بداندیش را سر درآمد به دام

همه ملک و مالش به تاراج داد

سرش را ز شمشیر خود تاج داد

چو افتاده شد خصم در پای او

به دیگر کسی داده شد جای او

وز آنجا به رفتن علم برفراخت

که آن خاک با باد پایان نساخت

سه چیز است کان در سه آرامگاه

بود هر سه کم عمر و گردد تباه

به هندوستان اسب و در پارس پیل

به چین گربه زینسان نماید دلیل

جهاندار چون دید کان آب و خاک

ز پوینده اسبان برآرد هلاک

ز هندوستان شد به تبت زمین

ز تبت درآمد به اقصای چین

چو بر اوج تبت رسید افسرش

به خنده درآمد همه لشگرش

بپرسید کاین خنده از بهر چیست

بجایی‌که بر خود بباید گریست

نمودند کین زعفران گونهٔ خاک

کند مرد را بی سبب خنده ناک

عجب ماند شه زان بهشتی سواد

که چون آورد خندهٔ بی‌مراد

به دشواری راه بر خشک وتر

همی برد منزل به منزل به سر

ره از خون جنبندگان خشک دید

همه دشت بر نافهٔ مشک دید

چو دید آهوی دشت را نافه‌دار

نفرمود کاهو کند کس شکار

به هر جا که لشگر گذر داشتی

به خروارها نافه برداشتی

چو لختی بیابان چین درنوشت

به آبادی آمد ز ویرانه دشت

چو مینا چراگاهی آمد پدید

که از خرمی سر به مینو کشید

به هر پنج گامی در آن مرغزار

روانه شده چشمه‌ای خوشگوار

هوای خوش و بیشه‌های فراخ

درختان بارآور سبز شاخ

روان آب در سبزهٔ آبخورد

چو سیماب در پیکر لاجورد

گیاهان نو رسته از قطره پر

چو بر شاخ مینا برآموده در

پی آهو از چشمه انگیخته

چو بر نیفه‌ها نافه‌ها ریخته

سم گور بر سبزه خاریده جای

چو بر سبز دیبا خط مشک سای

سوادی که در وی سیاهی نبود

وگر بود جز پشت ماهی نبود

سکندر چو دید آن سواد بهی

ز سودای هندوستان شد تهی

در آب و چراگاه آن مرحله

بفرمود کردن ستوران یله

یکی هفته از خرمی یافت بهر

بر آسود با پهلوانان دهر

دگر هفته روزی پسندیده جست

کزو فال فیروزی آید درست

بفرمود تا کوس بنواختند

از آن مرحله سوی چین تاختند

دهلزن چو شد بر دهل خشمناک

برآورد فریاد از باد پاک

چو آیینهٔ چینی آمد پدید

سکندر سپه را سوی چین کشید

نشستند بر تازی تیز جوش

همه خاره خفتان و پولاد پوش

هوای خوش و راه بیخار بود

وگر بود خار انگبین دار بود

ز شیرین گیاهان کوه و دره

شکر یافته شیر آهو بره

بر آن صیدگه چون گذر کرد شاه

معنبر شد از گرد او صیدگاه

هر آهو که با داغ او زاده بود

زنافه کشی نافش افتاده بود

گوزنی کزو روی بر خاک داشت

به چشمش جهان چشم تریاک داشت

جهانجوی می‌شد چو غرنده شیر

جهنده هژبری شکاری به زیر

شکار افکنان در بیابان چین

بپرداخت از گور و آهو زمین

حریر زمین زیر سم ستور

شده گور چشم از بسی چشم گور

به مقراضهٔ تیر پهلو شکاف

بسی آهو افکنده با نافهٔ ناف

ادیم گوزنان سرین تا بسر

ز پیکان زر گشته چون کان زر

کمان شهنشه کمین ساخته

گوزنی به هر تیری انداخته

به نقاشی نوک تیر خدنگ

تهی کرده صحرای چین را ز رنگ

به نخجیر کرد در آن صیدگاه

یکی روز تا شب بسر برد راه

چو ترک حصاری ز کار اوفتاد

عروس جهان در حصار اوفتاد

زسودای او شب چو هندو زنی

شده جو زنان گرد هر برزنی

شهنشه فرود آمد از بارگی

همان لشگرش نیز یکبارگی

به تدبیر آسایش آورد رای

نجنبید تا روز مرغی ز جای

چو خاتون یغما به خلخال زر

زخرگاه خلخ برآورد سر

جهانی چو هندو به دود افکنی

چو یغما و خلخ شد از روشنی

زکوس شهنشه برآمد خروش

به یغما و خلخ در افتاد جوش

شه عالم آهنج گیتی نورد

در آن خاک یکماه کرد آبخورد

طویله زدند آخر انگیختند

به سبز آخران برعلف ریختند

خبر شد به خاقان که صحرا و کوه

شد از نعل پولاد پوشان ستوه

درآمد یکی سیل از ایران زمین

که نه چین گذارد نه خاقان چین

شتابنده سیلی که برکوه و دشت

زطوفان پیشینه خواهد گذشت

تگرگش زمین را ثریا کند

هلاک نهنگان دریا کند

سیاه اژدهائی که در هیچ بوم

نیامد چو او تند شیری ز روم

حبش داغ بر روی فرمان اوست

سیه پوشی زنگ از افغان اوست

به دارا رسانید تاراج را

ز شاهان هندو ستد تاج را

چو فارغ شد از غارت فوریان

کمر بست بر کین فغفوریان

گر آن ژرف دریا درآید ز جای

ندارد دران داوری کوه پای

بترسید خاقان و زد رای ترس

که بود از چنان دشمنی جای ترس

به هر مرزبان خطی از خان نبشت

که در مرز ما خاک با خون سرشت

ز شاه خطا تا به خان ختن

فرستاد و ترتیب کرد انجمن

سپاه سپنجاب و فرغانه را

دگر مرزداران فرزانه را

ز خرخیز و از چاچ و از کاشغر

بسی پهلوان خواند زرین کمر

چو عقد سپه برهم آموده شد

دل خان خانان برآسوده شد

به کوه رونده درآورد پای

چو پولاد کوهی روان شد ز جای

دو منزل کم و بیش نزدیک شاه

طویله فرو بست و زد بارگاه

شب و روز پرسیدی از شهریار

که با او چه شب بازی آرد به کار

نهان رفته جاسوس را باز جست

که تا حال او بازگوید درست

خبر دادش آن مرد پنهان پژوه

که شاهیست با شوکت و با شکوه

دها و دهش دارد و مردمی

فرشته است در صورت آدمی

خردمند و آهسته و تیزهوش

به خلوت سخنگو به زحمت خموش

به سنگ و سکونت برآرد نفس

نکوشد به تعجیل در خون کس

ستم را زبان عدل را سود ازو

خدا راضی و خلق خشنود ازو

نیارد زکس جز به نیکی به یاد

نگردد به اندوه کس نیز شاد

ندیدم کسی کو بر او دست برد

نه مردانه‌ای کو ز بیمش نمرد

مگر تیرش از جعبه آرشست

که از نوک او خاره با خارشست

چو شمشیر گیرد بود چون درخش

چو می بر کف آرد شود گنج بخش

چو نقد سخن در عیار آورد

همه مغز حکمت به کار آورد

سخن نشنود کان نباشد درست

نگیرد پذیرفتهٔ خویش سست

به هر جایگه رونق‌انگیز کار

بجز در شبستان و جز در شکار

به نخجیر کردن ندارد درنگ

شکیبا بود چون رسد وقت جنگ

جهان ایمن از دانش و داد او

ملک بر ملک زاد بر زاد او

به میدان سر شهسواران بود

به مستی به از هوشیاران بود

چو خندد خیالی غریب آیدش

چو طیبت کند بوی طیب آیدش

فراوان شکیبست و اندک سخن

گه راستی راست چون سرو بن

سیاست کند چون شود کینه‌ور

ببخشاید آنگه که یابد ظفر

لبش در سخن موج طوفان زند

همه رای با فیلسوفان زند

به تدبیر پیران کند کارها

جوانان برد سوی پیگارها

پناهد به ایزد به بیگاه و گاه

نیفتد به بد مرد ایزد پناه

چو در زین کشد سرو آزاد را

بر اسبی که پیل افکند باد را

هم آورد او گر بود زنده پیل

کم از قطره باشد بر رود نیل

مبادا که اسبش حروفی کند

که از چرم شیر اسب خونی کند

پس و پیش چنبر جهاند چو مار

چب و راست آتش زند چون شرار

ملوکی کز افسر نشان داشتند

جهان را به لشگر کشان داشتند

جز او نیست در لشگرش تیغزن

زهی لشگر آرای لشگر شکن

نیندیشد از هیچ خونخواره‌ای

مگر کز ضعیفی و بیچاره‌ای

فراخ افکند بارگه را بساط

به اندازه خندد چو یابد نشاط

نبیند ز تعظیم خود در کسی

چو بیند نوازش نماید بسی

خزینه است بخشیدن گوهرش

طویله بود دادن استرش

به خواهندگان گر کسی زر دهد

به جای زر او شهر و کشور دهد

مرادی که آرد دلش در شمار

دهد روزگارش به کم روزگار

چو خاقان خبر یافت زان بخردی

شکوهید از آن فره ایزدی

به آزرم خسرو دلش نرم شد

بسیچش به دیدار او گرم شد

بر اندیشهٔ جنگ بر بست راه

بهانه طلب کرد بر صلح شاه

به شاه جهان قصه برداشتند

که ترکان چین رایت افراشتند

شهنشه مثل زد که نخجیر خام

به پای خود آن به که آید به دام

اگر با من او هم‌نبردی کند

نه مردی که آزاد مردی کند

مراد شما را سبک راه کرد

به ما بر ره دور کوتاه کرد

چنان آرمش چین در ابروی تنگ

که در چین بگرید بر او خاره سنگ

سپیده دمان کز سپهر کبود

رسانید خورشید شه را درود

دبیر عطارد منش را نشاند

که بر مشتری زهره داند فشاند

یکی نامه درخواست آراسته

فروزان‌تر از ماه ناکاسته

سخن ساخته در گزارش دو نیم

یکی نیمه ز امید ودیگر ز بیم

دبیر قلمزن قلم برگرفت

نخستین سخن ز افزین درگرفت

جهان آفریننده را کرد یاد

که بی یاد او آفرینش مباد

خدائی که امید و آرام ازوست

دل مرد جوینده را کام ازوست

به بیچارگی چارهٔ کار ما

درآب و در آتش نگهدار ما

چو بخشش کند ره نماید به گنج

چو بخشایش آرد رهاند ز رنج

جهان را نبود از بنه هیچ ساز

بفرمان او نقش بست این طراز

گزیده کسی کو به فرمان اوست

بر او آفرین کافرین خوان اوست

چو کلک از سر نامه پرداختند

سخن بر زبان شه انداختند

که این نامه ز اسکندر چیره دست

به خاقان که بادا سکندر پرست

به فرمان دارای چرخ کبود

ز ما باد بر جان خاقان درود

چنان داند آن خسرو داد بخش

که چون ما درین بوم راندیم رخش

نه بر جنگ از ایران زمین آمدیم

به مهمان خاقان چین آمدیم

بدان دل که از راه فرمانبری

کند میهمان را پرستشگری

به شهر شما گر بلند آفتاب

ز مشرق کند سوی مغرب شتاب

من آن آفتابم که اینک ز راه

زمغرب به مشرق کشیدم سپاه

سیه تا سپیدی گرفتم به تیغ

بدادم به خواهندگان بی‌دریغ

ز حد حبش عزم چین ساختم

زمغرب به مشرق زمین تاختم

ز پایینگه آفتاب بلند

سوی جلوه گاهش رساندم سمند

به هندوستان کاشتم مشک بید

بکارم به چین یاسمین سپید

اگر ترسی از پیچ دوران من

مپیچان سر از خط فرمان من

وگر پیچی از امر من رای و هوش

بپیچاندت چرخ گردنده گوش

به جائی میاور که این تند شیر

به نخجیر گوران دراید دلیر

بگردان پی شیر ازین بوستان

مده پیل را یاد هندوستان

بلا بر سر خود فرود آورند

که بر یاد مستان سرود آورند

ببین تا ز شمشیر من روز جنگ

چه دریای خون شد به صحرای زنگ

چگونه ز دارا نشاندم غرور

چه کردم بجای فرومایه فور

دگر خسروان را به نیروی بخت

به سر چون درآوردم از تاج و تخت

گر ایدون که آید فریدون به من

گرفتار گردد همیدون به من

به هر مرز و بومی که من تاختم

ز بیگانه آن خانه پرداختم

کسی گو مرا نیکخواهی نمود

ز من هیچ بدخواهی او را نبود

چو دادم کسی را به خود زینهار

نگشتم بر آن گفته زنهار خوار

زبانم چو بر عهد شد رهنمون

نبردم سر از عهد و پیمان برون

به یغما و چین زان نیارم نشست

که یغمائی و چینی آرم به دست

مرا خود بسی در دریائیست

غلامان چینی و یغمائیست

به زیر آمدن ز آسمان بر زمین

بسی بهتر از ملک ایران به چین

چه داری تو ای ترک چین در دماغ

که بر باد صرصر کشانی چراغ

به جای فرستادن نزل و گنج

چرا با هزبران شدی کینه سنج

فرود آمدن چیست بر طرف راه

چو سد سکندر کشیدن سپاه

اگر قصد پیکار ما ساختی

بخوری بر آتش برانداختی

وگر پیش اقبال باز آمدی

کجا عذر اگر عذر ساز آمدی

خبر ده مرا تا بدانم شمار

که در سلهٔ مارست یا مهرهٔ مار

سپاه از صبوری به جوش آمدند

ز تقصیر من در خروش آمدند

هزبرانم آهوی چین دیده‌اند

کم آهوی فربه چنین دیده‌اند

بریدند زنجیر شیران من

دلیرند بر خون دلیران من

پرتیر و منقار پیکان تیز

کنند از شغب جعبه را ریز ریز

سنان چشم در راه این دشمسنت

گر آنجا منی گر ز من صد منست

غلامان ترکم چو گیرند شست

ز تیری رسد لشگری را شکست

اگر خسرو شست میران بود

هم آماج این شست گیران بود

چو بر دودهٔ دود من برگذشت

اگر نقش چین بود شد دود دشت

ز پیوند آزرم چون بگذرم

مباد آبم ار با کس آبی خورم

سنانم چنان اژدها را خورد

که طوفان آتش گیا را خورد

چو تیرم گذر بر دلیران کند

نشانه ز پهلوی شیران کند

گرم ژرف دریا بود هم نبرد

ز دریا برآرم بر شمشیر گرد

وگر کوه باشد بجوشانمش

به زنگار آهن بپوشانمش

بهم پنجهٔ پیل را بشکنم

شه پیلتن بلکه پیل افکنم

سرین خوردن گور و پشت گوزن

ندارد بر شیر درنده وزن

چو شاهین بحری درآید به کار

دهد ماهیان را ز مرغان شکار

شما ماهیانید بی پا و چنگ

مرا اژدها در دهن چو نهنگ

سگان نیز کان استخوان می‌خورند

به دندان چون تیغ نان می‌خورند

به هر جا که نیروی من پی فشرد

مرا بود پیروزی و دستبرد

چو کین آوری کین باستانی کنم

شوی مهربان مهربانی کنم

اگر گوهرت باید و گر نهنگ

ز دریای من هر دو آید به چنگ

ندیدی مگر تیغم انگیخته

نهنگی و گوهر بر او ریخته

من آن گنج و آن اژدها پیکرم

که زهر است و پازهر در ساغرم

به نزد تو از گنج و از اژدها

خبر ده به من تا چه آرد بها

گر آیی تنت در پرند آورم

وگر نی سرت زیر بند آورم

درشتی و نرمی نمودم تو را

بدین هر دو قول آزمودم تو را

اگر پای خاکی کنی بر درم

چو خورشید بر خاک چین بگذرم

و گر نی دراندازم از راه کین

همه خاک چین را به دریای چین

چو نامه بخوانی نسازی درنگ

نمائی به من صورت صلح و جنگ

تغافل نسازی که سیلاب نیز

به جوشست در ابر سیلاب ریز

زبان دان یکی مرد مردم شناس

طلب کرد کز کس ندارد هراس

فرستاد تا نامهٔ نغز برد

به مهر سکندر به خاقان سپرد

چو خاقان فرو خواند عنوان شاه

فرو خواست افتادن از اوج گاه

از آن هیبتش در دل آمد هراس

که زیرک منش بود و زیرک شناس

دو پیکر خیالی بر او بست راه

که بر شه زنم یا شوم نزد شاه

دو رنگی در اندیشه تاب آورد

سر چاره گر زیر خواب آورد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:47 PM

 

بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب

بر افشان به من تا درآیم ز خواب

گلابی که آب جگرها به دوست

دوای همه درد سرها به دوست

رقیب مناخیز و در پیش کن

تو شو نیز و اندیشهٔ خویش کن

ز تشویق خاطر جدا کن مرا

به اندیشهٔ خود رها کن مرا

ندارم سر گفتگوی کسی

مرا گفتگو هست با خود بسی

گرآید خریداری از دوردست

که با کان گوهر شود هم نشست

تماشای گنج نظامی کند

به بزم سخن شادکامی کند

بگو خواجهٔ خانه در خانه نیست

وگر هست محتاج بیگانه نیست

خطا گفتم ای پی خجسته رقیب

که شد دشمنی با غریبان غریب

در ما به روی کسی در مبند

که در بستن در بود ناپسند

چو ما را سخن نام دریا نهاد

در ما چو دریا بباید گشاد

در خانه بگشای و آبی بزن

چو مه خیمه‌ای در خرابی بزن

رها کن که آیند جویندگان

ببینند در شاه گویندگان

که فردا چو رخ در نقاب آورم

ز گیله به گیلان شتاب آورم

بسا کس که آید خریدار من

نیابد رهی سوی دیدار من

مگر نقشی از کلک صورتگری

نگارنده بینند بر دفتری

سخن بین کزو دور چون مانده‌ام

کجا بودم ادهم کجا رانده‌ام

گزارندهٔ گنج آراسته

جواهر چنین داد از آن خواسته

که چون وارث ملک افراسیاب

سر از چین برآورد چون آفتاب

خبر یافت کامد بدان مرز و بوم

دمنده چنان اژدهائی ز روم

همان نامهٔ شاه بر خوانده بود

در آن کار حیران فرو مانده بود

به اندیشهٔ پاک و رای درست

سررشتهٔ کار خود باز جست

نخستین چنان دید رایش صواب

که میثاق شه را نویسد جواب

بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز

نویسندهٔ چینی آرد فراز

جوابی نویسد سزاوار شاه

سخن را در او پایه دارد نگاه

ز ناف قلم دست چابک دبیر

پراکند مشک سیه بر حریر

سخنهای پروردهٔ دلفریب

که در مغز مردم نماید شکیب

خطابی که امیدواری دهد

عتابی که بر صلح یاری دهد

فسونی که بندد ره جنگ را

فریبی که نرمی دهد سنگ را

زبان بندهائی چو پیکان تیز

دری در تواضع دری در ستیز

طراز سر نامه بود از نخست

به نامی کزو نامها شد درست

خداوند بی یار و یار همه

به خود زنده و زنده‌دار همه

جهان آفرین ایزد کارساز

توانا کن ناتوانا نواز

علم برکش روشنان سپهر

قلم در کش دیو تاریک چهر

روش بخش پرگار جنبش پذیر

سکونت ده نقطهٔ جای گیر

پدید آور هر چه آمد پدید

رسانندهٔ هر چه خواهد رسید

ز گویا و خاموش و هشیار و مست

کسی بر اسرار او نیست دست

به جز بندگی ناید از هیچکس

خداوندی مطلق اوراست بس

بس از آفرین جهان آفرین

کزو شد پدید آسمان و زمین

سخن رانده در پوزش شهریار

که باد آفرین بر تو از کردگار

ز هر شاه کامد جهانرا پدید

بدست تو داد آفرینش کلید

ز دریا به دریا تو گردی نشست

بر ایران و توران تو را بود دست

ز پرگار مغرب چو پرداختی

علم بر خط مشرق انداختی

گرفتی جهان جمله بالا و زیر

هنوزت نشد دل ز پیگار سیر

عنان بازکش کاژدها بر رهست

فسانه دراز است و شب کوتهست

سکندر توئی شاه ایران و روم

منم کار فرمای این مرز و بوم

تو را هست چون من بسی سفته گوش

یکی دیگرم من به تندی مکوش

من و تو ز خاکیم و خاک از زمی

همان به که خاکی بود آدمی

همه سروری تا به خاکست و بس

کسی نیست در خاک بهتر ز کس

چو قطره به دریا درانداختند

دگر قطره زو باز نشناختند

حضور تو در صوب این سنگلاخ

دیار مرا نعمتی شد فراخ

بهر نعمتی مرد ایزد شناس

فزونتر کند نزد ایزد سپاس

چو ایزد به من نعمتی بر فزود

سپاس ایزدم چون نباید نمود

کنم تا زیم شکر ایزد بسیچ

کزین به ندارد خردمند هیچ

شنیدم ز چندین خداوند راز

که هر جا که آری تو لشگر فراز

فرستی تنی چند از اهل روم

به بازارگانی بدان مرز و بوم

بدان تا خرند آنچه یابند خورد

طعامی که پیش آید از گرم و سرد

بسوزند و ریزند یکسر به چاه

ندارند تعظیم نعمت نگاه

ذخیره چو زان شهر گردد تهی

تو چون اژدها سر بدانجا نهی

ستانی ز بی برگی آن بوم را

چو آتش که عاجز کند موم را

من از بهر آن آمدم پیشباز

که گردانم از شهر خود این نیاز

اگر چه به زرق و فسون ساختن

نشاید ز چین توشه پرداختن

ولیک آشتی ز پرخاش و جنگ

که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ

مکن کشتهٔ چینیان را خراب

که افتد تو را نیز کشتی در آب

قوی دل مشو گرچه دستت قویست

که حکم خدا برتر از خسرویست

خردمند را نیست کز راه تیز

کند با خداوند قوت ستیز

به کار آمده عالمی چون خرد

به حکم تو هر کاری از نیک و بد

کسی کو کسی را نیاید به کار

شمارنده زو برنگیرد شمار

به اصل از جهان پادشاهی تراست

که فرمان و فر الهی تراست

همه چیز را اصل باید نخست

که باشد خلل در بناهای سست

زر از نقره کردن عقیق از بلور

رسانیدن میوه باشد به زور

کند هر کسی سیب را خانه رس

ولی خوش نباشد به دندان کس

تو را ایزد از بهر عدل آفرید

ستم ناید از شاه عادل پدید

ستمکارگان را مکن یاوری

که پرسند روزیت ازین داوری

نکو رای چون رای را بد کند

خرابی در آبادی خود کند

چو گردد جهان گاه گاه از نورد

به گرمای گرم و به سرمای سرد

در آن گرم و سردی سلامت مجوی

که گرداند از عادت خویش روی

چنان به که هر فصلی از فصل سال

به خاصیت خود نماید خصال

ربیع از ربیعی نماید سرشت

تموز از تموز آورد سرنبشت

هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار

بگردد بر او گردش روز گار

سکندر به انصاف نام آورست

وگرنی ز ما هر یک اسکندرست

مپندار کز من نیاید نبرد

برارم به یک جنبش از کوه گرد

چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج

ز هندوستان آورندم خراج

هژبر ژیان را درآرم به زیر

زنم طاق خر پشته بر پشت شیر

ولیکن به شاهی و نام آوری

نیم با تو در جستن داوری

گر از بهر آن کردی این ترکتاز

که چون بندگان پیشت آرم نماز

به درگاه تو سر نهم بر زمین

نه من جملهٔ کشور خدایان چین

بهر آرزو کاوری در قیاس

به فرمان پذیری پذیرم سپاس

در این داوری هیچ بیغاره نیست

ز مهمان پرستی مرا چاره نیست

جوابی چنین خوب و خاطر نواز

به قاصد سپردند تا برد باز

چو بر خواند پاسخ شه شیر زور

شکیبنده‌تر شد به نخجیر گور

سپهدار چین از شبیخون شاه

نبود ایمن از شام تا صبحگاه

به روزی که از روزها آفتاب

بهی جلوه‌تر بود بر خاک و آب

سپهدار چین از سر هوش و رای

سگالشگری کرد با رهنمای

جهاندیده‌ای بود دستور او

جهان روشن از رای پر نور او

حسابی که خاقان برانداختی

به فرمان او کار او ساختی

دران کار از آن کاردان رای جست

که درکارها داشت رای درست

که چون دارم این داوری را بسیچ

چگونه دهم چرخ را چرخ پیچ

چو مهره برآمایم از مهر و کین

بدین چین که آمد به ابروی چین

اگر حرب سازم مخالف قویست

به تارک برش تاج کیخسرویست

وگر در ستیزش مدارا کنم

زبونی به خلق آشکارا کنم

ندانم که مقصود این شهریار

چه بود از گذر کردن این دیار

به خاقان چین گفت فرخ وزیر

که هست از نصیحت تو را ناگزیر

براندیشم از تندی رای تو

که تندی شود کارفرمای تو

به گنج و به لشگر غرور آیدت

زبون گشتن از کار دور آیدت

جهانداری آمد چنین زورمند

در دوستی را بر او در مبند

به هر جا که آمد ولایت گرفت

نشاید در این کار ماندن شگفت

چه پنداشتی کار بازیست این

همه نکته کار سازیست این

بدینگونه کاری خدائی بود

خصومت خدای آزمائی بود

نشاید زدن تیغ با آفتاب

نه البرز را کرد شاید خراب

پذیره شو ارنی سپهر بلند

به دولت گزایان درآرد گزند

نه اقبال را شاید انداختن

نه با مقبلان دشمنی ساختن

میاویز در مقبل نیکبخت

که افکندن مقبلانست سخت

چو مقبل کمر بست پیش آر کفش

طپانچه نشاید زدن با درفش

به یک ماه کم و بیش با او بساز

که بیگانه این‌جا نماند دراز

مزن سنگ بر آبگینه نخست

که چون بشکند دیر گردد درست

درستی بود زخمها را ز خون

ولی زخمگه موی نارد برون

در آن کوش کین اژدهای سیاه

به آزرم یابد درین بوم راه

به چینی بر آن روز نفرین رسید

که این اژدها بر در چین رسید

مپندار کز گنبد لاجورد

رسد جامه‌ای بی کبودی به مرد

نوای جهان خارج آهنگیست

خلل در بریشم نه در چنگیست

درین پرده گر سازگاری کنی

هماهنگ را به که یاری کنی

طرفدار چین چون در آن داوری

به کوشش ندید از فلک یاوری

از آن کارها کاختیار آمدش

پرستشگری در شمار آمدش

بر آن عزم شد کاورد سر به راه

به رسم رسولان شود نزد شاه

ببیند جهانداری شاه را

همان سرفرازان درگاه را

سحرگه که زورق کش آفتاب

ز ساحل برافکند زورق بر آب

سپهدار چین شهریار ختن

رسولی براراست از خویشتن

به لشگرگه شاه عالم شتافت

بدانگونه کان راز کس درنیافت

چو آمد به درگاه شاهنشهی

از آن آمدن یافت شاه آگهی

که خاقان رسولی فرستاده چست

به دیدن مبارک به گفتن درست

بفرمود خسرو که بارش دهند

به جای رسولان قرارش دهند

درآمد پیام آور سرفراز

پرستش کنان برد شه را نماز

بفرمود شه تا نشیند ز پای

سخنهای فرموده آرد بجای

به فرمان شاه آن سخنگوی مرد

نشست و نشاننده را سجده کرد

زمانی شد و دیده برهم نزد

به نیک و بد خویشتن دم نزد

ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند

در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند

اشارت چنان آمد از شهریار

که پیغامی ار نیک داری بیار

مه روی پوشیده در زیر میغ

به گوهر زبانی در آمد چو تیغ

کز آمد شد شاه ایران و روم

برومند بادا همه مرز و بوم

ز چین تا دگر باره اقصای چین

به فرمان او باد یکسر زمین

جهان بی دربارگاهش مباد

سریر جهان بی پناهش مباد

نهفته سخنهاست دربار من

کز آن در هراسست گفتار من

فرستندهٔ من چنان دید رای

که خالی کند شه ز بیگانه جای

نباشد کس از خاصگان پیش او

جز او کافرین باد بر کیش او

اگر یک تن آنجا بود در نهفت

نباید تو را راز پوشیده گفت

شه از خلوتی آنچنان خواستن

شکوهید در خلوت آراستن

بفرمود کز زر یکی پای بند

نهادند بر پای سرو بلند

همان ساعدش را به زرین کمر

کشیدند در زیر نخجیر زر

سرای آنگه از خلق پرداختند

همان خاصگان سوی در تاختند

ملک ماند خالی در آن جای خویش

نهاده یکی تیغ الماس پیش

فرستاده را گفت خالیست جای

نهفته سخن را گره بر گشای

به فرمان شه مرد پوشیده راز

ز راز نهفته گره کرد باز

چو برقع ز روی سخن برفکند

سرآغاز آن از دعا درفکند

که تا سبزه روینده باشد به باغ

گل سرخ تابد چو روشن چراغ

رخت باد چون گل برافروخته

جهان از تو سرسبزی آموخته

نگین فلک زیر نام تو باد

همه کار دولت به کام تو باد

برآنم که گربنده را شهریار

شناسد نیایش نباید به کار

گر از راز پوشیده آگاه نیست

به از راستی پیش او راه نیست

من آن قاصد خود فرستاده‌ام

کزان پیش کافکندی افتاده‌ام

منم شاه خاقان سپهدار چین

که در خدمت شاه بوسم زمین

سکندر ز گستاخی کار او

پسندیده نشمرد بازار او

به تندی بر او بانگ برزد درشت

که پیدا بود روی دیبا ز پشت

شناسم من از باز گنجشک را

همان از جگر نافهٔ مشک را

ولیکن نگهدارم آزرم و آب

ز پوشیدگان برندارم نقاب

چه گستاخ روئی بر آن داشتت

که در پرده پوشیده نگذاشتت

چه بی هیبتی دیدی از شاه روم

که پولاد را نرم دانی چو موم

نترسیدی از زور بازوی من

که خاک افکنی در ترازوی من

گوزن جوان گر چه باشد دلیر

عنان به که برتابد از راه شیر

جوابش چنین داد خاقان چین

که‌ای درخور صد هزار آفرین

بدین بارگه زان گرفتم پناه

که بی زینهاری ندیدم ز شاه

چو من ناگرفته درآیم ز در

نبرد مرا هیچ بدخواه سر

سیه شیر چندان بود کینه ساز

که از دور دندان نماید گراز

چو دندان کنان گردن آرد به زیر

ز گردن کند خون او تند شیر

ز من چو دل شاه رنجور نیست

جوانمردی شیر ازو دور نیست

مرا بیم شمشیر چندان بود

که شمشیر من تیز دندان بود

چو من با سکندر ندارم ستیز

کجا دارم اندیشهٔ تیغ تیز

دگر کان خیانت نکردم نخست

که بر من گرفتاری آید درست

تو آورده‌ای سوی من تاختن

مرا با تو کفرست کین ساختن

خصومتگری برگرفتم ز راه

بدین اعتماد آمدم نزد شاه

چو من مهربانی نمایم بسی

نبرد سر مهربانان کسی

وگر نیز کردم گناهی بزرگ

غریبی بود عذرخواهی بزرگ

نوازنده‌تر زان شد انصاف شاه

که رحمت کند خاصه بر بی گناه

پناهنده را سر نیارد به بند

ز زنهاریان دور دارد گزند

اگر من بدین بارگاه آمدم

به دستوری عدل شاه آمدم

که شاه جهان دادگر داورست

خدایش بهر کار از آن یاورست

از آن چرب گفتار شیرین زبان

گره بر گشاد از دل مرزبان

بدو گفت نیک آمدی شاد باش

چو بخت از گرفتاری آزاد باش

حساب تو زین آمدن بر چه بود

چو گستاخی آمد بباید نمود

پناهنده گفت ای پناه جهان

ندارم ز تو حاجت خود نهان

بدان آمدم سوی درگاه تو

که بینم رضای تو و راه تو

کزین آمدن شاه را کام چیست

در این جنبش آغاز و انجام چیست

گرم دسترس باشد از روزگار

کنم بر غرض شاه را کامگار

گر آن کام نگشاید از دست من

همان تیر دور افتد از شست من

زمین را ببوسم به خواهشگری

مگر دور گردد شه از داروی

چو من جان ندارم ز خسرو دریغ

چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ

گهر چون به آسانی آید به چنگ

به سختی چه باید تراشید سنگ

مرادی که در صلح گردد تمام

چه باید سوی جنگ دادن لگام

اگر تخت چین خواهی و تاج تور

ز فرمانبری نیست این بنده دور

وگر بگذری از محابای من

نبخشی به من جای آبای من

پذیرندهٔ مهر نامت شوم

درم ناخریده غلامت شوم

زیانی ندارد که در ملک شاه

زیاده شود بندهٔ نیکخواه

به چین در قبا بستهٔ کین مباش

قبای تو را گو یکی چین مباش

ز جعد غلامان کشور بها

بهل بر چو من بندهٔ چینی رها

گرفتار چین کی بود روی ماه

ز چین دور به طاق ابروی شاه

شهنشاه گفت ای پسندیده رای

سخنها که پرسیدی آرم به جای

سپه زان کشیدم به اقصای چین

که آرم به کف ملک توران زمین

بداندیش را سر درآرم به خاک

کنم گیتی از کیش بیگانه پاک

به فرمان پذیری به هر کشوری

نشانم جداگانه فرمانبری

چو تو بی شبیخون شمشیر من

نهادی به تسلیم سر زیر من

سرت را سریر بلندی دهم

ز تاج خودت بهره‌مند دهم

نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت

نگیرم در این کارها بر تو سخت

ولیکن به شرطی که از ملک خویش

کشی هفت ساله مرا دخل بیش

چو آری به من عبرهٔ هفت سال

دگر عبره‌ها بر تو باشد حلال

نیوشنده فرهنگ را ساز داد

جوابی پسندیده‌تر باز داد

که چون خواهد از من خداوند تاج

به عمری چنین هفت ساله خراج

چنان به که پاداش مالم دهد

خط عمر تا هفت سالم دهد

جهانجوی را پاسخ نغز او

پسند آمد و گرم شد مغز او

بدو گفت شش ساله دخل دیار

به پامزد تو دادم ای هوشیار

چو دیدم تو را زیرک و هوشمند

به یکساله دخل از تو کردم پسند

چو سالار ترکان ز سالار دهر

بدان خرمی گشت پیروز بهر

به نوک مژه خاک درگاه رفت

پس از رفتن خاک با شاه گفت

که شه گر چه گفتار خود را بجای

بیارد که نیروش باد از خدای

مرا با چنین زینهاری نخست

خطی باید از دست خسرو درست

که چون من کشم دخل یکساله پیش

شهم برنینگیزد از جای خویش

به تعویذ بازو کنم خط شاه

ز بهر سر خویش دارم نگاه

دهم خط به خون نیز من شاه را

که جز بر وفا نسپرم راه را

برین عهدشان رفت پیمان بسی

که در بیوفائی نکوشد کسی

نجویند کین تازه دارند مهر

مگر کز روش بازماند سپهر

بفرمود شه تا رقیبان بار

کنند آن فرو بسته را رستگار

ز بند زرش پایهٔ برتر نهند

به تارک برش تاج گوهر نهند

چو شد کار خاقان ز قیصر بساز

به لشگرگه خویش برگشت باز

چو سلطان شب چتر بر سر گرفت

سواد جهان رنگ عنبر گرفت

ستاره چنان گنجی از زر فشاند

که مهد زمین گاو بر گنج راند

سکندر منش کرد بر باده تیز

ز می‌کرد یاقوت را جرعه ریز

نشست از گه شام تا صبحدم

روان کرد بر یاد جم جام جم

خسک ریخته بر گذر خواب را

فراموش کرده تک و تاب را

دل از کار دشمن شده بی‌هراس

نه بازار لشگر نه آوای پاس

صبوحی ملوکانه تا صبح راند

همی داشت شب زنده تا شب نماند

چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت

جهان گشت با تاج یاقوت جفت

درآمد ز در دیدبانی پگاه

که غافل چرا گشت یکباره شاه

رسید اینک از دور خاقان چین

بدانسان که لرزد به زیرش زمین

جهان در جهان لشگر آراسته

ز بوق و دهل بانگ برخاسته

ز بس پای پیلان که آزرده راه

شده گرد بر روی خورشید و ماه

سپاهی که گر باز جوید بسی

نبیند به یکجای چندان کسی

همه آلت جنگ برداشته

چو دریائی از آهن انباشته

نشسته ملک بر یکی زنده پیل

ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل

چو زین شعبده یافت شاه آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

نشست از بر بارهٔ ره نورد

برآراست لشگر به رسم نبرد

به پرخاش خاقان کمر بست چست

که نشمرد پیمان او را درست

بفرمود تا کوس روئین زدند

به ابرو دراز چینیان چین زنند

برآراست لشگر چو کوه بلند

به شمشیر و گرز و کمان و کمند

سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ

برآورد کوهی ز دریا به میغ

چو خاقان خبر یافت از کار او

که آمد سکندر به پیکار او

برون آمد از موکب قلبگاه

به آواز گفتا کدامست شاه

بگوئید کارد عنان سوی من

ندارد نهان روی از روی من

سکندر چو آواز چینی شنید

قبای کژآگن به چین درکشید

برون راند پیل افکن خویش را

رخ افکند پیل بداندیش را

به نفرین ترکان زبان برگشاد

که بی فتنه ترکی ز مادر نزاد

ز چینی به جز چین ابرو مخواه

ندارند پیمان مردم نگاه

سخن راست گفتند پیشینیان

که عهد و وفا نیست در چینیان

همه تنگ چشمی پسندیده‌اند

فراخی به چشم کسان دیده‌اند

وگر نه پس از آنچنان آشتی

ره خشمناکی چه برداشتی

در آن دوستی جستن اول چه بود

وزین دشمنی کردن آخر چه سود

مرا دل یکی بود و پیمان یکی

درستی فراوان و قول اندکی

خبر نی که مهر شما کین بود

دل ترک چین پر خم و چین بود

اگر ترک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی

مرا بسته عهد کردی چو دیو

به بدعهدی اکنون برآری غریو

اگر کوه پولاد شد پیکرت

وگر خیل یاجوج شد لشگرت

نجنبد ز یاجوج پولاد خای

سکندر چو سد سکندر ز جای

تذروی که بر وی سرآید زمان

به نخجیر شاهینش آید گمان

ملخ چون پرسرخ را ساز داد

به گنجشک خطی به خون باز داد

اگر سر گرائی ربایم کلاه

وگر پوزش آری پذیرم گناه

مرا زیت و زنبوره در کیش هست

چو زنبور هم نوش و هم نیش هست

سپهدار چین گفت کای شهریار

نپیچیده‌ام گردن از زینهار

همان نیکخواهم که بودم نخست

به سوگند محکم به پیمان درست

چو گشتم پذیرای فرمان تو

نبندم کمر جز به پیمان تو

از این جنبش آن بود مقصود من

که خوشبو کنی مجمر از عود من

بدانی که من با چنین دستگاه

که بر چرخ انجم کشیدم سپاه

نباشم چنین عاجز و روز کور

که برگردم از جنگ بی دست زور

بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه

ز جوشنده دریا نیایم ستوه

ولیکن تو را بخت یاریگرست

زمینت رهی آسمان چاکرست

ستیزندگی با خداوند بخت

ستیزنده را سر برد بر درخت

تو را آسمان می‌کند یاوری

مرا نیست با آسمان داوری

چو گفت این فرود آمد از پشت پیل

سوی مصر شه رفت چون رود نیل

چو شد دید کان خسرو عذر ساز

پیاده به نزدیک او شد فراز

به هرا یکی مرکبش درکشید

ز سر تا کفل زیر زر ناپدید

چو بر بارگی کامرانیش داد

به هم پهلوی پهلوانیش داد

جز آتش دگر داد بسیار چیز

رها کرد آن دخل یکساله نیز

چو شد شاه را خان خانان رهی

خصومت شد از خاندانها تهی

دو لشگر یکی شد در آن پهن جای

دو لشگر شکن را یکی گشت رای

سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند

به داد و ستد درهم آمیختند

سپهدار چین هر دم از چین دیار

فرستاد نزلی بر شهریار

که درگه نشینان شه را تمام

کفایت شد آن نزل در صبح و شام

به هم بود رود و می و جامشان

همان نزد یکدیگر آرامشان

چو از می‌به نخچیر پرداختند

به یک جای نحچیر می‌ساختند

نخوردند بی یکدگر باده‌ای

به آزادی از خود هر آزاده‌ای

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:47 PM

 

چنین بود در نامهٔ شاه روم

به لفظی کزو گشت خارا چو موم

پس از نام دارندهٔ مهر و ماه

که اندیشه را سوی او نیست راه

خداوند فرمان و فرمانبران

فرستندهٔ وحی پیغمبران

ز فرمان او زیر چرخ کبود

بسی داده بر نیکنامان درود

سخن رانده آنگه که ای پهلوان

که پشتت قوی باد و بختت جوان

بر آن بود رایم که عزم آورم

به کوپال با پیل رزم آورم

نمایم به گیتی یکی دستبرد

که گردد ز کوپال من کوه خرد

به هندوستان در زنم آتشی

نمانم در آن بوم گردنکشی

کمند افکنم در سر ژنده پیل

ز خون بیخ روین برآرم ز نیل

همه خاک او را به خون‌تر کنم

همان آب را خاک بر سر کنم

چو تو روی در آشتی داشتی

عنان بر نپیچیدم از آشتی

به شیرین سخنهای جان پرورت

خداوند بودم شدم چاکرت

دلم را به زنهار زه برزدی

به جادو زبانی گره بر زدی

چنان کن که این عهد نیکو نمای

در ابنای ما دیر ماند بجای

گر آن چار گوهر فرستی به من

کنم با تو عهدی در این انجمن

که گر هفت کشور شود پر سپاه

نگردد ز ملک تو موئی تباه

بهر نیک وبد با تو یاری کنم

بدین گفته‌ها استواری کنم

فرستاد چون نامه بر کید خواند

درود فرستنده بر وی رساند

ز افسون و افسانه دلنواز

در جادوئیها بر او کرد باز

ز کید و فسونهای جادوی او

شده کید یکباره هندوی او

شنیدم که جادوی هندو بسیست

نخواندم که جادوی هندو کسیست

چو لختی سخن راند بر جای خویش

ره آورد آورده آورد پیش

دل کید هندو بر آمد ز جای

جهانجوی را شد پرستش نمای

بسی کرد بر شهریار آفرین

که بی او مبادا زمان و زمین

فرستادهٔ کاردان را نواخت

زمان خواست یک هفته تا کار ساخت

چو شد هفته و کار شد ساخته

به سیچنده ازکار پرداخته

به فرمانبری شاه را سجده برد

پذیرفته‌ها را به قاصد سپرد

جز آن چار پیرایهٔ ارجمند

گرانمایهای دگر دلپسند

ز گنج و زر و زیور و لعل و در

بسی پشت پیلان ز گنجینه پر

ز پولاد هندی بسی بارها

ز عود و ز عنبر به خروارها

چو کوه رونده چهل ژنده پیل

که نگذشتی از نافشان رود نیل

سه پیل سپید از پی تخت شاه

کز ایشان شدی روز دشمن سیاه

بلیناس را نیز گنجی تمام

هم از مشک پخته هم از عود خام

پریدخت را در یکی مهد عود

که مهد فلک بردی او را سجود

روان کرد با این چنین گنجها

جهان برده بر هر یکی رنجها

بلیناس ازین سان زر و زیوری

که بودند هر یک به از کشوری

به نزد جهان داور خویش برد

جهانداوری بین که چون پیش برد

چو شه دید گنج فرستاده را

چهار آرزوی خدا داده را

بدان گنجها آن چنان شاد شد

که گنجینهٔ رومش از یاد شد

فکند آزمایش بدان چار چیز

چنان بود کو گفت و زان بیش نیز

چو در آب جام جهانتاب دید

ز یک شربتش خلق سیرآب دید

چو با فیلسوف آمد اندر سخن

خبر یافت از کارهای کهن

پزشک مبارک برزد نفس

ز تن برد بیماری از دل هوس

چو نوبت بدان گنج پنهان رسید

ز هندوستان چینی آمد پدید

از آن خوبتر دید کاندازه گیر

صفتهای او را کند دلپذیر

گلی دید خشبوی و نادیده گرد

بهاری نیازرده از باد سرد

پری پیکری چون بت آراسته

پری و بت از هندوان خاسته

دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ

رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ

به شیرینی از گل‌شکر نوش تر

به نرمی ز گل نازک آغوش‌تر

گره بر گره چین زلفش چو دام

همه چینیان چین او را غلام

چو آهو به چین مشک پرورده بود

قرنقل به هندوستان خورده بود

نه گیسو که زنجیری از مشک ناب

فرو هشته چون ابری از آفتاب

از آن مشگبر ابر گل ریخته

مه از سنبله سنبل انگیخته

بر آن گونهٔ گندمی رنگ او

چو مشک سیه خال جو سنگ او

نموده جو از گندم مشک سای

نه چون جو فروشان گندم نمای

مهی ترک رخساره هندو سرشت

ز هندوستان داده شه را بهشت

نه هندو که ترک خطائی به نام

به دزدیدن دل چو هندو تمام

ز رومی رخ هندوی گوی او

شه رومیان گشته هندوی او

شکر خنده‌ای راست چون نی شکر

لطیف و خوش و سبز وشیرین و تر

نگاری بدان خوبی و دلکشی

به گوهر هم آبی و هم آتشی

چو شه دید در پیشباز آمدش

عروسی چنان دلنواز آمدش

به آیین اسحاق فرخ نیا

کزو یافت چشم خرد توتیا

طراز عروسی بر او بست شاه

پس آنگه منش را بدو داد راه

به نزل سپهدار هندوستان

بساطی برآراست چون بوستان

جواهر به خروار و دیبا به تخت

پلنگینه خرگاه و زرینه تخت

ز تاج مرصع به یاقوت و لعل

ز تازی سمندان پولاد نعل

ز چینی غلامان حلقه به گوش

ز رومی کنیزان زر بفت پوش

از آن بیش کارد کسی در ضمیر

فرستاد و شد کید منت پذیر

جهان خسرو اسکندر فیلقوس

ز پیوند آن ماه پیکر عروس

بر آسود کالحق بتی نغز بود

همه مغز و پالودهٔ مغز بود

چو انگشت بر صحن پالوده راند

ز پالوده انگشتش آلوده ماند

نسفته دری ناشکفته گلی

همائی بر او فتنه چون بلبلی

گل از غنچه خندید و در سفته شد

سخن بین که در پرده چون گفته شد

جهاندار چون از جهان کام یافت

در آن جنبش از دولت آرام یافت

فرستاد از آموزگاران کسی

به اصطخر و کرد استواری بسی

نبشت آن سخنها که بودش مراد

ز پیروزی مرز مشگین سواد

که کار آنچنان شد به هندوستان

که باشد مراد دل دوستان

زکین خواهی کید پرداختم

چو شد دوست با دوست در ساختم

به قنوج خواهم شدن سوی نور

خدا یار بادم در این راه دور

ببینم کز آنجا چه پیش آیدم

مگر کار بر کام خویش آیدم

توئی نایب ما به هر مرز و بوم

ز دریای چین تا به دریای روم

جهان را به پیروزی آواز ده

ز ما مژدهٔ خرمی باز ده

سپاهی و شهری و برنا و پیر

که از ملک ما هستشان ناگزیر

دل هر یکی را ز ما شاد کن

دعا خواه و دانش ده و داد کن

نبشت این چنین نامه از هر دری

فرستاد پیکی به هر کشوری

عروس گرانمایه را نیز کار

برآراست تا شد به یونان دیار

سپه دادش از استواران خویش

همان استواری ز حد کرد بیش

به پایین آن مهد پیرایه سنج

فرستاد چندین شتر بار گنج

دگر گنج را در زمین کرد جای

نمونش نگهداشت با رهنمای

به دستور دانا وثیقت نوشت

که از دانش و داد بودش سرشت

خبر دادش از جملهٔ نیک و بد

ز پیروزی نیکخواهان خود

به فارغ دلی چون بر آسود شاه

سوی فوریان زد در بارگاه

ره و رسم شاهان چنان تازه کرد

که هندوستان را پر آوازه کرد

به داد و دهش در جهان پی فشرد

بدین دستبرد از جهان دست برد

می‌نوش می‌خورد بر یاد کی

چو شاهان این دور بر یاد وی

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:47 PM

 

بیا ساقی آن زر بگداخته

که گوگرد سرخست ازو ساخته

به من ده که تا زو دوائی کنم

مس خویش را کیمیائی کنم

فرس خوشترک ران که صحرا خوشست

عنان درمکش بارگی دلکشست

به نیکوترین نام از این جای زشت

بباید شدن سوی باغ بهشت

نباید نهادن بر این خاک دل

کزو گنج قارون فرو شد به گل

ره رستگاری در افکندگیست

که خورشید جمع از پراکندگیست

همی تا بود را پر نیشتر

درو سود بازارگان بیشتر

چو ایمن شود ره ز خونخوارگان

درو کم بود سود بازارگان

در آن گنج‌خانه که زر یافتند

ره از اژدها پر خطر یافتند

همان چرب کو مرد شیرین گزار

چنین چربی انگیخت از مغز کار

که چون شه به غزنین درآمد ز بلخ

به یکسو شد از آب دریای تلخ

ز بس سرکه بر آستان آمدش

تمنای هندوستان آمدش

درین شغل با زیرکان رای زد

که دولت مرا بوسه بر پای زد

همه ملک ایران مرا شد تمام

به هندوستان داد خواهم لکام

چو من سر سوی کید هندو نهم

ازو کینه و کید یکسو نهم

گر آید به خدمت چو دیگر کسان

نباشم بر او جز عنایت رسان

وگر با من او در سر آرد ستیز

من و گردن کید و شمشیر تیز

ز پهلو به پهلو بگردانمش

نشیند بجائی که بنشانمش

چو مرکب سوی راه دور آورم

سرتیغ بر فرق فور آورم

چو از فور فوران ربایم کلاه

سوی خان خانان گرایم سپاه

وز آنجا شوم سوی چاچ و طراز

زمین را نوردم به یک ترکتاز

دلیران لشکر بزرگان بزم

پذیرا شدندش بدان رای و عزم

به روزی که نیک اختری یار بود

نمودار دولت پدیدار بود

سکندر برافراخت سریر سپهر

روان کرد مرکب چو رخشنده مهر

ز غزنین درآمد به هندوستان

ره از موکبش گشت چون بوستان

بر آن شد که در مغز تاب آورد

سوی کید هندو شتاب آورد

به تاراج ملکش درآید چو میغ

دهد ملک او را به تاراج تیغ

دگر ره به فرمان فرزانگان

نکرد آنچه آید ز دیوانگان

جریده یکی قاصد تیزگام

فرستاد و دادش به هندو پیام

که گر جنگ رائی برون کش سپاه

که اینک رسیدم چو ابر سیاه

وگر بر پرستش میان بسته‌ای

چنان دان که از تیغ من رسته‌ئی

سرنرگس آنگه درآید ز خواب

که ریزد بر او ابر بارنده آب

گل آنگه عماری درآرد به باغ

که خورشید را گرم گردد دماغ

بجوشم بجوشد جهان از شکوه

بجنبم بجنبد همه دشت و کوه

بجائی نخسبد عقاب دلیر

که آبی توان بستن او را به زیر

گر آنجا ز سر موئی انگیختست

بدین جا سر از موئی آویختست

وگر هست کوه شما تیغ دار

کند تیغ من کوه را غارغار

گر از بهر گنج آرم آنجا فریش

به مغرب زر مغربی هست بیش

گرم هست بر خوبرویان شتاب

به خوارزم روشنترست آفتاب

جواهر نجویم در این مرز و بوم

کزین مایه بسیار دارم به روم

به هند آمدن تیغ هندی به دست

کباب ترم باید از پیل مست

مخور عبرهٔ هند بی‌یاد من

که هندوتر از توست پولاد من

چوسر بایدت سر متاب از خراج

وگر نه نه سر با تو ماند نه تاج

فرستاده آمد به درگاه کید

سخن در هم افکند چون دام صید

فرو گفت با او سخنهای تیز

گدازان‌تر از آتش رستخیز

چو کید آنچنان آتش تیز دید

ازو رستگاری به پرهیز دید

که خوابی در آن داوری دیده بود

ز تعبیر آن خواب ترسیده بود

دگر کز جهانگیری شهریار

خبر داشت کورا سپهرست یار

گه کینه با شاه دارا چه کرد

ز حد حبش تا بخارا چه کرد

نه رای آمدش روی از او تافتن

ز فرمان سوی فتنه بشتافتن

بدانست کو را دران تاب تیز

چگونه ز خود باز دارد ستیز

به خواهش نمودن زبان بر گشاد

بسی آفرین شاه را کرد یاد

که چون در جهان اوست هشیارتر

جهانداری او را سزاوارتر

همش پایهٔ تخت بر ماه باد

هم آزرم را سوی او راه باد

نبودست جز مهر او کار من

سبب چیست کاید به پیکار من

اگر گنج خواهد فدا سازمش

گر افسر هم از سر بیندازمش

وگر میل دارد به جان خوشم

به دندان گرفته به خدمت کشم

وگر بنده‌ای را فرستد ز راه

سپارم بدو گنج و تخت و کلاه

ز مولائی و چاکری نگذرم

سکندر خداوند و من چاکرم

گر او نازش آرد من آرم نیاز

مگر گردد از بنده خشنود باز

وگر باژگونه بود داوری

که شه میل دارد به کین آوری

ز پرخاش او پیش گیرم رحیل

نیندازم این دبه در پای پیل

چو من سر بگردانم از رزم او

شود باطل از خون من عزم او

اگر رای دارد که کم گیردم

بپایم چه درد شکم گیردم

گر آرد سپه پای من لنگ نیست

دگر سو گریزم جهان تنگ نیست

بلی گر کند عهد با من نخست

به شرطی که آن عهد باشد درست

که نارد به من غدر و غارتگری

وزین در به یکسو نهد داوری

دهم چار چیزش که بی پنجمند

به نوباوگی برتر از انجمند

یکی دختر خود فرستم به شاه

چه دختر که تابنده خورشید و ماه

دویم نوش جامی ز یاقوت ناب

کزو کم نگردد بخوردن شراب

سوم فیلسوفی نهانی گشای

که باشد به راز فلک رهنمای

چهارم پزشگی خردمند و چست

که نالندگان را کند تندرست

بدین تحفه شه را شوم حق شناس

اگر شه پذیرد پذیرم سپاس

فرستاده پذیرفت کین هر چهار

اگر تحفه سازی بر شهریار

در این کشورت شاه نامی کند

به پیوند خویشت گرامی کند

ز نام آوران برکشد نام تو

نتابد سر از جستن کام تو

چو هندو ملک دیدگان پاک مغز

ندارد بدین کار در پای لغز

ز پیران هندو یکی نامدار

فرستاد با قاصد شهریار

بدین شرط پیمانی انگیخته

سخن چرب و شیرین برآمیخته

فرستادگان بازگشتند شاد

همان قاصد پیر هندو نژاد

سوی درگه شهریار آمدند

در آن باغ چون گل به بار آمدند

چو هندو سراپردهٔ شاه دید

مه خیمه بر خیمهٔ ماه دید

درآمد زمین را به تارک برفت

پیامی که آورد با شاه گفت

چو پیشینه پیغامها گفته شد

سخن راند از آنها که پذیرفته شد

صفت کرد از آن چار پیکر به شاه

که کس را نبود آنچنان دستگاه

دل شه در آن آرزو جوش یافت

طلب کرد چشم آنچه در گوش یافت

به عزمی که آن تحفه آرد به چنگ

نبود از شتابش زمانی درنگ

پس آنگاه با هندوی نرم گوی

به سوگند و پیمان شد آزرم جوی

بلیناس را با دگر مهتران

فرستاد و سربسته گنجی گران

یکی نامهٔ کالماس را موم کرد

همه هند را هندوی روم کرد

نبشت از سکندر به کید دلیر

ز تند اژدهائی به غرنده شیر

فریبندگیها درو بی شمار

که آید نویسندگان را به کار

بسی شرط بر عذر آزرم او

برانگیخته با دل گرم او

چو نامه نویس این وثیقت نوشت

مثالی به کافور و عنبر سرشت

بلیناس با کاردانان روم

سوی کید رفتند از آن مرز و بوم

چو دانای رومی در آن ترکتاز

به لشگرگه هندو آمد فراز

دل کید هندو پر از نور یافت

ز کیدی که هندو کند دور یافت

پرستش نمودش به آیین شاه

که صاحب کمر بود و صاحب کلاه

ببوسید بر نامه و پیش برد

کلید خزانه به هندو سپرد

فرو خواند نامهٔ دبیر دلیر

که از هیبت افتاد گردون به زیر

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:47 PM

 

بیا ساقی آن جام زرین بیار

که ماند از فریدون و جم یادگار

می‌ناب ده عاشق ناب را

به مستی توان کردن این خواب را

دلا چند از این بازی انگیختن

بهر دست رنگی برآمیختن

درخت هوا رسته شد بر درت

بپیچان سرش تا نپیچد سرت

می‌ناب ناخورده مستی مکن

اگر می‌خوری بت‌پرستی مکن

چو بی زعفران گشته‌ای خنده ناک

مخور زعفران تا نگردی هلاک

چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی

هراسان شو از روز بیچارگی

ازین آتشین خانه سخت جوش

کسی جان برد کو بود سخت کوش

ز سختی به سختی توان رخت برد

به گوگرد و نفط آتش کس نمرد

گزارندهٔ تختهٔ سالخورد

چنان درکشد نقش را لاجورد

که چون خسرو از تخت کیخسروی

سوی لشگر آمد به چابک روی

نشسته یکی روز بالای تخت

به اندیشهٔ کوچ می‌بست رخت

شتابنده پیکی درآمد چو باد

به آیین پیکان زمین بوسه داد

به شاه جهان راز پوشیده گفت

خبر دادش از آشکار و نهفت

که بر آستان بوسی بارگاه

ز تخت سطخرآمدم نزد شاه

نژاده ملک نایب شهریار

سخن را چنین می‌نماید عیار

که تا شاه برحل و عقدی که داشت

نیابت کن خویشتن را گماشت

چنان داشتم ملک را پیش و پس

که آزارشی نامد از کس به کس

به شرطی که در عهد شاه داشتم

پذیرفته‌ها را نگه داشتم

بحمدالله از هیچ بالا و پست

نیامد درین ملک موئی شکست

ولیکن چو گردنده آمد سپهر

بگردد جهان از سر کین و مهر

زمانه به نیک و بد آبستنست

ستاره گهی دوست گه دشمنست

نکشته درختی برآمد زاری

کند دعوی از تخم کاوس کی

گزاینده عفریتی آشوبناک

شتابنده چون اژدها بر هلاک

شبانان که آهو پرستی کنند

ز تیرش همه چوب دستی کنند

همان بیل زن مرد آلت شناس

کند بیلکش را به بیلی قیاس

برآورده گردن چو اهریمنی

فکنده به هر شهر در شیونی

سرو تاجی از دعوی انگیختست

به ناموس رنگی برآمیختست

پراکنده‌ای چند را گرد کرد

که از آب دریا برآرند گرد

ز پیروزی خود دلاور شدست

همانا که تنها به داور شود

سرو سیم آن بنده در سر شود

که با خواجهٔ خود به داور شود

خراسانیانش عنان می‌کشند

به پیگار شه در میان می‌کشند

ز حد نشابور تا خاک بلخ

کنندش به صفرای ما کام تلخ

به سر خیلی فتنه بربست موی

سوی تاجگاه تو آورد روی

چنین فتنه‌ای را که شد گرم کین

اگر خرده بینی بخردی مبین

ز خردان بسی فتنه آید بزرگ

که در پای پیکان بود کعب گرگ

گر این فتنه ماند چنین دیرباز

کند دست بر شغل شاهی دراز

شه ار ماه او درنیارد به میغ

سرتخت خواهد گرفتن به تیغ

چو باز از نشیمن گشاید دوال

شکسته شود کبک را پر و بال

مرا لشگری نیست چندان به زور

کزو چشم بد را توان کرد کور

سران سپه در ولایت کمند

به درگاه شاهنشه عالمند

همی هر چه روز آید آن دیو زاد

قوی دست گردد که دستش مباد

بجز صرصر باد پایان شاه

کس این گرد را برندارد ز راه

چو اندر سخن پیک چستی نمود

به نامه سخن را درستی نمود

به نیک و بد از رازهای نهفت

همان بود در نامه کارنده گفت

شه شیر دل خسرو پیلتن

در آن داوری گفت با خویشتن

مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر

به تخت من آنجا دگر کس دلیر

بدان داستان ماند این تاج و تخت

که از هندوئی هندوئی برد رخت

صواب آنچنان شد که آرم شتاب

که آزرم دشمن بود ناصواب

مگر موکب شاه بود آسمان

که ناسود بر جای خود یک زمان

جهان کاروان شاه سالار بود

در آن کاروان بار بسیار بود

ز هر گوشه‌ای بار می‌اوفتاد

همان کار در کار می‌اوفتاد

در آن کارها یاور او بود و بس

پناهنده را گشت فریاد رس

چو طالع جهانگردی آرد به پیش

نشاید زدن کنده بر پای خویش

برون رفت از آن کوچگه شهریار

سواحل سواحل به دریا کنار

سپاهش ز مه برده رایت برون

ستونی برآورده تا بیستون

به صید افکنی می‌نبشتند راه

که هم صید خوش بود و هم صیدگاه

ز بار گران خوشه خم گشته بود

تک و تاب نخجیر کم گشته بود

ز بس رود خیزان لب رودبار

نشانده ز رخسار گیتی غبار

ز برق آمده ابر نیسان به جوش

برآورده تندر به تندی خروش

رگ رستنی در زمین گشته سخت

به رقص آمده برگهای درخت

ز گلبام شبابهٔ زند باف

دریده صبا شعر گل تا به ناف

خرامنده بر رخش بیجاده نعل

گل لعل در زیر گلنار لعل

دو نوباوه هم تود و هم برگ تود

ز حلوا و ابریشم آورده سود

زمین چون زر و آب چون لاجورد

چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد

نوای چکاوک به از بانگ رود

برآورده با دشتبانان سرود

گره بر کمر برزده ساق جو

رسیده به دهقان درود درو

شکم کرده آهوی صحرا بزرگ

برو تیزتر گشته دندان گرگ

پی گور چون زهرهٔ گاو سست

گوزن از بیابان ره کوه جست

ز نوزادان آهوان سره

جهان در جهان یکسر آهو بره

جهاندار با صید و با رود و جام

همی کرد منزل به منزل خرام

چو گل پیچ یک روزهٔ ماه نو

به خلخال یک هفته شد بر گرو

ز پرگار آن حلقه بر کرد سر

که خوانندش امروز خلخال زر

به گیلان درآمد به کردار ابر

بدانسان که در بیشه آید هژبر

هر آتشگهی کامد آنجا بدست

چو یخ سرد کردش بر آتش پرست

چو بشکست بر هیربد پشت را

برانداخت آیین زردشت را

ز گیلان برون شد در آمد به ری

به افکندن دشمن افکند پی

بر آتش پرستان سیاست نمود

برآورد ازان دوده یکباره دود

چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ

به سوراخ در شد چو روباه لنگ

به آوارگی در خراسان گریخت

وزان قایم ری به قایم بریخت

چو دانست خسرو که دژخیم او

گریزان شد از فر دیهیم او

گراز گریزنده را پی گرفت

شبیخون زد و راه بر وی گرفت

چنان تیز رو شد که دریافتش

به زخمی سر از ملک برتافتش

چو بدخواه را در گل آکنده کرد

پراکندگان را پراکنده کرد

همانجا که بدخواه را کشته بود

به نزدیک صحرا یکی پشته بود

به شکرانهٔ دولت تندرست

بر آن پشته بنیادی افکند چست

به هرای گنجش چو بد رام کرد

به پهلو زبانش هری نام کرد

چو گنجینهٔ آن بنا برکشید

به شهر نشابور لشگر کشید

دو بهر جهان را در آن شهر یافت

هواخواه خود را یکی بهر یافت

دگر بهر از او طبل دارا زدند

دم دوستیش آشکارا زدند

ز دارا ملک رایتی داشتند

ملک زیر آن رایت انگاشتند

چنان رایتی را به ناموس شاه

برانگیختندی به ناموسگاه

سکندر بسی پای در کین فشرد

ز کس مهر دارا نشایست برد

همان دید چاره در آن داوری

که یاران خود را کند یاوری

ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای

کند رایتی دیگر آنجا به پای

از آن رایت آن بود مقصود شاه

که رایت ز رایت بود کینه خواه

چو دانست کان شهر دارا پرست

به جهد سکندر نیاید به دست

خصومت گهی ساخت تا نفخ صور

که از سازگاری شد آن شهر دور

خصومتگران گشته در خاک پست

هنوز آن خصومت در آن خاک هست

چو زد لشگر کبک را بر تذرو

ز ملک نشابور شد سوی مرو

بکشت آتش هیربد خانه را

وز آتش پراکند پروانه را

به بلخ آمد و آتش زرد هشت

به طوفان شمشیر چون آب کشت

بهاری دلفروز در بلخ بود

کزو تازه گل را دهن تلخ بود

پری پیکرانی درو چون نگار

صنم‌خانه‌هائی چو خرم بهار

درو بیش از اندازه دینار و گنج

نهاده بهر گوشه بی دسترنج

زده موبدش نعل زرین بر اسب

شده نام آن خانه آذر گشسب

چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت

مغان را ز جام مغان مست یافت

بهشت صنم‌خانه بی حور کرد

ز دوزخ پرستنده را دور کرد

بپرداخت آن گنج دیرینه را

وزو داد مرهم بسی سینه را

به گرد خراسان برآمد تمام

به هر شهری آورد لختی مقام

به مغز خراسان درافکند جوش

خراسانیان را بمالید گوش

بهر ناحیت کرد موکب روان

که یاریگرش بود بخت جوان

خراسان و کرمان و غزنین و غور

بپیمود هر یک به سم ستور

به هر شهر کامد به شادی فراز

در شهر کردند بر شاه باز

جهان گشتنش گرچه با رنج بود

همه راه او گنج بر گنج بود

به هر منزلی کو گرفتی قرار

گران سنگ بودی ز گنجینه بار

زمین را به گنجی بینباشتی

گذشتی و در خاک بگذاشتنی

زری کادمی را کند بیمناک

چه در صلب آتش چه در ناف خاک

خلایق که زر در زمین می‌نهند

بر او قفل و بند آهنین می‌نهند

چو باد آمد و خاکشان را ربود

بر او بر زدن قفل آهن چه سود

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:47 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033092
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث