به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چون زمین از گلیم گرد آلود

سایه گل بر آفتاب اندود

شه درین خشت خانهٔ خاکی

خشت نمناک شد ز غمناکی

راه می‌جست بر مصالح کار

تا ز گل چون برد درشتی خار

درجفای جهان نظاره کنان

مصلحت را به عدل چاره کنان

چون ز کار وزیرش آمد یاد

دست از اندیشه بر شقیقه نهاد

تا سحر گه نخفت ازان خجلی

دیده برهم نزد ز تنگ دلی

چون درین کوزه سفال سرشت

چشمه آفتاب ریحان کشت

شه چو باران رسیده ریحانی

کرد بر تشنگان گل افشانی

داد فرمان که تخت بار زنند

بر در بارگاه دار زنند

عام را بار داد و خود بنشست

خاصگاه ایستاده تیغ بدست

سربلندان ملک را بنشاند

عدل را ناقه بر بلندی راند

جمع کرد از خلایق انبوهی

برکشید از نظارگاه کوهی

آن جفا پیشه را که بود وزیر

پای تا سر کشیده در زنجیر

زنده بردار کرد و باک نبرد

تا چو دزدان به شرمساری مرد

گفت هر ک آن‌چنان سرافرازد

روزگارش چنین سراندازد

از خیانتگریست بدنامی

وز بدی هست بد سرانجامی

ظالمی کانچنان نماید شور

عادلانش چنین کنند به گور

تا نگوئی که عدل بی یار است

آسمان و زمین بدین کار است

هر که میخ و کدینه پیش نهاد

کنده بر دست و پای خویش نهاد

پس از این داوری نمای بزرگ

یاد کرد از سگ و شبانه و گرگ

و آن شبان را بخواند و شاهی داد

نیک بختی و نیک خواهی داد

سختی از کار مملکت برداشت

برکسی زوردست کس نگذاشت

تا نه بس دیر از چنان تدبیر

آهنش زر شد و پلاس حریر

لشگر و گنج شد بر او انبوه

این ز دریا گذشت و آن از کوه

چون به خاقان رسیده شد خبرش

باز پس شد نداد درد سرش

کس فرستاد و عذر خواست بسی

بر نزد بی رضای او نفسی

گفت کان کشتنی که شاهش کشت

آفتی بود فتنه را هم پشت

سوی ما نامه کرد و ما را خواند

فصلهائی به دلفریبی راند

تا بدان عشوه‌های طبع فریب

ازمن ساده طبع برد شکیب

گفت کان پر ز راست و ره خالی

کاین بخوانی شتاب کن حالی

شه ز مستی بدان نپردازد

کابی از دست بر رخ اندازد

من کمر بسته‌ام به دمسازی

از تو تیغ و ز من سراندازی

چون خبرهای شاه بشنیدم

کارها بر خلاف آن دیدم

شه به هنگام آشتی و نبرد

کارهائی کند که شاید کرد

من همان سفته گوش حلقه کشم

با خود از چین و با تو از حبشم

دخترم خود کنیز خانه تست

تاج من خاک آستانه تست

وانچه آن خائن خرابی خواه

به شکایت نبشته بود ز شاه

همه طومارها بهم در پیخت

داد تا پیک پیش خسرو ریخت

شه چو برخواند نامهای وزیر

تیز شد چون قلم به دست دبیر

بر هلاکش سپاسداری کرد

کار ازان پس به استواری کرد

پیکر عدل چون به دیدهٔ شاه

عبرت انگیخت از سپید و سیاه

شاه کرد از جمال منظر او

هفت پیکر فدای پیکر او

بیخ دیگر خیالها برکند

دل درو بست و شد بدو خرسند

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:39 PM

 

اولین شخص گفت با بهرام

کای شده دشمن تو دشمن کام

راست روشن به زخمهای درشت

در شکنجه برادرم را کشت

وانچه بود از معاش و مرکب و چیز

همه بستد حیات و حشمت نیز

هرکس از خوبی و جوانی او

سوخت بر غبن زندگانی او

چون من انگیختم خروش و نفیر

زان جنایت مرا گرفت وزیر

کو هواخواه دشمنان بود است

تو چنینی و او چنان بود است

غوریی تند را اشارت کرد

تا مرا نیز خانه غارت کرد

بند بر پای من نهاد به زور

کرد بر من سرای را چون گور

آن برادر به جور جان برده

وین برادر به دست وپا مرده

کرده زندانیم کنون سالیست

روی شاهم خجسته‌تر فالیست

شاه را چون ز گفت آن مظلوم

آنچه دستور کرد شد معلوم

هر چه دستور ازو به غارت برد

جمله با خونبها بدو بسپرد

کردش آزاد و دلخوشی دادش

بر سر شغل خود فرستادش

کرد شخص دوم دعای دراز

در زمین بوس شاه بنده نواز

گفت باغیم در کیائی بود

کاشنائیش روشنائی بود

چون بساط بهشت سبز و فراخ

کله بر کله میوه‌ها بر شاخ

در خزان داده نوبهار مرا

وز پدر مانده یادگار مرا

روزی از راه آتشین داغی

سوی باغ من آمد آن باغی

میهمان کردمش به میوه و می

میهمانی سزای خدمت وی

هر چه در باغ بود و در خانه

پیش او ریختم به شکرانه

خورد و خندید و خفت و آرامید

وز شراب آنچه خواست آشامید

چون زمانی به گرد باغ بگشت

خواست کز عشق باغ گیرد دشت

گفت بر من فروش باغت را

تا دهم روشنی چراغت را

گفتم این باغ را که جان منست

چون فروشم که عیشدان منست

هرکسی را در آتشی داغیست

من بی چاره را همین باغیست

باغ پندار کان تست مدام

من ترا باغبان نه بلکه غلام

هر گهی کافتدت به باغ شتاب

میوه خور باده نوش بر لب آب

و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی

پیشت آرم به دست سیم تنی

گفت ازین در گذر بهانه مساز

باغ بفروش و رخت وا پرداز

جهد بسیار شد به شور و به شر

باغ نفروختم به زور و به زر

عاقبت چون ز کینه شد سرمست

تهمتی از دروغ بر من بست

تا بدان جرم از جنایت خویش

باغ را بستد از من درویش

وز پی آن که در تظلم گاه

این تظلم نیاورم بر شاه

کرد زندانیم به رنج وبال

وین سخن را کمینه رفت دو سال

شه بدو باغ دادو گشت آباد

خانه و باغ داد چون بغداد

گفت زندانی سوم با شاه

کای ترا سوی هرچه خواهی راه

بنده بازارگان دریا بود

روزیم زان سفر مهیا بود

رفتمی گه گهی به دریا بار

سودها دیدمی در آن بسیار

چون شناسا شدم به دانائی

در بدو نیک در دریائی

لؤلؤئی چندم اوفتاد به چنگ

شب چراغ سحر به رونق و رنگ

آمدم سوی شهر حوصله پر

چشم روشن بدان علاقه در

خواستم کان علاقه بفروشم

وزبها گه خورم گهی پوشم

چون وزیر ملک خبر بشنید

کان من بود عقد مروارید

خواند و از من خرید با صد شرم

در بها داشتم بسی آزرم

چونکه وقت بها رسید فراز

گونه گونه بهانه کرد آغاز

من بها خواستم به غصه و درد

او نیاورد جز بهانه سرد

روزکی چندم از سیاه و سپید

عشوه بر عشوه داد و من به امید

واخر الامر خواند پنهانم

کرد با خونیان به زندانم

بر گناهم یکی بهانه شمرد

کان بها را بدان بهانه ببرد

عوض عقد من که برد از دست

دست و پایم به عقده‌ها در بست

او ز من گوهر آوریده به چنگ

من ازو در شکنجه مانده چو سنگ

او درآورده در شکنج کلاه

من صدف‌وار مانده در بن چاه

شد سه سال این زمان که در بندم

روی شه دیده دید و خرسندم

شه ز گنج وزیر بد گوهر

گوهرش باز داد و زر بر سر

چهارمین شخص با هزار هراس

گفت کای درخور هزار سپاس

مطربی عاشقم غریب و جوان

بربطی خوش زنم چو آب روان

مهربان داشتم نوآیینی

چینیی بلکه درد بر چینی

مهرش از ماه روشنی برده

روز چون شب برابرش مرده

هیچ را نام کرده کین دهنست

نوش در خنده کین شکر شکنست

خوبیش از بهار زیبا روی

خانه و باغ برده رویاروی

گله گیلی کشان به دامانش

سرو را لوح در دبستانش

در ولایت درم خریده من

وز ولینعمتان دیده من

برده رونق به تیز بازاری

تار زلفش ز مشک تاتاری

از من آموخته ترنم ساز

زدنش دلفریب و روح نواز

هر دو با یکدیگر به یک خانه

گرم صحبت چو شمع و پروانه

من بدو زنده دل چو شب به چراغ

او به من شادمان چو سبزه به باغ

روشن و راست همچو شمع از نور

راست روشن ز بنده کردش دور

شمع را در سرای خویش افروخت

دل پروانه را به آتش سوخت

چون بر آشفتم از جدائی او

راه جستم به روشنائی او

بند بر من نهاد خنداخند

یعنی آشفته را بباید بند

او عروس مرا گرفته به ناز

من به زندان به صد هزار نیاز

چار سالست کز ستمگاری

داردم بی‌گنه بدین خواری

شاه حالی بدو سپرد کنیز

نه تهی بلکه با فراوان چیز

بر عروسیش داد شیر بها

با عروسش ز بند کرد رها

شخص پنجم به شاه انجم گفت

کای فلک با چهار طاق تو جفت

من رئیس فلان رصد گاهم

کز مطیعان دولت شاهم

شده شغلم به کشور آرائی

حلقه در گوش من به مولائی

داده بود ایزدم به دولت شاه

نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه

از پی جان درازی شه شرق

کردم آفاق را به شادی غرق

از دعا زاد راه می‌کردم

خیری از بهر شاه می‌کردم

خرم و تازه شهر و کوی به من

اهل دانش نهاده روی به من

دادم از مملکت فروزی خویش

هر کسی را برات روزی خویش

تنگدستان ز من فراخ درم

بیوگان سیر و بیوه زادان هم

هر که زر خواست زرپذیر شدم

و آنکه افتاد دستگیر شدم

هیچ درمانده در نماند به بند

تا رهائی ندادمش ز گزند

هر چه آمد ز دخل دهقانان

صرف می‌شد به خرج مهمانان

دخل و خرجی چنانکه باید بود

خلق راضی ز من خدا خشنود

چون وزیر این سخن به گوش آورد

دیگ بیداد را به جوش آورد

کد خدائیم را ز دست گشاد

دست بر مال و ملک بنده نهاد

گفت کین مال دست رنج تو نیست

بخشش تو به قدر گنج تو نیست

یا به اکسیر کوره تافته‌ای

یا به خروار گنج یافته‌ای

قسمت من چنانکه باید داد

بده ارنه سرت دهم بر باد

هر معیشت که بنده داشت تمام

همه بستد بدین بهانهٔ خام

و آخر کار دردمندم کرد

بندهٔ خود بدم به بندم کرد

پنج سال است تا در این زندان

دورم از خانمان و فرزندان

شاه فرمود تا به نعمت و ناز

بر سر ملک خویشتن شد باز

چون به شخص ششم رسید شمار

در سر بخت خود شکست خمار

کرد بر شه دعای پیروزی

کای ز خلق تو خلق را روزی

من یکی کرد زاده لشگریم

کز نیاگان خویش گوهریم

بنده هست از سپاهیان سپاه

پدرم بود نیز بنده شاه

خدمت شاه می‌کنم به درست

پدرم نیز کرده بود نخست

از پی دشمنان شه پیوست

می‌دوم جان و تیغ بر کف دست

شاه نان پاره‌ای به منت خویش

بنده را داده بد ز نعمت خویش

بنده آن نان به عافیت می‌خورد

بر در شاه بندگی می‌کرد

خاص کردش وزیر جافی رای

با جفا هیچکس ندارد پای

بنده صاحب عیال و مال نداشت

بجز آن مزرعه منال نداشت

چند ره پیش او شدم به نفیر

کز برای خدای دستم گیر

تا عیاری به عدل بنماید

بر عیالان من ببخشاید

یا چو اطلاقیان بی‌نانم

روزیی نو کند ز دیوانم

بانگ برزد به من که خامش باش

رنگ خویش از خدنگ خویش تراش

شاه را نیست با کس آزاری

تا کند وحشتی و پیکاری

دشمنی بر درش نیامد تنگ

تا به لشگر نیاز باشد و جنگ

پیشهٔ کاهلان مگیر بدست

کار گل کن که تندرستی هست

توشه گر نیست بر زیاده مکوش

اسب و زین و سلاح را بفروش

گفتم از طبع دیو رای بترس

عجز من بین و از خدای بترس

منمای از کمی و کم رختی

من سختی رسیده را سختی

تو همه شب کشیده پای به ناز

من به شمشیر کرده دست دراز

گر تو در ملک می‌زنی قلمی

من به شمشیر می‌زنم قدمی

تو قلم می‌زنی به خون سپاه

من زنم تیغ با مخالف شاه

مستان از من آنچه شه فرمود

گرنه فتراک شه بگیرم زود

گرم شد کز من این خطاب شنید

بر من بی قلم دوات کشید

گفت کز ابلهی و نادانی

چون کلوخم به آب ترسانی

گه به زرقم همی کنی تقلید

گه به شاهم همی دهی تهدید

شاه را من نشانده‌ام بر گاه

نیست بی خط من سپید و سیاه

سر شاهان به زیر پای منست

همه را زندگی برای منست

گر تولا به من نکردندی

کرکسان مغزشان بخوردندی

این بگفت و دوات بر من زد

اسب و ساز و سلیح من بستد

پس به دژخیم خونیان دادم

سوی زندان خود فرستادم

قرب شش سال هست بلکه فزون

تا دلم پر غمست و جان پر خون

شاه بنواختش به خلعت و ساز

جاودان باد شاه بنده نواز

چون لبش را به لطف خندان کرد

رسم اقطاع او دو چندان کرد

هفتمین شخص چون رسید فراز

بر لب از شکر شه کشید طراز

گفت منک از جهان کشیدم دست

زاهدی رهروم خدای پرست

تنگدستی فراخ دیده چو شمع

خویشتن سوخته برابر جمع

عاقبت را جریده بر خوانده

دست بر شغل گیتی افشانده

از همه خورد و خواب بی بهرم

قائم اللیل و صائم الدهرم

روز ناخورده کاب و نانم نیست

شب نخفته که خان و مانم نیست

در پرستش گهی گرفته قرار

نیستم جز خداپرستی کار

هر که را بنگرم رضا جویم

هر که یاد آرمش دعا گویم

کس فرستاد سوی من دستور

خواند و رفتم مرا نشاند از دور

گفت بر تو مرا گمان بدست

گر عذابت کنم بجای خودست

گفتم ای سیدی گمان تو چیست

تا به ترتیب تو توانم زیست

گفت می‌ترسم از دعای بدت

مرگ می‌خواهم از خدای خودت

کز سر کین وری و بدخوئی

در حق من دعای بد گوئی

زان دعای شبانه شبگیری

ترسم افتد بدین هدف تیری

پیشتر زان کز آتش کینت

در من افتد شرار نفرینت

دست تو بندم از دعا کردن

دست تنها نه دست با گردن

زیر بندم کشید و باک نداشت

غم این جان دردناک نداشت

هفت سالم درین خراس افکند

در دو پایم کلید و داس افکند

بند بر دست من کمند زده

من بر افلاک دست بند زده

او فرو بسته از دعا دستم

من بر او دست مملکت بستم

او مرا در حصار کرده به فن

من بر ایوان او حصار شکن

چون خدایم به رفق شاه رساند

خوشدلی را دگر بهانه نماند

شاه در بر گرفت زاهد را

شیر کافر کش مجاهد را

گفت جز نکته‌ای که ترس خداست

راست روشن نگفت چیزی راست

لیک دفع دعا چنان نکنند

حکم زاهد چو رهزنان نکنند

آن‌که آن بد به جای خود می‌کرد

خویشتن را دعای بد می‌کرد

تا دعای بدش به آخر کار

هم سر از تن ربود و هم دستار

از تر و خشک هر چه داشت وزیر

گفت با زاهد آن تست بگیر

زاهد آن فرش داده را بنوشت

زد یکی چرخ و چرخ‌وار به گشت

گفت از این نقدها که آزادم

بهترم ده که بهترت دادم

رقص برداشت بی مقطع ساز

آن‌چنان‌شد که کس ندیدش باز

رهروان آنگه آنچنان بودند

کز زمین سر بر آسمان سودند

این گروه ار چه آدمی نسبند

همه دیوان آدمی لقبند

تا می‌پخته یافتن در جام

دید باید هزار غوره خام

پخته آنست کز چنین خامان

برکشد جیب و درکشد دامان

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:39 PM

 

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار

یک سواره برون شدی به شکار

صید کردی و شادمانه شدی

چون شدی شاد سوی خانه شدی

چون شد آن روز غم عنان گیرش

رغبت آمد به سوی نخجیرش

یک تنه سوی صید رفت برون

تا ز دل هم به خون بشوید خون

کرد صیدی چنانکه بودش رای

غصه را دست بست و غم را پای

چون ز صید پلنگ و شیر و گراز

خواست تا سوی خانه گردد باز

در تک و تاب زانکه تاخته بود

مغزش از تشنگی گداخته بود

گرد برگرد آن زمین بشتافت

آب تا بیش جست کمتر یافت

دید دودی چو اژدهای سیاه

سر برآورده در گرفتن ماه

کوهه بر کوهه پیچ پیچ کنان

برصعود فلک بسیچ کنان

گفت آن دود گرچه زاتش خاست

از فروزندش آب باید خواست

چون بر آن دود رفت گامی چند

خرگهی دید برکشیده بلند

گلهٔ گوسفند سم تا گوش

گشته در آفتاب یخنی جوش

سگی آویخته ز شاخ درخت

بسته چون سنگ دست و پایش سخت

سوی خرگاه راند مرکب تیز

دید پیری چو صبح مهرانگیز

پیر چون دید میهمان برجست

به پرستشگری میان دربست

چون زمین میهمان پذیری کرد

و آسمان را لگام‌گیری کرد

اولش پیشکش درود آورد

وانگه از مرکبش فرود آورد

هر چه در خانه داشت ما حضری

پیشش آورد و کرد لابه گری

گفت شک نیست کاین چنین خوانی

نیست درخورد چون تو مهمانی

لیک از آبادی اینطرف دورست

خوان اگر بینواست معذورست

شه چو نان پاره شبان را دید

شربتی آب خورد و دست کشید

گفت نان آنگهی خورم که نخست

زانچه پرسم خبردهی به درست

کین سگ بسته مستمند چراست

شیرخانه است گرگ بند چراست

پیر گفت ای جوان زیبا روی

گویمت آنچه رفت موی به موی

این سگی بود پاسبان گله

من بدو کرده کار خویش یله

از وفاداری و امینی او

شاد بودم به همنشینی او

گر کله دور داشتی همه سال

دزد را چنگ و گرگ را چنگال

من بدو داده حرز خانه خویش

خوانده او را نه سگ شبانهٔ خویش

و او به دندان و چنگ دشمن سوز

بازوی آهنین من شب و روز

گر من از دشت رفتمی سوی شهر

گله از پاس او گرفتی بهر

ور شدی شغل من به شهر دراز

گله را او به خانه بردی باز

چند سالم یتاق داری کرد

راست بازی و راست کاری کرد

تا یکی روز بر صحیفهٔ کار

گله را نقش بر زدم به شمار

هفت سر گوسفند کم دیدم

غلطم در حساب ترسیدم

بعد یک هفته چون شمردم باز

هم کم آمد به کس نگفتم راز

پاس می‌داشتم به رای و به هوش

در خطای کسم نیامد گوش

گر چه می‌داشتم به شبها پاس

نشدم هیچ شب حریف شناس

وانک آگاه‌تر به کار از من

پاسبان‌تر هزار بار از من

باز چون کردم آن شمار درست

هم کم آمد چنانکه روز نخست

همه شب خاطرم به غم می‌بود

کز گله گوسفند کم می‌بود

ده ده و پنج پنچ می‌پرداخت

چون یخی کو به آفتاب گداخت

تا به حدی که عامل صدقات

آنچه ماند از منش ستد به زکات

اوفتادم من بیابانی

از گله صاحبی به چوپانی

نرم کرد آن غم درشت مرا

در جگر کار کرد و کشت مرا

گفتم این رخنه گر ز چشم بدست

دستکار کدام دام و ددست

با سگی این چنین که شیری کرد

کیست کاین آشنا دلیری کرد

تا یکی روز بر کناره آب

خفته بودم درآمدم از خواب

همچنان سرنهاده بر سر چوب

دست و پائی کشیده بی آشوب

ماده گرگی ز دور دیدم چست

کامد و شد سگش برابر سست

خواند سگ را به سگ زبانی خویش

سگ دویدش به مهربانی پیش

گرد او گشت و گرد می‌افشاند

گه دم و گه دبوس می‌جنباند

عاقبت بر سرین گرگ نشست

کام دل راند و رفت کار از دست

آمد و خفت و آرمید تنش

مهر حق السکوت بر دهنش

گرگ چون رشوه داده بود ز پیش

جست حق القدوم خدمت خویش

گوسفندی قوی که سر گله بود

پایش از بار دنبه آبله بود

برد و خوردش به کمترین نفسی

وین چنین رشوه خورده بود بسی

سگ ملعون به شهوتی که براند

گله‌ای را به دست گرگ بماند

گله‌ای را که کارسازی کرد

در سر کار عشقبازی کرد

چند نوبت معاف داشتمش

او خطا کرد و من گذاشتمش

تا هم آخر گرفتمش با گرگ

بستمش بر چنین خطای بزرگ

کردمش در شکنجه زندانی

تاکند بنده بنده فرمانی

سگ من گرگ راه بند منست

بلکه قصاب گوسفند منست

بر امانت خیانتی بردوخت

وان امینی به خائنی بفروخت

رخصت آن شد که تا نخواهد مرد

از چنین بند جان نخواهد برد

هر که با مجرمان چنین نکند

هیچکس بر وی آفرین نکند

شاه بهرام ازان سخندانی

عبرتی برگرفت پنهانی

این سخن رمز بود چون دریافت

خورد چیزی و سوی شهر شتافت

گفت با خود کزین شبانهٔ پیر

شاهی آموختم زهی تدبیر

در نمودار آدمیت من

من شبانم گله رعیت من

این که دستور تیزبین منست

در حفاظ گله امین منست

چون نماند اساس کار درست

از امین رخنه باز باید جست

تا بگوید که این خرابی چیست

اصل و بنیاد این خرابی کیست

چون به شهر آمد از گماشتگان

خواست مشروح بازداشتگان

چون در آن روزنامه کرد نگاه

روز بر وی چو نامه گشت سیاه

دید سرگشته یک جهان مجروح

نام هر یک نبشته در مشروح

گفته در شرح‌های ماتم و سور

کشتن از شه شفاعت از دستور

نام شه را به جور بد کرده

نیکنامی به نام خود کرده

شاه دانست کان چه شیوه گریست

دزد خانه به قصد خانه بریست

چون سگی کو گله به گرگ سپرد

شیون انگیخت با شبانه کرد

خود سگان در سگی چنین باشند

بخروشند چونکه بخراشند

مصلحت دید بازداشتنش

روز کی ده فرو گذاشتنش

گفت اگر مانمش به منصب خویش

کس به رفعش قلم نیارد پیش

چون ز حشمت کنم درش را دور

در شب تیره به نماید نور

بامدادان که روز روشن گشت

شب تاریک فرش خود بنوشت

صبح یک زخمی دو شمشیری

داد مه را ز خون خود سیری

بارگه بر سپهر زد بهرام

بار خود کرد بر خلایق عام

مهتران آمدند از پس و پیش

صف کشیدند بر مراتب خویش

راست روشن درآمد از در کاخ

رفت بر صدرگاه خود گستاخ

شه در او دید خشمناک و درشت

بانگ برزد چنانکه او را کشت

کای همه ملک من خراب از تو

رفته رونق ز ملک و آب از تو

گنج خود را به گوهر آکندی

گوهر و گنج من پراکندی

ساز و برگ از سپه گرفتی باز

تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز

خانهٔ بندگان من بردی

پای در خون هرکس افشردی

از رعیت بجای رسم و خراج

گه کمر خواستی و گاهی تاج

حق نعمت گذاشتی از یاد

نیست شرمت ز من که شرمت باد

هست بر هر کسی به ملت خویش

کفر نعمت ز کفر ملت پیش

حق نعمت شناختن در کار

نعمت افزون دهد به نعمت خوار

از تو بر من چه راست روشن گشت

راستی رفت و روشنی بگذشت

لشگر و گنج را رساندی رنج

تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج

چه گمان برده‌ای که وقت شراب

غافلانه مرا رباید خواب

رخنه سازی تو دست مستان را

بشکنی پای زیردستان را

بهر من باد خاک اگر بهرام

تیغ فرمش کند چون گیرد جام

گر ز خود غافلم به باده و رود

نیستم غافل از سپهر کبود

زین سخن صد هزار چنبر ساخت

همه در گردن وزیر انداخت

پس بفرمود تا زبانی زشت

سوی دوزخ دواندش ز بهشت

از عمامه کمند کردنش

در کشیدند و بند کردنش

پای در کنده دست در زنجیر

این چنین کس وزر بود نه وزیر

چون بدان قهرمان در آمد قهر

شه منادی روانه کرد به شهر

تا ستمدیدگان در آن فریاد

داد خواهند و شه دهدشان داد

چون شنیدند جمله خیل و سپاه

سرنهادند سوی حضرت شاه

شه به زندانیان چنین فرمود

کز دل دردناک خون آلود

هرکسی جرم خود پدید کند

بند خود را بدان کلید کند

بندیان ز بند جسته برون

آمدند از هزار شخص فزون

شاه از آن جمله هفت شخص گزید

هر یکی را ز حال خود پرسید

گفت با هر یکی گناه تو چیست

از کجائی و دودمان تو کیست

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:38 PM

 

چون به تثلیث مشتری و زحل

شاه انجم ز حوت شد به حمل

سبزه خضر وش جوانی یافت

چشمهٔ آب زندگانی یافت

ناف هر چشمه رود نیلی شد

هر سبیلی به سلسبیلی شد

مشک برگشت خاک عودی پوش

نافه خر گشت باد نافه فروش

اعتدال هوای نوروزی

راست رو شد به عالم افروزی

باد نوروزی از قباله نو

با ریاحین نهاد جان به گرو

رستنی سر برون زد از دل خاک

زنگ خورشید گشت از آینه پاک

شبنم از دامن اثیر نشست

گرمی اندام زمهریر شکست

برف کافوری از گریوه کوه

رود را زاب دیده داد شکوه

سبزه گوهر زدود بینش را

داد سرسبزی آفرینش را

نرگس‌تر به چشم خواب آلود

هر کرا چشم بود خواب ربود

باد صبح از نسیم نافه گشای

بر سواد بنفشه غالیه سای

سرو کز سایه بادبانه زده

جعد شمشاد را به شانه زده

چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب

جان در انداخته به قلعهٔ آب

غنچه‌های نو از شکوفه شاخ

کرده لؤلوا چو برگ لاله فراخ

سوسن از بهر تاج نرگس مست

شوشه زر نهاده بر کف دست

از شمایل شمامه‌های بهار

بی‌قیامت ستاره کرده نثار

شنبلید سرشک در دیده

زعفران خورده باز خندیده

کاتب الوحی گل به آب حیات

بر شقایق به خون نوشته برات

برگ نسرین به گوهر آمودن

شاخ سوسن به توتیا سودن

جعد بر جعد بسته مرزنگوش

دیلم آسا فکنده بر سر دوش

گشته هم برگ و هم گیا راضی

این به مقراضه آن به مقراضی

سنبل از خوشهای مشگ انگیز

برقرنفل گشاده عطسهٔ تیز

داده خیری به شرط هم عهدی

یاسمن را خط ولیعهدی

بوی سیسنبر از حرارت خویش

عقرب چرخ را گداخته نیش

غنچه با چشم گاو چشم به ناز

مرغ با گوش پیلگوش به راز

گل کافور بوی مشک نسیم

چون بناگوش یار در زر و سیم

مشک بید از درخت عود نشان

گاه کافور و گاه مشک فشان

ارغوان و سمن برابر دید

رایتی برکشیده سرخ و سپید

ز آفت بید برگ بادخزان

شاخ پر برگ بید دست گزان

گل کمر بسته در شهنشاهی

خاک چون باد در هوا خواهی

بلبل آواز برکشیده چو کوس

همه شب تا به وقت بانگ خروس

سرخ گل را به سبز میدانی

پنج نوبت زنان به سلطانی

برسر سرو بانگ فاختگان

چون طرب رود دلنواختگان

نای قمری به ناله سحری

خنده برده ز کام کبک دری

بانگ دراج بر حوالی کشت

کرده تقطیع بیتهای بهشت

زند باف از بهشت نامه زند

در شب آورد و خواند حرفی چند

عندلیب از نوای تیز آهنگ

گشته باریک چون بریشم چنگ

باغ چون لوح نقشبند شده

مرغ و ماهی نشاط‌مند شده

شاه بهرام در چنین روزی

کرد شاهانه مجلس افروزی

از نمودار هفت گنبد خویش

گنبدی ز آسمان فراخته بیش

چاربندی رسید پیکی چست

راه شش طاق هفت گنبد جست

چون درآمد در آن بهشتی کاخ

شد دلش چون در بهشت فراخ

کرد بر خسروآفرین دراز

کافرین کرده بود برد نماز

گفت باز از نگارخانه چین

جوش لشگر گرفت روی زمین

ماند پیمان شاه را فغفور

شد دگر ره ز نیک عهدی دور

چینیان را وفا نباشد و عهد

زهرناک اندرون و بیرون شهد

لشگری تیغ برکشیده به اوج

تا به جیحون رسیده موج به موج

سیلی آمد گرفت صحرائی

هر نهنگی درو چو دریائی

گر شه این شغل را بدارد پاس

چینیان خون ما خورند به طاس

شه چو از فتنه یافت آگاهی

در بلا دید عافیت خواهی

پیشتر زانکه در سرآید دام

دامن از می کشید و دست از جام

رای آن زد که از کفایت و رای

خصم را چون به سر درارد پای

جز به گنج و سپه ندید پناه

کالت نصرت است گنج و سپاه

چون سپه باز جست پنج ندید

چون به گنجینه رفت گنج ندید

هم تهی دید گنج آکنده

هم سلیح و سپه پراکنده

ماند عاجز چو شیر بی دندان

طوق زنجیر و مملکت زندان

شه شنیدم که داشت دستوری

ناخدا ترسی از خدا دوری

نام خود کرده زان جریده که خواست

راست روشن ولی نه روشن و راست

روشن و راستیش بس باریک

راستی کوژ و روشنی تاریک

داده شه را به نام نیک غرور

واو ز تعلیق نیکنامی دور

تا وزارت به حکم نرسی بود

در وزارت خدای ترسی بود

راست روشن چو زو وزارت برد

راستی‌ها و روشنی‌ها مرد

شه چو مشغول شد به نوش و به ناز

او به بیداد کرد دست دراز

فتنه می‌ساخت مصلحت می‌سوخت

ملک می‌جست و مال می‌اندوخت

نایب شاه را به زر و به زیب

داد بر کیمیای فتنه فریب

گفت خلق آرزو طلب شده‌اند

شوخ و گستاخ و بی‌ادب شده‌اند

نعمت ما ز راه سیریشان

داده در کار ما دلیریشان

گر نمالیمشان به رأی و به هوش

ملک را چشم بد بمالد گوش

مردمانی بدند و بد گهرند

یوسفانی ز گرگ و سگ بترند

گرگ را گرگ بند باید کرد

رقص روباه چند باید کرد

خاکیانی که زاده ز میند

ددگانی به صورت آدمیند

ددگان بر وفا نظر ننهند

حکم را جز به تیغ سرننهند

خوانده باشی ز درس غمزدگان

که سیاوش چه دید از ددگان

جاه جمشید خوار چون کردند

سر دارا به دار چون کردند

مالشان حوضه است و ایشان سیر

گندد آب را به حوض ماند دیر

آب کز خاک تیره‌فش گردد

هم به تدبیر خاک خوش گردد

شاه اگر مست خصم هشیارست

شحنه گر خفته دزد بیدارست

چون سیاست زیاد شاه شود

پادشاهی برو تباه شود

از شهی کو سیاست انگیزد

دشمن و دیو هر دو بگریزد

دیو باشد رعیت گستاخ

چون گذاری نهند پای فراخ

جهد آن کن که از سیاست خویش

نشکنی رونق ریاست خویش

نفریبی به آشنائی کس

کس خود تیغ خودشناسی و بس

شه به امید ماست باده پرست

من قلم دارم و تو تیغ به دست

از تو قهر آید و زمن تدبیر

هر که گویم گرفتنی است بگیر

محتشم را به مال مالش کن

بیدرم را به خون سگالش کن

نیک و بد هر دو هست بر تو حلال

از بدان جان ستان ز نیکان مال

خوار کن خلق را به جاه و به چیز

تا بمانی به چشم خلق عزیز

چون رعیت زبون و خوار بود

ملک پیوسته برقرار بود

نایب شه ز روی سرمستی

کرد با او به جور همدستی

به جفائی که او نمودش راه

جور می‌کرد بر رعیت شاه

تا به حدی که خواری از حد برد

هیچکس را به هیچ کس نشمرد

در ستمکارگی پی افشردند

می‌گرفتند و خانه می‌بردند

در ده و شهر جز نفیر نبود

سخنی جز گرفت و گیر نبود

تا در آن مملک به اندک سال

هیچکس را نه ملک ماند و نه مال

همه را راست روشن از کم و بیش

راست و روشن ستد به رشوت خویش

از زر و گوهر و غلام و کنیز

در ولایت نماند کس را چیز

اوفتاد از کمی نه از بیشی

محتشم‌تر کسی به درویشی

خانه‌داران ز جور خانه بران

خانه خویش مانده بر دگران

شهری و لشگری ز جان بستوه

همه آواره گشته کوه به کوه

در نواحی نه گاو ماند و نه کشت

دخل را کس فذالکی ننوشت

چون ولایت خراب شد حالی

دخل شاه از خزانه شد خالی

جز وزیری که خانه بودش و گنج

حاصل کس نبود جز غم و رنج

شاه را چون به ساز کردن جنگ

گنج و لشگر نبود شد دلتنگ

منهیان را یکان یکان به درست

یک به یک حال آن خرابی جست

کس ز بیم وزیر عالم سوز

آنچه شب رفت و انگفت به روز

هرکسی عذری از دروغ انگیخت

کاین تهی دست گشت و آن بگریخت

بر زمین هیچ دخل و دانه نماند

لاجرم گنج در خزانه نماند

شد ز بی مکسبی و بی مالی

ملک شه از مؤدیان خالی

شه چو شفقت برد فراز آیند

بر عملهای خویش باز آیند

شاه را آن بهانه سیر نکرد

لیک بی وقت جنگ شیر نکرد

از بد گنبد جفا پیشه

کرد چندانکه باید اندیشه

ره به سامان کار خویش نبرد

جهد خود با زمانه پیش نبرد

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:38 PM

روز آدینه کاین مقرنس بید

خانه را کرد از آفتاب سپید

شاه با زیور سپید به ناز

شد سوی گنبد سپید فراز

زهره بر برج پنجم اقلیمش

پنج نوبت زنان به تسلیمش

تا نزد بر ختن طلایه زنگ

شه ز شادی نکرد میدان تنگ

چون شب از سرمه فلک پرورد

چشم ماه و ستاره روشن کرد

شاه ازان جان نواز دل داده

شب نشین سپیده‌دم زاده

خواست تا از صدای گنبد خویش

آرد آواز ارغنونش پیش

پس ازان کافرینی آن دلبند

خواند بر تاج و بر سریر بلند

وان دعاها که دولت افزاید

وانچنان تاج و تخت را شاید

گفت شه چون ز بهر طبیعت خواست

آنچه از طبیعت من آید راست

مادرم گفت و او زنی سره بود

پیره‌زن گرگ باشد او بره بود

کاشنائی مرا ز همزادان

برد مهمان که خانش آبادان

خوانی آراسته نهاد به پیش

خوردهائی چه گویم از حد بیش

بره و مرغ و زیربای عراق

گردها و کلیچها و رقاق

چند حلوا که آن نبودش نام

برخی از پسته برخی از بادام

میوه‌های لطیف طبع فریب

از ری انگور و از سپاهان سیب

بگذر از نار نقل مستان بود

خود همه خانه نار پستان بود

چون به اندازه زان خورش خوردیم

به می آهنگ پرورش کردیم

درهم آمیختیم خنداخند

من و چون من فسانه گوئی چند

هرکسی سرگذشتی از خود گفت

یکی از طاق و دیگری از جفت

آمد افسانه تا به سیمبری

شهد در شیر و شیر در شکری

دلفریبی که چون سخن گفتی

مرغ و ماهی بران سخن خفتی

برگشاد از عقیق چشمه نوش

عاشقانه برآورید خروش

گفت شیرین سخن جوانی بود

کز ظریفی شکرستانی بود

عیسیی گاه دانش آموزی

یوسفی وقت مجلس افروزی

آگه از علم و از کفایت نیز

پارسائیش بهتر از همه چیز

داشت باغی به شکل باغ ارم

باغها گرد باغ او چو حرم

خاکش از بوی خوش عبیر سرشت

میوه‌هایش چو میوه‌های بهشت

همه دل بود چون میانه نار

همه گل بود بی میانجی خار

تیز خاری که در گلستان بود

از پی چشم زخم بستان بود

آب در زیر سروهای جوان

سبزه در گرد آبهای روان

مرغ در مرغ برکشیده نوا

ارغنون بسته در میان هوا

سرو بن چون زمردین کاخی

قمریی بر سریر هر شاخی

زیر سروش که پای در گل بود

به نوا داده هرکه را دل بود

برکشیده ز خط پرگارش

چار مهره به چار دیوارش

از بناهای برکشیده به ماه

چشم بد را نبود در وی راه

در تمنای آنچنان باغی

بر دل هر توانگری داغی

مرد هر هفته‌ای ز راه فراغ

به تماشا شدی به دیدن باغ

سرو پیراستی سمن کشتی

مشک سودی و عنبر آغشتی

تازه کردی به دست نرگس جام

سبزه را دادی از بنفشه پیام

ساعتی گرد باغ برگشتی

باز بگذاشتی و بگذشتی

رفت روزی به وقت پیشین گاه

تا دران باغ روضه یابد راه

باغ را بسته دید در چون سنگ

باغبان خفته بر نوازش چنگ

باغ پر شور ازان خوش آوازی

جان نوازان درو به جان بازی

رقص بر هر درختی افتاده

میوه دل برده بلکه جان داده

خواجه کاواز عاشقانه شنید

جانش حاضر نبود و جامه درید

نه شکیبی که برگراید سر

نه کلیدی که برگشاید در

در بسی کوفت کس نداد جواب

سرو در رقص بود و گل در خواب

گرد بر گرد باغ برگردید

در همه باغ هیچ راه ندید

بر در خویشتن چو بار نیافت

رکن دیوار خویشتن بشکافت

شد درون تا کند تماشائی

صوفیانه برآورد پائی

گوش بر نغمه ترانه نهد

دیدن باغ را بهانه نهد

شورش باغ بنگرد که ز کیست

باغ چونست و باغبان را چیست

زان گلی چند بوستان افروز

که در آن بوستان بدند آنروز

دو سمن سینه بلکه سیمین ساق

بر در باغ داشتند یتاق

تا بران حور پیکران چو ماه

چشم نامحرمی نیابد راه

چون درون رفت خواجه از سوراخ

یافتندش کنیزکان گستاخ

زخم برداشتند و خستندش

دزد پنداشتند و بستندش

خواجه در داده تن بدان خواری

از چه از تهمت گنه کاری

بعد از آزردنش به چنگ و به مشت

بانگهائی برو زدند درشت

کای ز داغ تو باغ ناخشنود

نیست اینجا نقیب باغ چه سود

چون به باغ کسان دراید دزد

زدنش هست باغبان را مزد

ما که لختی به چوب خستیمت

شاید ار دست و پای بستیمت

تا تو ای نقب‌زن درین پرگار

درگذاری درایی از دیوار

مرد گفتا که باغ باغ منست

بر من این دود از چراغ منست

با دری چون دهان شیر فراخ

چون درایم چو روبه از سوراخ

هرکه در ملک خود چنین آید

ملک ازو زود بر زمین آید

چون کنیزان نشان او دیدند

وز نشانهای باغ پرسیدند

یافتندش دران گواهی راست

مهر بنشست و داوری برخاست

صاحب باغ چون شناخته شد

هر دو را دل به مهر آخته شد

آشتی کردنش روا دیدند

زانکه با طبعش آشنا دیدند

شاد گشتند از آشنائی او

سعی کردند در رهایی او

دست و پایش ز بند بگشادند

بوسه بر دست و پای او دادند

عذرها خواستند بسیارش

هر دو یکدل شدند در کارش

پس به عذری که خصم یار شود

رخنه باغ استوار شود

خار بردند و رخنه را بستند

وز شبیخون رهزنان رستند

بنشستند پیش خواجه به ناز

باز گفتند قصه‌ها دراز

که درین باغ چون شکفته بهار

که ازو خواجه باد برخوردار

میهمانیست دلستانان را

ماهرویان و مهربانان را

هر زن خوبرو که در شهرست

دیده را از جمال او بهرست

همه جمع آمده درین باغند

شمع بی دود و نقش بی داغند

عذر آنرا که با تو بد کردیم

خاک در آبخورد خود کردیم

خیز و با ما یکی زمان به خرام

تا براری ز هرکه خواهی کام

روی درکش به کنج پنهانی

شادمان بین دران گل افشانی

هر بتی را که دل درو بندی

مهر بروی نهی و بپسندی

آوریمش به کنج خانه تو

تا نهد سر بر آستانه تو

خواجه ارکان سخن به گوش آمد

شهوت خفته در خروش آمد

گرچه در طبع پارسائی داشت

طبع با شهوت آشنائی داشت

مردیش مردمیش را بفریفت

مرد بود از دم زنان نشکیفت

با سمن سینگان سیم اندام

پای برداشت بر امید تمام

تا به جائی رسیدشان ناورد

که بدانجای دل قرار آورد

پیش آن شاهدان قصر بهشت

غرفه‌ای بود برکشیده ز خشت

خواجه بر غرفه رفت و بست درش

بازگشتند رهبران ز برش

بود در ناف غرفه سوراخی

روشنی تافته درو شاخی

چشم خواجه ز چشمه سوراخ

چشمه تنگ دید و آب فراخ

کرده بر هر طرف گل افشانی

سیم ساقی و نار پستانی

روشنانی چراغ دیده همه

خوشتر از میوه رسیده همه

هر عروس از ره دل‌انگیزی

کرده بر سور خود شکر ریزی

اژدهائی نشسته بر گنجش

به ترنجی رسیده نارنجش

نار پستان بدید و سیب زنخ

نام آن سیب بر نبشته به یخ

بود در روضه گاه آن بستان

چمنی بر کنار سروستان

حوضه‌ای ساخته ز سنگ رخام

حوض کوثر بدو نوشته غلام

می‌شد آبی چو آب دیده در او

ماهیانی ستم ندیده در او

گرد آن آبدان رو شسته

سوسن و نرگس و سمن رسته

آمدند آن بتان خرگاهی

حوض دیدند و ماه با ماهی

گرمی آفتاب تافته‌شان

واب چون آفتاب یافته‌شان

سوی حوض آمدند ناز کنان

گره از بند فوطه باز کنان

صدره کندند و بی نقاب شدند

وز لطافت چو در در آب شدند

می‌زدند آب را به سیم مراد

می نهفتند سیم را به سواد

ماه و ماهی روانه هردو در آب

ماه تا ماهی اوفتاده به تاب

ماه در آب چون درم ریزد

هر کجا ماهیی است برخیزد

ماه ایشان در آن درم ریزی

خواجه را کرد ماهی انگیزی

ساعتی دست بند می‌کردند

پر سمن ریشخند می‌کردند

ساعتی بر ببر در افشردند

ناز و نارنج را کرو کردند

این شد آن را به مار می‌ترساند

مار می‌گفت و زلف می‌افشاند

بیستون همه ستون انگیز

کشته فرهاد را به تیشه تیز

جوی شیری که قصر شیرین داشت

سر بدان حوضهای شیرین داشت

خواجه کان دید جای صبر نبود

یاری و یارگی نداشت چه سود

بود چون تشنه‌ای که باشد مست

آب بیند بر او نیابد دست

یا چو صرعی که ماه نو بیند

برجهد گاه و گاه بنشیند

سوی هر سرو قامتی می‌دید

قامتی نی قیامتی می‌دید

رگ به رگ خونش از گرفتن جوش

از هر اندام برکشید خروش

ایستاده چو دزد پنهانی

وانچه دانی چنانکه می‌دانی

خواست تا در میان جهد گستاخ

مرغش از رخنه مارش از سوراخ

لیک مارش نکرد گستاخی

از چه از راه تنگ سوراخی

شسته رویان چو روی گل شستند

چون سمن بر پرند گل رستند

آسمان‌گون پرند پوشیدند

بر مه آسمان خروشیدند

در میان بود لعبتی چنگی

پیش رومی رخش همه زنگی

آفتابی هلال غبغب او

رطبی ناگزیده کس لب او

غمزش از غمزه تیز پیکان‌تر

خندش از خنده شکر افشان‌تر

اوفتاده ز سرو پر بارش

نار در آب و آب در نارش

به فریبی هزار دل برده

هرکه دیده برابرش مرده

چون به دستان زدن گشادی دست

عشق هشیار و عقل گشتی مست

خواجه بر فتنه‌ای چنان از دو

فتنه‌ترزانکه هندوان بر نور

زاهد از راه رفت پنهانی

کافری بین زهی مسلمانی

بعد یک ساعت آن دو آهو چشم

کاتش برق بودشان در پشم

واهوانگیز آن ختن بودند

آهوان را به یوز بنمودند

آمدند از ره شکر باری

کرده زیر قصب گله داری

خواجه را در خجابگه دیدند

حاجبانه و کار پرسیدند

کز همه لعبتان حور نژاد

میل تو بر کدام حور افتاد

خواجه نقشی که در پسند آورد

در میان دو نقشبند آورد

این نگفته هنوز برجستند

گفتی آهو نه شیر سرمستند

آن پریزاده را به تنبل و رنگ

آوریدند با نوازش چنگ

به طریقی که کس گمان نبرد

ور برد زان دو شحنه جان نبرد

طرفه را چون به غرفه پیوستند

غرفه را طرفه بین که دربستند

خواجه زان بی‌خبر که او اهلست

یار او اهل و کار او سهلست

وان بت چنگزن که تاخته بود

کار او را چو چنگ ساخته بود

گفته بودندش آن دو مایه ناز

قصه خواجه کنیز نواز

وان پری پیکر پسندیده

دل درو بسته بود نادیده

چون درو دید ازان بهی‌تر بود

آهنش سیم و سیم او زر بود

خواجه کز مهر ناشکیب آمد

با سهی سرو در عتیب آمد

گفت نام تو چیست گفتا بخت

گفت جایت کجاست گفتا تخت

گفت اصل تو چیست گفتا نور

گفت چشم بد از تو گفتا دور

گفت پردت چه پرده گفتا ساز

گفت شیوت چه شیوه گفتا ناز

گفت بوسه دهیم گفتا شصت

گفت هان وقت هست گفتا هست

گفت آیی به دست گفتا زود

گفت باد این مراد گفتا بود

خواجه را جوش از استخوان برخاست

شرم و رعنائی از میان برخاست

زلف دلبر گرفت چون چنگش

در بر آورد چون دل تنگش

بوسه و گاز بر شکر می‌زد

از یکی تا ده و ز ده تا صد

گرم شد بوسه در دل‌انگیزی

داد گرمی نشاط را تیزی

خاست تا نوش چشمه را خارد

مهر از آب حیات بردارد

چون درامد سیاه شیر به گور

زیر چنگ خودش کشید به زور

جایگه سست بود سختی یافت

خشت بر خشت رخنه‌ها بشکافت

غرفه دیرینه بد فرود آمد

کار نیکان به بد نینجامد

این ز مویی و آن به مویی رست

این ازین سو شد آن ازان سو جست

تا نبینندشان بران سر راه

دور گشتند ازان فراخیگاه

خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد

رفت در گوشه‌ای و غم می‌خورد

شد کنیزک نشست با یاران

بر دو ابرو گره چو غمخواران

رنجهای گذشته پیش نهاد

چنگ را بر کنار خویش نهاد

ناله چنگ را چو پیدا کرد

عاشقان را ز ناله شیدا کرد

گفت کز چنگ من به ناله رود

باد بر خستگان عشق درود

عاشق آن شد که خستگی دارد

به درستی شکستگی دارد

عشق پوشیده چند دارم چند

عاشقم عاشقم به بانگ بلند

مستی و عاشقیم برد ز دست

صبر ناید ز هیچ عاشق مست

گرچه بر جان عاشقان خواریست

توبه در عاشقی گنه کاریست

عشق با توبه آشنا نبود

توبه در عاشقی روا نبود

عاشق آن به که جان کند تسلیم

عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم

ترک چنگی چو درز لعل افشاند

حسب حالی بدین صفت برخواند

آن دو گوهر که رشته کش بودند

در نشاط و سماع خوش بودند

در دل افتادشان که درد و چراغ

تند بادی رسیده است به باغ

یوسف یاوه گشته را جستند

چون زلیخا ز دامنش رستند

باز جستندش از حقیقت کار

داد شرحی که گریه آرد بار

هر دو تشویر کار او خوردند

باز تدبیر کار او کردند

کامشب این جایگه وطن سازیم

از تو با کار کس نپردازیم

نگذاریم بر بهانه خویش

که کس امشب رود به خانه خویش

مگر آن ماه را که دلبر تست

امشب اندر کنارگیری چست

روز روشن سپید کار بود

شب تاریک پرده‌دار بود

کاین سخن گفته شد روانه شدند

با بتان بر سر فسانه شدند

شب چو زیر سمور انقاسی

کرد پنهان دواج بر طاسی

تیغ یک میخ آفتاب گذشت

جوشن شب هزار میخی گشت

آمدند آن بتان وفا کردند

وان صنم را بدو رها کردند

سرو تشنه به جوی آب رسید

آفتابی به ماهتاب رسید

جای خالی و آنچنان یاری

که کند صبر در چنان کاری

خواجه را در عروق هفت اندام

خون به جوش آمده به جستن کام

وانچه گفتن نشایدش با کس

با تو گفتم نعوذبالله و بس

خواست تا در به لعل سفته شود

طوق با طاق هر دو جفته شود

گربه وحشی از سر شاخی

دید مرغی به کنج سوراخی

جست بر مرغ و بر زمین افتاد

صدمه‌ای بر دو نازنین افتاد

هر دو جستند دل رمیده ز جای

تاب در دل فتاده تک در پای

دور گشتند نا رسیده به کام

تابه پخته بین که چون شد خام

نوش لب رفت پیش نوش لبان

چنگ را برگرفت نیم شبان

چنگ می‌زد به چنگ در می‌گفت

کارغوان آمد و بهار شکفت

سرو بن برکشید قد بلند

خنده گل گشاد حقه قند

بلبل آمد نشست بر سر شاخ

روز بازار عیش گشت فراخ

باغبان باغ را مطرا کرد

شاهی آمد درو تماشا کرد

جام می‌دید و برگرفت به دست

سنگی افتاد و جام را بشکست

ای به تاراج برده هرچه مراست

جز به تو کار من نگردد راست

گرچه با تو ز کار خود خجلم

بی توی نیست در حساب دلم

راز داران پرده سازش

آگهی یافتند از رازش

باز رفتند و غصه می‌خوردند

خواجه را جستجوی می‌کردند

باز رفتند و غصه می‌خوردند

خواجه را جستجوی می‌کردند

خواجه چون بندگان روغن دزد

در رهش حجره‌ای گرفته به مزد

در خزیده به جویباری تنگ

زیر شمشاد و سرو بید و خدنگ

خیره گشته ز خام تدبیری

بر دمیده ز سوسنش خیری

باز جستند از آنچه داشت نهفت

یک به یک با دو رازدار بگفت

فرض گشت آن نهفته کاران را

که به یاری رسند یاران را

بازگشتند و راه بگشادند

آب گل را به گل فرستادند

آمد آن دستگیر دستان ساز

مهر نوکرده مهربان را باز

خواجه دستش گرفت و رفت از پیش

تا به جائی که دید لایق خویش

تاک بر تاک شاخهای درخت

بسته بر اوج کله تخت به تخت

زیر آن تخت پادشاهی تاخت

به فراغت نشستنگاهی ساخت

دلستان را به مهر پیش کشید

چون دل اندر کنار خویش کشید

زاد سروی بدان خرامانی

چون سمن بر بساط سامانی

در کنارش کشید و شادی کرد

سرو باگل قران بادی کرد

خواجه را مه درآمده به کنار

دست بر کار و پای رفته ز کار

مهره خواجه خانه گیر شده

همبساطش گرو پذیر شده

چون بران شد که قلعه بستاند

آتشی را به آب بنشاند

موش دشتی مگر ز تاک بلند

دیده بد آخته کدوئی چند

کرد چون مرغ بر رسن پرواز

از کدوها رسن برید به گاز

بر زمین آمد آنچنان حبلی

هر کدوئی به شکل چون طبلی

بانگ آن طبل رفت میل به میل

طبل و آنگه چه طبل طبل رحیل

باز بانگ اندر اوفتاد به هوز

آهو آزاد شد ز پنجه یوز

خواجه پنداشت کامدست به جنگ

شحنه با کوس و محتسب با سنگ

کفش بگذاشت و راه پیش گرفت

باز دنبال کار خویش گرفت

وان صنم رفت با هزار هراس

پیش آن همدمان پرده شناس

چون زمانی بران نمود درنگ

پرده در گشت و ساخت پرده چنگ

گفت گفتند عاشقان باری

رفت یاری به دیدن یاری

خواست کز راه آرزومندی

یابد از وصل او برومندی

در کنارش کشد چنانکه هواست

سرخ گل در کنار سرو رواست

از ره سینه و زنخدانش

سیب و ناری خورد ز بستانش

دست بر گنج در دراز کند

تا در گنج خانه باز کند

به طبرزد شکر برامیزد

به طبرخون ز لاله خون ریزد

ناگه آورد فتنه غوغایی

تا غلط شد چنان تمنایی

ماند پروانه را در انده نور

تشنه‌ای گشت از آب حیوان دور

ای همه ضرب تو به کج بازی

ضربه‌ای زن به راست اندازی

تو مرا پرده کج دهی و رواست

نگذرم با تو من ز پرده راست

کاین غزل گفته شد چو دمسازان

زو خبر یافتند همرازان

سوی خواجه شدند پوزش ساز

یافتندش کشیده پای دراز

شرم زد گشته دل رمیده شده

بر سر خاک آرمیده شده

به نوازش گری و دلداری

برکشیدندش از چنان خواری

حال پرسیده شد حکایت کرد

آنچه در دوزخ آورد دم سرد

چاره سازان به چارهای خودش

دور کردند از خیال بدش

بر دل بسته بند بگشادند

بی دلی را به وعده دل دادند

که درین کار کاردان‌تر باش

مهربانی و مهربان‌تر باش

وقت کار آشیانه جائی ساز

کافت آنجا نیاورد پرواز

ما خود از دور پی نگهداریم

پاس دارانه پاس ره داریم

آمدند آنگهی پذیره کار

پیش آن سرو قد گل رخسار

تا دگر باره ترکتازی کرد

خواجه را یافت دلنوازی کرد

آمد از خواجه بار غم برداشت

خواجه کان دید خواجگی بگذاشت

سر زلفش گرفت چون مستان

جست بیغوله‌ای در آن بستان

بود در کنج باغ جائی دور

یاسمن خرمنی چو گنبد نور

برکشیده علم به دیواری

بر سرش بیشه در بنش غاری

خواجه به زان نیافت بارگهی

ساخت اندر میانه کارگهی

یاسمن را ز هم درید بساز

نازنین را درو کشید به ناز

بند صدرش گشاد و شرم نهفت

بند صدری دگر که نتوان گفت

خرمن گل درآورید به بر

مغز بادام در میان شکر

میل در سرمه‌دان نرفته هنوز

بازیی باز کرد گنبد کوز

روبهی چند بود در بن غار

به هم افتاده از برای شکار

گرگی آورده راه بر سرشان

تا کند دور سر ز پیکرشان

روبهان از حرام خواری گرگ

کافتی بود سهمناک و بزرگ

به هزیمت شدند و گرگ از پس

راهشان بر بساط خواجه و بس

بر دویدند بر دو چاره سگال

روبهان پیش و گرگ در دنبال

خواجه را بارگه فتاد از پای

دید لشگرگهی و جست از جای

خود ندانست کان چه واقعه بود

سو به سو می‌دوید خاک آلود

دل پر اندیشه و جگر پر خون

تا چگونه رود ز باغ برون

آن دو سروش برابر افتادند

کان همه نار و نرگسش دادند

دامن دلبرش گرفته به چنگ

چون دری در میانه دو نهنگ

بانگ بر وی زدند کاین چه فنست

در خصال تو این چه اهرمنست

چند برهم زنی جوانی را

کشتی از کینه مهربانی را

با غریبی ز روی دمسازی

نکند هیچکس چنین بازی

چند بار امشبش رها کردی

چند نیرنگ و کیمیا کردی

او به سوگند عذرها می‌خواست

نشنیدند ازو حکایت راست

تا ز بنگه رسید خواجه فراز

شمع را دید در میان دو گاز

در خجالت ز سرزنش کردن

زخم این و قفای آن خوردن

گفت زنهار دست ازو دارید

یار آزرده را میازارید

گوهر او ز هر گنه پاکست

هر گناهی که هست ازین خاکست

چابکان جهان و چالاکان

همه هستند بنده پاکان

کار ما را عنایت ازلی

از خطا داده بود بی خللی

وان خللها که کرد ما را خرد

آفتی را به آفتی می‌برد

بخت ما را چو پارسائی داد

از چنان کار بد رهائی داد

آنکه دیوش به کام خود نکند

نیک شد هیچ نیک بد نکند

بر حرام آنکه دل نهاده بود

دور اینجا حرام زاده بود

با عروسی بدین پریچهری

نکند هیچ مرد بدمهری

خاصه آن کو جوانیی دارد

مردی و مهربانیی دارد

لیک چون عصمتی بود در راه

نتوان رفت باز پیش گناه

کس ازان میوه‌دار برنخورد

که یکی چشم بد درو نگرد

چشم صد گونه دام و دد بر ما

حال ازینجا شدست بد بر ما

آنچه شد شد حدیث آن نکنم

و آنچه دارم بدو زیان نکنم

توبه کردم به آشکار و نهان

در پذیرفتم از خدای جهان

که اگر در اجل بود تأخیر

وین شکاری بود شکار پذیر

به حلالش عروس خویش کنم

خدمتش ز آنچه بود بیش کنم

کار بینان که کار او دیدند

از خدا ترسیش بترسیدند

سر نهادند پیش او بر خاک

کافرین بر چنان عقیدت پاک

که درو تخم نیکوئی کارند

وز سرشت بدش نگه دارند

ای بسا رنجها که رنج نمود

رنج پنداشتند و راحت بود

و ای بسا دردها که بر مردست

همه جاندارویی دران دردست

چون برآمد ز کوه چشمه نور

کرد از آفاق چشم بد را دور

صبج چون عنکبوت اصطرلاب

بر عمود زمین تنید لعاب

بادی آمد به کف گرفته چراغ

باغبان را به شهر برد ز باغ

خواجه برزد علم به سلطانی

رست ازان بند و بنده فرمانی

ز آتش عشقبازی شب دوش

آمده خاطرش چو دیگ به جوش

چون به شهر آمد از وفاداری

کرد مقصود را طلبکاری

ماه دوشینه را رساند به مهد

بست کابین چنانکه باشد عهد

در ناسفته را به مرجان سفت

مرغ بیدار گشت و ماهی خفت

گر بینی ز مرغ تا ماهی

همه را باشد این هواخواهی

دولتی بین که یافت آب زلال

وانگهی خورد ازو که بود حلال

چشمه‌ای یافت پاک چون خورشید

چون سمن صافی و چو سیم سپید

در سپیدیست روشنائی روز

وز سپیدیست مه جهان افروز

همه رنگی تکلف اندودست

جز سپیدی که او نیالودست

هرچ از آلودگی شود نومید

پاکیش را لقب کنند سپید

در پرستش به وقت کوشیدن

سنت آمد سپید پوشیدن

چون سمن سینه زین سخن پرداخت

شه در آغوش خویش جایش ساخت

وین چنین شب بسی به ناز و نشاط

سوی هر گنبدی کشید بساط

به روی این آسمان گنبدساز

کرده درهای هفت گنبد باز

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:38 PM

 

روز پنجشنبه است روزی خوب

وز سعادت به مشتری منسوب

چون دم صبح گفت نافه گشای

عود را سوخت خاک صندل سای

بر نمودار خاک صندل فام

صندلی کرد شاه جامه و جام

آمد از گنبد کبود برون

شد به گنبد سرای صندل گون

باده خورشد ز دست لعبت چین

واب کوثر ز دست حورالعین

تا شب از دست حور می می‌خورد

وز می خورده خرمی می‌کرد

صدف این محیط کحلی رنگ

چو برآمود در به کام نهنگ

شاه ازان تنگ چشم چین پرورد

خواست کز خاطرش فشاند گرد

بانوی چین ز چهره چین بگشاد

وز رطب جوی انگبین بگشاد

گفت کای زنده از تو جان جهان

برترین پادشاه پادشهان

بیشتر زانکه ریگ در صحراست

سنگ در کوه و آب در دریاست

عمر بادت که هست بختت یار

بادی از عمر و بخت برخوردار

ای چو خورشید روشنائی بخش

پادشا بلکه پادشائی بخش

من خود اندیشناک پیوسته

زین زبان شکسته و بسته

و آنگهی پیش راح ریحانی

کرد باید سکاهن افشانی

لیک چون شه نشاط جان خواهد

وز پی خنده زعفران خواهد

کژ مژی را خریطه بگشایم

خنده‌ای در نشاطش افزایم

گویم ار زانکه دلپذیر آید

در دل شاه جایگیر آید

چون دعا کرد ماه مهر پرست

شاه را بوسه داد بر سر دست

گفت وقتی ز شهر خود دو جوان

سوی شهری دگر شدند روان

هریکی در جوال گوشه خویش

کرده ترتیب راه توشه خویش

نام این خیر و نام آن شر بود

فعل هریک به نام درخور بود

چون بریدند روزکی دو سه راه

توشه‌ای را که داشتند نگاه

خیر می‌خورد و شر نگه می‌داشت

این غله می‌درود و آن می‌کاشت

تا رسیدند هر دو دوشادوش

به بیابانی از بخار بجوش

کوره‌ای چون تنور از آتش گرم

کاهن از وی چو موم گشتی نرم

گرمسیری ز خشک ساری بوم

کرده باد شمال را به سموم

شر خبر داشت کان زمین خراب

دوریی درد و ندارد آب

مشکی از آب کرده پنهان پر

در خریطه نگاهداشت چو در

خیر فارغ که آب در راهست

بی‌خبر کاب نیست آن چاهست

در بیابان گرم و راه دراز

هر دو می‌تاختند با تک و تاز

چون به گرمی شدند روزی هفت

آب شر ماند و آب خیر برفت

شر که آن آبرا ز خیر نهفت

با وی از خیر و شر حدیث نگفت

خیر چون دید کو ز گوهر بد

دارد آبی در آبگینه خود

وقت وقت از رفیق پنهانی

می‌خورد چون رحیق ریحانی

گرچه در تاب تشنگی می‌سوخت

لب به دندان ز لابه برمی‌دوخت

تشنه در آب او نظر می‌کرد

آب دندانی از جگر می‌خورد

تا به حدی که خشک شد جگرش

باز ماند از گشادگی نظرش

داشت با خود دو لعل آتش رنگ

آب دارنده و آبشان در سنگ

می‌چکید آب ازان دو لعل نهان

آب دیده ولی نه آب دهان

حالی آن لعل آبدار گشاد

پیش آن ریگ آبدار نهاد

گفت مردم ز تشنگی دریاب

آتشم را بکش به لختی آب

شربتی آب از آن زلال چو نوش

یا به همت ببخش یا بفروش

این دو گوهر در آب خویش انداز

گوهرم را به آب خود بنواز

شر که خشم خدای باد بر او

نام خود را ورق گشاد بر او

گفت کز سنگ چشمه بر متراش

فارغم زین فریب فارغ باش

می‌دهی گوهرم به ویرانی

تا به آباد شهر بستانی

چه حریفم که این فریب خورم

من ز دیو آدمی فریب‌ترم

نرسد وقت چاره سازی من

مهره تو به حقه بازی من

صد هزاران چنین فسون و فریب

کرده‌ام از مقامری به شکیب

نگذارم که آب من بخوری

چون به شهر آیی آب من ببری

آن گهر چون ستانم از تو به راز

کز منش عاقبت ستانی باز

گهری بایدم که نتوانی

کز منش هیچ گونه بستانی

خبر گفت آن چه گوهر است بگوی

تا سپارم به دست گوهرجوی

گفت شر آن دو گوهر بصرست

کاین ازان آن از این عزیزترست

چشمها را به من فروش به آب

ور نه زین آبخورد روی بتاب

خیر گفت از خدا نداری شرم

کاب سردم دهی به آتش گرم

چشمه گیرم که خوشگوار بود

چشم کندن بگو چه کار بود

چون من از چشم خود شوم درویش

چشمه گر صد شود چه سود از بیش

چشم دادن ز بهر چشمه نوش

چون توان؟ آب را به زر بفروش

لعل بستان و آنچه دارم چیز

بدهم خط بدانچه دارم نیز

به خدای جهان خورم سوگند

که بدین داوری شوم خرسند

چشم بگذار بر من ای سره مرد

سرد مهری مکن به آبی سرد

گفت شر کاین سخن فسانه بود

تشنه را زین بسی بهانه بود

چشم باید گهر ندارد سود

کین گهر بیش از این تواند بود

خیر در کار خویش خیره بماند

آب چشمی بر آب چشمه فشاند

دید کز تشنگی بخواهد مرد

جان ازان جایگه نخواهد برد

دل گرمش به آب سرد فریفت

تشنه‌ای کو کز آب سرد شکیفت

گفت برخیز تیغ و دشنه بیار

شربتی آب سوی تشنه بیار

دیده آتشین من برکش

واتشم را بکش به آبی خوش

ظن چنین برد کز چنان تسلیم

یابد امیدواری از پس بیم

شر که آن دید دشنه باز گشاد

پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

در چراغ دو چشم او زد تیغ

نامدش کشتن چراغ دریغ

نرگسی را به تیغ گلگون کرد

گوهری را ز تاج بیرون کرد

چشم تشنه چو کرده بود تباه

آب ناداده کرد همت راه

جامه و رخت و گوهرش برداشت

مرد بی دیده را تهی بگذاشت

خیر چون رفته دید شر ز برش

نبد آگاهیی ز خیر و شرش

بر سر خون و خاک می‌غلتید

به که چشمش نبد که خود را دید

بود کردی ز مهتران بزرگ

گله‌ای داشت دور از آفت گرگ

چارپایان خوب نیز بسی

کانچنان چارپا نداشت کسی

خانه‌ای هفت و هشت با او خویش

او توانگر بد آن دگر درویش

کرد صحرا نشین کوه نورد

چون بیابانیان بیابان گرد

از برای علف به صحرا گشت

گله را می‌چراند دشت به دشت

هر کجا دیدی آبخورد و گیاه

کردی آنجا دو هفته منزلگاه

چون علف خورد جای را می‌ماند

گله بر جانب دگر می‌راند

از قضا را دران دو روز نه دیر

پنجه آنجا گشاده بود چو شیر

کرد را بود دختری به جمال

لعبتی ترک چشم و هندو خال

سروی آب از رگ جگر خورده

نازنینی به ناز پرورده

رسن زلف تا به دامن بیش

کرده مه را رسن به گردن خویش

جعد بر جعد چون بنفشه باغ

به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ

سحر غمزش که بود از افسون مست

بر فریب زمانه یافته دست

خلق از آن سحر بابلی کردن

دلنهاده به بابلی خوردن

شب ز خالش سواد یافته بود

مه ز تابندگیش تافته بود

تنگی پسته شکر شکنش

بوسه را راه بسته بر دهنش

آن خرامنده ماه خرگاهی

شد طلبکار آب چون ماهی

خانیی آب بود دور از راه

بود ازان خانی آب آن به نگاه

کوزه پر کرد ازاب آن خانی

تا برد سوی خانه پنهانی

ناگهان ناله‌ای شنید از دور

کامد از زخم خورده‌ای رنجور

بر پی ناله شد چو ناله شنید

خسته در خاک و خون جوانی دید

دست و پائی ز درد می‌افشاند

در تضرع خدای را می‌خواند

نازنین را ز سر برون شد ناز

پیش آن زخم خورده رفت فراز

گفت ویحک چه کس توانی بود

این‌چنین خاکسار و خون‌آلود

این ستم بر جوانی تو که کرد

وینچنین زینهار بر تو که خورد

خیر گفت ای فرشته فلکی

گر پری زاده‌ای وگر ملکی

کار من طرفه بازیی دارد

قصه من درازیی دارد

مردم از تشنگی و بی آبی

تشنه را جهد کن که دریابی

آب اگر نیست رو که من مردم

ور یکی قطره هست جان بردم

ساقی نوش لب کلید نجات

دادش آبی به لطف آب حیات

تشنه گرم دل ز شربت سرد

خورد بر قدر آنکه شاید خورد

زنده شد جان پژمریده او

شاد گشت آن چراغ دیده او

دیده‌ای را کنده بود ز جای

درهم افکند و بر نام خدای

گر خراشیده شد سپیدی توز

مقله در پیه مانده بود هنوز

آنقدر زور دید در پایش

که برانگیخت شاید از جایش

پیه در چشم او نهاد و ببست

وز سر مردمی گرفتش دست

کرد جهدی تمام تا برخاست

قایدش گشت و برد بر ره راست

تا بدانجا که بود بنگه او

مرد بی دیده بود همره او

چاکری را که اهل خانه شمرد

دست او را به دست او سپرد

گفت آهسته تا نرنجانی

بر در ما برش به آسانی

خویشتن رفت پیش مادر زود

سرگذشتی که دید باز نمود

گفت مادر چرا رها کردی

کامدی با خودش نیاوردی

تا مگر چاره‌ای نموده شدی

کاندکی راحتش فزوده شدی

گفت کاوردم ار به جان برسد

چشم دارم که این زمان برسد

چاکری کو به خانه راه آورد

خسته را سوی خوابگاه آورد

جای کردند و خوان نهادنش

شوربا و کباب دادندش

مرد گرمی رسیده با دم سرد

خورد لختی و سر نهاد به درد

کرد کامد شبانگه از صحرا

تا خورد آنچه بشکند صفرا

دید چیزی که آن نه عادت بود

جوش صفراش ازان زیادت بود

بیهشی خسته دید افتاده

چون کسی زخم خورده جان داده

گفت کین شخص ناتوان از کجاست

واینچین ناتوان و خسته چراست

آنچه بر وی گذشته بود نخست

کس ندانست شرح آن به درست

قصه چشم کندنش گفتند

که به الماس جزع او سفتند

کرد چون دیدگان جگر خسته

شد ز بی دیده‌ای نظر بسته

گفت کز شاخ آن درخت بلند

باز بایست کرد برگی چند

کوفتن برگ و آب ازو ستدن

سودن آنجا وتاب ازو ستدن

گر چنین مرهمی گرفتی ساز

یافتی دیده روشنائی باز

رخنه دیده گرچه باشد سخت

به شود زاب آن دو برگ درخت

پس نشان داد کاندرخت کجاست

گفت از آن آبخورد که خانی ماست

هست رسته کهن درختی نغز

کز نسیمش گشاده گردد مغز

ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ

دوریی در میان هردو فراخ

برگ یک شاخ ازو چو حله حور

دیده رفته را درآرد نور

برگ شاخ دگر چو آب حیات

صرعیان را دهد ز صرع نجات

چون ز کرد آن شنید دختر کرد

دل به تدبیر آن علاج سپرد

لابه‌ها کرد و از پدر درخواست

تا کند برگ بینوائی راست

کرد چون دید لابه کردن سخت

راه برداشت رفت سوی درخت

باز کرد از درخت مشتی برگ

نوشداروی خستگان از مرگ

آمد آورد نازنین برداشت

کوفت چندانکه مغز باز گذاشت

کرد صافی چنانکه درد نماند

در نظرگاه دردمند فشاند

دارو و دیده را بهم دربست

خسته از درد ساعتی بنشست

دیده بر بخت کارساز نهاد

سر به بالین تخت باز نهاد

بود تا پنج روز بسته سرش

و آن طلاها نهاده بر نظرش

روز پنجم خلاص دادندش

دارو از دیده برگشادندش

چشم از دست رفته گشت درست

شد به عینه چنانکه بود نخست

مرد بی دیده برگشاد نظر

چون دو نرگس که بشکفد به سحر

خیر کان خیر دید برد سپاس

کز رمد رسته شد چو گاو خراس

اهل خانه ز رنج دل رستند

دل گشادند و روی بربستند

از بسی رنجها که بر وی برد

مهربان گشته بود دختر کرد

چون دو نرگس گشاد سرو بلند

درج گوهر گشاده گشت ز بند

مهربان‌تر شد آن پریزاده

بر جمال جوان آزاده

خیر نیز از لطف رسانی او

مهربان شد ز مهربانی او

گرچه رویش ندیده بود تمام

دیده بودش به وقت خیز و خرام

لفظ شیرین او شنیده بسی

لطف دستش بدو رسیده بسی

دل درو بسته بود و آن دلبند

هم درو بسته دل زهی پیوند

خیر با کرد پیر هر سحری

بستی از راه چاکری کمری

به شتربانی و گله‌داری

کردی آهستگی و هشیاری

از گله دور کردی آفت گرگ

داشتی پاس جمله خرد و بزرگ

کرد صحرا رو بیابانی

چون از او یافت آن تن‌آسانی

به تولای خود عزیزش کرد

حاکم خان و مان و چیزش کرد

خیر چون شد به خانه در گستاخ

قصه جستجوی گشت فراخ

باز جستند حال دیده او

کز که بود آن ستم رسیده او

خیر از ایشان حدیث شر ننهفت

هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت

قصه گوهر و خریدن آب

کاتش تشنگیش کرد کباب

وانکه از دیده گوهرش برکند

به دگر گوهرش رساند گزند

این گهر سفت و آن گهر برداشت

واب ناداده تشنه را بگذاشت

کرد کان داستان شنید ز خیر

روی بر خاک زد چو راهب دیر

کانچنان تند باد بی اجلی

نرساند این شکوفه را خللی

چون شنیدند کان فرشته سرشت

چه بلا دید ازان زبانی زشت

خیر از نام گشت نامی‌تر

شد بر ایشان ز جان گرامی‌تر

داشتندش چنانکه باید داشت

نازنین خدمتش به کس نگذاشت

روی بسته پرستشی می‌کرد

آب می‌داد و آتشی می‌خورد

خیر یکباره دل بدو بسپرد

از وی آن جان که باز یافت نبرد

کرد بر یاد آن گرامی در

خدمت گاو و گوسپند و شتر

گفت ممکن نشد که این دلبند

با چو من مفلسی کند پیوند

دختری را بدین جمال و کمال

نتوان یافت بی خزینه و مال

من که نانشان خورم به درویشی

کی نهم چشم خویش بر خویشی

به ازان نیست کز چنین خطری

زیرکانه برآورم سفری

چون بر این قصه هفته‌ای بگذشت

شامگاهی به خانه رفت از دشت

دل ز تیمار آن عروس به رنج

چون گدائی نشسته بر سر گنج

تشنه و در برابر آب زلال

تشنه‌تر زانکه بود اول حال

آنشب از رخنه‌ای که داشت دلش

ز آب دیده شکوفه کرد گلش

گفت با کرد کای غریب نواز

از غریبان بسی کشیدی ناز

نور چشمم بنا نهاده تست

دل و جان هر دو باز داده تست

چون به خوان ریزه تو پروردم

نعمت از خوان تو بسی خوردم

داغ تو برتر از جبین منست

شکر تو بیش از آفرین منست

گر بجوئی درون و بیرونم

بوی خوان تو آید از خونم

خوان بر سر بر این ندارم دست

سر بر خوان اگر بخواهی هست

بیش از این میهمان نشاید بود

نمکی بر جگر نشاید سود

بر قیاس نواله خواری تو

ناید از من سپاس داری تو

مگرم هم به فضل خویش خدای

دهد آنچه آورم حق تو بجای

گرچه تیمار یابم از دوری

خواهم از خدمت تو دستوری

دیرگاهست کز ولایت خویش

دورم از کار و از کفایت خویش

عزم دارم که بامداد پگاه

سوی خانه کنم عزیمت راه

گر به صورت جدا شوم ز برت

نبرد همتم ز خاک درت

چشم دارم به چون تو چشمه نور

که ز دوری دلم نداری دور

همتم را گشاده بال کنی

وانچه خوردم مرا حلال کنی

چون سخن گو سخن به آخر برد

در زد آتش به خیل خانه کرد

گریه کردی از میان برخاست

های هائی فتاد در چپ و راست

کرد گریان و کرد زاده بتر

مغزها خشک و دیده‌ها شد تر

از پس گریه سر فرو بردند

گوئی آبی بدند کافسردند

سر برآورد کرد روشن رای

کرد خالی ز پیشکاران جای

گفت با خیر کای جوان به هوش

زیرک و خوب و مهربان و خموش

رفته گیرت به شهر خود باری

خورده از همرهی دگر خاری

نعمت و ناز و کامگاری هست

بر همه نیک و بد تو داری دست

نیک مردان به بد عنان ندهند

دوستان را به دشمنان ندهند

جز یکی دختر عزیز مرا

نیست و بسیار هست چیز مرا

دختر مهربان خدمت دوست

زشت باشد که گویمش نه نکوست

گرچه در نافه است مشک نهان

آشکاراست بوی او به جهان

گر نهی دل به ما و دختر ما

هستی از جان عزیزتر بر ما

بر چنین دختری به آزادی

اختیارت کنم به دامادی

وانچه دارم ز گوسفند و شتر

دهمت تا ز مایه گردی پر

من میان شما به نعمت و ناز

می‌زیم تا رسد رحیل فراز

خیر کین خوشدلی شنید ز کرد

سجده‌ای آنچنانکه شاید برد

چون بدین خرمی سخن گفتند

از سر ناز و دلخوشی خفتند

صبح هرون صفت چو بست کمر

مرغ نالید چون جلاجل زر

از سر طالع همایون بخت

رفت سلطان مشرقی بر تخت

کرد خوشدل ز خوابگه برخاست

کرد کار نکاح کردن راست

به نکاحی که اصل پیوندست

تخم اولاد ازو برومندست

دختر خویش را سپرد به خیر

زهره را داد با عطارد سیر

تشنه مرده آب حیوان یافت

نور خورشید بر شکوفه بتافت

ساقی نوش لب به تشنه خویش

شربتی داد از آب کوثر بیش

اولش گرچه آب خانی داد

آخرش آب زندگانی داد

شادمان زیستند هر دو به هم

زآنچه باید نبود چیزی کم

عهد پیشینه یاد می‌کردند

وآنچه‌شان بود شاد می‌خوردند

کرد هر مایه‌ای که با خود داشت

بر گرانمایگان خود بگذاشت

تا چنان شد که خان و مان و رمه

به سوی خیر بازگشت همه

چون از آن مرغزار آب و درخت

برگرفتند سوی صحرا رخت

خیر شد زی درخت صندل بوی

که ازو جانش گشت درمان جوی

نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ

چید بسیار برگهی فراخ

کرد از آن برگها دو انبان پر

تعبیه در میان بار شتر

آن یکی بد علاج صرع تمام

وان دگر خود دوای دیده به نام

با کس احوال برگ باز نگفت

آن دوا را ز دیده داشت نهفت

تا به شهری شتافتند ز راه

که درو صرع داشت دختر شاه

گرچه بسیار چاره می‌کردند

به نمی‌شد دریغ می‌خوردند

هر پزشگی که بود دانش بهر

آمده بر امید شهر به شهر

تا برند از طریق چاره‌گری

آفت دیو را ز پیش پری

پادشه شرط کرده بود نخست

که هرانکو کند علاج درست

دختر او را دهم به آزادی

ارجمندش کنم به دامادی

وانکه بیند جمال این دختر

نکند چاره سازی درخور

بر وی از تیغ ترکتاز کنم

سرش از تن به تیغ باز کنم

بی دوائی که دید آن بیمار

کشت چندین پزشک در تیمار

سر بریده شده هزار طبیب

چه ز شهری چه مردمان غریب

این سخن گشت در ولایت فاش

لیک هر یک به آرزوی معاش

سر خود را به باد برمی‌داد

در پی خون خویش می‌افتاد

خیر کز مردم این سخن بشنید

آن خلل را خلاص با خود دید

کس فرستاد و پادشه را گفت

کز ره این خار من توانم رفت

نبرم رنج او به فضل خدای

واورم با تو شرط خویش به جای

لیک شرط آن بود به دستوری

کز طمع هست بنده را دوری

این دوا را که رای خواهم کرد

از برای خدای خواهم کرد

تا خدایم به وقت پیروزی

کند اسباب این غرض روزی

چونکه پیغام او رسید به شاه

شاه دادش به دست بوسی راه

خیر شد خدمتی به واجب کرد

شاه پرسید و گفت کای سره مرد

چیست نام تو؟ گفت نامم خیر

کاخترم داد از سعادت سیر

شاه نامش خجسته دید به فال

گفت کای خیرمند چاره سگال

در چنین شغل نیک فرجامت

عاقبت خیر باد چون نامت

وانگه او را به محرمی بسپرد

تا به خلوت سرای دختر برد

پیکری دید خیر چون خورشید

سروی ازباد صرع گشته چو بید

گاو چشمی چو شیر آشفته

شب نیاسوده روز ناخفته

اندکی برگ ازان خجسته درخت

داشت با خود گره برو زده سخت

سود و زان سوده شربتی برساخت

سرد و شیرین که تشنه را بنواخت

داد تا شاهزاده شربت خورد

وز دماغش فرو نشست آن گرد

رست ازان ولوله که سودا بود

خوردن و خفتنش به یک جا بود

خیر چون دید کان شکفته بهار

خفت و ایمن شد از نهیب غبار

شد برون زان سرای مینوفش

سر سوی خانه کرد با دل خوش

وان پری‌رخ سه روز خفته بماند

با پدر حال خود نگفته بماند

در سیم روز چونکه سر برداشت

خورد آن چیزها که درخور داشت

شه که این مژده‌اش به گوش رسید

پای بی کفش در سرای دوید

دختر خویش را به هوش و به رای

دید بر تخت در میان سرای

روی بر خاک زد به دختر گفت

کی به جز عقل کس نیافته جفت

چونی از خستگی و رنجوری

کز برت باد فتنه را دوری

دختر شرمگین ز حشمت شاه

بر خود آیین شکر داشت نگاه

شاه رفت از سرای پرده برون

اندهش کم شد و نشاط فزون

داد دختر به محرمی پیغام

تا بگوید به شاه نیکو نام

که شنیدم که در جریده جهد

پادشا را درست باشد عهد

چون به هنگام تیغ تارک سای

شرط خویش آورید شاه به جای

با سری کو به تاج شد در خورد

عهد خود را درست باید کرد

تا چو عهدش بود به تیغ درست

به گه تاج هم نباشد سست

صد سر ازتیغ یافت گزند

گو یکی سر به تاج باش بلند

آنکه زو شد مرا علاج پدید

وز وی این بند بسته یافت کلید

کار او را به ترک نتوان گفت

کز جهانم جز او نباشد جفت

به که ما دل ز عهد نگشاییم

وز چنین عهده‌ای برون آییم

شاه را نیز رای آن برخاست

که کند عهد خویشتن را راست

خیر آزاده را به حضرت شاه

باز جستند و یافتند به راه

گوهری یافته شمردندش

در زمان نزد شاه بردندش

شاه گفت ای بزرگوار جهان

رخ چه داری ز بخت خویش نهان

خلعت خاص دادش از تن خویش

از یکی مملکت به قیمت بیش

بجز این چند زینت دگرش

کمر زر حمایل گهرش

کله بستند گرد شهر و سرای

شهریان ساختند شهر آرای

دختر آمد ز طاق گوشه بام

دید داماد را چو ماه تمام

چابک و سرو قد و زیبا روی

غالیه خط جوان مشگین موی

به رضای عروس و رای پدر

خیر داماد شد به کوری شر

بر در گنج یافت سلطان دست

مهر آنچش درست بود شکست

عیش ازان پس به کام دل می‌راند

نقش خوبی و خوشدلی می‌خواند

شاه را محتشم وزیری بود

خلق را نیک دستگیری بود

دختری داشت دلربای و شگرف

چهره چون خون زاغ بر سر برف

آفت آبله رسیده به ماه

ز ابله دیده‌هاش گشته تباه

خواست دستوریی در آن دستور

که دهد خیر چشم مه را نور

هم به شرطی که شاه کرد نخست

کرد مه را دوای خیر درست

وان دگر نیز گشت با او جفت

گوهری بین که چند گوهر سفت

یافت خیر از نشاط آن سه عروس

تاج کسری و تخت کیکاوس

گاه با دختر وزیر نشست

بر همه کام خویش یافته دست

چشم روشن گهی به دختر شاه

کاین چو خورشید بود و آن چون ماه

شادمانه گهی به دختر کرد

به سه نرد ازجهان ندب می‌برد

تا چنان شد که نیکخواهی بخت

برساندش به پادشاهی و تخت

ملک آن شهر در شمار گرفت

پادشاهی برو قرار گرفت

از قضا سوی باغ شد روزی

تا کند عیش با دل افروزی

شر که همراه بود در سفرش

گشت سر دلش قضای سرش

با جهودی معاملت می‌ساخت

خیر دید آن جهود را بشناخت

گفت این شخص را به وقت فراغ

از پس من بیاورید به باغ

او سوی باغ رفت و خوش بنشست

کرد پیش ایستاده تیغ به دست

شر درآمد فراخ کرده جبین

فارغ از خیر بوسه داد زمین

گفت خیرش بگو که نام تو چیست

ایکه خواهد سر تو بر تو گریست

گفت نامم مبشر سفری

در همه کارنامه هنری

خیر گفتا که نام خویش بگوی

روی خود را به خون خویش بشوی

گفت بیرون ازین ندارم نام

خواه تیغم نمای و خواهی جام

گفت خیر ای حرامزاده خس

هست خونت حلال بر همه کس

شر خلقی که با هزار عذاب

چشم آن تشنه کندی از پی آب

وان بتر شد که در چنان تابی

بردی آب وندادیش آبی

گوهر چشم و گوهر کمرش

هر دو بردی و سوختی جگرش

منم آن تشنه گهر برده

بخت من زنده بخت تو مرده

تو مرا کشتی و خدای نکشت

مقبل آن کز خدای گیرد پشت

دولتم چون خدا پناهی داد

اینکم تاج و تخت شاهی داد

وای بر جان تو که بد گهری

جان بری کرده‌ای و جان نبری

شر که در روی خیر دید شناخت

خویشتن زود بر زمین انداخت

گفت زنهار اگرچه بد کردم

در بد من مبین که خود کردم

آن نگر کاسمان چابک سیر

نام من شر نهاد و نام تو خیر

گر من آن با تو کرده‌ام ز نخست

کاید از نام چون منی به درست

با من آن کن تو در چنین خطری

کاید از نام چون تو ناموری

خیرکان نکته رفت بر یادش

کرد حالی ز کشتن آزادش

شر چو از تیغ یافت آزادی

می‌شد و می‌پرید از شادی

کرد خونخواره رفت بر اثرش

تیغ زد وز قفا برید سرش

گفت اگرخیر هست خیراندیش

تو شری جز شرت نیاید پیش

در تنش جست و یافت آن دو گهر

تعبیه کرده در میان کمر

آمد آورد پیش خیر فراز

گفت گوهر به گوهر آمد باز

خیر بوسید و پیش او انداخت

گوهری ار به گوهری بنواخت

دست بر چشم خود نهاد و بگفت

کز تو دارم من این دو گوهر جفت

این دو گوهر بدان شد ارزانی

کاین دو گوهر بدوست نورانی

چونکه شد کارهای خیر به کام

خلق ازو دید خیرهای تمام

دولت آنجا که راهبر گردد

خار خرما و خاره زر گردد

چون سعادت بدو سپرد سریر

آهنش نقره شد پلاس حریر

عدل را استوار کاری داد

ملک را بر خود استواری داد

برگهائی کزان درخت آورد

راحت رنجهای سخت آورد

وقت وقت از برای دفع گزند

تاختی سوی آن درخت بلند

آمدی زیر آن درخت فرود

دادی آن بوم را سلام و درود

بر هوای درخت صندل بوی

جامه را کرده بود صندل شوی

جز به صندل خری نکوشیدی

جامه جز صندلی نپوشیدی

صندل سوده درد سر ببرد

تب ز دل تابش از جگر ببرد

ترک چینی چو این حکایت چست

به زبان شکسته کرد درست

شاه جای از میان جان کردش

یعنی از چشم بد نهان کردش

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:38 PM

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

شاه را شد ز عالم افروزی

جامه پیروزه‌گون ز پیروزی

شد به پیروزه گنبد از سر ناز

روز کوتاه بود و قصه دراز

زلف شب چون نقاب مشکین بست

شه ز نقابی نقیبان رست

خواست تا بانوی فسانه سرای

آرد آیین بانوانه به جای

گوید از راه عشقبازی او

داستانی به دلنوازی او

غنچه گل گشاد سرو بلند

بست بر برگ گل شمامه قند

گفت کای چرخ بنده فرمانت

واختر فرخ آفرین خوانت

من و بهتر ز من هزار کنیز

از زمین بوسی تو گشته عزیز

زشت باشد که پیش چشمه نوش

درگشاید دکان سرکه‌فروش

چون ز فرمان شاه نیست گزیر

گویم ار شه بود صداع پذیر

بود مردی به مصر ماهان نام

منظری خوبتر ز ماه تمام

یوسف مصریان به زیبائی

هندوی او هزار یغمائی

جمعی از دوستان و همزادان

گشته هریک به روی او شادان

روزکی چند زیر چرخ کبود

دل نهادند بر سماع و سرود

هریک از بهر آن خجسته چراغ

کرده مهمانیی به خانه و باغ

روزی آزاده‌ای بزرگ نه خرد

آمد او را به باغ مهمان برد

بوستانی لطیف و شیرین کار

دوستان زو لطیف‌تر صدبار

تا شب آنجا نشاط می‌کردند

گاه می گاه میوه می‌خوردند

هر زمان از نشاط پرورشی

هردم از گونه دگر خورشی

شب چو از مشک برکشید علم

نقره را قیر درکشید قلم

عیش خوش بودشان در آن بستان

باده در دست و نغمه در دستان

هم در آن باغ دل گرو کردند

خرمی تازه عیش نو کردند

بود مهتابی آسمان افروز

شبی الحق به روشنائی روز

مغز ماهان چو گرم شد ز شراب

تابش ماه دید و گردش آب

گرد آن باغ گشت چون مستان

تا رسید از چمن به نخلستان

دید شخصی ز دور کامد پیش

خبرش داد از آشنائی خویش

چون که بشناختش همالش بود

در تجارت شریک مالش بود

گفت چون آمدی بدین هنگام

نه رفیق و نه چاکر و نه غلام

گفت کامشب رسیدم از ره دور

دلم از دیدنت نبود صبور

سودی آورده‌ام برون ز قیاس

زان چنان سود هست جای سپاس

چون رسیدم به شهر بیگه بود

شهر در بسته خانه بیره بود

هم در آن کاروانسرای برون

بر دم آن‌بار مهر کرده درون

چون شنیدم که خواجه مهمانست

آمدم باز رفتن آسانست

گر تو آیی به شهر به باشد

داور ده صلاح ده باشد

نیز ممکن بود که در شب داج

نیمه سودی نهان کنیم از باج

دل ماهان ز شادمانی مال

برگرفت آن شریک را دنبال

در گشادند باغ را ز نهفت

چون کسی‌شان ندید هیچ نگفت

هردو در پویه گشته باد خرام

تا ز شب رفت یک دو پاس تمام

پیش می‌شد شریک راه نورد

او به دنبال می‌دوید چو گرد

راه چون از حساب خانه گذشت

تیر اندیشه از نشانه گذشت

گفت ماهان ز ما به فرضه نیل

دوری راه نیست جز یک میل

چار فرسنگ ره فزون رفتیم

از خط دایره برون رفتیم

باز گفتا مگر که من مستم

بر نظر صورتی غلط بستم

او که در رهبری مرا یارست

راه دانست و نیز هشیارست

همچنان می‌شدند در تک و تاب

پس رو آهسته پیشرو به شتاب

گرچه پس رو ز پیش رو می‌ماند

پیش رو باز مانده را می‌خواند

کم نکردند هردو زان پرواز

تا بدان گه که مرغ کرد آواز

چون پر افشاند مرغ صبحگهی

شد دماغ شب از خیال تهی

دیده مردم خیال پرست

از فریب خیال بازی رست

شد ز ماهان شریک ناپیدا

ماند ماهان ز گمرهی شیدا

مستی و ماندگی دماغش سفت

مانده و مست بود بر جا خفت

اشک چون شمع نیم‌سوز فشاند

خفته تا وقت نیم روز بماند

چون ز گرمای آفتاب سرش

گرمتر گشت از آتش جگرش

دیده بگشاد بر نظاره راه

گرد بر گرد خویش کرد نگاه

باغ گل جست و گل به باغ ندید

جز دلی با هزار داغ ندید

غار بر غار دید منزل خویش

مار هر غار از اژدهائی بیش

گرچه طاقت نماند در پایش

هم به رفتن پذیره شد رایش

پویه می‌کرد و زور پایش نه

راه می‌رفت و رهنمایش نه

تا نزد شاه شب سه پایه خویش

بود ترسان دلش ز سایه خویش

شب چو نقش سیاه‌کاری بست

روزگار از سپیدکاری رست

بی‌خود افتاد بر در غاری

هر گیاهی به چشم او ماری

او در آن دیوخانه رفته ز هوش

کامد آواز آدمیش به گوش

چون نظر برگشاد دید دوتن

زو یکی مرد بود و دیگر زن

هردو بر دوش پشتها بسته

می‌شدند از گرانی آهسته

مرد کو را بدید بر ره خویش

ماند زن را به جای و آمد پیش

بانگ بر زد برو که هان چه کسی

با که داری چو باد هم نفسی

گفت مردی غریب و کارم خام

هست ماهان گوشیارم نام

گفت کاینجا چگونه افتادی

کین خرابی ندارد آبادی

این بر و بوم جای دیوانست

شیر از آشوبشان غریوانست

گفت لله و فی الله‌ای سره مرد

آن کن از مردمی که شاید کرد

که من اینجا به خود نیفتادم

دیو بگذار کادمیزادم

دوش بودم به ناز و آسانی

بر بساط ارم به مهمانی

مردی آمد که من همال توام

از شریکان ملک و مال توام

زان بهشتم بدین خراب افکند

گم شد از من چو روح گشت بلند

با من آن یار فارغ از یاری

یا غلط کرد یا غلط کاری

مردمی کم تو از برای خدای

راه گم کرده را به من بنمای

مرد گفت ای جوان زیباروی

به یکی موی رستی از یک موی

دیو بود آنکه مردمش خوانی

نام او هایل بیابانی

چون تو صد آدمی زره بر دست

هریکی بر گریوه مردست

من و این زن رفیق و یار توایم

هردو امشب نگاهدار توایم

دل قوی کن میان ما به خرام

پی ز پی بر مگیرد و گام از گام

رفت ماهان میان آن دو دلیل

راه را می‌نوشت میل به میل

تا دم صبح هیچ دم نزدند

جز پی یکدگر قدم نزدند

چون دهل بر کشید بانگ خروس

صبح بر ناقه بست زرین کوس

آندو زندان که بی کلید شدند

هردو از دیده ناپدید شدند

باز ماهان در اوفتاد ز پای

چون فرو ماندگان بماند به جای

روز چون عکس روشنائی داد

خاک بر خون شب گوائی داد

گشت ماهان در آن گریوه تنگ

کوه بر کوه دید جای پلنگ

طاقتش رفت از آنکه خورد نبود

خورشی جز دریغ و درد نبود

بیخ و تخم گیا طلب می‌کرد

اندک اندک به جای نان می‌خورد

باز ماندن ز راه روی نداشت

ره نه و رهروی فرو نگذاشت

تا شب آن روز رفت کوه به کوه

آمد از جان و از جهان به ستوه

چون جهان سپید گشت سیاه

راهرو نیز باز ماند ز راه

در مغاکی خزید و لختی خفت

روی خویش از روند کان نهفت

ناگه آواز پای اسب شنید

بر سر راه شد سواری دید

مرکب خویش گرم کرده سوار

در دگر دست مرکبی رهوار

چون درآمد به نزد ماهان تنگ

پیکری دید در خزیده به سنگ

گفت کای ره‌نشین زرق نمای

چه کسی و چه جای تست اینجای

گر خبر باز دادی از رازم

ور نه حالی سرت بیندازم

گشت ماهان ز بیم او لرزان

تخمی افشاند چون کشاورزان

گفت کای ره‌نورد خوب خرام

گوش کن سرگذشت بنده تمام

وآنچه دانست از آشکار و نهفت

چون نیوشنده گوش کرد بگفت

چون سوار آن فسانه زو بشنید

در عجب ماند و پشت دست گزید

گفت بردم به خویشتن لاحول

که شدی ایمن از هلاک دو هول

نر و ماده و غول چاره گرند

کادمی را ز راه خود ببرند

در مغاک افکنند و خون ریزند

چون شود بانگ مرغ بگریزند

ماده هیلا و نام نر غیلاست

کارشان کردن بدی و بلاست

شکر کن کز هلاکشان رستی

هان سبک باش اگر کسی هستی

بر جنیبت نشین عنان درکش

وز همه نیک و بد زبان درکش

بر پیم باد پای را میران

در دل خود خدای را می‌خوان

عاجز و یاوه گشت زان در غار

بر پر آن پرنده گشت سوار

آنچنان بر پیش فرس می‌راند

که ازو باد باز پس می‌ماند

چون قدر مایه راه بنوشتند

وز خطرگاه کوه بگذشتند

گشت پیدا ز کوه‌پایه پست

ساده دشتی چگونه چون کف دست

آمد از هر طرف نوازش رود

ناله بربط و نوای سرود

بانگ از آن سو که سوی ما به خرام

نعره زین سو که نوش بادت جام

همه صحرا به جای سبزه و گل

غول در غول بود و غل در غل

کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه

کوه صحرا گرفته صحرا کوه

بر نشسته هزار دیو به دیو

از در و دشت برکشید غریو

همه چون دیو باد خاک انداز

بلکه چون دیو چه سیاه و دراز

تا بدانجا رسید کز چپ و راست

های و هوئی بر آسمان برخاست

صفق و رقص برکشیده خروش

مغز را در سر آوریده به جوش

هر زمان آن خروش می‌افزود

لحظه تا لحظه بیشتر می‌بود

چون برین ساعتی گذشت ز دور

گشت پیدا هزار مشعل نور

ناگه آمد پدید شخصی چند

کالبدهای سهمناک و بلند

لفچهائی چو زنگیان سیاه

همه قطران قبا و قیر کلاه

همه خرطوم دار و شاخ‌گرای

گاو و پیلی نموده در یکجای

هریکی آتشی گرفته به دست

منکر و زشت چون زبانی مست

آتش از حلقشان زبانه زنان

بیت گویان و شاخشانه زنان

زان جلاجل که دردم آوردند

رقص در جمله عالم آوردند

هم بدان زخمه کان سیاهان داشت

رقص کرد آن فرس که ماهان داشت

کرد ماهان در اسب خویش نظر

تا ز پایش چرا برآمد پر

زیر خود محنت و بلائی دید

خویشتن را بر اژدهائی دید

اژدهائی چهارپای و دو پر

وین عجبتر که هفت بودش سر

فلکی کو به گرد ما کمرست

چه عجب کاژدهای هفت سرست

او بران اژدهای دوزخ وش

کرده بر گردنش دو پای بکش

وآن ستمگاره دیو بازی گر

هر زمانی بازیی نمود دگر

پای می‌کوفت با هزار شکن

پیچ در پیچ‌تر ز تاب رسن

او چو خاشاک سایه پرورده

سیلش از کوه پیش در کرده

سو به سو می‌فکند و می‌بردش

کرد یکباره خسته و خردش

می‌دواندش ز راه سرمستی

می‌زدش بر بلندی و پستی

گه برانگیختش چو گوی از جای

گه به گردن درآوریدش پای

کرد بر وی هزار گونه فسوس

تا به هنگام صبج و بانگ خروس

صبح چون زد دم از دهانه شیر

حالی از گردنش فکند به زیر

رفت و رفت از جهان نفیر و خروش

دیگهای سیه نشست ز جوش

چون ز دیو اوفتاد دیو سوار

رفت چون دیو دیدگان از کار

ماند بی‌خود در آن ره افتاده

چون کسی خسته بلکه جان داده

تا نتفسید از آفتاب سرش

نه ز خود بود و نز جهان خبرش

چون ز گرمی گرفت مغزش جوش

در تن هوش رفته آمد هوش

چشم مالید و از زمین برخاست

ساعتی نیک دید در چپ و راست

دید بر گرد خود بیابانی

کز درازی نداشت پایانی

ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ

سرخ چون خون و گرم چون دوزخ

تیغ چون بر سری فراز کشند

ریگ ریزند و نطع باز کشند

آن بیابان علم به خون افراخت

ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت

مرد محنت کشیده شب دوش

چون تنومند شد به طاقت و هوش

یافت از دامگاه آن ددگان

کوچه راهی به کوی غمزدگان

راه برداشت می‌دوید چو دود

سهم زد زان هوای زهرآلود

آنچنان شد که تیر در پرتاب

باز ماند از تکش به گاه شتاب

چون درآمد به شب سیاهی شام

آن بیابان نوشته بود تمام

زمی سبز دید و آب روان

دل پیرش چو بخت گشت جوان

خورد از آن آب و خویشتن را شست

وز پی خواب جایگاهی جست

گفت به گر به شب برآسایم

کز شب آشفته می‌شود رایم

من خود اندر مزاج سودائی

وین هوا خشک و راه تنهائی

چون نباشد خیالهای درشت؟

خاطرم را خیال‌بازی کشت

خسبم امشب ز راه دمسازی

تا نبینم خیال شب بازی

پس ز هر منزلی و هر راهی

باز می‌جست عافیت گاهی

تا به بیغوله‌ای رسید فراز

دید نقیبی درو کشیده دراز

چاهساری هزار پایه درو

ناشده کس مگر که سایه درو

شد در آن چاهخانه یوسف‌وار

چون رسن پایش اوفتاده ز کار

چون به پایان چاهخانه رسید

مرغ گفتی به آشیانه رسید

بی خطر شد از آن حجاب نهفت

بر زمین سر نهاد و لختی خفت

چون درامد ز خواب نوشین باز

کرد بالین خوابگه را ساز

دیده بگشاد بر حوالی چاه

نقش می‌بست بر حریر سیاه

یک درم وار دید نور سپید

چون سمن بر سواد سایه بید

گرد آن روشنائی از چپ و راست

دید تا اصل روشنی ز کجاست

رخنه‌ای دید داده چرخ بلند

نور مهتاب را بدو پیوند

چون شد آگه که آن فواره نور

تابد از ماه و ماه از آنجا دور

چنگ و ناخن نهاد در سوراخ

تنگیش را به چاره کرد فراخ

تا چنان شد که فرق تا گردن

می‌توانست ازو برون کردن

سر برون کرد و باغ و گلشن دید

جایگاهی لطیف و روشن دید

رخنه کاوید تا به جهد و فسون

خویشتن را ز رخنه کرد برون

دید باغی نه باغ بلکه بهشت

به ز باغ ارم به طبع و سرشت

روضه گاهی چو صد نگار درو

سرو و شمشاد بی‌شمار درو

میوه دارانش از برومندی

کرده با خاک سجده پیوندی

میوه‌هائی برون ز اندازه

جان ازو تازه او چو جان تازه

سیب چون لعل جام‌های رحیق

نار بر شکل درجهای عقیق

به چه گوئی بر آگنیده به مشک

پسته با خنده‌تر از لب خشک

رنگ شفتالو از شمایل شاخ

کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ

موز با لقمه خلیفه به راز

رطبش را سه بوسه برده به گاز

شکر امرود در شکر خندی

عقد عناب در گهر بندی

شهد انجیر و مغز بادامش

صحن پالوده کرده در جامش

تاک انگور کج نهاده کلاه

دیده در حکم خود سپید و سیاه

ز آب انگور و نار آتش گون

همچو انگور بسته محضر خون

شاخ نارنج و برگ تاره ترنج

نخلبندی نشانده بر هر کنج

بوستان چون مشعبد از نیرنگ

خربزه حقه‌های رنگارنگ

میوه بر میوه سیب و سنجد و نار

چون طبرخون ولی طبرزد وار

چونکه ماهان چنان بهشتی یافت

دل ز دوزخ سرای دوشین تافت

او دران میوه‌ها عجب مانده

خورده برخی و برخی افشانده

ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست

که بگیرید دزد را چپ و راست

پیری آمد ز خشم و کیه به جوش

چوبدستی بر آوریده به دوش

گفت کای دیومیوه دزد کئی

شب به باغ آمده ز بهر چئی

چند سالست تا در این باغم

از شبیخون دزد پی داغم

تو چه خلقی چه اصل دانندت

چونی و کیستی که خوانندت

چون به ماهان بر این حدیث شمرد

مرد مسکین به دست و پای بمرد

گفت مردی غریبم از خانه

دور مانده به جای بیگانه

با غریبان رنج دیده به ساز

تا فلک خواندت غریب نواز

پیر چون دید عذر سازی او

کرد رغبت به دلنوازی او

چوبدستی نهاد زود ز دست

فارغش کرد و پیش او بنشست

گفت برگوی سرگذشته خویش

تا چه دیدی ترا چه آمد پیش

چه ستم دیده‌ای ز بی‌خردان

چه بدی کرده‌اند با تو بدان

چونکه ماهان ز روی دلداری

دید در پیر نرم گفتاری

کردش آگه ز سرگذشته خویش

وز بلاها که آمد او را پیش

آن ز محنت به محنت افتادن

هر شبی دل به محنتی دادن

وان سرانجام ناامید شدن

گه سیاه و گهی سپید شدن

تا بدان چاه و آن خجسته چراغ

که ز تاریکیش رساند به باغ

قصه خود یکان یکان برگفت

کرد پیدا بر او حدیث نهفت

پیرمرد از شگفتی کارش

خیره شد چون شنید گفتارش

گفت بر ما فریضه گشت سپاس

کایمنی یافتی ز رنج و هراس

زان فرومایه گوهران رستی

به چنین گنج خانه پیوستی

چونکه ماهان ز رفق و یاری او

دید بر خود سپاس‌داری او

باز پرسید کان نشیمن شوم

چه زمین است وز کدامین بوم

کان قیامت نمود دوش به من

کافرینش نداشت گوش به من

آتشی برزد از دماغم دود

کانهمه شور یک شراره نمود

دیو دیدم ز خود شدم خالی

دیو دیده چنان شود حالی

پیشم آمد هزار دیو کده

در یکی صد هزار دیو و دده

این کشید آن فکند و آنم زد

دده و دیو هر دو بد در بد

تیرگی را ز روشنی است کلید

در سیاهی سپید شاید دید

من سیه در سیه چنان دیدم

کز سیاهی دیده ترسیدم

ماندم از کار خویش سرگشته

دهنم خشک و دیده‌تر گشته

گاهی از دست دیده نالیدم

گاه بر دیده دست مالیدم

می‌زدم گام و می‌بریدم راه

این به لاحول و آن بسم‌الله

تا ز رنجم خدای داد نجات

ظلمتم شد بدل به آب حیات

یافتم باغی از ارم خوشتر

باغبانی ز باغ دلکش‌تر

ترس دوشینم از کجا برخاست

وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟

پیر گفت ای ز بند غم رسته

به حریم نجات پیوسته

آن بیابان که گرد این طرفست

دیو لاخی مهول و بی علفست

وان بیابانیان زنگی سار

دیو مردم شدند و مردم خوار

بفریبند مرد را ز نخست

بشکنندش شکستنی به درست

راست خوانی کنند و کج بازند

دست گیرند و در چه اندازند

مهرشان رهنمای کین باشد

دیو را عادت این چنین باشد

آدمی کو فریب ناک بود

هم ز دیوان آن مغاک بود

وین چنین دیو در جهان چندند

کابلهند و بر ابلهان خندند

گه دروغی به راستی پوشند

گاه زهری در انگبین جوشند

در خیال دروغ بی مددیست

راستی حکم نامه ابدیست

راستی را بقا کلید آمد

معجز از سحر از آن پدید آمد

ساده دل شد در اصل و گوهر تو

کین خیال اوفتاد در سر تو

اینچنین بازیی کریه و کلان

ننمایند جز به ساده‌دلان

ترس تو بر تو ترکتازی کرد

با خیالت خیال بازی کرد

آن همه بر تو اشتلم کردن

بود تشویش راه گم کردن

گر دلت بودی آن زمان بر جای

نشدی خاطرت خیال نمای

چون از آن غولخانه جان بردی

صافی آشام تا کی از دردی

مادر انگار امشب زادست

و ایزدت زان جهان به ما دادست

این گرانمایه باغ مینو رنگ

که به خون دل آمدست به چنگ

ملک من شد دران خلافی نیست

در گلی نیست کاعترافی نیست

میوه‌هائیست مهر پرورده

هر درختی ز باغی آورده

دخل او آنگهی که کم باشد

زو یکی شهر محتشم باشد

بجز اینم سرا و انبارست

زر به خرمن گهر به خروارست

این همه هست و نیست فرزندم

که دل خویشتن درو بندم

چون ترا دیدم از هنرمندی

در تو دل بسته‌ام به فرزندی

گر بدین شادی ای غلام تو من

کنم این جمله را به نام تو من

تا درین باغ تازه می‌تازی

نعمتی می‌خوری و می‌نازی

خواهمت آنچنان که رای بود

نو عروسی که دلربای بود

دل نهم بر شما و خوش باشم

هرچه خواهید نازکش باشم

گر وفا می‌کنی بدین فرمان

دست عهدی بده بدین پیمان

گفت ماهان چه جای این سخنست

خار بن کی سزای سرو بنست

چون پذیرفتم به فرزندی

بنده گشتم بدین خداوندی

شاد بادی که کردیم شادان

ای به تو خان و مانم آبادان

دست او بسه داد شاد بدو

وآنگهی دست خویش داد بدو

پیر دستش گرفت زود به دست

عهد و میثاق کرد و پیمان بست

گفت برخیز میهمان برخاست

بردش از دست چپ به جانب راست

بارگاهی بدو نمود بلند

گسترش‌های بارگاه پرند

صفحه‌ای تا فلک سر آورده

گیلویی طاق او برآورده

همه دیوار و صحن او ز رخام

به فروزندگی چو نقره خام

پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ

از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ

درگهی بسته بر جناح درش

کاسمان بوسه داد بر کمرش

پیش آن صفه کیانی کاخ

رسته صندل بنی بلند و فراخ

شاخ در شاخ زیور افکنده

زیورش در زمین سر افکنده

کرده بر وی نشستگاهی چست

تخت بسته به تخته‌های درست

فرشهائی کشیده بر سر تخت

نرم و خوش بو چو برگهای درخت

پیر گفتش برین درخت خرام

ور نیاز آیدت به آب و طعام

سفره آویخته است و کوزه فرود

پر زنان سپید و آب کبود

من روم تا کنم ز بهر تو ساز

خانه‌ای خوش کنم ز بهر تو باز

تا نیایم صبور باش به جای

هیچ ازین خوابگه فرود میای

هرکه پرسد ترا به گردان گوش

در جوابش سخن مگوی و خموش

به مدارای هیچکس مفریب

از مراعات هر کسی به شکیب

گر من آیم ز من درستی خواه

آنگهی ده مرا به پیشت راه

چون میان من وتو از سر عهد

صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد

باغ باغ تو خانه خانه تست

آشیان من آشیانه تست

امشب از چشم بد هراسان باش

همه شبهای دیگر آسان باش

پیر چون داد یک به یک پندش

داد با پند نیز سوگندش

نردبان پایه دوالین بود

کز پی آن بلند بالین بود

گفت بر شو دوال سائی کن

یکی امشب دوال پائی کن

وز زمین برکش آن دوال دراز

تا نگردد کسی دوالک باز

امشب از مار کن کمر سازی

بامدادان به گنج کن بازی

گرچه حلوای ما شبانه رسید

زعفرانش به روز باید دید

پیر گفت این و رفت سوی سرای

تا بسازد ز بهر مهمان جای

رفت ماهان بران درخت بلند

برکشید از زمین دوال کمند

بر سریر بلند پایه نشست

زیر پایش همه بلندان پست

در چنان خانه معنبر پوش

شد چو باد شمال خانه فروش

سفره نان گشاد و لختی خورد

از رقاق سپید و گرده زرد

خورد از آن سرد کوزه به آب زلال

پرورش یافته به باد شمال

چون بر آن تخت رومی آرایش

یافت از فرش چینی آسایش

شاخ صندل شمامه کافور

از دلش کرد رنج سودا دور

تکیه زد گرد باغ می‌نگریست

ناگه از دور تافت شمعی بیست

نو عروسان گرفته شمع به دست

شاه نو تخت شد عروس پرست

هفده سلطان درآمدند ز راه

هفده خصل تمام برده ز ماه

هر یک آرایشی دگر کرده

قصبی بر گل و شکر کرده

چون رسیدند پیش صفه باغ

شمع بردست و خویشتن چو چراغ

بزمه‌ای خسروانه بنهادند

پیشگاه بساط بگشادند

شمع بر شمع گشت روی بساط

روی در روی شد سرور و نشاط

آن پریرخ که بود مهترشان

دره‌التاج عقد گوهرشان

رفت و بر بزمگاه خاص نشست

دیگران را نشاند هم بر دست

برکشیدند مرغ‌وار نوا

درکشیدند مرغ را ز هوا

برد آوازشان ز راه فریب

هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

رقص در پایشان به زخمه گری

ضرب در دستشان به خانه بری

بادی آمد نمود دستانها

درگشاد از ترنج پستانها

در غم آن ترنج طبع گشای

مانده ماهان ز دور صندل سای

کرد صد ره که چاره‌ای سازد

خویشتن زان درخت اندازد

با چنان لعبتان حور سرشت

بی قیامت در اوفتد به بهشت

باز گفتار پیرش آمد یار

بند بر صرعیان طبع نهاد

وان بتان همچنان دران بازی

می‌نمودند شعبده سازی

چون زمانی نشاط بنمودند

خوان نهادند و خورد را بودند

خوردهائی ندیده آتش و آب

کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

زیربائی به زعفران و شکر

ناربائی ز زیربا خوشتر

بره شیر مست بلغاری

ماهی تازه مرغ پرواری

گردهای سپید چون کافور

نرم و نازک چو پشت و سینه حور

صحن حلوای پروریده به قند

بیشتر زانکه گفت شاید چند

وز کلیچه هزار جنس غریب

پرورش یافته به روغن و طیب

چون بدین گونه خوانی آوردند

خوان مخوان بل جهانی آوردند

شاه خوبان به نازنینی گفت

طاق ما زود گشت خواهد جفت

بوی عود آیدم ز صندل خام

سوی آن عود صندلی به خرام

عود بوئی بر اوست عودی پوش

صندل‌آمیز و صندلی بر دوش

شب چو عود سیاه و صندل زرد

عود ما را به صندلش پرورد

مغز ما را ز طیب هست نصیب

طیبتی نیز خوش بود با طیب

می‌نماید که آشنا نفسی

بر درختست و می‌پزد هوسی

زیر خوانش ز روی دمسازی

تا کند با خیال ما بازی

گر نیاید بگو که خوان پیشست

مهر آن مهربان ازان بیشست

که بخوان دست خویش بگشاید

مگر آنگه که میهمان آید

خیز تا برخوری ز پیوندش

خوان نهاده مدار در بندش

نازنین رفت سوی صندل شاخ

دهنی تنگ و لابهای فراخ

بلبل آسا بر او درود آورد

وز درختش چو گل فرود آورد

میهمان خود که جای کش بودش

بر چنان رقص پای خوش بودش

شد به دنبال آن میانجی چست

گو بدان کار خود میانجی جست

زان جوانی که در سر افتادش

نامد از پند پیر خود یادش

چون جوان جوش در نهاد آرد

پند پیران کجا به یاد آرد

عشق چون برگرفت شرم از راه

رفت ماهان به میهمانی ماه

ماه چون دید روی ماهان را

سجده بردش چو تخت شاهان را

با خودش بر بساط خاص نشاند

این شکر ریخت وان گلاب افشاند

کرد با او به خورد هم‌خوانی

کاین چنین است شرط مهمانی

وز سر دوستی و اخلاصش

دادهر دم نواله خاصش

چون فراغت رسیدشان از خوان

جام یاقوت گشت قوت روان

ساغری چند چون ز می خوردند

شرم را از میانه پی کردند

چون ز مستی درید پرده شرم

گشت بر ماه مهر ماهان گرم

لعبتی دید چون شکفته بهار

نازنینی چو صد هزار نگار

نرم و نازک بری چو لور و پنیر

چرب و شیرین تزی ز شکر و شیر

رخ چو سیبی که دلپسند بود

در میان گلاب و قند بود

تن چو سیماب کاوری در مشت

از لطافت برون رود ز انگشت

در کنار آن‌چنان که گل در باغ

در میان آن‌چنان که شمع و چراغ

زیور مه نثار گشته بر او

مهر ماهان هزار گشته بر او

گه گزیدش چو قند را مخمور

گه مزیدش چو شهد را زنبور

چونکه ماهان به ماه در پیچید

ماه چهره ز شرم سر پیچید

در برآورد لعبت چین را

گل صد برگ و سرو سیمین را

لب بران چشمه رحیق نهاد

مهر یاقوت بر عقیق نهاد

چون دران نور چشم و چشمه قند

کرد نیکو نظر به چشم پسند

دید عفریتی از دهن تا پای

آفریده ز خشمهای خدای

گاو میشی گراز دندانی

کاژدها کس ندید چندانی

ز اژدها در گذر که اهرمنی

از زمین تا به آسمان دهنی

چفته پشتی نغوذ بالله کوز

چون کمانی که برکشند به توز

پشت قوسی و روی خرچنگی

بوی گندش هزار فرسنگی

بینیی چون تنور خشت پزان

دهنی چون لوید رنگرزان

باز کرده لبی چو کام نهنگ

در برآورده میهمان را تنگ

بر سر و رویش آشکار و نهفت

بوسه می‌داد و این سخن می‌گفت

کای به چنگ من اوفتاده سرت

وی به دندان من دریده برت

چنگ در من زدی و دندان هم

تا لبم بوسی و زنخدان هم

چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان

چنگ و دندان چنین بود نه چنان

آن همه رغبتت چه بود نخست

وین زمان رغبتت چرا شد سست

لب همان لب شدست بوسه بخواه

رخ همان رخ نظر مبند ز ماه

باده از دست ساقیی مستان

کاورد سیکیی به صد دستان

خانه در کوچه‌ای مگیر به مزد

که دران کوچه شحنه باشد دزد

ای چان این‌چنین همی شاید

تا کنم آنچه با تو می‌باید

گر نسازم چنانکه درخور تست

پس چنانم که دیده‌ای ز نخست

هر دم آشوبی این‌چنین می‌کرد

اشتلمهای آتشین می‌کرد

چونکه ماهان بینوا گشته

دید ماهی به اژدها گشته

سیم ساقی شده گراز سمی

گاو چشمی شده به گاو دمی

زیر آن اژدهای همچون قیر

می‌شد از زیرش آب معنی گیر

نعره‌ای زد چو طفل زهره شکاف

یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف

وان گراز سیه چو دیو سپید

می‌زد از بوسه آتش اندر بید

تا بدانگه که نور صبح دمید

آمد آواز مرغ و دیو رمید

پرده ظلمت از جهان برخاست

وان خیالات از میان برخاست

آن خزف گوهران لعل نمای

همه رفتند و کس نماند به جای

ماند ماهان فتاده بر در کاخ

تا بدانگه که روز گشت فراخ

چون ز ریحان روز تابنده

شد دگر بار هوش یابنده

دیده بگشاد دید جائی زشت

دوزخی تافته به جای بهشت

نالشی چند مانده نال شده

خاک در دیده خیال شده

زان بنا کاصل او خیالی بود

طرفش آمد که طرفه حالی بود

باغ را دید جمله خارستان

صفه را صفری از بخارستان

سرو و شمشادها همه خس و خار

میوه‌ها مور و میوه داران مار

سینه مرغ و پشت بزغاله

همه مردارهای ده ساله

نای و چنگ و رباب کارگران

استخوانهای گور و جانوران

وان تتق‌های گوهر آموده

چرمهای دباغت آلوده

حوضهای چو آب در دیده

پارگینهای آب گندیده

وانچه او خورده بود و باقی ماند

وانچه از جرعه ریز ساقی ماند

بود حاشا ز جنس راحتها

همه پالایش جراحتها

وانچه ریحان و راح بود همه

ریزش مستراح بود همه

بازماهان به کار خود درماند

بر خود استغفراللهی برخواند

پای آن نی که رهگذار شود

روی آن نی که پایدار شود

گفت با خویشتن عجب کاریست

این چه پیوند و این چه پرگاریست

دوش دیدن شکفته بستانی

دیدن امروز محنتستانی

گل نمودن به ما و خار چه بود

حاصل باغ روزگار چه بود

واگهی نه که هرچه ما داریم

در نقاب مه اژدها داریم

بینی ار پرده را براندازند

کابلهان عشق باچه می‌بازند

این رقمهای رومی و چینی

زنگی زشت شد که می‌بینی

پوستی برکشیده بر سر خون

راح بیرون و مستراح درون

گر ز گرمابه برکشند آن پوست

گلخنی را کسی ندارد دوست

بس مبصر که مار مهره خرید

مهره پنداشت مار در سله دید

بس مغفل در این خریطه خشک

گره عود یافت نافه مشک

چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان

رست چون من ز قصه ماهان

نیت کار خیر پیش گرفت

توبه‌ها کرد و نذرها پذرفت

از دل پاک در خدای گریخت

راه می‌رفت و خون ز رخ می‌ریخت

تا به آبی رسید روشن و پاک

شست خود را و رخ نهاد به خاک

سجده کرد و زمین به خواری رفت

با کس بیکسان به زاری گفت

کای گشاینده کار من بگشای

وی نماینده راه من بنمای

تو گشائیم کار بسته و بس

تو نمائیم ره نه دیگر کس

نه مرا رهنمای تنهائی

کیست کورا تو راه ننمائی

ساعتی در خدای خود نالید

روی در سجده گاه خود مالید

چونکه سر برگفت در بر خویش

دید شخصی به شکل و پیکر خویش

سبز پوشی چو فصل نیسانی

سرخ روئی چو صبح نورانی

گفت کای خواجه کیستی به درست

قیمتی گوهرا که گوهر تست

گفت من خضرم ای خدای پرست

آمدم تا ترا بگیرم دست

نیت نیک تست کامد پیش

می‌رساند ترا به خانه خویش

دست خود را به من ده از سر پای

دیده برهم ببند و باز گشای

چونکه ماهان سلام خضر شنید

تشنه بود آب زندگانی دید

دست خود را سبک به دستش داد

دیده در بست و در زمان بگشاد

دید خود را دران سلامتگاه

کاولش دیو برده بود ز راه

باغ را درگشاد و کرد شتاب

سوی مصر آمد از دیار خراب

دید یاران خویش را خاموش

هریک از سوگواری ازرق پوش

هرچه ز آغاز دید تا فرجام

گفت با دوستان خویش تمام

با وی آن دوستان که خو کردند

دید کازرق ز بهر او کردند

با همه در موافقت کوشید

ازرقی راست کرد و در پوشید

رنگ ازرق برو قرار گرفت

چون فلک رنگ روزگار گرفت

ازرق آنست کاسمان بلند

خوشتر از رنگ او نیافت پرند

هر که همرنگ آسمان گردد

آفتابش به قرص خوان گردد

گل ازرق که آن حساب کند

قرصه از قرص آفتاب کند

هر سوئی کافتاب سر دارد

گل ازرق در او نظر دارد

لاجرم هر گلی که ازرق هست

خواندش هندو آفتاب پرست

قصه چون گفت ماه زیبا چهر

در کنارش گرفت شاه به مهر

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:32 PM

 

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

شد برافروخته چو سبز چراغ

سبز در سبز چون فرشته باغ

رخت را سوی سبز گنبد برد

دل به شادی و خرمی بسپرد

چون برین سبزه زمردوار

باغ انجم فشاند برگ بهار

زان خردمند سرو سبز آرنگ

خواست تا از شکر گشاید تنگ

پری آنگه که برده بود نماز

بر سلیمان گشاد پرده راز

گفت کایجان ما به جان تو شاد

همه جانها فدای جان تو باد

خانه دولتست خرگاهت

تاج و تخت آستان درگاهت

تاج را سربلندی از سر تست

بخت را پایگاهی از در تست

گوهرت عقد مملکت را تاج

همه عالم به درگهت محتاج

چون دعا گفت بر سریر بلند

برگشاد از عقیق چشمه قند

گفت شخصی عزیز بود به روم

خوب و خوشدل چو انگبین در موم

هرچه باید در آدمی ز هنر

داشت آن جمله نیکوی بر سر

با چنان خوبی و خردمندی

بود میلش به پاک پیوندی

مردمان در نظر نشاندندش

بشر پرهیزگار خواندندش

می‌خرامید روزی از سر ناز

در رهی خالی از نشیب و فراز

بر رهش عشق ترکتازی کرد

فتنه با عقل دست‌یازی کرد

پیکری دید در لفافه خام

چون در ابر سیاه ماه تمام

فارغ از بشر می‌گذشت به راه

باد ناگه ربود برقع ماه

فتنه را باد رهنمون آمد

ماه از ابر سیه برون آمد

بشر کان دید سست شد پایش

تیر یک زخمه دوخت برجایش

صورتی دید کز کرشمه مست

آنچنان صدهزار توبه شکست

خرمنی گل ولی به قامت سرو

شسته روئی ولی به خون تذرو

خواب غمزش به سحر کاری خویش

بسته خواب هزار عاشق بیش

لب چو برگ گلی که تر باشد

برگ آن گل پر از شکر باشد

چشم چون نرگسی که خفته بود

فتنه در خواب او نهفته بود

عکس رویش به زیر زلف به تاب

چون حواصل به زیر پر عقاب

خالی از زلف عنبر افشان‌تر

چشمی از خال نامسلمان‌تر

با چنان زلف و خال دیده فریب

هیچ دل را نبود جای شکیب

آمد از بشر بی‌خود آوازی

چون ز طفلی که بر گرد گازی

ماه تنها خرام از آن آواز

بند برقع بهم کشید فراز

پی تعجیل برگرفت به پیش

کرده خونی چنان به گردن خویش

بشر چون باز کرد دیده ز خواب

خانه بر رفته دید و خانه خراب

گفت اگر بر پیش روم نه رواست

ور شکیبا شوم شکیب کجاست

چاره کام هم شکیبائیست

هرچه زین درگذشت رسوائیست

شهوتی گر مرا ز راه ببرد

مردم آخر ز غم نخواهم کرد

ترک شهوت نشان دین باشد

شرط پرهیزگاری این باشد

به که محمل برون برم زین کوی

سوی بین‌المقدس آرم روی

تا خدائی که خیر و شر داند

بر من این کار سهل گرداند

رفت از آنجا و برگ راه بساخت

به زیارتگه مقدس تاخت

در خداوند خود گریخت ز بیم

کرد خود را به حکم او تسلیم

تا چنان داردش ز دیو نگاه

که بدو فتنه را نباشد راه

چون بسی سجده زد بران سر خاک

بازگشت از حریم خانه پاک

بود همسفره‌ای دران راهش

نیک خواهی به طبع بدخواهش

نکته‌گیری به کار نکته شگفت

بر حدیثی هزار نکته گرفت

بشر با او چو نیک و بد گفتی

او بهر نکته‌ای برآشفتی

کاین چنین باید آن چنان شاید

کس زبان بر گزاف نگشاید

بشر گوینده را ز خاموشی

داده بد داروی فراموشی

گفت نام تو چیست تا دانم

پس ازینت به نام خود خوانم

پاسخش داد و گفت نام رهی

بشر شد تا تو خود چه نام نهی

گفت بشری تو ننگ آدمیان

من ملیخا امام عالمیان

هرچه در آسمان و در زمیست

وآنچه در عقل و رای آدمیست

همه دانم به عقل خویش تمام

واگهی دارم از حلال و حرام

یک تنم بهتر از دوازده تن

یک فنی بوده در دوازده فن

کوه و دریا و دشت و بیشه و رود

هرچه هستند زیر چرخ کبود

اصل هریک شناختم به درست

کین وجود از چه یافت و آن ز چه رست

از فلک نیز و آنچه هست در او

آگهم نارسیده دست بر او

در هر اطراف کاوفتد خطری

دانم آنرا به تیزتر نظری

گر رسد پادشاهیی به زوال

پیش از آن دانمش به پنجه سال

ور درآید به دانه کم بیشی

من به سالی خبر دهم پیشی

نبض و قاروره را چنان دانم

کافت تب ز تن بگردانم

چون به افسون در آتش آرم نعل

کهربا را کنم به گوهر لعل

سنگ از اکسیر من گهر گردد

خاک در دست من به زر گردد

باد سحری چو بردمم ز دهن

مار پیسه کنم ز پیسه رسن

کان هر گنج کافرید خدای

منم آن گنج را طلسم گشای

هرچه پرسند از آسمان و زمین

هم از آن آگهی دهم هم ازین

نیست در هیچ دانش آبادی

فحل و داناتر از من استادی

چون ازین برشمرد لافی چند

خیره شد بشر از آن گزافی چند

ابری از کوه بردمید سیاه

چون ملیخا در ابر کرد نگاه

گفت کابری سیه چراست چو قیر

وابر دیگر سپید رنگ چو شیر

بشر گفتا که حکم یزدانی

این چنین پر کند تو خود دانی

گفت ازین بگذر این بهانه بود

تیر باید که بر نشانه بود

ابر تیره دخان محترقست

بر چنین نکته عقل متفقست

وابر کو شیرگون و در فامست

در مزاجش رطوبتی خامست

جست بادی ز بادهای نهفت

باز بنگر که بوالفضول چه گفت

گفت برگو که بادجنبان چیست

خیره چون گاو و خر نباید زیست

گفت بشر اینهم از قضای خداست

هیچ بی حکم او نگردد راست

گفت در دست حکمت آر عنان

چند گوئی حدیث پیر زنان

اصل باد از هوا بود به یقین

که بجنباندش به خار زمین

دید کوهی بلند و گفت این کوه

از دگرها چرا بود به شکوه

گفت بشر ایزدیست این پیوند

که یکی پست و دیگریست بلند

گفت بازم ز حجت افکندی

نقش تا چند بر قلم بندی

ابر چون سیل هولناک آرد

کوه را سیل در مغاک آرد

وانکه تیغش بر اوج دارد میل

دورتر باشد از گذرگه سیل

بشر بانگی بر او زد از سر هوش

گفت با حکم کردگار مکوش

من نه کز سر کار بی‌خبرم

در همه علمی از تو بیشترم

لیک علت به خود نشاید گفت

ره بپندار خود نباید رفت

ما که در پرده ره نمی‌دانیم

نقش بیرون پرده می‌خوانیم

پی غلط راندن اجتهادی نیست

بر غلط خواندن اعتمادی نیست

ترسم این پرده چون براندازند

با غلط خواندگان غلط بازند

به که با این درخت عالی شاخ

نشود دست هرکسی گستاخ

این عزیمت که بشر بر وی خواند

هم دران دیو بوالفضولی ماند

روزکی چند می‌شدند بهم

وانفضولی نکرد یک مو کم

در بیابان گرم و بی‌آبی

مغزشان تافته ز بی‌خوابی

می‌دویدند با نفیر و خروش

تا رسیدند از آن زمین به جوش

به درختی سطبر و عالی شاخ

سبز و پاکیزه و بلند و فراخ

سبزه در زیر او چو سبز حریر

دیده از دیدنش نشاط پذیر

آکنیده خمی سفال درو

آبی‌الحق خوش و زلال درو

چون که دید آن فضول آب زلال

همچو ریحان تر میان سفال

گفت با بشر کای خجسته رفیق

باز پرسم بگو که از چه طریق

این سفالین خم گشاده دهان

تا به لب هست زیر خاک نهان

وآب این خم بگو که تا به کجاست

کوه پایه نه گرد او صحراست

گفت بشر از برای مزد کسی

کرده باشد که کرده‌اند بسی

تا نگردد به صدمه‌ای به دو نیم

در زمین آکنیده‌اند ز بیم

گفت تا پاسخ تو زین نمطست

هرچه گوئی و گفته‌ای غلطست

آری آری کسی ز بهر کسی

کشد آبی به دوش هر نفسی

خاصه در وادیی که از تف و تاب

صد در صد درو نیابی آب

این وطنگاه دامیارانست

جای صیاد و صید کارانست

آب این خم که در نشاخته‌اند

از پی دام صید ساخته‌اند

تا چو غرم و گوزن و آهو و گور

در بیابان خورند طعمه شور

تشنه گردند و قصد آب کنند

سوی این آبخور شتاب کنند

مرد صیاد راه بسته بود

با کمان در کمین نشسته بود

بزند صید را به خوردن آب

کند از صید زخم خورده کباب

بندها را چنین گشای گره

تا نیوشنده بر تو گوید زه

بشر گفت ای نهفته گوی جهان

هرکسی را عقیده‌ایست نهان

من و تو زآنچه در نهان داریم

به همه کس ظن آنچنان داریم

بد میندیش گفتمت پیشی

عاقبت بد کند بداندیشی

چون بران آب سفره بگشادند

نان بخوردند و آب در دادند

آبی‌الحق به تشنگان در خورد

روشن و خوشگوار و صافی و سرد

بانگ بر بشر زد ملیخا تیز

که از آنسو ترک‌نشین برخیز

تا در این آب خوشگوار شوم

شویم اندام و بی‌غبار شوم

از عرقهای شور تن فرسای

چرک بر من نشسته سر تا پای

چرک تن را ز تن فرو شویم

پاک و پاکیزه سوی ره پویم

وانگه این خم به سنگ پاره کنم

صید را از گزند چاره کنم

بشر گفت ای سلیم دل برخیز

در چنین خم مباش رنگ‌آمیز

آب او خورده با دل‌انگیزی

چرک تن را چرا در او ریزی

هرکه آبی خورد که بنوازد

در وی آب دهن نیندازد

سرکه نتوان بر آینه سودن

صافیی را به درد آلودن

تا دگر تشنه چون به تاب رسد

زآب نوشین او به آب رسد

مرد بد رأی گفت او نشنید

گوهر زشت خویش کرد پدید

جامه بر کند و جمله بر هم بست

خویشتن گرد کرد و در خم جست

چون درون شد نه خم که چاهی بود

تا بن چه دراز راهی بود

با اجل زیرکی به کار نشد

جان بسی کند و رستگار نشد

ز آب خوردن تنش به تاب افتاد

عاقبت غرقه شد در آب افتاد

بشر از آنسو نشسته دل زده تاب

از پی آب کرده دیده پرآب

گفت باز این حرام زاده خام

کرد بر من سلام خویش حرام

ترسم این چرگن نمونه خصال

آرد آلودگی به آب زلال

آب را چرک او کند به درنگ

وانگهی در سفال دارد سنگ

این بداندیشی از بدان آید

نه ز پاکان و بخردان آید

هیچکس را چنین رفیق مباد

این چنین سفله جز غریق مباد

چون درین گفتگوی زد نفسی

مرد نامد برین گذشت بسی

سوی خم شد به جستجوی رفیق

واگهی نه که خواجه گشت غریق

غرقه‌ای دید جان او شده گم

سر چون خم نهاده بر سر خم

طرفه در ماند کاین چه شاید بود

چوبی از شاخ آن درخت ربود

هم به بالای نیزه‌ای کم و بیش

ساده کردش به چنگ و ناخن خویش

چون مساحت گران دریائی

زد در آن خم به آب پیمائی

خم رها کن که دید چاهی ژرف

سر به آجر بر آوریده شگرف

نیمه خم نهاده بر سر او

تا دده کم شود شناور او

برکشید آن غریق را به شتاب

در چه خاک بردش از چه آب

چون در انباشتش به خاک و به سنگ

بر سرینش نشست با دل تنگ

گفت کان گربزی ورایت کو

وان درفش گره گشایت کو

وانهمه دعویت به چاره‌گری

با دد و دیو و آدمی و پری

وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند

غیب را سر در آورم به کمند

کو شد آن دعوی دوازده فن

وانهمه مردی ای نه مرد و نه زن

وان نمودن که بنگرم پیشی

کارها را به چابک اندیشی

چاهی آنگاه سر گشاده به پیش

چون ندیدی به دور بینی خویش

وانکه ما را بر آنچنان آبی

فصلها گفته شد ز هر بابی

فصل ما گر به هم شماری داشت

آن نگفتیم کاصل کاری داشت

هرچه در آب آن خم افکندیم

آتش اندر خم خود آگندیم

نقش آن کارگه دگرگون بود

از حساب من و تو بیرون بود

تا فلک رشته را گره دادست

بر سر رشته کس نیفتادست

گرچه هرچه اندر آن نمط گفتیم

هردو ز اندیشه غلط گفتیم

تو بدان غرقه‌ای و من رستم

که تو شاکر نه‌ای و من هستم

تو که دام بهایمش خواندی

چون بهایم به دام درماندی

من به نیکی بدو گمان بردم

نیک من نیک بود و جان بردم

این سخن گفت و از زمین برخاست

رخت او باز جست از چپ و راست

رفت و برداشت یک به یک سلبش

دق مصری عمامه قصبش

چونکه مهر از نورد بازگشاد

کیسه‌ای زان میان به زیر افتاد

زر مصری درو هزار درست

زان کهن سکه‌ها که بود نخست

مهر بنهاد و مهر ازو برداشت

همچنان سر به مهر خود بگذاشت

گفت شرط آن بود که جامه او

با زر و زینت و عمامه او

جمله در بندم و نگهدارم

به کسی کاهل اوست بسپارم

باز پرسم سرای او به کجاست

برسانم به آنکه اهل سراست

چون زمن نامد استعانت او

نکنم غدر در امانت او

گر من آن‌ها کنم که او کردست

هم از آنها خورم که او خوردست

همچنان آن نورد را در بست

چونکه در بسته شد گرفت به دست

رهروی در گرفت و راه نوشت

سوی شهر آمد از کرانه دشت

چون درآسود یک دو روز به شهر

داد ز خواب و خورد خود را بهر

آن عمامه به هر کسی بنمود

که خداوند این که شاید بود

زاد مردی عمامه را بشناخت

گفت لختی رهت بباید تاخت

در فلان کوی چندمین خانه

هست کاخی بلند و شاهانه

در بزن کان در آستانه اوست

بی‌گمان شو که خانه خانه اوست

بشر با جامه و عمامه و زر

سوی آن خانه شد که یافت خبر

در زد آمد شکر لبی دلبند

باز کرد آن در رواق بلند

گفت کاری و حاجتی بنمای

تا بر آرم چنانکه باشد رای

بشر گفتا بضاعتی دارم

بانوی خانه کو که بسپارم

گر درون آمدن به خانه رواست

تا درآیم سخن بگویم راست

که ملیخای آسمان فرهنگ

از زمانه چو ریو دید و چه رنگ

زن درون بردش از برون سرای

بر کنار بساط کردش جای

خویشتن روی کرد زیر نقاب

گفت برگو سخن که هست صواب

بشر هر قصه‌ای که بود تمام

گفت با ماهروی سیم اندام

آن به هم صحبتی رسیدن او

در هنرها سخن شنیدن او

وان برآشفتش چو بد مستان

دعوی انگیختن به هر دستان

وان به هر چیز بدگمان بودن

خوبیی را به زشتی آلودن

وان چه از بهر دیگران کندن

خویشتن را دران چه افکندن

وان شدن چون محیط موج زنش

عاقبت ماندن آب در دهنش

چون فرو گفت هرچه دید همه

وآنچه زان بی‌وفا شنید همه

گفت کاو غرقه شد بقای تو باد

جای او خاک خانه جای تو باد

جیفه‌ای کاب شسته بودش پاک

در سپردم به گنج خانه خاک

رخت او هرچه بود در بستم

واینک اینک گرفته در دستم

جامه و زر نهاد حالی پیش

کرد روشن درست کاری خویش

زن زنی بود کاردان و شگرف

آن ورق باز خواند حرف به حرف

ساعتی زان سخن پریشان گشت

آبی از چشم ریخت و زآب گذشت

پاسخش داد کای همیون رای

نیک مردی ز بندگان خدای

آفرین بر حلال زادگیت

بر لطیفی و رو گشادگیت

که کند هرگز این جوانمردی

که تو در حق بی کسان کردی

نیک مردی نه آن بود که کسی

ببرد انگبینی از مگسی

نیک‌مرد آن رود که در کارش

رخنه نارد فریب دینارش

شد ملیخا و تن به خاک سپرد

جان به جائی که لایق آمد برد

آنچه گفتی ز بد پسندان بود

راست گفتی هزار چندان بود

بود کارش همه ستمگاری

بی‌وفائی و مردم آزاری

کرد بسیار جور بر زن و مرد

بر چنانی چنین بود درخورد

به عقیدت جهود کینه سرشت

مار نیرنگ و اژدهای کنشت

سالها شد که من برنجم ازو

جز بدی هیچ بر نسنجم ازو

من به بالین نرم او خفته

او به من بر دروغها گفته

من ز بادش سپر فکنده چو میغ

او کشیده چو برق بر من تیغ

چون خدا دفع کردش از سر من

رفت غوغای محنت از در من

گر بد ار نیک بود روی نهفت

از پس مرده بد نشاید گفت

پای او از میانه بیرون شد

حال پیوند ما دگرگون شد

تو از آنجا که مرد کار منی

به زناشوئی اختیار منی

مایه و ملک هست و ستر و جمال

به ازین کی رسد به جفت حلال

به نکاحی که آن خدا فرمود

کار ما را فراهم آور زود

من به جفتی ترا پسندیدم

که جوانمردی ترا دیدم

تو به من گر ارادتی داری

تا کنم دعوی پرستاری

قصه شد گفته حسب حال اینست

مال دارم بسی جمال اینست

وانگهی برقع از قمر برداشت

مهر خشک از عقیق‌تر برداشت

بشر چون خوبی و جمالش دید

فتنه چشم و سحر خالش دید

آن پری‌چهره بود کاول روز

دیده بودش چنان جهان افروز

نعره‌ای زد چنانکه رفت از هوش

حلقه در گوش یار حلقه به گوش

چون چنان دید نوش لب بشتافت

بوی خوش کرد و جان او دریافت

هوش رفته چو هوش یافته شد

سرش از تاب شرم تافته شد

گفت اگر شیفتم ز عشق پری

تا به دیوانگی گمان نبری

گر بود دیو دیده افتاده

من پری دیدم ای پری‌زاده

وین که بینی نه مهر امروزست

دیر باشد که در من این سوزست

که فلان روز در فلان ره تنگ

برقعت را ربود باد از چنگ

من ترا دیدم و ز دست شدم

می وصلت نخورده مست شدم

سوختم در غم نهانی تو

رفت جانم ز مهربانی تو

گرچه یک دم نرفتی از یادم

با کسی راز خویش نگشادم

چونکه صبرم در اوفتاد ز پای

رفتم و در گریختم به خدای

تا خدایم به فضل و رحمت خویش

آورید آنچه شرط باشد پیش

چون نکردم طمع چو بوالهوسان

در حریم جمال و مال کسان

دولتی کو جمال و مالم داد

نز حرام اینک از حلالم داد

زن چو از رغبت وی آگه شد

رغبتش زآنچه بد یکی ده شد

بشر کان حور پیکرش بنواخت

رفت بیرون و کار خویش بساخت

گشت با او به شرط کاوین جفت

نعمتی یافت شکر نعمت گفت

با پریچهره کام دل می‌راند

بر خود افسون چشم بد می‌خواند

از جهودی رهاند شاهی را

دور کرد از کسوف ماهی را

از پرندش غیار زردی شست

برگ سوسن ز شنبلیدش رست

چون ندید از بهشتیان دورش

جامه سبز دوخت چون حورش

سبزپوشی به از علامت زرد

سبزی آمد به سرو بن در خورد

رنگ سبزی صلاح کشته بود

سبزی آرایش فرشته بود

جان به سبزی گراید از همه چیز

چشم روشن به سبزه گردد نیز

رستنی را به سبزی آهنگست

همه سر سبزیی بدین رنگست

قصه چون گفت ماه بزم آرای

شه در آغوش خویش کردش جای

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:32 PM

 

روزی از روزهای دیماهی

چون شب تیر مه به کوتاهی

از دگر روز هفته آن به بود

ناف هفته مگر سه‌شنبه بود

روز بهرام و رنگ بهرامی

شاه با هردو کرده هم نامی

سرخ در سرخ زیوری بر ساخت

صبحگه سوی سرخ گنبد تاخت

بانوی سرخ روی سقلابی

آن به رنگ آتشی به لطف آبی

به پرستاریش میان در بست

خوش بود ماه آفتاب‌پرست

شب چو منجوق برکشید بلند

طاق خورشید را درید پرند

شاه از آن سرخ سیب شهدآمیز

خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

نازنین سر نتافت از رایش

در فشاند از عقیق در پایش

کای فلک آستان درگه تو

قرص خورشید ماه خرگه تو

برتر از هر دری که بتوان سفت

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

کس به گردت رسید نتواند

کور باد آنکه دید نتواند

چون دعائی چنین به پایان برد

لعل کان را به کان لعل سپرد

گفت کز جمله ولایت روس

بود شهری به نیکوی چو عروس

پادشاهی درو عمارت ساز

دختری داشت پروریده به ناز

دلفریبی به غمزه جادو بند

گلرخی قامتش چو سرو بلند

رخ به خوبی ز ماه دلکش‌تر

لب به شیرینی از شکر خوشتر

زهره‌ای دل ز مشتری برده

شکر و شمع پیش او مرده

تنگ شکر ز تنگی شکرش

تنگدل‌تر ز حلقه کمرش

مشک با زلف او جگرخواری

گل ز ریحان باغ او خاری

قدی افراخته چو سرو به باغ

روئی افروخته چو شمع و چراغ

تازه روئیش تازه‌تر ز بهار

خوب رنگیش خوبتر ز نگار

خواب نرگس خمار دیده او

ناز نسرین درم خریده او

آب گل خاک ره پرستانش

گل کمر بند زیر دستانش

به جز از خوبی و شکر خندی

داشت پیرایه هنرمندی

دانش آموخته ز هر نسقی

در نبشته ز هر فنی ورقی

خوانده نیرنگ نامهای جهان

جادوئیها و چیزهای نهان

درکشیده نقاب زلف بروی

سرکشیده ز بارنامه شوی

آنکه در دور خویش طاق بود

سوی جفتش کی اتفاق بود

چون شد آوازه در جهان مشهور

کامداست از بهشت رضوان حور

ماه و خورشید بچه‌ای زادست

زهره شیر عطاردش دادست

رغبت هرکسی بدو شد گرم

آمد از هر سوئی شفاعت نرم

این به زور آن به زر همی‌کوشید

و او زر خود به زور می‌پوشید

پدر از جستجوی ناموران

کان صنم را رضا ندید در آن

گشت عاجز که چاره چون سازد

نرد با صد حریف چون بازد

دختر خوبروی خلوت ساز

دست خواهندگان چو دید دراز

جست کوهی در آن دیار بلند

دور چون دور آسمان ز گزند

داد کردن بر او حصاری چست

گفتی از مغز کوه کوهی رست

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

تا کند برگ راه رفتن راست

پدر مهربان از آن دوری

گرچه رنجید داد دستوری

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

در نیاید ز بام و در زنبور

نیز چون در حصار باشد گنج

پاسبان را ز دزد ناید رنج

وان عروس حصاری از سر ناز

کرد کار حصار خویش بساز

چون بدان محکمی حصاری بست

رفت و چون گنج در حصار نشست

گنج او چون در استواری شد

نام او بانوی حصاری شد

دزد گنج از حصار او عاجز

کاهنین قلعه بد چو رویین دز

او در آن دز چو بانوی سقلاب

هیچ دز بانو آن ندیده به خواب

راه بربسته راه داران را

دوخته کام کامگاران را

در همه کاری آن هنر پیشه

چاره‌گر بود و چابک اندیشه

انجم چرخ را مزاج شناس

طبعها را بهم گرفته قیاس

بر طبایع تمام یافته دست

راز روحانی آوریده به شست

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

چون شود آب گرم و آتش سرد

مردمان را چه می‌کند مردم

وانجمن را چه می‌دهد انجم

هرچه فرهنگ را به کار آید

وآدیمزاد را بیاراید

همه آورده بود زیر نورد

آن بصورت زن و به معنی مرد

چون شکیبنده شد در آن‌باره

دل ز مردم برید یکباره

کرد در راه آن حصار بلند

از سر زیرکی طلسمی چند

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم

گشتی از زخم تیغها به دو نیم

جز یکی کو رقیب آن دز بود

هرکه آن راه رفت عاجز بود

و آن رقیبی که بود محرم کار

ره نرفتی مگر به گام شمار

گر یکی پی‌غلط شدی ز صدش

اوفتادی سرش ز کالبدش

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

ماه عمرش نهان شدی در میغ

در آن‌باره کاسمانی بود

چون در آسمان نهانی بود

گر دویدی مهندسی یک ماه

بر درش چون فلک نبردی راه

آن پری پیکر حصارنشین

بود نقاش کارخانه چین

چون قلم را به نقش پیوستی

آب را چون صدف گره بستی

از سواد قلم چو طره حور

سایه را نقش برزدی بر نور

چون در آن برج شهربندی یافت

برج از آن ماه بهره‌مندی یافت

خامه برداشت پای تا سر خویش

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

بر سر صورت پرند سرشت

به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت

کز جهان هر کرا هوای منست

با چنین قلعه‌ای که جای منست

گو چو پروانه در نظاره نور

پای در نه سخن مگوی از دور

بر چنین قلعه مرد باید بار

نیست نامرد را درین دز کار

هرکرا این نگار می‌باید

نه یکی جان هزار می‌باید

همتش سوی راه باید داشت

چار شرطش نگاه باید داشت

شرط اول درین زناشوئی

نیکنامی شدست و نیکوئی

دومین شرط آن که از سر رای

گردد این راه را طلسم گشای

سومین شرس آنکه از پیوند

چون گشاید طلسمها را بند

در ین در نشان دهد که کدام

تا ز در جفت من شود نه ز بام

چارمین شرط اگر به جای آرد

ره سوی شهر زیرپای آرد

تا من آیم به بارگاه پدر

پرسم از وی حدیثهای هنر

گر جوابم دهد چنانکه سزاست

خواهم او را چنانکه شرط وفاست

شوی من باشد آن گرامی مرد

کانچه گفتم تمام داند کرد

وانکه زین شرط بگذرد تن او

خون بی‌شرط او به گردن او

هرکه این شرط را نکو دارد

کیمیای سعادت او دارد

وانکه پی بر سخن نداند برد

گر بزرگست زود گردد خرد

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

پیش آنکس که اهل بود انداخت

گفت برخیز و این ورق بردار

وین طبق پوش ازین طبق بردار

بر در شهر شو به جای بلند

این ورق را به تاج در دربند

تا ز شهری و لشگری هرکس

کافتدش بر چو من عروس هوس

به چنین شرط راه برگیرد

یا شود میر قلعه یا میرد

شد پرستنده وان ورق برداشت

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

بر در شهر بست پیکر ماه

تا درو عاشقان کنند نگاه

هرکه را رغبت اوفتد خیزد

خون خود را به دست خود ریزد

چون به هر تخت گیر و تاجوری

زین حکایت رسیده شد خبری

بر تمنای آن حدیث گزاف

سر نهادند مرم از اطراف

هرکس از گرمی جوانی خویش

داد بر باد زندگانی خویش

هرکه در راه او نهادی گام

گشتی از زخم تیغ دشمن کام

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای

نشد آن قلعه را طلسم گشای

وانکه لختی نمود چاره‌گری

هم فسونش ز چاره شد سپری

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند

بر دگرها نگشت نیرومند

از سر بی‌خودی و بیرائی

در سر کار شد به رسوائی

بی‌مرادی کزو میسر شد

چند برنای خوب در سر شد

کس از آن ره خلاص دیده نبود

همه ره جز سر بریده نبود

هر سری کز سران بریدندی

به در شهر برکشیدندی

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

کله بر کله بسته شد در شهر

گرد گیتی چو بنگری همه جای

نبود جز به سور شهر آرای

وان پریرخ که شد ستیزه حور

شهری آراسته به سر نه به سور

نارسیده به سایه در او

ای بسا سر که رفت در سر او

از بزرگان پادشا زاده

بود زیبا جوانی آزاده

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

صید شمشیر او چه گور و چه شیر

روزی از شهر شد به سوی شکار

تا شکفته شود چو تازه بهار

دید یک نوش نامه بر در شهر

گرد او صد هزار شیشه زهر

پیکری بسته بر سواد پرند

پیکری دلفریب و دیده پسند

صورتی کز جمال و زیبائی

برد ازو در زمان شکیبائی

آفرین گفت بر چنان قلمی

کاید از نوکش آنچنان رقمی

گرد آن صورت جهان آرای

صد سر آویخته ز سر تا پای

گفت ازین گوهر نهنگ آویز

چون گریزم که نیست جای گریز

زین هوسنامه گر به دارم دست

آورد در تنم شکیب شکست

گر دلم زین هوس به در نشود

سر شود وین هوس ز سر نشود

بر پرند ارچه صورتی زیباست

مار در حلقه خار در دیباست

این همه سر بریده شد باری

هیچکس را به سر نشد کاری

سر من نیز رفته گیر چه سود

خاکیی کشته گیر خاک آلود

گر نه زین رشته باز دارم دست

سر برین رشته باز باید بست

گر دلیری کنم به جان سفتن

چون توانم به ترک جان گفتن

باز گفت این پرند را پریان

بسته‌اند از برای مشتریان

پیش افسون آنچنان پریی

نتوان رفت بی‌فسون گریی

تا زبان بند آن پری نکنم

سر درین کار سرسری نکنم

چاره‌ای بایدم نه خرد بزرگ

تا رهد گوسفندم از دم گرگ

هرکه در کار سخت گیر شود

نظم کارش خلل‌پذیر شود

در تصرف مباش خرداندیش

تازیانی بزرگ ناید پیش

ساز بر پرده جهان می‌ساز

سست می‌گیر و سخت می‌انداز

دلم از خاطرم خراب‌ترست

جگرم از دلم کباب‌ترست

به چنین دل چگونه باشم شاد

وز چنین خاطری چه آرم یاد

این سخن گفت و لختی انده خورد

وز نفس برکشید بادی سرد

آب در دیده زآن نظاره گذشت

نطع با تیغ دید و سر با طشت

این هوس را چنانکه بود نهفت

با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت

روز و شب بود با دلی پر سوز

نه شبش شب بد و نه روزش روز

هر سحرگه به آرزوی تمام

تا در شهر برگرفتی گام

دید آن پیکر نوآیین را

گور فرهاد و قصر شیرین را

آن گره را به صد هزار کلید

جست و سررشته‌ای نگشت پدید

رشته‌ای دید صدهزارش سر

وز سر رشته کس نداد خبر

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش

نگشاد آن گره ز رشته خویش

کبر ازآن کار بر کناره نهاد

روی در جستجوی چاره نهاد

چاره‌سازی هر طرف می‌جست

که ازو بند سخت گردد سست

تا خبر یافت از خردمندی

دیو بندی فرشته پیوندی

در همه توسنی کشیده لگام

به همه دانشی رسیده تمام

همه همدستی اوفتاده او

همه در بسته‌ای گشاده او

چون جوانمرد ازان جهان هنر

از جهان دیدگان شنید خبر

پیش سیمرغ آفتاب شکوه

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

یافتش چون شکفته گلزاری

در کجا؟ در خرابتر غاری

زد به فتراک او چو سوسن دست

خدمتش را چو گل میان در بست

از سر فرخی و فیروزی

کرد از آن خضر دانش‌آموزی

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

برزد از راز خویشتن نفسی

زان پریروی و آن حصار بلند

وانکه زو خلق را رسید گزند

وان طلسمی که بست بر ره خویش

وان فکندن هزار سر در پیش

جمله در پیش فیلسوف کهن

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

فیلسوف از حسابهای نهفت

هرچه در خورد بود با او گفت

چون شد آن چاره‌جوی چاره‌شناس

باز پس گشت با هزار سپاس

روزکی چند چون گرفت قرار

کرد با خویشتن سگالش کار

زالت راه آن گریوه تنگ

هرچه بایستش آورید به چنگ

نسبتی باز جست روحانی

کارد از سختیش به آسانی

آنچنان کز قیاس او برخاست

کرد ترتیب هر طلسمی راست

اول از بهر آن طلبکاری

خواست از تیز همتان یاری

جامه را سرخ کرد کاین خونست

وین تظلم ز جور گردونست

چون به دریای خون درآمد زود

جامه چون دیده کرد خون‌آلود

آرزوی خود از میان برداشت

بانگ تشنیع از جهان برداشت

گفت رنج از برای خود نبرم

بلکه خونخواه صدهزار سرم

یا ز سرها گشایم این چنبر

یا سر خویشتن کنم در سر

چون بدین شغل جامه در خون زد

تیغ برداشت خیمه بیرون زد

هرکه زین شغل یافت آگاهی

کامد آن شیردل به خون‌خواهی

همت کارگر دران در بست

کو بدان کار زود یابد دست

همت خلق ورای روشن او

درع پولاد گشت بر تن او

وانگهی بر طریق معذوری

خواست از شاه شهر دستوری

پس ره آن حصار پیش گرفت

پی تدبیر کار خویش گرفت

چون به نزدیک آن طلسم رسید

رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید

همه نیرنگ آن طلسم بکند

برگشاد آن طلسم را پیوند

هر طلسمی که دید بر سر راه

همه را چنبر او فکند به چاه

چون ز کوه آن طلسمها برداشت

تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت

بر در حصار شد در حال

دهلی را کشید زیر دوال

وان صدا را به گرد بارو جست

کند چون جای کنده بود درست

چون صدا رخنه را کلید آمد

از سر رخنه در پدید آمد

زین حکایت چو یافت آگاهی

کس فرستاد ماه خرگاهی

گفت کای رخنه بنده راه گشای

دولتت بر مراد راهنمای

چون گشادی طلسم را ز نخست

در گنجینه یافتی به درست

سر سوی شهر کن چو آب روان

صابری کن دو روز اگر بتوان

تا من آیم به بارگاه پدر

آزمایش کنم ترا به هنر

پرسم از تو چهار چیز نهفت

گر نهفته جواب دانی گفت

با توام دوستی یگانه شود

شغل و پیوند بی‌بهانه شود

مرد چون دید کامگاری خویش

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

چون به شهر آمد از حصار بلند

از در شهر برکشید پرند

در نوشت و به چاکری بسپرد

آفرین زنده گشت و آفت مرد

جمله سرها که بود بر در شهر

از رسنها فرو گرفت به قهر

داد تا بر وی آفرین کردند

با تن کشتگان دفین کردند

شد سوی خانه با هزار درود

مطرب آورد و برکشید سرود

شهریان بر سرش نثار افشان

همه بام و درش نگار افشان

همه خوردند یک به یک سوگند

که اگر شه نخواهد این پیوند

شاه را در زمان تباه کنیم

بر خود او را امیر و شاه کنیم

کان سرما برید و سردی کرد

وین سرما رهاند و مردی کرد

وز دگر سو عروس زیباروی

شادمان شد به خواستاری شوی

چون شب از نافه‌های مشک سیاه

غالیه سود بر عماری ماه

در عماری نشست با دل خوش

ماه در موکبش عماری کش

سوی کاخ آمد ز گریوه کوه

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

پدر از دیدنش چو گل به شکفت

دختر احوال خویش ازو ننهفت

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد

کرد با او همه حکایت خود

زان سواران کزو پیاده شدند

چاه کندند و درفتاده شدند

زان هزبران که نام او بردند

وز سر عجز پیش او مردند

تا بدانجا که آن ملک زاده

بود یکباره دل بدو داده

وانکه آمد چو کوه‌پای فشرد

کرد یک‌یک طلسمها را خرد

وانکه بر قلعه کامگاری یافت

وز سر شرط رفته روی نتافت

چون سه شرط از چهار شرط نمود

تا چهارم چگونه خواهد بود

شاه گفتا که شرط چارم چیست

پرسم از وی به رهنمونی بخت

گر بدو مشکلم گشاده شود

تاج بر تارکش نهاده شود

ور درین ره خرش فروماند

خرگه آنجا زند که او داند

واجب آن شد که بامداد پگاه

بر سر تخت خود نشیند شاه

خواند او را به شرط مهمانی

من شوم زیر پرده پنهانی

پرسم او را سؤال سربسته

تا جوابم فرستد آهسته

شاه گفتا چنین کنیم رواست

هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست

بیشتر زین سخن نیفزودند

در شبستان شدند و آسودند

بامدادان که چرخ مینا رنگ

گرد یاقوت بردمید به سنگ

مجلس آراست شه به رسم کیان

بست بر بندگیش بخت میان

انجمن ساخت نامداران را

راستگویان و رستگاران را

خواند شهزاده را به مهمانی

بر سرش کرد گوهرافشانی

خوان زرین نهاده شد در کاخ

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

از بسی آرزو که بر خوان بود

آن نه خوان بود کارزودان بود

از خورشها که بود بر چپ و راست

هرکس آب خورد کارزو درخواست

چون خورش خورده شد به اندازه

شد طبیعت به پرورش تازه

شاه فرمود تا به مجلس خاص

بر محکها زنند زر خلاص

خود درون رفت و جای خوش بماند

میهمان را به جای خویش نشاند

پیش دختر نشست روی به روی

تا چه بازیگری کند با شوی

بازی‌آموز لعبتان طراز

از پس پرده گشت لعبت باز

از بناگوش خود دو لؤلؤی خرد

برگشاد و به خازنی بسپرد

کین به مهمان ما رسان به شتاب

چون رسانیده شد به یار جواب

شد فرستاده پیش مهمان زود

وآنچه آورده بد بدو بنمود

مرد لؤلؤی خرد بر سنجید

عیره کردش چنانکه در گنجید

زان جوهر که بود در خور آن

سه دیگر نهاد بر سر آن

هم بدان پیک نامه‌ور دادش

سوی آن نامور فرستادش

سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج

سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج

چون کم و بیش دیدشان به عیار

هم برآن سنگ سودشان چو غبار

قبضه‌واری شکر بران افزود

آن در و آن شکر به یکجا سود

داد تا نزد میهمان بشتافت

میهمان باز نکته را دریافت

از پرستنده خواست جامی شیر

هردو دروی فشاند و گفت بگیر

شد پرستنده سوی بانوی خویش

وان ره آورد را نهاد به پیش

بانو آن شیر بر گرفت و بخورد

وآنچه زو مانده بد خمیر بکرد

برکشیدش به وزن اول بار

یک سر موی کم نکرد عیار

حالی انگشتری گشاد ز دست

داد تا برد پیک راه پرست

مرد بخرد ستد ز دست کنیز

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

داد یکتا دری جهان افروز

شب چراغی به روشنائی روز

باز پس شد کنیز حور نژاد

در یکتا به لعل یکتا داد

بانو آن در نهاد بر کف دست

عقد خود را ز یک دگر بگسست

تا دری یافت هم طویله آن

شبچراغی هم از قبیله آن

هردو در رشته‌ای کشید بهم

این و آن چون؟ یکی نه بیش و نه کم

شد پرستنده در به دریا داد

بلکه خورشید را ثریا داد

چون که بخرد نظر بران انداخت

آن دو هم عقد را ز هم نشناخت

جز دوئی در میان آن در خوشاب

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست

کان دویم را سوم نیامد راست

بر سر در نهاد مهره خرد

داد تا آنکه آورید ببرد

مهربانش چو مهره با در دید

مهر بر لب نهاد وخوش خندید

ستد آن مهره و در از سر هوش

مهره در دست بست و در در گوش

با پدر گفت خیز و کار بساز

بس که بر بخت خویش کردم ناز

بخت من بین چگونه یار منست

کاین چنین یاری اختیار منست

همسری یافتم که همسر او

نیست کس در دیار و کشور او

ما که دانا شدیم و دانا دوست

دانش ما به زیر دانش اوست

پدر از لطف آن حکایت خوش

با پری گفت کای فریشته وش

آنچه من دیدم از سئوال و جواب

روی پوشیده بود زیر نقاب

هرچه رفت از حدیثهای نهفت

یک به یک با منت بیاید گفت

نازپرورده هزار نیاز

پرده رمز بر گرفت ز راز

گفت اول که تیز کردم هوش

عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

او که بر دو سه دیگر بفزود

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

من که شکر به در درافزودم

وآن در و آن شکر به هم سودم

گفتم این عمر شهوت‌آلوده

چون در و چون شکر بهم سوده

به فسون و به کیمیا کردن

که تواند ز هم جدا کردن

او که شیری در آن میان انداخت

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

گفت شکر که با در آمیزد

به یکی قطره شیر برخیزد

من که خوردم شکر ز ساغر او

شیر خواری بدم برابر او

وانکه انگشتری فرستادم

به نکاح خودش رضا دادم

او که داد آن گهر نهانی گفت

که چو گوهر مرا نیابی جفت

من که هم عقد گوهرش بستم

وا نمودم که جفت او هستم

او که در جستجوی آن دو گهر

سومی در جهان ندید دگر

مهره ازرق آورید به دست

وز پی چشم بد در ایشان بست

من که مهره به خود برآمودم

سر به مهر رضای او بودم

مهره مهر او به سینه من

مهر گنج است بر خزینه من

بروی از پنچ راز پنهانی

پنج نوبت زدم به سلطانی

شاه چون دید توسنی را رام

رفته خامی به تازیانه خام

کرد بر سنت زناشوئی

هرچه باید ز شرط نیکوئی

در شکر ریز سور او بنشست

زهره را با سهیل کابین بست

بزمی آراست چون بساط بهشت

بزمگه را به مشک و عود سرشت

کرد پیرایه عروسی راست

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

دو سبک روح را به هم بسپرد

خویشتن زان میان گرانی برد

کان کن لعل چون رسید به کان

جان کنی را مدد رسید از جان

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

گاه نارش گزید و گه رطبش

آخر الماس یافت بر در دست

باز بر سینه تذرو نشست

مهره خویش دید در دستش

مهر خود در دو نرگس مستش

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

مهر گوهر ز گنج او برداشت

زیست با او به ناز و کامه خویش

چون رخش سرخ کرد جامه خویش

کاولین روز بر سپیدی حال

سرخی جامه را گرفت به فال

چون بدان سرخی از سیاهی رست

زیور سرخ داشتی پیوست

چون به سرخی برات راندندش

ملک سرخ جامه خواندندش

سرخی آرایشی نو آیینست

گوهر سرخ را بها زاینست

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

سرخی آمد نکوترین سلبش

خون که آمیزش روان دارد

سرخ ازآن شد که لطف جان دارد

در کسانیکه نیکوئی جوئی

سرخ روئیست اصل نیکوئی

سرخ گل شاه بوستان نبود

گر ز سرخی درو نشان نبود

چون به پایان شد این حکایت نغز

گشت پر سرخ گل هوا را مغز

روی بهرام از آن گل افشانی

سرخ شد چون رحیق ریحانی

دست بر سرخ گل کشد دراز

در کنارش گرفت و خفت به ناز

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:32 PM

 

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

روز یکشنبه آن چراغ جهان

زیر زر شد چو آفتاب نهان

جام زر بر گرفت چون جمشید

تاج زر برنهاد چون خورشید

بست چون زرد گل به رعنائی

کهربا بر نگین صفرائی

زر فشانان به زرد گنبد شد

تا یکی خوشدلیش در صد شد

خرمی را در او نهاد بنا

به نشاط می و نوای غنا

چون شب آمد نه شب که حجله ناز

پرده عاشقان خلوت ساز

شه بدان شمع شکر افشان گفت

تا کند لعل بر طبرزد جفت

خواست تا سازد از غنا سازی

در چنان گنبدی خوش آوازی

چون ز فرمان شه گزیر نبود

عذر یا ناز دل پذیر نبود

گفت رومی عروس چینی ناز

کی خداوند روم و چین و طراز

تو شدی زنده‌دار جان ملوک

عز نصره خدایگان ملوک

هرکه جز بندگیت رای کند

سر خود را سبیل پای کند

چون دعا را گزارشی سره کرد

دم خود را بخور مجمره کرد

گفت شهری ز شهرهای عراق

داشت شاهی ز شهریاران طاق

آفتابی به عالم افروزی

خوب چون نوبهار نوروزی

از هنر هرچه در شمار آید

وان هنرمند را به کار آید

داشت با آن همه هنرمندی

دل نهاد از جهان به خرسندی

خوانده بود از حساب طالع خویش

تا نه بیند بلا و درد سری

همچنان مدتی به تنهائی

ساخت با یک تنی و یکتائی

چاره آن شد که چار و ناچارش

مهربانی بود سزاوارش

چندگونه کنیز خوب خرید

خدمت کس سزای خویش ندید

هریکی تا به هفته کم و بیش

پای بیرون نهادی از حد خویش

سر برافراختی به خاتونی

خواستی گنجهای قارونی

بود در خانه کوژپشتی پیر

زنی از ابلهان ابله گیر

هر کنیزی که شه خریدی زود

پیره‌زن در گزاف دیدی سود

خواندی آن نو خریده را از ناز

بانوی روم و نازنین طراز

چون کنیز آن غرور دیدی پیش

باز ماندی ز رسم خدمت خویش

ای بسا بوالفضول کز یاران

آورد کبر در پرستاران

منجنیقی بود به زیور و زیب

خانه ویران کن عیال فریب

شاه چندان که جهد بیش نمود

یک کنیزک به جای خویش نبود

هرکه را جامه‌ای ز مهر بدوخت

چونکه بد مهر دید باز فروخت

شاه بس کز کنیزکان شد دور

به کنیزک فروش شد مشهور

از برون هر کسی حسابی ساخت

کس درون حساب را نشناخت

شه ز بس جستجوی تافته شد

بی‌مرادی که باز یافته شد

نه ز بی‌طالعی به زن بشتافت

نه کنیزی چنانکه باید یافت

دست از آلوده دامنان می‌شست

پاک دامن جمیله‌ای می‌شست

تا یکی روز مرد برده فروش

برده خر شاه را رساند به گوش

کامد است از بهار خانه چین

خواجه‌ای با هزار حورالعین

دست ناکرده چندگونه کنیز

خلخی دارد و ختائی نیز

هریکی از چهره عالم افروزی

مهر سازی و مهربان سوزی

در میانه کنیزکی چو پری

برده نور از ستاره سحری

سفته گوشی چو در ناسفته

در فروشش بها به جان گفته

لب چو مرجان ولیک لؤلؤبند

تلخ پاسخ ولیک شیرین خند

چون شکر ریز خنده بگشاید

خاک تا سالها شکر خاید

گرچه خوانش نواله شکرست

خلق را زو نواله جگرست

من که این شغل را پذیره شدم

زان رخ و زلف و خال خیره شدم

گر تو نیز آن جمال و دلبندی

بنگری فارغم که بپسندی

شاه فرمود کاورد نخاس

بردگان را به شاه برده‌شناس

رفت و آورد و شاه در همه دید

با فروشنده کرد گفت و شنید

گرچه هریک به چهره ماهی بود

آنکه نخاس گفت شاهی بود

زانچه گوینده داده بود خبر

خوبتر بود در پسند نظر

با فروشنده گفت شاه بگوی

کاین کنیزک چگونه دارد خوی

گر بدو رغبتی کند رایم

هرچه خواهی بها بیفزایم

خواجه چین گشاده کرد زبان

گفت کین نوشبخش نوش لبان

جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست

کارزو خواه را ندارد دوست

هرچه باید ز دلبری و جمال

همه دارد چنانکه بینی حال

هرکه از من خرد به صد نازش

بامدادان به من دهد بازش

کاورد وقت آرزو خواهی

آرزو خواه را به جان کاهی

وانکه با او مکاس بیش کند

زود قصد هلاک خویش کند

بد پسند آمدست خوی کنیز

تو شنیدم که بد پسندی نیز

او چنین و تو آنچنان بگذار

سازگاری کجا بود در کار

از من او را خریده گیر به ناز

داده گیرم چو دیگرانش باز

به که از بیع او بداری دست

بینی آن دیگران که لایق هست

هرکه طبعت بدو شود خشنود

بی‌بها در حرم فرستش زود

شاه در هرکه دید ازان پریان

نامدش رغبتی چو مشتریان

جز پریچهره آن کنیز نخست

در دلش هیچ نقش مهر نرست

ماند حیران در آنکه چون سازد

نرد با خام دست چون بازد

نه دلش می‌شد از کنیزک سیر

نه ز عیبش همی‌خرید دلیر

عاقبت عشق سر گرائی کرد

خاک در چشم کدخدائی کرد

سیم در پای سیم ساق کشید

گنبد سیم را به سیم خرید

در یک آرزو به خود در بست

کشت ماری وز اژدهائی رست

وان پری رو به زیر پرده شاه

خدمت اهل پرده داشت نگاه

بود چون غنچه مهربان در پوست

آشکارا ستیز و پنهان دوست

جز در خفت و خیز کان دربست

هیچ خدمت رها نکرد از دست

خانه‌داری و اعتماد سرای

یک‌یک آورد مشفقانه به جای

گرچه شاهش چو سرو بالا داد

او چو سایه به زیر پای افتاد

آمد آن پیره‌زن به دم دادن

خامه خام را به خم دادن

بانگ بر زد بر آن عجوزه خام

کز کنیزیش نگذراند نام

شاه از آن احتراز کو می‌ساخت

غور دیگر کنیزکان بشناخت

پیرزن را ز خانه بیرون کرد

به افسونگر نگر چه فسون کرد

تا چنان شد به چشم شاه عزیز

که شد از دوستی غلام کنیز

گرچه زان ترک دید عیاری

همچنان کرد خویشتن‌داری

تا شبی فرصت آنچنان افتاد

کاتشی در دو مهربان افتاد

پای شه در کنار آن دلبند

در خزیده میان خز و پرند

قلعه آن در آب کرده حصار

وآتش منجنیق این بر کار

شاه چون گرم گشت از آتش تیز

گفت با آن گل گلاب انگیز

کاری رطب دانه رسیده من

دیده جان و جان دیده من

سرو با قامتت گیاه فشی

طشت مه با تو آفتابه کشی

از تو یک نکته می‌کنم درخواست

کانچه پرسم مرا بگوئی راست

گر بود پاسخ تو راست عیار

راست گردد مرا چو قد تو کار

وانگه از بهر این دل‌انگیزی

کرد بر تازه گل شکرریزی

گفت وقتی چو زهره در تسدیس

با سلیمان نشسته بد بلقیس

بودشان از جهان یکی فرزند

دست و پایش گشاده از پیوند

گفت بلقیس کای رسول خدای

من و تو تندرست سر تا پای

چیست فرزند ما چنین رنجور

دست و پائی ز تندرستی دور

درد او را دوا شناختنیست

چون‌شناسی علاج ساختنیست

جبرئیلت چو آورد پیغام

این حکایت بدو بگوی تمام

تا چو از حضرت تو گردد باز

لوح محفوظ را بجوید راز

چاره‌ای کو علاج را شاید

به تو آن چاره ساز بنماید

مگر این طفل رستگار شود

به سلامت امیدوار شود

شد سلیمان بدان سخن خوشنود

روزکی چند منتظر می‌بود

چونکه جبریل گشت هم نفسش

باز گفت آنچه بود در هوسش

رفت و آورد جبرئیل درود

از که؟ از کردگار چرخ کبود

گفت کاین را دوا دو چیز آمد

وان دو اندر جهان عزیز آمد

آنکه چون پیش تو نشیند جفت

هردو را راستی بباید گفت

آنچنان دان کزان حکایت راست

رنج این طفل بر تواند خاست

خواند بلقیس را سلیمان زود

گفته جبرئیل باز نمود

گشت بلقیس ازین سخن شادان

کز خلف خانه می‌شد آبادان

گفت برگوی تا چه خواهی راست

تا بگویم چنانکه عهد خداست

باز پرسیدش آن چراغ وجود

کی جمال تو دیده را مقصود

هرگز اندر جهان ز روی هوس

جز به من رغبت تو بود به کس؟

گفت بلقیس چشم بد ز تو دور

زانکه روشنتری ز چشمه نور

جز جوانی و خوبیت کاین هست

بر همه پایگه تو داری دست

خوی خوش روی خوش نوازش خوش

بزم تو روضه و تو رضوان فش

ملک تو جمله آشکار و نهان

مهر پیغمبریت حرز جهان

با همه خوبی و جوانی تو

پادشاهی و کامرانی تو

چون ببینم یکی جوان منظور

از تمنای بد نباشم دور

طفل بی‌دست چون شنید این راز

دستها سوی او کشید دراز

گفت ماما درست شد دستم

چون گل از دست دیگران رستم

چون پری دید در پری‌زاده

دید دستی به راستی داده

گفت کای پیشوای دیو و پری

چون هنر خوب و چون خرد هنری

بر سر طفل نکته‌ای بگشای

تا ز من دست و از تو یابد پای

یک سخن پرسم ارنداری رنج

کز جهان با چنین خزینه و گنج

هیچ بر طبع ره زند هوست

که تمنا بود به مال کست

گفت پیغمبر خدای پرست

کانچه کس را نبود ما را هست

ملک و مال خزینه شاهی

همه دارم ز ماه تا ماهی

با چنین نعمتی فراخ و تمام

هرکه آید به نزد من به سلام

سوی دستش کنم نهفته نگاه

تا چه آرد مرا به تحفه زراه

طفل کاین قصه گفته آمد راست

پای بگشاد و از زمین برخاست

گفت بابا روانه شد پایم

کرد رای تو عالم آرایم

راست گفتن چو در حریم خدای

آفت از دست برد و رنج از پای

به که ما نیز راستی سازیم

تیر بر صید راست اندازیم

بازگو ای ز مهربانان فرد

کز چه معنی شدست مهر تو سرد

من گرفتم که می‌خورم جگری

در تو از دور می‌کنم نظری

تو بدین خوبی و پری‌چهری

خو چرا کرده‌ای به بد مهری

سرو نازنده پیش چشمه آب

به هنر از راسنتی ندید جواب

گفت در نسل ناستوده ما

هست یک خصلت آزموده ما

کز زنان هر که دل به مرد سپرد

چون زه زادن رسید زاد و بمرد

مرد چون هر زنی که از ما زاد

دل چگونه به مرگ شاید داد

در سر کام جان نشاید کرد

زهر در انگبین نشاید خورد

بر من این جان از آن عزیزترست

که سپارم بدانچه زو خطرست

من که جان دوستم نه جانان دوست

با تو از عیبه برگشادم پوست

چون ز خوان اوفتاد سرپوشم

خواه بگذار و خواه بفروشم

لیک من چون ضمیر ننهفتم

با تو احوال خویشتن گفتم

چشم دارم که شهریار جهان

نکند نیز حال خویش نهان

کز کنیزان آفتاب جمال

زود سیری چرا کند همه سال

ندهد دل به هیچ دلخواهی

نبرد با کسی به سر ماهی

هرکه را چون چراغ بنوازد

باز چون شمع سر بیندازد

بر کشد بر فلک به نعمت و ناز

بفکند در زمین به خواری باز

شاه گفت از برای آنکه کسی

با من از مهر بر نزد نفسی

همه در بند کار خود بودند

نیک پیش آمدند و بد بودند

دل چو با راحت آشنا کردند

رنج خدمت گری رها کردند

هر کسی را به قدر خود قدمیست

نان میده نه قوت هر شکمیست

شکمی باید آهنین چون سنگ

کاسیاش از خورش نیاید تنگ

زن چو مرد گشاده رو بیند

هم بدو هم به خود فرو بیند

بر زن ایمن مباش زن کاهست

بردش باد هر کجا راهست

زن چو زر دید چون ترازوی زر

به جوی با جوی در آرد سر

نار کز نار دانه گردد پر

پخته لعل و نپخته باشد در

زن چو انگور و طفل بی گنهست

خام سرسبز و پخته روسیهست

مادگان در کده کدو نامند

خامشان پخته پخته‌شان خامند

عصمت زن جمال شوی بود

شب چو مه یافت ماهروی بود

از پرستندگان من در کس

جز خود آراستن ندیدم و بس

در تو دیدم به شرط خدمت خویش

که زمان تا زمان نمودی بیش

لاجرم گرچه از تو بی کامم

بی تو یک چشم زد نیارامم

شاه از این چند نکته‌های شگفت

کرد بر کار و هیچ در نگرفت

شوخ چشم از سر بهانه نرفت

تیر بر چشمه نشانه نرفت

همچنان زیر بار دلتنگی

می‌برید آن گریوه سنگی

کرد با تشنگی برابر آب

او صبوری و روزگار شتاب

پیرزن کان بت همایونش

کرده بود از سرای بیرونش

آگهی یافت از صبوری شاه

که بدان آرزو نیابد راه

عاجزش کرده نو رسیده زنی

از تنی اوفتاده تهمتنی

گفت وقتست اگر به چاره‌گری

رقص دیوان برآورم به پری

رخنه در مهد آفتاب کنم

قلعه ماه را خراب کنم

تا دگر زخم هیچ تیر زنی

نرسد بر کمان پیرزنی

با شه افسونگرانه خلوت خواست

رفت و کرد آن فسون که باید راست

در مکافات آن جهان افروز

خواند بر شه فسون پیرآموز

گفت اگر بایدت که کره خام

زیر زین تو زود گردد رام

کره رام کرده را دو سه‌بار

پیش او زین کن و به رفق بحار

رایضانی که کره رام کنند

توسنان را چنین لگام کنند

شاه را این فریب چست آمد

خشت این قالبش درست آمد

شوخ و رعنا خرید نوش لبی

مهره بازی کنی و بوالعجبی

برده پرور ریاضتش داده

او خود از اصل نرم سم زاده

باشه از چابکی و دمسازی

صد معلق زدی به هر بازی

شاه با او تکلفی در ساخت

به تکلف گرفته‌ای می‌باخت

وقت بازی در آن فکندی شست

وقت حاجت بدین کشیدی دست

ناز با آن نمود و با این خفت

جگر آنجا و گوهر اینجا سفت

رغبت آمد زرشک آن خفتن

در ناسفته را به در سفتن

گرچه از راه رشک داده شاه

گرد غیرت نشست بر رخ ماه

از ره و رسم بندگی نگذشت

یک سر موی از آنچه بود نگشت

در گمان آمدش که این چه فنست

اصل طوفان تنور پیرزنست

ساکنی پیشه کرد و صبر نمود

صبر در عاشقی ندارد سود

تا شبی خلوت آن همایون چهر

فرصتی یافت با شه از سر مهر

گفت کایخسرو فرشته نهاد

داور مملکت به دین و به داد

چون شدی راستگوی و راست‌نظر

بامن از راه راستی مگذر

گرچه هر روز کان گشاید کام

اولش صبح باشد آخر شام

تو که روز ترا زوال مباد

شب تو جز شب وصال مباد

صبح‌وارم چو دادی اول نوش

از چه گشتی چو شام سرکه فروش

گیرم از من نخورده گشتی سیر

به چه انداختیم در دم شیر

داشتی تا ز غصه جان نبرم

اژدهائی برابر نظرم

کشتنم را چه در خورد ماری

گر کشی هم به تیغ خود باری

به چنین ره که رهنمون بودت

وین چنین بازیی که فرمودت

خبرم ده که بی‌خبر شده‌ام

تا نپرم که تیز پر شده‌ام

به خدا و به جان تو سوگند

که ازین قفل اگر گشائی بند

قفل گنج گهر بیندازم

با به افتاد شاه در سازم

شاه از آنجا که بود دربندش

چون که دید اعتماد سوگندش

حال از آن ماه مهربان ننهفت

گفتنی و نگفتنی همه گفت

کارزوی تو بر فروخت مرا

آتشی درفکند و سوخت مرا

سخت شد دردم از شکیبائی

وز تنم دور شد توانائی

تا همان پیرزن دوا بشناخت

پیرزن وارم از دوا بنواخت

به دروغم مزوری فرمود

داشت ناخورده آن مزور سود

آتش انگیختن به گرمی تو

سختیی بد برای نرمی تو

نشود آب جز به آتش گرم

جز به آتش نگردد آهن نرم

گر نه ز آنجا که با تو رای منست

درد تو بهترین دوای منست

آتش از تو بود در دل من

پیرزن در میانه دودافکن

چون شدی شمع‌وار با من راست

دود دودافکن از میان برخاست

کافتاب من از حمل شد شاد

کی ز بردالعجوزم آید یاد

چند ازین داستان طبع نواز

گفت و آن نازنین شنید به ناز

چون چنان دید ترک توسن خوی

راه دادش به سرو سوسن بوی

بلبلی بر سریر غنچه نشست

غنچه بشکفت و گشت بلبل مست

طوطیی دید پر شکر خوانی

بی‌مگس کرد شکر افشانی

ماهیی را در آبگیر افکند

رطبی در میان شیر افکند

بود شیرین و چربیی عجبش

کرد شیرین حوالت رطبش

شه چو آن نقش راپرند گشاد

قفل زرین ز درج قند گشاد

دید گنجینه‌ای به زر درخورد

کردش از زیب‌های زرین زرد

زردیست آنکه شادمانی ازوست

ذوق حلوای زعفرانی ازوست

آن چه بینی که زعفران زردست

خنده بین زانکه زعفران خوردست

نور شمع از نقاب زردی تافت

گاو موسی بها به زردی یافت

زر که زردست مایه طربست

طین اصفر عزیز ازین سببست

شه چو این داستان شنید تمام

در کنارش گرفت و خفت به کام

ادامه مطلب
شنبه 21 مرداد 1396  - 12:32 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033687
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث