گه گهی اندر سخن دروغ بباید
زانکه به شیرین دروغ دل بگشاید
نه که اگر مرده را دروغ همیدون
زنده کند خود دروغ گفت نشاید
گه گهی اندر سخن دروغ بباید
زانکه به شیرین دروغ دل بگشاید
نه که اگر مرده را دروغ همیدون
زنده کند خود دروغ گفت نشاید
بونصر حسن جوان بمیرد
وز عمر ملالتان نگیرد
رد کرده ترین عالم انگار
آن کس که ورا جوان نمیرد
آن به که خود آدمی نزاید
چون زاد همان زمان بمیرد
مالک آن سنگروت را بر بود
آتش اندر تنش زد و شاید
آهکش کرد خواهد اندر گور
تا بدان بام دوزخ انداید
اشعبی را اجل به دوزخ برد
زندگانی مردمان مزه داد
پسرش را خدای مزد دهد
پیش از آن کآن پلید را بزه داد
چنان بگریم بر تو که هیچ کس نگریست
که هیچ وقت به فضل تو هیچ کس ناید
تو با زمانه گر بس نیامدی شاید
که هیچ مرد هنر با زمانه بس ناید
اگر اسیر کسی ام که میر خوبان شد
نه من نخست کسی ام کاسیر خوبان شد
شکیب کردن نادلپذیر دان ز دلی
که بسته سخن دلپذیر خوبان شد
نباشد ایمن گر کوه را سپر سازد
تنی که او هدف زخم تیر خوبان باشد
ای خداوند رحمت ایزد
بر تن و دولت جوان تو باد
به همه کام ها و نهمت ها
چرخ گردنده در ضمان تو باد
همه ساله همه مصالح ملک
در بیان تو بنان تو باد
بر همه نامه های جود و کرم
به همه وقت ها نشان تو باد
بر سر دولت هنرمندان
سایه عدل جاودان تو باد
بهر اندیشه صلاح و صواب
در یقین تو گمان تو باد
ملجاء سروران سرای تو شد
مسند سروری مکان تو باد
هر که او را زمانه بیم کند
در پناه تو و امان تو باد
آفتابی و تا جهان باشد
حضرت عالی آسمان تو باد
فتح و نصرت بهر چه رای کند
در رکاب تو و عنان تو باد
ناتوانی نصیب دشمن توست
تندرستی همه از آن تو باد
جان ما بندگان که داد به ما
جان هر کس فدای جان تو باد
آگاه نیست آدمی از گشت روزگار
شادان همی نشیند و غافل همی رود
دل بسته هواست گزیند ره هوا
تن بنده دل آمد و با دل همی رود
گر باطلی به بیند گوید که هست حق
حقی که رفت گوید باطل همی رود
ماند بر آن که باشد بر کشتیی روان
پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود
ای روی نکو سلامتت باد
من در غم تو تو با دلی شاد
رفتی و شدی مرا نبردی
ایزد به سلامتت بیاراد
ای مظفر تو در خور صدری
صدر دیوان به تو مزین باد
نیکبختی و نیک روزی را
بسته با دامن تو دامن باد
پدر تو که خواجه بوسعدست
به تو فرزند چشم روشن باد
بر مخدوم خویشتن همه سال
محترم جانب و ممکن باد
وآنکسی را که جز چنین خواهد
پاش چون پای من در آهن باد