به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می روان کن ساقیا، کین دم روان خواهیم کرد

بهر یک جرعه میت این دم روان خواهیم کرد

دردیی در ده، کزین جا دردسر خواهیم برد

ساغری پر کن، که عزم آن جهان خواهیم کرد

کاروان عمر ازین منزل روان شد ناگهی

چون روان شد کاروان، ما هم روان خواهیم کرد

چون فشاندیم آستین بی‌نیازی بر جهان

دامن ناز اندر آن عالم کشان خواهیم کرد

از کف ساقی همت ساغری خواهیم خورد

جرعه‌دان بزم خود هفت آسمان خواهیم کرد

تا فتد در ساغر ما عکس روی دلبری

ساغر از باده لبالب هر زمان خواهیم کرد

درچنین مجلس که می‌عشق است‌و ساغربیخودی

نالهٔ مستانه نقل دوستان خواهیم کرد

تا درین عالم نگردد آشکارا راز ما

ناگهی رخ را ازین عالم نهان خواهیم کرد

نزد زلف دلربایش تحفه، دل خواهیم برد

پیش روی جانفزایش جان فشان خواهیم کرد

چون بگردانیم رو، زین عالم بی‌آبرو

روی در روی نگار مهربان خواهیم کرد

بر سر بازار وصلش جان ندارد قیمتی

تا نظر در روی خوبش رایگان خواهیم کرد

سالها در جستجویش دست و پایی می‌زدیم

چون نشان دیدیم، خود را بی‌نشان خواهیم کرد

هر چه ما خواهیم کردن او بخواهد غیر آن

آنچه آن دلبر کند ما خود همان خواهیم کرد

عراقی هیچ خواهد گفت: اناالحق، این زمان

بر سر دارش ز غیرت ناگهان خواهیم کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد

کام جان را پرشکر خواهیم کرد

دامن از اغیار در خواهیم چید

سر ز جیب یار بر خواهیم کرد

آفتاب روی او خواهیم دید

گر به مه روزی نظر خواهیم کرد

بوی جان افزای او خواهیم یافت

گر به گلزاری گذر خواهیم کرد

در خم زلفش نهان خواهیم شد

دست با وی در کمر خواهیم کرد

چون کمان ابروان پر زه کند

پیش تیرش جان سپر خواهیم کرد

از حدیث یار و آب چشم ما

گوش و دامن پر گهر خواهیم کرد

ماجرایی رفت ما را با لبش

دوستان را زان خبر خواهیم کرد

تا عراقی نشنود اسرار ما

ماجرا را مختصر خواهیم کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

بیا، که عمر من خاکسار می‌گذرد

مدار منتظرم، روزگار می‌گذرد

بیا، که جان من از آرزوی دیدارت

به لب رسید و غم دل فگار می‌گذرد

بیا، به لطف ز جان به لب رسیده بپرس

که از جهان ز غمت زار زار می‌گذرد

بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی کرم

که ناامید ز درگاه یار می‌گذرد

چه باشد ار بگذاری که بگذرم ز درت؟

که بر درت ز سگان صدهزار می‌گذرد

مکش کمان جفا بر دلم، که تیر غمت

خود از نشانهٔ جان بی‌شمار می‌گذرد

من ار چه دورم از درگهت دلم هر دم

بر آستان درت چندبار می‌گذرد

ز دل که می‌گذرد بر درت بپرس آخر:

که آن شکسته برین در چه کار می‌گذرد

مکش چو دشمنم، ای دوست ز انتظار، بیا

که این نفس ز جهان دوستدار می‌گذرد

به انتظار مکش بیش ازین عراقی را

که عمر او همه در انتظار می‌گذرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

پشت بر روزگار باید کرد

روی در روی یار باید کرد

چون ز رخسار پرده برگیرد

در دمش جان نثار باید کرد

پیش شمع رخش چو پروانه

سوختن اختیار باید کرد

از پی یک نظاره بر در او

سال‌ها انتظار باید کرد

تا کند یار روی در رویت

دلت آیینه‌وار باید کرد

تات در بوته‌زار بگدازد

قلب خود را عیار باید کرد

تا نهد بر سرت عزیزی پای

خویش، چون خاک خوار باید کرد

ور تو خود را ز خاک به دانی

خود تو را سنگسار باید کرد

تا دهی بوسه بر کف پایش

خویشتن را غبار باید کرد

دشمنی کت ز دوست وا دارد

زودت از وی فرار باید کرد

ور ز چشمت نهان بود دشمن

پس دو چشمت چهار باید کرد

دشمن خود تویی، چو در نگری

با خودت کارزار باید کرد

چون عراقی ز دست خود فریاد

هر دمت صدهزار باید کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

تا کی کشم جفای تو؟ این نیز بگذرد

بسیار شد بلای تو، این نیز بگذرد

عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند

خوش باش کز جفای تو، این نیز بگذرد

آیی و بگذری به من و باز ننگری

ای جان من فدای تو، این نیز بگذرد

هر کس رسید از تو به مقصود و این گدا

محروم از عطای تو، این نیز بگذرد

ای دوست، تو مرا همه دشنام می‌دهی

من می‌کنم، دعای تو، این نیز بگذرد

آیم به درگهت، نگذاری که بگذرم

پیرامن سرای تو، این نیز بگذرد

آمدم دلم به کوی تو، نومید بازگشت

نشنید مرحبای تو، این نیز بگذرد

بگذشت آنکه دوست همی داشتی مرا

دیگر شده است رای تو، این نیز بگذرد

تا کی کشد عراقی مسکین جفای تو؟

بگذشت چون جفای تو، این نیز بگذرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

بیا بیا، که نسیم بهار می‌گذرد

بیا، که گل ز رخت شرمسار می‌گذرد

بیا، که وقت بهار است و موسم شادی

مدار منتظرم، وقت کار می‌گذرد

ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی

که عیش تازه کنم، چون بهار می‌گذرد

نسیم لطف تو از کوی می‌برد هر دم

غمی که بر دل این جان فگار می‌گذرد

ز جام وصل تو ناخورده جرعه‌ای دل من

ز بزم عیش تو در سر خمار می‌گذرد

سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی

به دیده گفت دلم: کان شکار می‌گذرد

چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید

که نعره می‌زد هر یک که: یار می‌گذرد

به گوش جان عراقی رسید آن زاری

از آن ز کوی تو زار و نزار می‌گذرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

نگارا، بی‌تو برگ جان که دارد؟

دل شاد و لب خندان که دارد؟

به امید وصالت می‌دهم جان

وگرنه طاقت هجران که دارد؟

غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت

دل درویش را مهمان که دارد؟

نیاید جز خیالت در دل من

بجز یوسف سر زندان که دارد؟

مرا با تو خوش آید خلد، ورنه

غم حور و سر رضوان که دارد؟

همه کس می کند دعوی عشقت

ولی با درد بی درمان که دارد ؟

غمت هر لحظه جانی خواهد از من

چه انصاف است؟ چندین جان که دارد؟

مرا گویند: فردا روز وصل است

وگر طاقت هجران که دارد؟

نشان عشق می‌جویی، عراقی

ببین تا چشم خون افشان که دارد؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

نگارا، بی تو برگ جان که دارد؟

سر کفر و غم ایمان که دارد؟

اگر عشق تو خون من نریزد

غمت را هر شبی مهمان که دارد؟

دل من با خیالت دوش می‌گفت:

که این درد مرا درمان که دارد؟

لب شیرین تو گفتا: ز من پرس

که من با تو بگویم: کان که دارد؟

مرا گفتی که: فردا روز وصل است

امید زیستن چندان که دارد؟

دلم در بند زلف توست ور نه

سر سودای بی‌پایان که دارد؟

اگر لطف خیال تو نباشد

عراقی را چنین حیران که دارد؟

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

راحت سر مردمی ندارد

دولت دل همدمی ندارد

ز احسان زمانه دیده بردوز

کو دیدهٔ مردمی ندارد

از خوان فلک نواله کم پیچ

کو گردهٔ گندمی ندارد

با درد بساز، از آنکه درمان

با جان تو محرمی ندارد

در تار حیات دل چه بندی؟

چون پود تو محکمی ندارد

دردا! که درین سرای پر غم

کس دولت بی‌غمی ندارد

دارد همه چیز آدمی زاد

افسوس که خرمی ندارد

گر خوشدلیی درین جهان هست

باری دل آدمی ندارد

بنمای به من دلی فراهم

کو محنت درهمی ندارد

کم خور غم این جهان، عراقی،

زیرا که غمش کمی ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

 

بیا، کاین دل سر هجران ندارد

بجز وصلت دگر درمان ندارد

به وصل خود دلم را شاد گردان

که خسته طاقت هجران ندارد

بیا، تا پیش روی تو بمیرم

که بی‌تو زندگانی آن ندارد

چگونه بی‌تو بتوان زیست آخر؟

که بی‌تو زیستن امکان ندارد

بمردم ز انتظار روز وصلت

شب هجران مگر پایان ندارد؟

بیا، تا روی خوب تو ببینم

که مهر از ذره رخ پنهان ندارد

ز من بپذیر، جانا، نیم جانی

اگر چه قیمت چندان ندارد

چه باشد گر فراغت والهی را

چنین سرگشته و حیران ندارد؟

وصالت تا ز غم خونم نریزد

عراقی را شبی مهمان ندارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 11 مرداد 1396  - 6:25 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 1056

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5110448
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث