به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

رسید خانه زین عاقبت به کام از تو

هلال یکشبه اش شد مه تمام از تو

چه نسبت است به خورشید رنگ روی ترا؟

که ریگ بادیه گردید لعل فام از تو

ز نقش پای چه گلدسته ها به سر زده است

زمین ساده دل ای سرو خوش خرام از تو

ز من پیام خود ای شهسوار باز مگیر

که تازیانه شوق است هر پیام از تو

مرا ز تیغ تغافل بس است ایمایی

من آن نیم که توقع کنم سلام از تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

زمین نشسته به خاک سیاه از غم تو

کبودپوش بو آسمان ز ماتم تو

ز اشتیاق تو خورشید داغ می سوزد

چه محو لاله و گل گشته است شبنم تو؟

به حرف پوچ نفس خرج می کنی، غافل

که نیست گنج دو عالم بهای یک دم تو

به نور عقل ز ظلمات نفس بیرون آی

مگر به عید مبدل شود محرم تو

در نشاط و طرب می زنی، نمی دانی

که حلقه در مرگ است قامت خم تو

بس است در غم دنیا گریستن، تا چند

به شوره زار شود صرف آب زمزم تو؟

چه جای چشم، که هر نوک خار این وادی

سزد که گریه کند خون به ابر بی نم تو

ترحمی به سلیمان عقل کن، تا چند

به دست دیو خورد خون خویش خاتم تو؟

مدار خود به نصیحت نهاده ای صائب

ترا گرفته غم عالم و مرا غم تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ز گل فزود مرا خارخار خنده تو

که نیست خنده گل در شمار خنده تو

مرا ز سیر گلستان نصیب خمیازه است

که نشکند قدح گل خمار خنده تو

شده است گل عبث از برگ سر به سر ناخن

گرهگشایی دلهاست کار خنده تو

تو چون دهن به شکرخنده واکنی چون صبح

کند فلک زر انجم نثار خنده تو

گشود لب به شکرخنده غنچه تصویر

نشد که گل کند از لب بهار خنده تو

درآی از درم ای صبح آرزومندان

که سوخت شمع من از انتظار خنده تو

ز آفتاب چرا مهر بر دهن دارد؟

اگر نه صبح بود شرمسار خنده تو

کند نسیم گریبان غنچه را صد چاک

دهن چگونه شود پرده دار خنده تو؟

طرف چگونه شود با رخ تو ماه، که صبح

ز آفتاب بود داغدار خنده تو

ز شور حشر نمکسود تا به کی گردد؟

دل دو نیم من از رهگذار خنده تو

دهان غنچه به لب مهر دارد از شبنم

ز بس خجل شده در روزگار خنده تو

بود ز قند مکرر حلاوتش افزون

گرفته ایم مکرر عیار خنده تو

چو شمع صبح همین آرزوست صائب را

که جان خویش نماید نثار خنده تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

بیا که سوخت مرا هجر بی مروت تو

کباب کرد مرا درد و داغ فرقت تو

ازین زیاده توقف مکن که نزدیک است

که جان من سفری گردد از اقامت تو

هر آنچه میرود از دیده گر ز دل برود

چرا زیاده ز دوری شود محبت تو؟

زم صحبت تو من از عمر کامیاب شدم

کنم چگونه فراموش، حق صحبت تو؟

رسیده بود به لب جان هجردیده من

گرفت دامن جان را امید رجعت تو

چو گریه باده گره در گلوی شیشه شده است

ز بس که هست گلوگیر درد فرقت تو

ز حرف سرد ملامتگران نیندیشد

سری که گرم شد از باده محبت تو

درازتر ز شب هجر، نامه ای باید

که خامه شرح دهد شوق بی نهایت تو

من آن زمان چو قلم سر ز سجده بردارم

که طی چو نامه شود روزگار فرقت تو

چو گوی در خم چوگان حادثات افتد

سری که دور شود از رکاب دولت تو

ز حکم تیغ قضا سر نمی توان پیچید

وگرنه کیست جدایی کند ز حضرت تو

زبان ز عهده تقریر برنمی آید

اگر خموش بود صائب از شکایت تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

عنان به طول امل داده ای دریغ از تو

به کوچه غلط افتاده ای دریغ از تو

دلی که هر دو جهان رونمای او نشود

به هیچ و پوچ ز کف داده ای دریغ از تو

چو سرو با همه باری که بسته ای بر دل

دلت خوش است که آزاده ای دریغ از تو

برای خرده سهلی که می رود بر باد

غمین چو غنچه نگشاده ای دریغ از تو

فتاده است مکرر ز چشم ما دنیا

ازین فتاده تو افتاده ای دریغ از تو

به محفلی که ادب پا به احتیاط نهد

عنان گسسته تر از باده ای دریغ از تو

درین چمن که گل از شوق آب می گردد

چو آب آینه استاده ای دریغ از تو

در امید که هرگز نبسته ای بر خلق

به روی صائب نگشاده ای دریغ از تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

 

ز کعبه سنگ به دل می زند خلیل از تو

الف به سینه کشد بال جبرئیل از تو

چه آرزوی شهادت کنم، که سوخته است

به داغ یأس جگرگوشه خلیل از تو

کیم من و چه بود قدر صید لاغر من؟

که خون خضر و مسیحا بود سبیل از تو

مگر به خویش دلالت کنی مرا، ورنه

شده است خشک چو سنگ نشان دلیل از تو

به درگه تو بزرگی نمی رسد به کسی

که سنگسار ابابیل گشت فیل از تو

چرا کلیم تو از شور بحر اندیشد؟

که شاهراه نجات است رود نیل از تو

برات سینه گرم مرا به داغ نویس

بهشت و کوثر و تسنیم و سلسبیل از تو

چو برگهای خزان دیده می تپد بر خاک

زبان عقل و پر و بال جبرئیل از تو

ترحم است بر آن ساده دل که چون صائب

کند ز حال قناعت به قال و قیل از تو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

ای دل غافل از اسباب جهان دست بشو

از ثبات قدم ریگ روان دست بشو

همچو اوراق خزان پا به رکاب است حواس

از وفاداری اوراق خزان دست بشو

تا به آن کان ملاحت نمکی تازه کنی

اول از مایده بی نمکان دست بشو

دست اگر از خودی خود نتوانی شستن

مشت آبی به کف آر از دگران دست بشو

تخم چون سوخت برومند نگردد هرگز

برو ای عقل ازین سوخته جان دست بشو

آنقدر باش درین بوته که دل آب شود

آب چون شد دلت از هر دو جهان دست بشو

پیشتر زان که بشویند به خون رخسارت

داغ بر دل نه، ازین لاله رخان دست بشو

تا به شیرین جهان چون شکر و شیر شوی

کوهکن وار ز شیرینی جان دست بشو

هست تا در جگر از اشک ندامت آبی

صائب از دامن ابنای زمان دست بشو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

کی دوبین می شود از سایه تماشایی سرو؟

هر سیه رو نشود پرده یکتایی سرو

نشود دیده حق بین دودل از کثرت خلق

چه خلل می رسد از برگ به یکتایی سرو؟

حسن گلهای چمن پا به رکاب است تمام

پای برجاست مخلد چمن آرایی سرو

از سرافرازی حسن است نه از کوتاهی

به زمین گر نکشد دامن رعنایی سرو

دو سه روزی است نظربازی بلبل با گل

در خزان سبز بود بخت تماشایی سرو

سفر عالم بالا به قدم نتوان کرد

مانع نشو و نما نیست گران پایی سرو

زان مبدل نکند جامه خود را هرگز

کز تن خویش بود جامه زیبایی سرو

دست آزاده و دریوزه حاجت، هیهات

برنیاید ز بغل پنجه گیرایی سرو

می شود دیده ور از فیض نظربازان حسن

قمری از طوق بود دیده بینایی سرو

دل آزاده نگردد ز گرفتاران باز

کم ز قمری نشود وحشت تنهایی سرو

راستی پیشه خود کن که بود سبز مدام

مجلس افروزی شمع و چمن آرایی سرو

نفس سرد خزان باد بهارست او را

نیست در باغ نهالی به شکیبایی سرو

گر زند با قد او لاف رعونت، از آه

می کنم فاخته ای جامه مینایی سرو

آسمان در نظر همت مردان پست است

نرسد سبزه خوابیده به رعنایی سرو

کاهلان سنگ ره گرمروان می گردند

که زمین گیر شود آب ز همپایی سرو

صائب از عالم بالا به تو فیضی نرسد

تا چو قمری نشوی واله و شیدایی سرو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

از سر کوی قناعت به در شاه مرو

چون خسیسان ز پی مال و زر و جاه مرو

شب تارست جهان، سیم و زرست آتش آن

گر نه ای خام به هر آتشی از راه مرو

طعمه خاک شد از پستی همت قارون

زیر خاک سیه از همت کوتاه مرو

چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست

بی چراغ دل آگاه به این راه مرو

گل پژمرده به نزهتگه فردوس مبر

روی ناشسته به دیوان سحرگاه مرو

دامن فرد روان گیر اگر حق طلبی

به صدای جرس قافله از راه مرو

در رکاب علم آه بود فتح و ظفر

به مصافی که روی بی علم آب مرو

صیقل آن نیست که بر آینه بیداد کند

زیر شمشیر اجل از سر اکراه مرو

صائب از دامن آزاده روان دست مدار

به نشان قدم قافله از راه مرو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو

گل بی خار ز خار سر دیوار مجو

مغز تحقیق ز ارباب عمایم مطلب

آنچه در سر نتوان یافت ز دستار مجو

با علایق سخن از عالم تجرید مزن

پیشی از قافله با جان گرانبار مجو

سخنی کز لب خاموش تراود بکرست

گوهر سفته ز گنجینه اسرار مجو

در ترازوی قیامت نتوان یافت کجی

حیف و میل از دل و از دیده بیدار مجو

سرو را دست تهی خط امان شد ز خزان

عمر اگر می طلبی روزی بسیار مجو

دل آسوده مخواه از فلک زنگاری

خوشه از سبزه بی حاصل زنگار مجو

سایه بال هما خواب گران می آرد

در سراپرده دولت دل بیدار مجو

خون چو شد مشک، محال است دگر خون گردد

دل خود صائب ازان طره طرار مجو

ادامه مطلب
شنبه 5 تیر 1395  - 1:58 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016561
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث