به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فیض نسیم صبح بود با فغان من

بر شاخ گل گران نبود آشیان من

ریگ روان بادیه بی نشانیم

سرگشتگی است راهبر کاروان من

چون برق، منتهای نفس منزل من است

بیچاره رهروی که شود همعنان من

دستش ز تیر زودتر افتد به خاک راه

آن ساده دل که زور زند بر کمان من

چون دانه سپند، بر آتش نشسته است

مهر خموشی از لب آتش بیان من

مشنو ز من دروغ که از راست خانگی

پیچیده نیست جوهر تیغ زبان من

انصاف نیست مانع نظارگی شدن

کز جوش گل شکست در بوستان من

بستم به خاک نقش و همان میل می کشد

در چشم دشمنان، قلم استخوان من

صائب ز بس مراد که در خاک کرده ام

خاک مراد خلق شده است آستان من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

دل می برد ز قند مکرر کلام من

نی می کند به ناخن شکر کلام من

در قطع ره ز جادو بود خضر بی نیاز

از راستی غنی است ز مسطر کلام من

در گفتگوی نازک من نیست کوتهی

از مد مانوی است رساتر کلام من

در یک نفس ز مصر به کنعان کند نزول

چون بوی یوسف است سبک پر کلام من

یک روز(ه) چون کبوتر بغداد می رود

از باختر به کشور خاور کلام من

از گوش پیشتر به دل مستمع رسد

از دلپذیریی که بود در کلام من

از خلق در حجاب سیاهی نهفته نیست

از آب زندگی است روانتر کلام من

صور قیامت است مرا کلک خوش صریر

دارد نمک ز شورش محشر کلام من

کاغذ حریف آتش سوزان نمی شود

دفتر کند ز بال سمندر کلام من

بر سنگ می زنند ز دلهای همچو سنگ

هر چند قیمتی است چو گوهر کلام من

از مدح و هجو و هزل و طمع شسته ام ورق

پند و نصیحت است سراسر کلام من

نسبت به فکرهای قدیدش مکن که هست

از تازگی چکیده کوثر کلام من

اندیشه اش ز ناخن یأجوج دخل نیست

باشد متین چو سد سکندر کلام من

چون مار پا به راه نهد کشته می شود

انگشت اعتراض منه بر کلام من

گردید خشک همچو صدف پوست بر تنم

تا گشت آبدار چو گوهر کلام من

یک نقطه خرده بین نتواند به سهو یافت

هر چند پیچ و تاب زند در کلام من

ای وامصیبتاه که شد خرج مردگان

چون حافظ مزار سراسر کلام من

صائب چو آفتاب ز دل تا نفس کشید

آفاق را گرفت سراسر کلام من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

از دستبرد ناله آتش زبان من

چون جوی شیر، آب شده است استخوان من

تا دست می زنی به هم، از دست رفته ام

بر بادپای گرد سوارست جان من

گلچین به جای گل کف افسوس می برد

از باغ و بوستان همیشه خزان من

انگشت اگر شود خس و خاشاک این چمن

نتوان سخن چو غنچه کشید از زبان من

ذرات روزگار بود خوشه چین مرا

گرم است ازان چو مهر جهانتاب نان من

از بانگ صور، لذت افسانه می برد

درمانده است حشر به خواب گران من

تیر از تنم چو موی برون آید از خمیر

از سنگ بس که نرم شده است استخوان من

یارب چه کرده ام، که دو منزل یکی کند

گرد کسادی از عقب کاروان من

چون غنچه صدهزار خم و پیچ خورده است

در تنگنای مهر خموشی زبان من

از خارخار سینه مرا آشیان بس است

گو برق حادثات بسوز آشیان من

از موج گریه دامی در خاک کرده است

در هر گل زمین مژه خون فشان من

تا لعل آتشین ترا بوسه داده ام

چون لاله سوخته است ز دل تا زبان من

پاک است همچو خانه آیینه، خانه ام

راز نهان بود گل باغ عیان من

صائب هزار حیف که در روزگار نیست

یک اهل دل که فهم نماید زبان من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

موقوف انقطاع بود اتصال من

از خود گسستن است کمند غزال من

چون ساز، گوشمال مرا ساز می کند

در ترک گوشمال بود گوشمال من

آبی که نیست در جگرم می کند سبیل

ریحان همیشه تازه بود در سفال من

در روز حشر شسته بود پاک، نامه ها

گر نم برون دهد عرق انفعال من

سرشته خیال من از خواب نگسلد

رحم است بر کسی که شود هم خیال من

بر گوهرم غبار یتیمی فزون شود

چندان که چرخ بیش دهد خاکمال من

از من فراغبال درین بوستان مجو

کز نقش، سبزه ته سنگ است بال من

با صد هزار عقده چو سروم گشاده روی

کلفت می رسد به کسی از ملال من

صائب چو مار سرزده پیچم به خویشتن

موری اگر به سهو شود پایمال من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

دلدار رفت و برد دل خاکسار من

یکبار شد ز دست کند و شکار من

رفتی و رفت با تو دل بی قرار من

یکبار شد تهی ز دو گوهر کنار من

می بود سهل کار دل غم کشیده ام

بودی به جای خویش اگر غمگسار من

واحسرتا که چون گل رعنا به باد رفت

در یک نفس خزان من و نوبهار من

از نیم جان من به چه تقصیر دست داشت؟

شوخی که برد صبر و شکیب و قرار من

باری مرا به داغ جدایی چو سوختی

غافل مشو ز حال دل داغدار من

صبری که بود پشت امیدم ازو به کوه

در روزگار هجر نیامد به کار من

باغ و بهار من ز جهان دامن تو بود

دیگر به دامن که نشیند غبار من؟

آیا بود به گریه شادی بدل شود

این گریه های تلخ شب انتظار من؟

صائب ترانه ای که بشوید ز دل غبار

امروز نیست جز سخن آبدار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

دل کی رسد به وصل تو ای سروناز من؟

یک کوچه است زلف ز راه دراز من

چون بوی گل که می شود از برگ بیشتر

بی پرده شد ز پرده بسیار راز من

غیر از بهار خشک مرا در بساط نیست

ای وای اگر قبول نیفتد نیاز من

خونی که بود در دل من مشک ناب شد

تا شد بدل به عشق حقیقی مجاز من

از خامیی که در رگ و در ریشه من است

نه بوته تافته است فلک در گداز من

خونابه اش به صبح قیامت شفق دهد

ناخن به هر دلی که زند شاهباز من

دلها اگر ز سنگ بود می شود کباب

در محفلی که باده کشد دلنواز من

بامن همیشه بود فلک در مقام ناز

این پرده ها نگشت موافق به ساز من

زان دست پیش رو به دعا برده ام، مباد

بر روی من زنند ملایک نماز من

صائب جز آن یگانه که در دست اوست دل

فارغ بود ز هر دو جهان پاکباز من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من

کز ابر نوبهار شود تازه داغ من

منت کند سیاه، دل روشن مرا

دست حمایت است نفس بر چراغ من

از خرقه داغهای مرا می توان شمرد

دیوار نیست مانع گلگشت باغ من

مجنون من ز وصل لباسی است بی نیاز

ورنه سیاه خیمه لیلی است داغ من

نومید چون ز توبه سنگین خود شوم؟

کز سنگ همچو لاله برآید ایاغ من

از بوستان به برگ خزان دیده ای خوشم

تر می شود به نامه خشکی دماغ من

زنگ از دلم به باده گلگون نمی رود

دایم چو لاله زیر سیاهی است داغ من

شیرین لبان به رخصت من آب می خورند

میراب جوی شیر بود سنگداغ من

گر آب زندگی عوض می به من دهند

چون لاله خون مرده شود در ایاغ من

از خویش رفته را نتوان نقش پای یافت

سرگشته آن کسی که بود در سراغ من

صائب گذشته ام ز سر خویش عمرهاست

بر خود ز باد صبح نلرزد چراغ من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

دایم به یک قرار بود مشت خار من

چون آشیان خوش است خزان و بهار من

گرد یتیمی گهر آفرینشم

بر هیچ دیده بار نباشد غبار من

از ابر، تخم سوخته افسرده تر شود

مرهم چه می کند جگر داغدار من

بر روی هم گذاشته ام دست چون صدف

گوهر شود یتیم ز جیب و کنار من

چون عقده های آبله از پاک گوهری

موقوف زخم خار بود نوبهار من

خوابم بود به دولت بیدار همعنان

بر راه کبک خنده زند کوهسار من

کشتی در آب گوهر من کار می کند

دریا ترست از گهر آبدار من

صائب مرا به باغ و بهار احتیاج نیست

باغ و بهار من بود از خارخار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من

با هیچ قفل راست نیامد کلید من

در سنگ از شرار و شرر می دهم خبر

افلاک یک ستاره ندارد به دید من

با تیغ پاک کرده ام اینجا حساب خود

از خاک، روی شسته برآید شهید من

مردان هزار فوج ز همت شکسته اند

غافل مباش از سپه ناپدید من

ابر سیاه، پرده سیلاب فتنه است

ایمن مشو ز آفت چشم سفید من

این آن غزل که گفت مسیحای زنده دل

کاین خلق نیست در خور گفت و شنید من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

همچشم آبله است دل اشکبار من

در پرده دل است گره نوبهار من

کشتی در آب گوهر من کار می کند

دریا ترست از گهر آبدار من

از پاک گوهری چو صدف در دل محیط

گهواره ای است بهر یتیمان کنار من

از ضعف نیست خاستنش چون خط غبار

بر صفحه دلی که نشیند غبار من

دارد نشاط روی زمین در کنار بحر

از گرد بی کسی گهر شاهوار من

چون حرف دور ازان لب میگون فتاده ام

میخانه ها کم است برای خمار من

چون گردباد، بال و پر سیر من شود

خاری که سربرآورد از رهگذار من

از سایه تخم سوخته را سبز می کند

سروی که قد کشد به لب جویبار من

در راه ابر نیست مرا چشم انتظار

چون عنبرست از نفس خود بهار من

آسوده از خرابی سیلاب فتنه ام

همواری من است چو صحرا حصار من

هر وادیی که آید ازو بوی خون، بود

از وحشت کناره طلب لاله زار من

بر صفحه زمین اثر از کوه غم نماند

تا آرمیده گشت دل بی قرار من

خورشید چون هلال شود پای در رکاب

چون پای در رکاب کند شهسوار من

دل می خورد ز قحط خریدار، عمرهاست

در سینه صدف گهر شاهوار من

صائب مرا نظر به خزان و بهار نیست

بر یک قرار جوش زند چشمه سار من

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016557
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث