به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

پیش قضای حق دم چون و چرا مزن

در بحر بی کنار عبث دست و پا مزن

تا در دل تو داعیه اعتراض هست

خاموش باش و دم ز مقام رضا مزن

کوته شود زبان ملامت ز احتیاط

با دیده گشاده قدم بی عصا مزن

سهل است ناامید ز بیگانگان شدن

با جان پر امید در آشنا مزن

در آتش است نعل سفر رنگ و بوی را

دامن گره به دامن این بی وفا مزن

در خاک کن نهان قلم استخوان من

آتش به دفتر پر و بال هما مزن

مجنون گرفت دامن محمل به دست صبر

بیهوده قطره در طلب مدعا مزن

صائب کباب شد دل عالم ز ناله ات

در پرده بیش ازین سخن آشنا مزن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

 

خاکم به چشم در نگه واپسین مزن

زنهار بر چراغ سحر آتشین مزن

افتاده را دوباره فکندن کمال نیست

آن را که خاک راه تو شد بر زمین مزن

کافی است بهر سوختنم یک نگاه گرم

آتش به جانم از سخن آتشین مزن

بگذار چشم فتنه خوابیده را به خواب

ناخن به داغ سینه اندوهگین مزن

انصاف نیست آیه رحمت شود عذاب

چینی که حق زلف بود بر جبین مزن

چون شیشه توتیا شود از سنگ فارغ است

بر سنگ خاره شیشه ما بیش ازین مزن

خواهی که گیرد از تو سپهر برین حساب

زنهار ناشمرده قدم بر زمین مزن

صائب به گوشه دل خود تا توان خزید

زنهار حلقه بر در خلق برین مزن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

بوی گل و نسیم صبا می توان شدن

گر بگذری ز خویش چها می توان شدن

شبنم به آفتاب رسید از فتادگی

بنگر که از کجا به کجا می توان شدن

از آسمان به تربیت دل گذشت آه

گر درد هست، زود رسا می توان شدن

از روی صدق اگر ره مقصود سرکنی

گام نخست، راهنما می توان شدن

چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلی

تا همچو گوی، بی سر و پا می توان شدن

چون نور آفتاب سبکروح اگر شوی

بی چوب منع در همه جا می توان شدن

گر هست در بساط تو مغز سعادتی

قانع به استخوان پر هما می توان شدن

در دوزخی ز خوی بد خویش، غافلی

کز خلق خوش بهشت خدا می توان شدن

زنهار تا گره نشوی بر جبین خاک

در فرصتی که عقده گشا می توان شدن

دوری ز دوستان سبکروح مشکل است

ورنه ز هر چه هست جدا می توان شدن

اوقات خود به فکر عصا پوچ می کنی

در وادیی که رو به قفا می توان شدن

صائب در بهشت گرفتم گشاده شد

از آستان عشق کجا می توان شدن؟

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

امروز رخ نشسته به خون جگر سخن

از صلب خامه آمده با چشم تر سخن

هر نقطه شاهدی است که بر صفحه وجود

هرگز نداشت جز گره دل ثمر سخن

روزی که از شکاف قلم چشم باز کرد

در خاک تیره رفت فرو تا کمر سخن

داغ ستاره سوختگی داشت بر جبین

روزی که شد ز کلک قضا جلوه گر سخن

از بس که رو به هر طرفی کرد و ره نیافت

از شرم، روی صفحه ندارد دگر سخن

تا کی الف به سینه کشد کلک بی گناه؟

دندان ز نقطه چند نهد بر جگر سخن؟

در عهد این سیاه دلان آب جوی شد

گر داشت آبرویی ازین پیشتر سخن

سیر آمدم ز قسمت ایام، تا به چند

چون خامه حاصلم بود از خشک (و) تر سخن

از چشم اهل هند، سخن آفرین ترم

عاجز نیم چو طوطی کم حرف در سخن

با شق خامه، شق قمر را چه نسبت است؟

بیرون نیامده است ز شق قمر سخن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن

کاین صید رام می شود از وا گذاشتن

بی انتظار دامن ساحل گرفتن است

چون موج دست بر دل دریا گذاشتن

دل را ز اشک تلخ سبکبار می کند

سر بر خط پیاله چو مینا گذاشتن

دیوانه ای، ز سنگ ملامت متاب روی

بازیچه نیست سلسله بر پا گذاشتن

تا هست سنگ در کف طفلان شهر و کوی

دیوانگی است روی به صحرا گذاشتن

ای عشق، خود بگوی کز انصاف دور نیست

ما را به اختیار خرد واگذاشتن؟

در عالمی که عبرت ازو موج می زند

نتوان مدار خود به تماشا گذاشتن

سرسبز باد خامه صائب که حق اوست

سر در ره سخن عوض پا گذاشتن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

 

مژگان او ز سنگ کند جوی خون روان

از سنگ این خدنگ کند جوی خون روان

آن بلبلم که دیدن بال شکسته ام

از چشم سخت سنگ کند جوی خون روان

از ناخن شکسته چه آید، که این گره

الماس را ز چنگ کند جوی خون روان

رخسار او دو آتشه چون گردد از شراب

یاقوت را ز رنگ کند جوی خون روان

زلف مسلسل تو ز بسیاری گره

شمشاد را ز چنگ کند جوی خون روان

بر هر زمین که بگذرد ابرو کمان من

با قد چون خدنگ کند جوی خون روان

از دیده نظارگیان سرو ناز من

از روی لاله رنگ کند جوی خون روان

دلهای پینه بسته ابنای روزگار

از ناخن پلنگ کند جوی خون روان

با کشتی شکسته ما تا چها کند

بحری که از نهنگ کند جوی خون روان

فریاد دلخراش تو صائب ز روی درد

از سنگ بی درنگ کند جوی خون روان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

چند ای دل غمین به مداران گریستن؟

عیب است قطره قطره ز دریا گریستن

از گریه خوشه های گهر چید دست تاک

دارد درین حدیقه ثمرها گریستن

صبح امید می دمد از دیده سفید

دارد در آستین ید بیضا گریستن

آرد نفس گسسته برون صبح وصل را

با سوز دل چو شمع به شبها گریستن

از آه حسرت است اگر هست صیقلی

آن را که دل سیاه شد از ناگریستن

کار دل شکسته پر خون من بود

چون شیشه شکسته سراپا گریستن

این آب از فشردن دل می شود روان

حاصل نمی شود به تمنا، گریستن

ریزش سفید می کند ابر سیاه را

روشن شود دل از دل شبها گریستن

بر استقامت نظر شمع شاهدست

یکسان به سور و ماتم دنیا گریستن

با اشک الفتی که بود دیده مرا

طفل یتیم را نبود با گریستن

گلگون اشک، تشنه میدان وسعت است

مجنون صفت خوش است به صحرا گریستن

بر فوت وقت هم بفشان یک دو قطره اشک

تا کی به فوت مطلب دنیا گریستن؟

بعد از هزار سعی که بی پرده شد رخش

شد دیده را حجاب تماشا گریستن

شوریده گر چنین شود اوضاع روزگار

باید به حال مردم دنیا گریستن

افسوس جان پاک بر این جسم بی ثبات

بر مرگ خر بود ز مسیحا گریستن

بختش همیشه سبز بود، هر که را بود

در آستین چو شمع مهیا گریستن

زنگ هوس ز آینه دل نمی برد

از چشم سرمه دار زلیخا گریستن

بی دخل مشکل است کرم، ورنه ابر را

سهل است با ذخیره دریا گریستن

نم در دل محیط نماند، اگر مرا

باید به قدر خنده بیجا گریستن

شد شمع را دلیل به پروانه نجات

خامش به روز بودن و شبها گریستن

از چشم زخم، گوهر خود را نهفتن است

پنهان شکفته بودن و پیدا گریستن

چون گریه است عاقبت هر شکفتگی

با خنده جمع ساز چو مینا گریستن

صد پیرهن عرق ز خجالت کنیم روز

صائب شبی که فوت شد از ما گریستن

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

چرخ مقوس است ترا خانه کمان

بگذر چو تیر راست ز کاشانه کمان

دست از ستم بدار که در هر گشاد تیر

شیون بلند می شود از خانه کمان

تن در مده به عجز که در قبضه جهان

گردد کباده، نرم چو شد شانه کمان

مگذر ز حرف راست که از تیر نی بود

وقت مصاف نعره شیرانه کمان

باران تیر چون نکند خانه ها خراب؟

کز روی اوست هاله مه خانه کمان

ایمن مشو ز خصم که در پشت کردن است

هنگام جنگ، حمله مردانه کمان

صائب نکرده راس دل خویش را چو تیر

زنهار پا برون منه از خانه کمان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

گشتم غبار و غیرت ناورد من همان

در چشم خصم خاک زند گرد من همان

میخانه را به آب رسانید ساغرم

گل می کند خزان ز رخ زرد من همان

صبح قیامت از تب خورشید شد خلاص

از استخوان برون نرود درد من همان

دارم چو صبح اگر چه به بر آفتاب را

خون می تراود از نفس سرد من همان

با بحر اگر چه دست در آغوش کرده است

چون موج می تپد دل بی درد من همان

صائب اگر چه کرد برابر مرا به خاک

دارد سپهر دون سر ناورد من همان

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

ز بی قراری من می کند سفر بالین

ز دست خویش کنم چو سبو مگر بالین

همان ز پستی بالین نمی برد خوابم

ز گرد بالش گردون کنم اگر بالین

ز بی قراری من چون سپند جست از جای

نشست هر که مرا چون چراغ بر بالین

ز گرمی جگرم لعل آتشین گردد

به وقت خواب کنم خشت خام اگر بالین

ز دست و تیغ خزان گوییا خبر دارد

که می کند گل این بوستان سپر بالین

مرا سری است که چون لاله داغدار شود

کنم ز کاسه زانوی خود اگر بالین

عجب نباشد اگر بال و پر برون آرد

کشید از سر من بس که دردسر بالین

کسی به ملک غریبی عزیز می گردد

که در وطن کند از سنگ چون گهر بالین

چگونه خواب پریشان نسازدم بیدار؟

که کج گذاشت مرا زلف زیر سر بالین

مرا به داغ جنون نیست الفت امروزی

همیشه داشت ز سرگرمیم خطر بالین

رهین پرتو منت چرا شوم صائب؟

مرا که از تب گرم است شمع بر بالین

ادامه مطلب
جمعه 4 تیر 1395  - 7:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5016558
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث