به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار

آن که می دارد عنان اختیار ازمن دریغ

آب می بندد به روی تشنگان کربلا

هرکه دارد جام می را در خمار ازمن دریغ

از وجود خاکی من سرمه واری مانده است

گوشه چشم مروت را مدار از من دریغ

دست گل چیدن ندارد دیده حیران من

وصل خود دارد چرا آن گلعذار ازمن دریغ؟

قطره اش را چون صدف تشریف گوهر می دهم

فیض خود دارد چرا ابر بهار ازمن دریغ؟

چون حنا هر چند خون من ندارد باز خواست

پای بوس خویش دارد آن نگار ازمن دریغ

می فشاند سنبل و ریحان به دامن شانه را

آن که دارد بوی زلف مشکبار ازمن دریغ

کی دهد صائب مرا دربزم خاص خویش بار؟

آن که دارد خاک راه انتظار ازمن دریغ

گرمی گلگون ندارد روزگار ازمن دریغ

سهل باشد فیض اگر دارد بهار ازمن دریغ

نیست آن بیرحم آگاه ازدل سوزان من

ورنه کی می دانست لعل آبدار ازمن دریغ؟

گلستان را که پروردم به آب چشم خویش

نکهت خودداشت در فصل بهار از من دریغ

گر ندارد لطف پنهان با من آن امید گاه

چون نمی دارد دل امیدوار از من دریغ؟

آرزوی وصل چون گردد به گرد خاطرم ؟

کان گل بی خاردارد خارخار ازمن دریغ

کی چراغ خلوت و شمع مزار من شود ؟

آتشین رویی که می دارد شرار از من دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

سخن عشق مدار از دل افگار دریغ

که ندارند چراغ از سر بیمار دریغ

قطره را سلسله موج رساند به محیط

دل مدارید ازان طره طرار دریغ

آن سبکروح درین راه به معراج رسد

که ندارد سر خود از قدم یار دریغ

آب آن نرگس بیمار بغیر از خون نیست

آب زنهار مدارید ز بیمار دریغ

مکن ازلاله رخان نقد روان را امساک

آب خود را نتوان داشت ز گلزار دریغ

خاکساران ز تو محروم چرا می باشند؟

نیست چون پرتو مهر از درو دیوار دریغ

نر هاندیم ازین جسم گرانجان دل را

ماند این گنج نهان درته دیوار دریغ

نیست جز بی ثمری حاصل پیوند جهان

برگ این نخل ز افسوس بود، بار دریغ

روزی بیهده گویان جهان است افسوس

هیچ خاموشی نخورده است به گفتار دریغ

ماند در سلسله طول امل گوهر دل

مهره خود نربودیم ازین مار دریغ

از گران محملی خواب زمین گیر شدیم

نرسیدیم به آن قافله سالار دریغ

گر چه گردید دوتاقامت ما چون صیقل

تیغ خود را نزدودیم ز زنگار دریغ

گر چه صد غوطه درین قلزم خونخوار زدیم

ره نبردیم به آن گوهر شهوار دریغ

چون نکردی دل خود صاف ز زنگار، مدار

سنگ راباری ازین آینه تار دریغ

گر چه ازخامه من شعر با معراج رسید

حیف ازان عمر که شد صرف درین کار دریغ

چاک شد چون صدف از فکر دل ما و ندید

روی گرمی گهر ما ز خریدار دریغ

خورد خون من و از تنگی فرصت صائب

خون خود را نگرفتم ز لب یار دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ

ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ

سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم

نیم به خاطر نازکدلان گران درباغ

فتاده ایم پی هم چو برگهای خزان

اگر چه یک دوسه روزیم میهمان درباغ

ز خویش خیمه برون زن، غم رفیق مخور

که شد ز بوی گل آماده کاروان درباغ

بگیر خون خود از جام ارغوانی رنگ

که یک دو هفته بود جوش ارغوان درباغ

ز نارسایی مشرب، میان باده کشان

خجل ز خشکی خویشم چو آشیان درباغ

چو برگ غنچه نشکفته ما گرفته دلان

نشد که سر به هم آریم یک زمان درباغ

مرا که چشم به پای خودست چون نرگس

چه سود ازین که بود منزل و مکان درباغ ؟

ترست از عرق شرم جیب و دامن گل

شب گذشته که بوده است میهمان درباغ ؟

که خوشه چین شده یارب دگر ز خرمن گل ؟

که برق می جهد از چشم بلبلان درباغ

دلیل تنگدلی بس بود همین صائب

که همچوغنچه خموشم به صد زبان درباغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟

کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ

قطره باران گهر می گردد از گوش صدف

از سخن فهمان سخنور چون سخن دارد دریغ؟

شمع باآن سرکشی پروانه را در برکشید

روی آتشناک او پرتو زمن دارد دریغ

می شود آب روان شکر زجوی نیشکر

جان شیرین چون زشیرین کوهکن دارد دریغ؟

مصر غربت میگذارد تاج عزت برسرش

گر زیوسف پیرهن چاه وطن دارد دریغ

می شود دربوته خجلت به صد تلخی گلاب

هرکه چون گل زر ز مرغان چمن دارد دریغ

می چکد آب ازلب میگون او بی اختیار

آب اگر از تشنگان چاه ذقن دارد دریغ

گر چه چون یعقوب چشمم شد سفید ازانتظار

آن فرامشکار از من پیرهن دارد دریغ

می شود خون مشک درناف غزالان ختن

دل چرا عاشق ز زلف پرشکن دارد دریغ؟

چون سهیل آن کس که خواهد سرخ روی سایلان

نیست ممکن پرتو خود ازیمن دارد دریغ

زر به زر دادن پشیمانی ندارد درقفا

خرده جان کس چرا ازان سیمتن دارد دریغ؟

گر چه رزق مور خط می گرددد آخر شکرش

حرف تلخ ازعاشق آن شیرین دهن دارد دریغ

گر چه از چشم ترمن قامتش بالاکشید

جلوه خشک ازمن آن سرو چمن دارد دریغ

اختیار چیدن گل چون دهد دست مرا؟

آن که خار راه خود ازپای من دارد دریغ

هرکه صائب لذت ازگفتار شیرین یافته است

چون شکر از طوطی شیرین سخن دارد دریغ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

به که نطق خویش ازاهل زمان دارم دریغ

نغمه داودی ازآهن دلان دارم دریغ

حرفهای راست را چون تیر در دل بشکنم

این خدنگ راست رو را از کمان دارم دریغ

در خور بی جوهران گوهر به بازار آورم

حرف جوهردار از تیغ زبان دارم دریغ

گوش گل از پرده انصاف چون مفلس شده است

به که من هم نغمه رااز بوستان دارم دریغ

در نقاب خامشی یک چند رو پنهان کنم

بکر معنی را ازین نامحرمان دارم دریغ

دیده یوسف شناسی نیست درمصر وجود

به که جنس خویش را از کاروان دارم دریغ

گوهر من بی بها و اهل عالم مفلسند

گوهر خود را ز چشم مفلسان دارم دریغ

من که شهری تر ز مجنونم درآیین جنون

چون سر خود را زسنگ کودکان دارم دریغ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

عالم بالا ندارد فیض ازپاکان دریغ

قطره خود را ندارد از صدف نیسان دریغ

زر که صرف کیمیا گردد یکی صد می شود

خرده جان را چرا کس دارد از جانان دریغ؟

رزق می آید به پای میهمان از خوان غیب

بی نصیب آن کس که نعمت دارد از مهمان دریغ

صاف کن دل تا ازان رخسار صافی برخوری

تابه چند آیینه داری ازمه کنعان دریغ ؟

دامن دولت چو هر ساعت به دست دیگری است

دست تا از توست از سایل مدار احسان دریغ

آن که ازدندان دهانت پر ز گوهر ساخته

نیست ممکن تالب گور از تودارد نان دریغ

بس که شد امساک صائب عام در دوران ما

سنگ می دارند از دیوانگان طفلان دریغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

دل چه باشد تا کسی از دلستان دارد دریغ؟

عاشق ازمعشوق هیهات است جان دارد دریغ

آن که ازدندان ترابخشید چندین آسیا

بی دهن وا کردنی حاشا که نان دارد دریغ

حسن را با سینه چاکان التفات دیگرست

ماه ممکن نیست پرتو ازکتان دارد دریغ

نیست بخل، از دورباش بی نیازیهای ماست

نعمت خود را اگر ازماجهان دارد دریغ

آن که می بخشد سگان رالقمه بی استخوان

از همای ما ز خشکی استخوان دارد دریغ

آن که از دندان دهانت پر ز گوهر ساخته

نیست ممکن تالب گور از تو نان دارد دریغ

نیست جز روی زمین خورشید را جولانگهی

عشق هیهات است لطف ازخاکیان دارد دریغ

آب را کافر نمی دارد دریغ از تشنگان

چون کسی از تیغ خونخوار تو جان دارد دریغ؟

عاقبت خط لعل سیراب ترا بی آب کرد

این سزای آن که آب ازتشنگان دارد دریغ

سخت می ترسم که ازسنگین دلیها آسمان

ازمن دیوانه سنگ کودکان دارد دریغ

بهتر از سیری دهن بندی نباشد شیر را

غافل است آن کس که مال از دشمنان دارد دریغ

درکنار بحر صائب قطره دریا می شود

کس چرا جان راازان جان جهان دارد دریغ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

شعله ور گردد ز شور عشق آواز چراغ

از پرپروانه باشد پرده ساز چراغ

بس که سودا کرده عالم را سیه درچشم من

می کند هر کرم شب تابی به من ناز چراغ

صحبت روشن ضمیران پرده سوز غفلت است

خواب می سوزد چشم ازدیده باز چراغ

ما به مهر و مه ز قحط حسن قانع گشته ایم

کز تهی چشمی شود روزن نظر باز چراغ

دل چو روشن شد زبان لاف کوته می شود

کز نسیم صبح باشد بال پرواز چراغ

شرم نتواند حجاب حسن عالمسوز شد

کی نهان درپرده ماندنور غماز چراغ؟

چاره بیهوده نالان منحصر درکشتن است

غیر خاموشی ندارد سرمه آواز چراغ

رازهای سر به مهر سینه پروانه را

می توان دید ازرخ آیینه پرداز چراغ

کرد رسوا داغ صائب سوز پنهان مرا

شد دهان روزن خاموش غماز چراغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ

می جهد شبهای تار از دیده روزن چراغ

می خورد خون ازفروغ سینه من داغ عشق

می کشد خجلت ز خود دروادی ایمن چراغ

سوختم ز افسردگی یارب درین محفل ، کجاست

سینه گرمی که بتوان کرد ازو روشن چراغ؟

نیست غیر ازگرم رفتاری درین ظلمت سرا

یار دلسوزی که دارد پیش پای من چراغ

صحبت ناجنس آتش رابه فریاد آورد

آب درروغن چوباشد می کند شیون چراغ

درمیان عشق و دل مشاطه ای درکار نیست

جای خود وا میکند در دیده روزن چراغ

تیره بختی لازم طبع بلند افتاده است

پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟

قدر عاشق می شناسد، مشهدش پر نور باد

ماتم پروانه دارد تا دم مردن چراغ

در دل و در سینه من روشنایی کیمیاست

ورنه دارد سینه سنگ و دل آهن چراغ

دودمان دوستی از پرتو من روشن است

می فروزد خون گرمم درره دشمن چراغ

درشبستانی که گردد کلک صائب شعله ریز

چاک سازد جامه فانوس رابرتن چراغ

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

دل مست حیرت و سر پرشور درسماع

موسی به خواب بیخودی وطور درسماع

خلقی به یکدیگر کف افسوس می زنند

خون ازنشاط دررگ منصوردرسماع

جایی که ریگ رقص روانی نمی کند

مجنون ساده لوح کند شور درسماع

خوش باده ای است عشق که چندین هزاربط

آمد به بال این می پرزور درسماع

سر سبز باد هند که از آرمیدگی

درزیر پای فیل بود مور درسماع

صائب زشور فکر توآمد به زیر خاک

مرغ دل امیدی و شاپور درسماع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029377
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث