به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط

هر مویی ازتو شد شب عید از هلال خط

گردد دعا به دامن شب بیش مستجاب

نومید نیستیم ز حسن مآل خط

دریای رحمتی است که موجش زعنبرست

روی عرق فشان تو در زیر بال خط

سودای زلف،حلقه بیرون در شود

در هر دلی که ریشه دواند خیال خط

قدر گهر ز گرد یتیمی شود زیاد

در دل مده غبار ره از خاکمال خط

ناقص ز پیچ و تاب شود گر چه رشته ها

گردد ز پیچ و تاب یکی صد کمال خط

شکر نزول آیه رحمت شکفتگی است

پنهان مساز روی خود از انفعال خط

از پیچ و تاب حلقه کند نام آفتاب

اصلاح دست اگر نزند بر جمال خط

از آب تیغ سبزه خط می شود بلند

سعی از تراش چند کنی در زوال خط؟

گر از بهار سبز شود تخم سوخته

آید برون ستاره خال از وبال خط

مار از هجوم مور دل از گنج بر گرفت

زلف تو کرد ترک جمال از جلال خط

آوازه اش اگر چه جهانگیر گشته بود

گلبانگ خوبی تو فزود از بلال خط

هرچند بود زلف تو پردلی علم

پس خم زد از غبار سپاه جلال خط

نعلش در آتش است ز هر حلقه ای جدا

نازش مکن به حسن سریع الزوال خط

شد ملک حسن از ستم بی حساب تو

زیر و زبر ز لشکر بی اعتدال خط

صائب شد از دمیدن او سبز حرف من

چون آب چشم خویش نسازم حلال خط؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

 

ز گنجهای گرانمایه بی نثار چه حظ؟

اگر ز خود نفشانی ز برگ و بار چه حظ؟

بهارتازه کند داغ تخم سوخته را

دماغ سوخته را از وصال یار چه حظ؟

خوش است دامن تحریک نیم سوخته را

جنون کامل مارا زنوبهار چه حظ؟

چراغ صبح به یک جلوه می شود خاموش

مرابه موسم پیری ز اعتبار چه حظ؟

درخت خشک به نشو و نما نمی جوشد

ترا که نیست جنون درسر،ازبهار چه حظ؟

تمام دلخوشی روزگار در عشق است

ترا که عشق نوروزی ز روزگار چه حظ؟

خوش است سوختن داغ با سیه چشمان

ترا که داغ نسوزی ز لاله زار چه حظ؟

ز انتظار شود آب تلخ آب حیات

ز وصل باده گلرنگ بی خمار چه حظ؟

ترا که غم نگرفته است درمیان صائب

ز مهربانی یاران غمگسار چه حظ؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

گر چه دارد تلخی زهر اجل جام وداع

برامید مرگ می نوشم به هنگام وداع

آخر بیماری جانکاه می باشد هلاک

اول هجران جانسوزست انجام وداع

حیرتی دارم که چون خواهم سفر کردن ز خویش ؟

تیره شد عالم به چشمم بس که از شام وداع

دروداع دوستان از بس که تلخی دیده ام

می روم از خویش هرکس می برد نام وداع

دوری جانان بود از دوری جان تلختر

درشمار زندگانی نیست ایام وداع

همچو شمع صبحگاهی در شبستان جهان

تا نفس را راست کردم بود هنگام وداع

بیقراران درسفر بی اختیار افتاده اند

چون سپند از من مجو صائب سرانجام وداع

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

افتاد ماه عارض اودر وبال خط

زلفش هوا گرفت به یک گوشمال خط

منسوخ گشت چون خط کوفی ز خط نسخ

طغرای چین ابروی اواز مثال خط

گر صد هزار تبت وارونه خوانده ای

بیرون نمی رود ز ضمیرت ملال خط

قیر دوال پا که شنیدی خط است و بس

چند آبروی تیغ بری در زوال خط

خواهد فتاد کوکب بخت بلند تو

ازآه و دود سوختگان دروبال خط

رحمی به خاکساری عاشق نمی کنی

تاروی نازکت نخورد خاکمال خط

صائب چه دولتی است که روشن نموده است

چشمم سواد خط غبار از خیال خط

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

مکن با خاکساران سرکشی درروزگار خط

که می پیچد بساط حسن رابرهم غبار خط

برات آسمانی باز گردیدن نمی داند

به آب تیغ هیهات است بنشیند غبار خط

نباشد سرفرازی یک دم افزون شعله خس را

منه زنهار دل بر دولت ناپایدار خط

تبسم می کنی چون برق بی پروا، نمی دانی

که دارد گریه ها در آستین ابربهار خط

مکن استادگی زین بیش در تعبیر احوالم

که آمد آفتابت برلب بام از غبار خط

اثر بسیار می باشد دعای دامن شب را

به حسن امیدها دارد دلم درروزگار خط

ترا گرشسته رویان زنگ می شویند از خاطر

مرازنگار ازدل می زداید سبزه دار خط

شب کوته به خورشید درخشان زودپیوندد

به چشم من زیاد از زلف باشد اعتبار خط

به روز ما چه می کردند این سنگین دلان صائب

اگر می داشت چون زلف امتدادی روزگار خط

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

 

پرست دفتر افلاک از حساب غلط

بدار دست ز اصلاح این کتاب غلط

نه انجم است، که هر کس به قدر دانش خود

نهاده نقطه سهوی براین کتاب غلط

به وعده های تودل بسته ام، چه ساده دلم

که آب خضر طمع دارم از سراب غلط

تو هر قدر که دلت می کشد سؤال بکن

که چرخ سفله کریم است در جواب غلط

گشود صفحه دیوان خود مگر صائب؟

که گل ز طاق دل افتاد چون کتاب غلط

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

چون برق زود می گذرد آب و تاب خط

زنهار دل مبند به موج سراب خط

چون مو برآتش است دمی پیچ وتاب خط

غافل مشو ز دولت پا در رکاب خط

زینسان که چشم مست تو در خواب غفلت است

ترسم ترا به هوش نیارد گلاب خط

تا چند بیحساب به اهل نظر کنی ؟

اینک رسید نوبت روز حساب خط

ازبس که چشم بوالهوسان خیرگی نمود

رفت آفتاب نوبت روز حساب خط

ریحان خلد نیست سزاوار هر سفال

تا در دل که ریشه کند پیچ و تاب خط

خط بر سر بنفشه فردوس می کشد

در چشم هرکه کشد انتخاب خط

از هاله مه به حلقه ماتم نشسته است

تا کرد احاطه چهره او را سحاب خط

چون داغ لاله مرهمش از مشک سوده است

صائب دلی که گردد داغ و کباب خط

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

ندارد صفحه رخسار خوبان اعتبار خط

در آتش دارد از هر حلقه نعلی بیقرار خط

هزاران چشم روشن ساختی در روزگار خط

کرامت کن به ما هم سرمه واری از غبارخط

نخواندی چون به سیرباغ خود درجوش گل مارا

به برگ سبز باری یادکن درنوبهار خط

به روی گرم کن این شمع ناحق کشته راروشن

که شد چشم امید من سفید ازانتظار خط

نکردی درزمان زلف اگر شیرازه دلها را

مشو غافل به عهد دولت ناپایدار خط

اگر چه خال باشد مرکز پرگار خوبی را

کند ازشرمساری روی پنهان درغبار خط

به این خاک مراد امیدها را وعده می دادم

ندانستم نمک در دیده ام ریزد غبار خط

ز حسن نو خطان بسیار دشوارست دل کندن

دواندریشه چون جوهر درآهن خارخار خط

صفای گوهر ازگرد یتیمی بیش می گردد

غباری نیست برخاطر مرا از رهگذار خط

چنان کافزاید از بیهوشدارو نشأه صهبا

دو بالامی شود کیفیت لب ازغبار خط

چه نسبت خط مشکین رابه روی ساده خوبان؟

درآتش دارد از هر حلقه نعلی بیقرار خط

بود خواب پریشان سنبل فردوس درچشمش

چرانیده است هرکس چشم خود در سبزه زار خط

کند از سر کشی هرخون که در دل زلف، عاشق را

تلافی می کند آخر نسیم مشکبار خط

خمار صبح را ته شیشه شب می کند درمان

مشو غافل زرخسار بتان درروزگار خط

نثاری هست لازم ،خواندن فرمان شاهان را

نسازم نقددین و دل چرا صائب نثار خط؟

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 11:06 AM

درخون نشستم از نفس مشکبار خویش

چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش

انجم به آفتاب شب تیره را رساند

دارم امیدها به دل داغدار خویش

تا یک دل گرفته بود دربساط خاک

چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش

انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب

ورنه شکستمی گهر آبدار خویش

از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن

یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش

سنگ تمام درکف اطفال هم نماند

آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش

دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز

شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش

صائب چه فارغ است زبی برگی خزان

مرغی که در قفس گذراند بهار خویش

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

از قناعت می رود بیرون ز سر سودای حرص

ره ندارد در دل خرسند استسقای حرص

چین ابرو می شود سوهان دندان طمع

از ترشرویی یکی صدمی شود صفرای حرص

سنگ ره راه میکند سنگ فسان درقطع راه

خار رابال وپر پرواز سازد پای حرص

تاک را نشو و نما از قطع می گردد زیاد

ازبریدن می کشد قامت ید طولای حرص

گرچه می داند که می سوزد برای خرده ای

می زند برقلب آتش طبع بی پروای حرص

قامت خم خواب غفلت رادوبالامی کند

موی پیران را ید بیضاست درانشای حرص

بی تردد نیست زیر خاک هم جان حریص

کم نمی گردد به لنگر شورش دریای حرص

می توان کردن به شستن روی زنگی راسفید

تیرگی نتوان به صیقل بردن ازسیمای حرص

ازخس و خاشاک گردد آتش افزون شعله ور

بیشتر گردد ز جمع مال استیلای حرص

می تند در خانه های کهنه اکثر عنکبوت

بیشتر در طینت پیران بود مأوای حرص

هر که چون موج سراب از کف عنان حرص داد

می شود صائب بیابان مرگ درصحرای حرص

ادامه مطلب
پنج شنبه 3 تیر 1395  - 10:53 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030720
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث