به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ربوده خواب مرا حسن بی مثال دگر

گران چو خواب به چشمم بودخیال دگر

زخشم وناز فزون می شود محبت من

که هر جلال بود عشق را جمال دگر

گذشتن از سیر تقصیرمن به روی گشاد

به انفعال من افزود انفعال دگر

زضعف قوت نقل مکان نمانده مرا

چگونه نقل زحالی کنم به حال دگر

نمی شود زگهر چشم شور چشمان سیر

که هست هرکف دریا کف سئوال دگر

اگر دهم ز نفس جان به خلق چون عیسی

نفس مکش که خموشی بود کمال دگر

به چشم اگر پرکاهی زخرمن دونان

نهم ،شود پی پرواز چشم بال دگر

گدازلقمه محال است سیرچشم شود

که می شود لب نانش لب سئوال دگر

زیان نکرد سلیمان زدلنوازی مور

به حسن سلطنت خود فزود خال دگر

مسازروترش از خوردن غضب صائب

که درجهان نبود لقمه هلال دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ربوده است مراذوق جستجوی دگر

برون ز شش جهت افتاده ام به سوی دگر

مرابه سوختگان رهنما شوید،که نیست

دماغ خشک مرا سازگاربوی دگر

میسرست مراچون به بحرپیوستن

چرا چوآب روم هرزمان به جوی دگر

جز این که محو کنم ازدل آرزوهارا

نمانده است مرا دل آرزوی دگر

نشسته دست زدنیا مکن پرستش حق

که این نماز ندارد جزاین وضوی دگر

چوزاهدان نکنم بندگی برای بهشت

زرنگ وبو نگریزم به رنگ وبوی دگر

برون نرفته زتن جان ،دلی به دست آور

که این شراب ندارد جز این سبوی دگر

جز آستانه عشق است شوره زار،جهان

مریز آب رخ خود به خاک کوی دگر

برون زشش جهت است آنچه قبله گاه دل است

چه التفات کنی هرنفس به سوی دگر

به گفتگو نرود کارعشق پیش و مرا

نمی کشد دل غمگین به گفتگوی دگر

بس است درد طلب چاره جو ترا صائب

مباش در پی تحصیل چاره جوی دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

درین جهان مزور به ترس وباک نگر

به دام بیشتر از دانه زیر خاک نگر

مشو چون دام درین صید گه سراپاچشم

به دیده های پر ازخاک زیرخاک نگر

زخون سوختگان طشت خاک لبریز ست

به جام لاله پرخون درین مغاک نگر

مسیح برفلک ازراه خاکساری رفت

اگربه چرخ برآیی همان به خاک نگر

به شکراین که تراعیسی زمان کردند

زروی لطف به دلهای دردناک نگر

خزان عمر، شب عید باددستان است

به دستهای نگارین برگ تاک نگر

مگیر دامن پاکان به پنجه خونین

به چشم پاک درآن روی شرمناک نگر

لباس کعبه به زناردوختن کفرست

درآن شکاف گریبان به چشم پاک نگر

مبادفتنه خوابیده راکنی بیدار

به احتیاط درآن چشم خوابناک نگر

فریب سوزن مژگان آن نگارمخور

به سینه هاکه زبیداداوست چاک نگر

گذشت عمر،چه ازکاررفته ای صائب ؟

دلیل بررخ اودردم هلاک نگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر

کند کریم به سایل نهفته احسان زر

زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار

که گل دهدبه نسیم سحر به دامان زر

مدارحاصل خود را ز غمگساردریغ

که می دهند به می بی دریغ مستان زر

چو غنچه زر به گره اهل دل نمی بندند

که هست برگ خزان پیش باددستان زر

همان ز حرص پرددیده ات چوموج سراب

اگر به فرض شود ریگ این بیابان زر

بهوش باش که دندان نمودن است از شیر

شد به روی تو گرچون ستاره خندان زر

نبسته است چنان فلس را به تن ماهی

که خواجه بسته زحرص خسیس برجان زر

چنان که مار شود اژدهازطول زمان

شود بلای خداچون رودبه همیان زر

ز ریگ روغن بادام می کشدصائب

گرفت هرکه به ابرام ازبخیلان زر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ترا به هرگذری هست بیقراردگر

مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر

ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا

که جز غم تو مرا نیست غمگسار دگر

بگیر خرده جان مرا و خرده مگیر

که در بساط ندارم جز این نثار دگر

به کوچه باغ بهشتم زکوی او مبرید

که وا نمی شودم دل ز رهگذار دگر

ز آستان تو چون نا امید برگردم؟

که هست هر سرمویم امیدواردگر

بغیر عشق که از کاربرده دست ودلم

نمی رود دل و دستم به هیچ کاردگر

مراازان گل بی خار، خارخاری بود

زیاده شدزخط سبز خار خاردگر

ز طوق فاخته درخاک دامها دارد

ز شوق صید توهر سروجویبار دگر

غبار خط نشدامسال هم عیان ز رخش

افتاد مشق جنونم به نوبهار دگر

گرفته ام زجهان گوشه ای که دل می خواست

چه دام پهن کنم از پی شکاردگر

مرا بس است سویدای خال اوصائب

که مهرکوچک شه راست اعتبار دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

اگر چه چهره بود بی نقاب روشنتر

شود عذار بتان از حجاب روشنتر

ز لفظ، معنی نازک برهنه تر گردد

رخ لطیف تو شد از نقاب روشنتر

بجز عرق که کند گل زروی یار، که دید

ستاره ای که بود ز آفتاب روشنتر؟

صفای روی تو از خط سبز افزون شد

که در بهار بود ماهتاب روشنتر

سیاه گشت ز پیری روان روشن من

اگر چه فصل خزان است آب روشنتر

ز گریه گفتم گردد دلم خنک، غافل

که گردد آتش از اشک کباب روشنتر

شود فزون ز نگین خانه آب و رنگ گهر

که در پیاله نماید شراب روشنتر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

صفای یار به دیدن نمی شود آخر

گلی است این که به چیدن نمی شود آخر

شکایتی که ز زلف دراز اوست مرا

به گفتن و به شنید ن نمی شود آخر

فغان که سیب زنخدان یار راآبی است

که چون گهر به چکیدن نمی شود آخر

چرا لبت به جگر تشنگان نمی جوشد؟

عقیق چون به مکیدن نمی شود آخر

مگر به لطف خموشم کنی، وگر نه چو شمع

زبان من به بریدن نمی شود آخر

فلک زگردش خود ماندگی نمی داند

جنون من به دویدن نمی شود آخر

به آستین نتوان پاک کرد چشم مرا

گلاب من به کشیدن نمی شود آخر

چه سود ازین که به دریا رسید سیلابم ؟

چو شوق من به رسیدن نمی شود آخر

چنان گزیده زوضع جهان شدم صائب

که وحشتم به رمیدن نمی شود آخر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ز حال تشنه لبان خنجر ترا چه خبر؟

فرات را ز شهیدان کربلا چه خبر؟

تمام عمر به بیگانگان برآمده ای

دل ترا ز سخنهای آشنا چه خبر؟

مرا چگونه شناسد سپهر خود نشناس؟

خبرنیافته از خویش را زما چه خبر؟

ز پشت آینه روی مراد نتوان دید

تراکه روی به خلق است از خدا چه خبر؟

یکی است نسبت خارو حریر در ره من

مرا که از سر خود فارغم ز پا چه خبر؟

ترا که نیست خبر از هوای عالم آب

ز لطف آب و ز کیفیت هوا چه خبر؟

توان به درد رسیدن ز راه آگاهی

مراکه محو بلاگشتم از بلاچه خبر

ز حال صائب مسکین که خاک ره شده است

تراکه نیست نگاهی به زیر پاچه خبر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر

مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر

دلی است در بر من زین جهان پر وحشت

ز چشم شوخ تو از مردمان گریزانتر

حذر ز خیرگی من مکن که دیده من

ز چشم آینه صدپرده است حیرانتر

اگرچه در کمر یار حلقه کردم دست

همان ز زلف بود خاطرم پریشانتر

برآن عذار جهانسوز، قطره عرق است

ستاره ای که بود ز آفتاب بخشانتر

اگر چه سینه آیینه از غرض پاک است

ز دیده تر من نیست پاکدامنتر

شد از سفیدی مو بیش بیقراری دل

که می شود به دم صبح شمع لرزانتر

صلاح خالص ازان کن طلب که طاعت را

کند ز دیده خلق از گناه پنهانتر

ز سوز عشق رگ جان به تن مرا صائب

ز مو برآتش سوزنده است پیچانتر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

بیاکه عقده زکارجهان گشاد بهار

بهشت سربه گریبان غنچه دادبهار

نهشت یک دل افسرده درقلمروخاک

برات عیش به خلق ازشکوفه دادبهار

زخرمی درودیوارگلستان شدمست

زهرگلی درمیخانه ای گشاد بهار

به روشنایی مهتاب گل نشد قانع

چراغ لاله به هر رهگذرنهاد بهار

کشید دشنه برق ازنیان ابر برون

به خرمن غم بی حاصلان فتادبهار

گشت آنکه زدی طبل رعد زیرگلیم

صلای عیش به بانگ بلند داد بهار

برآر سرزگریبان خامشی صائب

کنون که غنچه منقارها گشاد بهار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5039032
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث