به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار

دیده ای آب ده از صبح بناگوش بهار

دانه سوخته از ابر نمی گردد سبز

چه کند بادل افسرده ما جوش بهار؟

دامن پاک حصاری است نکورویان را

سروراسرکشیی نیست از آغوش بهار

موی ژولیده چو دود از سر من باز شود

گرچنین جوش زند مغز من از جوش بهار

چون زند بلبل بی طالع ما بر آهنگ

صدف گوهر سیماب شود گوش بهار

در حبابی چه پر و بال گشاید طوفان ؟

ظرف بلبل چه کند بامی سرجوش بهار؟

چمن از جوش گل و لاله گرانبار شده است

جلوه ای کن که سبکبار شود دوش بهار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

 

سینه ای چاک نکردیم درین فصل بهار

صبحی ادراک نکردیم درین فصل بهار

گریه ای از سر مستی به تهیدستی خویش

چون رگ تاک نکردیم درین فصل بهار

ابر چون پنبه افشرده شد از گریه و ما

مژه ای پاک نکردیم درین فصل بهار

جگر سنگ به جوش آمد و ما سنگدلان

دیده نمناک نکردیم درین فصل بهار

لاله شد پاک فروش از عرق شبنم و ما

عرقی پاک نکردیم درین فصل بهار

غنچه از پوست برون آمد و ما بیدردان

جامه ای چاک نکردیم درین فصل بهار

دامن تازه گلی صید به سرپنچه سعی

همچو خاشاک نکردیم درین فصل بهار

حیف و صد حیف که در راه نسیم سحری

خویش را خاک نکردیم درین فصل بهار

با دو صد خرمن امید، ز غفلت صائب

تخم در خاک نکردیم درین فصل بهار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار

سوخت خودرا و برون خوست ز بند آخر کار

از دل سوخته نومید نمی باید شد

می شود خال رخ شعله سپند آخر کار

عرق سعی محال است که گوهر نشود

می رسد ذره به خورشید بلند آخر کار

هرکه از پوست در آغاز نیامد بیرون

همچو بادام نپیوست به قند آخر کار

جان محال است که در جسم بماند جاوید

می رهد یوسف بی جرم زبند آخر کار

سخن حق چه خیال است افتد بر خاک؟

می شود رتبه منصور بلند آخر کار

که دعا کرد ندانم ز جگرسوختگان ؟

که شود روزی مور آن لب قند آخر کار

چون کمان گر چه به خود خلق کنندت نزدیک

همچو تیر از بر خود دور کنند آخر کار

دلگشای است نسیم سحری، می ترسم

که شود غنچه من بیهده خند آخر کار

همت آن نیست که آتش نزند در عالم

می جهد برقی ازین ابر بلند آخر کار

کاش در زندکی از خاک مرا بر می داشت

آن که بر تربت من سایه فکند آخر کار

زینهار ای نی بی مغز سر از بند مپیچ

که شود تنگ شکرهر سر بند آخر کار

مشت خاک من سودازده را صائب چرخ

از چه برداشت نخست ازچه فکند آخر کار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

چین پیشانی ما شد مه عید آخر کار

آن چه می جست دل غمزده، دید آخر کار

بی نسیم سحری غنچه ما خندان شد

قفل از پره خود ساخت کلید آخر کار

ماه عیدی که ز آفاق طلب می کردیم

از غبار دل ما گشت پدید آخر کار

دانه سوخته ماز عرق ریزی سعی

چون شرر از جگر سنگ دمید آخر کار

آب شد گر چه دل شبنم ما از گردش

اینقدر شد که به خورشید رسید آخر کار

ورق دیده یعقوب همین مضمون است

که شود صبح طرب چشم سفید آخر کار

گر چه از چهره گل شبنم ما دور افتاد

به لب تشنه خورشید رسید آخرکار

کاش در جوش گل از خاک مرا بر می داشت

پرو بالی که به فریاد رسیدآخرکار

ثمر تلخی ایام تهیدستی بود

ازنبات آنچه چشاندند به بید آخرکار

از وصال رخ او کامرواشد صائب

انتقام خود از ایام کشید آخرکار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

ای رخت شسته تر از دامن مهتاب بهار

چشم مخمور تو گیرنده تر از خواب بهار

ابر خشکی است که در شوره زمین می گردد

باگل روی تو شادابی مهتاب بهار

مستی چشم تورا رطل گران حاجت نیست

بی نیازست ز افسانه شکر خواب بهار

برق خاروخس تقوی است شکرخنده گل

سیل ناموس بود چهره شاداب بهار

لازم عهد جوانی است سیه کاریها

روشن است این سخن از تیرگی آب بهار

پیش ازان دم که خزان زرد کند رخسارش

آب ده چشم ز خورشید جهانتاب بهار

عقل پیری ز من ایام جوانی مطلب

که در ایام خزان صاف شود آب بهار

جگر سوخته لاله خبر می بخشد

صائب ازشعله دیدار جگر تاب بهار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

کار دنیا کن و اندیشه عقبی مگذار

تابه عقبی نرسی دامن دنیا مگذار

خود حسابی خط پاکی است ز دیوان حساب

آنچه امروز توان کرد به فردا مگذار

سر در این بادیه چون ریگ روان ریخته است

بی تائمل به بیابان جنون پا مگذار

می کنی گوشه نشینان جهان را بدنام

اثر از نام در این نشأه چو عنقا مگذار

گوهر از بحر نیاید به رعونت بیرون

تاز سر پا نکنی روی به دریا مگذار

بهترین پند بزرگان طریقت این است

که ز کف دامن دریوزه دلها مگذار

سنگ راه تو شود بار به هر دل که نهی

تابه منزل برسی بار به دلها مگذار

دیده شیر بود لاله صحرای جنون

پای گستاخ به این دامن صحرا مگذار

نگه تندگران است به روشن گهران

بار سوزن به دل نازک عیسی مگذار

سیل را مانع رفتار نمی گردد موج

من سودازده را سلسله بر پا مگذار

می شود شهپرتوفیق ،سبکباری خلق

بار مردم بکش و بار به دلها مگذار

گوشه ای گیر در ایام کهنسالی ها

خرمنت پاک چو گردید به صحرا مگذار

گر سر صحبت آن لیلی عالم داری

پای بیرون ز سیه خانه سودا مگذار

حسن ازآینه تار گریزد صائب

دل غفلت زده را پیش دلارا مگذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

 

نفس هرزه مرس رابه کشیدن مگذار

سرکش افتاد چو توسن به دویدن مگذار

چون نگه درنظروحشی آهو چشمان

رام مردم شو و از دست رمیدن مگذار

ماه کنعان نه عزیزی است که از دست دهند

دامن صحبتش از دست بریدن مگذار

وعده توبه ز اهمال به پیری مفکن

پنبه درگوش به انداز شنیدن مگذار

درجوانی سبک ازخواب گران کن خود را

تن به این بار گران وقت خمیدن مگذار

گوشه گیری پی تسخیر دل خلق مکن

دام درخاک به انداز کشیدن مگذار

دردازان بیشتر افتاده که تقریر کنند

خبرخسته مارابه شنیدن مگذار

برشریف است گران، منت احسان خسیس

کاه بردیده به هنگام پریدن مگذار

شیراگر دایه قسمت ز تو امساک کند

تو چو طفلان، سرانگشت مکیدن مگذار

در دهنها ز رسیدن ثمر خام افتد

گرنه ای خام، تن خود به رسیدن مگذار

بی تأمل سخن خود مده از دل به زبان

غنچه تا گل نشود دست به چیدن مگذار

این می لعل، زیاد از دهن تیغ تو نیست

خون ما بیگنهان را به چکیدن مگذار

صائب این آن غزل شاه مطیعاست که گفت

سجده وقت جوانی به خمیدن مگذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار

چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار

با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد

کوزه خود بشکن، لب به لب جو بگذار

لعل و یاقوت درین داد و ستد سنگ کم است

وصل یوسف طلبی جان به ترازو بگذار

نقطه را دایره عیش ز پرگار بود

سر سودازده را در قدم او بگذار

خون شود مشک ز همصحبتی ناف غزال

دل خون گشته به آن حلقه گیسو بگذار

منه آینه به زانو چو زنان گر مردی

غنچه شو،روی در آیینه زانو بگذار

حسن از دایره عشق نباشد بیرون

نعل وارون مزن ای فاخته ،کوکو بگذار

عاشقان رابه اشارت بود ربط دگر

هرچه نتوان به زبان گفت به ابرو بگذار

بیش ازاین رنج سخن برلب نازک مپسند

شغل گفتار به آن چشم سخن گو بگذار

روی در دامن صحرا کن و از حلقه زلف

طوق چون فاخته برگردن آهو بگذار

نیست صائب به زر و سیم گران باده لعل

صرفه در کوی خرابات بیک سو بگذار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

بر دل تازه خیالان مخور از زخم زبان

از ره نوسفران خار به مژگان بردار

چشمه خون ز دل سنگ گشودن سهل است

نامه درد مرا مهر ز عنوان بردار

شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند

ای سکندر طمع از چشمه حیوان بردار

از شکرخنده ات ای صبح، حلاوت رفته است

نسخه ای تازه ازان چاک گریبان بردار

از صدف تا کف خود بحر گشوده است ،ای ابر

تخم اشگی بفشان، گوهر غلطان بردار

حسن اهلیت و صورت نشود باهم جمع

نظر از صورت بی معنی خوبان بردار

صائب از سورمه توفیق نظر روشن کن

بعد ازان کام دل از سیر صفاهان بردار

نسخه کفر از آن زلف پریشان بردار

چون به این حلقه درآیی دل از ایمان بردار

از جگرسوختگان خشک گذشتن ستم است

توشه آبله ای بهر مغیلان بردار

سوزن لنگر عزم سفر عیسی شد

خس و خاشاک تمنا زره جان بردار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار

که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار

به صدف بازنگردد گوهرازدامن بحر

مهر ازاین حقه گوهر به تأمل بردار

دل اگر تیره نخواهی بسخن لب مگشا

که ازاین رخنه درآیدبه دل صاف غبار

می کشد مهرخموشی زجگرزهرسخن

زخم این مارشود به ،به همین مهره مار

خامشی مهرسلیمان بود ودیو،سخن

به کف دیومده مهرسلیمان زنهار

تانبندی زسخن لب ،نشوددل گویا

عیسی ازمریم خاموش پذیردگفتار

خامشی آینه ونطق بود زنگارش

مکن این آینه راتخته مشق زنگار

سرخودداد به باد از سخن پوچ حباب

برمداراز لب خود مهر درین دریابار

نبرد زورکمان عیب کجی راازتیر

تاسخن راست نباشد به لب خویش میار

برلب چاه بود قیمت یوسف زرقلب

چون سخن تازه برآید زقلم، باشدخوار

گوش تاتشنه گفتارنباشد چو صدف

مفشان قطره خود همچو رگ ابربهار

تازآیینه بی زنگ نیابدمیدان

متکلم نشود طوطی شیرین گفتار

گفتن حرف بود خرج شنیدن چون دخل

خرج بردخل میفزاکه شوی بی مقدار

نتوان فضل خموشی به سخن صائب گفت

خامشی بحر بود ،کوزه خالی گفتار

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 5:08 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5037582
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث