به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای ز رویت هرنگاهی راگلستان دگر

دردل هر ذره ای خورشید تابان دگر

وای برمن کز غرور حسن هر چین می شود

گوشه ابروی او راطاق نسیان دگر

بیقراری هرکه راپیچد بهم چون گردباد

می کند هرلحظه جولان دربیابان دگر

لامکانی شو که تبدیل مکان آب و گل

نقل کردن باشداز زندان به زندان دگر

صبر بر زخم زبانها کن که هر زخم زبان

کعبه دل را بود خار مغیلان دگر

ازجگر خوردن نمی دارند سیری، گرشود

اشک ریزان ترا هرقطره دندان دگر

عالمی چون سیر چشمی نیست درملک وجود

هست هر موری درین وادی سلیمان دگر

از سر خوان فلک برخیز کاین باریک بین

می شمارد لب گزیدن را لب نان دگر

نیست دربیداری من صرفه ای، صائب که هست

نسخه تعبیر من خواب پریشان دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

حسن دارد در سواری شوکت و شان دگر

جلوه را در خانه زین هست میدان دگر

روی شرم آلود او را دیده بان در کارنیست

می کند هر قطره خوی کارنگهبان دگر

من که با اسلام کار خویش یکرو کرده ام

غمزه کافر نباشد، نامسلمان دگر

جان رسمی زندگی را تلخ بر من کرده بود

از دم تیغ شهادت یافتم جان دگر

طوق منت بر نتابد گردن آزادگان

ترک احسان از کریمان است احسان دگر

از گریبانش برآید آفتاب بی زوال

هر که جز دامان شب نگرفت دامان دگر

گر چه ساقی و شراب وشیشه وساغر یکی است

هر حبابی را درین بحرست دوران دگر

گر چه هر شیرینیی دل می برد بی اختیار

شهد گفتار ترا صائب بود شان دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر

بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر

با غزالان سخن کارست صیاد مرا

کی مرا از جا برد آهوی مشکین دگر؟

کوه دردی را که من فرهاد او گردید ه ام

هست بر هر پاره سنگش نقش شیرین دگر

مرده دل را بغیر از ناله جان بخش من

بر نمی انگیزد از جا هیچ تلقین دگر

سر مجنبان بهر تحسینم گفتار مرا

نیست غیر از جنبش دل هیچ تحسین دگر

از گلستانی که آن سرو خرامان بگذرد

می شود هر شاخ پر گل دست گلچین دگر

ناامیدی هر قدر دل را کشد درخاک وخون

آرزو در سینه چیند بزم رنگین دگر

هر سر موی تو چون مژگان گیرا می کند

در شکارستان دلها کار شاهین دگر

گفتم از پیری شود کوتاه، دست رغبتم

قامت خم شد کمند حرص را چین دگر

گفتم از خواب گران پیری برانگیزد مرا

موی همچون پنبه ام گردید بالین دگر

در سر بی مغز هرکس نیست صائب نور عقل

دولت بیدار، گردد خواب سنگین دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر

قامت خم شد کمند عمر را تاب دگر

خواب غفلت خانه در چشم گرانجانی که کرد

می شود شور قیامت پرده خواب دگر

از دل چاک است ما را قبله حاجت روا

رو نمی آریم هر ساعت به محراب دگر

شسته ایم از عالم اسباب ما هرچند دست

حلقه بر در می زند هر لحظه سیلاب دگر

گر چه پیری قامت ما را کمان حلقه ساخت

بهر سرگردانی ماگشت گرداب دگر

گرچه پیری برد گیرایی ز دست اختیار

هر سرمو گشت برتن نبض بیتاب دگر

گرچه در جمعیت اسباب پریشانی است جمع

می پرد چشمم همان در جمع اسباب دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

از عزیزان با تو ما را هست پیوند دگر

جای یوسف را نگیرد هیچ فرزند دگر

خار دیوار تو از مژگان بود گیرنده تر

هر سرمو از تو چون زلف است دلبند دگر

از گرفتاران، سر بندی است هرکس را جدا

هست ما را با تو از هر بند پیوند دگر

می رسیدش ،بنده شایسته گر می کرد ناز

جز تو گر می بود در عالم خداوند دگر

شور من چون بلبلان از نوشخند غنچه نیست

تلخ دارد زندگی بر من شکرخند دگر

خوبه وحدت کرده مستغنی است از همصحبتان

نیست نخل خوش ثمر محتاج پیوند دگر

شد ز سنگ کودکان روشن که باغ دهر را

نیست چون دیوانگان نخل برومند دگر

گرچه هرکس راست پیوندی به آن نخل امید

قطع پیوند از دو عالم هست پیوند دگر

چون نباشد خواب من شیرین در آغوش لحد؟

من که نشکستم به دل جز آرزو قند دگر

کی به فکر صائب بی آرزو خواهد فتاد؟

آن که در هر گوشه دارد آرزومند دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

می برد دل حسن او هردم به نیرنگ دگر

می تراود هر نفس زین پرده آهنگ دگر

اختلافی نیست در شست و کمان وتیر، لیک

می کند پرواز هر تیر از کمان رنگ دگر

گر چه غیر ازیک نوا در پرده خورشید نیست

می شود هر ذره دست افشان به آهنگ دگر

وحشت ما از جهان موقوف دست افشاندنی است

می کندآواره این دیوانه را سنگ دگر

مرهم کافوراز ناسازگاریهای بخت

می شود بهر خراش سینه ام چنگ دگر

طفل بد خوبم، دلم رابرده شیرینی ز راه

بر امید صلح هر دم می کنم جنگ دگر

در چنین وقتی که شد چون شیشه نازک پای من

می شود درراه من هرنقش پا، سنگ دگر

غیر زنگ منت صیقل که می ماندبجا

می روداز خاطر آیینه هرزنگ دگر

گرچه بیرنگ است صائب باده پرزور عشق

زین قدح هر چهره ای بر می کند رنگ دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر

نیست در دشت ختن آهوی مشکین اینقدر

میدهد نظارگری راغوطه در خون دیدنش

کس ندارد یاد هرگز چهره رنگین اینقدر

رخنه در دل عاشقان را از شکر خندش نماند

شهد شیرین است اما نیست شیرین اینقدر

خنده کبک است در گوشش نوای عاشقان

نیست کوه قاف را سامان تمکین اینقدر

تشنه تقریب باشد موجه آغوش ها

هر طرف مایل مشو درخانه زین اینقدر

حسن را مشاطه ای چون صافی آیینه نیست

ازدل ما حسن خوبان گشت خودبین اینقدر

از نگاه آشنا شد بوالهوس صاحب جگر

شد ز شکر خند گل، گستاخ گلچین اینقدر

بوسه ای از لعل سیرابش نصیب مانشد

آب درگوهر نمی باشد به تمکین اینقدر

دل زچشم شوخ او درعرض مطلب شددلیر

لطف ساقی ساخت مستان را شلایین اینقدر

عقل و هوش ودین وایمان درتماشای تو باخت

غافل ازصائب مشو ای آفت دین اینقدر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

حسن را در کار نبود باده ناب دگر

چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر

هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم

نیست ممکن سر فرود آرد به محراب دگر

صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید

چشم بی شرم مرا شد پرده خواب دگر

از کهنسالی امید سیر چشمی داشتم

قامت خم شد ز حرص طعمه قلا ب دگر

این زمین شور از خود آب بر می آورد

نیست حاجت خانه ما را به سیلاب دگر

گرچه در ظاهر ز دنیا چشم خود پوشیده ام

می تراود هر نفس زین زخم خوناب دگر

گفتم از دنیا بشویم دست چون دل خون شود

این شفق شد از هواجویی می ناب دگر

از مروت نیست ای ابر بهار استادگی

مزرع ما خوشه می بندد به یک آب دگر

در حریم سینه ما فرش باشد آه سرد

نیست حاجت کلبه مارا به مهتاب دگر

گر چه در حاجت روایی کعبه طاق افتاده است

دردمندان رادل چاک است محراب دگر

آه کز سرگشتگی آب روان عمر را

هست چون زنجیر از هر حلقه گرداب دگر

از نصیحت گوهری هر کس به گوش من کشید

صائب از بهر گرانی گشت سیماب دگر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

لاله ها چشم غزالان می نماید در نظر

خارها صفهای مژگان می نماید در نظر

هر غباری کز زمین خیزد در این آب و هوا

سرو سیم اندام جولان می نماید در نظر

از خروش بلبلان و جوش گلها صحن باغ

مجلس پر شور مستان می نماید در نظر

ظاهر سنگ از هجوم لاله های آبدار

باطن کان بدخشان می نماید درنظر

خنده گل خاک را یک روی خندان کرده است

آسمان یک چشم حیران می نماید درنظر

از رگ ابر بهاران آسمان تلخروی

خوشتر از زلف پریشان می نماید در نظر

یک دهن خنده است صحرا از نشاط نوبهار

چون کواکب ریگ خندان می نماید در نظر

تا که زلف افشاند بر صحرا که از موج سراب

روی صحرا سنبلستان می نماید در نظر

از هجوم داغ، هر زخم نمایان بر تنم

رخنه دیوار بستان می نماید در نظر

چشم تنگ مور از تنگی دل تنگ مرا

عرصه ملک سلیمان می نماید در نظر

شوخ چشمی را که شوخی سر به صحرا می دهد

خلوت آیینه زندان می نماید در نظر

بس که شور عشق پیچیده است در پیکر مرا

داغها صائب نمکدان می نماید در نظر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

نیست درظاهر مرا گر گلعذاری درنظر

از دل صد پاره دارم لاله زاری درنظر

کارو آنها داشتم از جنس یوسف، این زمان

نیست یعقوب مراغیر از غباری درنظر

مد عیش من چو ابرو دربلندی طاق بود

داشتم تانرگس دنباله داری در نظر

می چکید از سبزه امید من آب حیات

زخم من تا داشت تیغ آبداری در نظر

از سبک مغزی نمی پیچد به خود چون گردباد

نیست هر کس را که اوج اعتباری در نظر

خاک درچشمش، به جنت گرنظر سازد سیاه

هر که راباشد ز کویش سرمه واری در نظر

تا برآمد از حجاب کفش، پای سیر من

دارم از هر خار این وادی بهاری درنظر

از تهی مغزی کنند انفاس را نشمرده خرج

نیست گویا خلق راروز شماری در نظر

سیل در آغوش دریا درکنارساحل است

هست تا از گرد هستی سرمه داری درنظر

نیست غافل چشم دام از صید، زیر خاک وما

چشم می پوشیم اگر آید شکاری درنظر

می کشم بادل سیاهی خجلت از کردار خویش

آه اگر می داشتم آیینه داری در نظر

دانه من صائب از برق حوادث سوخته است

وقت تخمی خوش که دارد نو بهاری درنظر

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 4:52 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5038103
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث