به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

کی پیچ وخم از طبع هوسناک برآید

این ریشه محال است ازین خاک برآید

ازصافی سرچشمه شود آب روان صاف

دل پاک چو گردید نفس پاک برآید

پر نور کند چون نفس صبح جهان را

آهی که به صدق از جگر چاک برآید

بر بیغمی باده انگوردلیل است

اشکی که ز شادی ز رگ تاک برآید

قارون گرانجان سبک از خاک برآمد

تا دانه ما کی ز ته خاک برآید

از گریه گره گر ز رگ تاک شود باز

غم نیز به اشک از دل غمناک برآید

نتوان عرق از سنگ گرفتن به فشردن

ابرام محال است به امساک برآید

کوته بود از دامن رعنایی آن سرو

گر آه جگر سوز به افلاک برآید

صائب سخنی کز دل بی مغز تراود

دودی است که از بوته خاشاک برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

آهی که ز دلهای هوسناک برآید

دودی است که از بوته خاشاک برآید

در سوزش دل کوش که در مزرعه امکان

تخمی که شود سوخته از خاک برآید

بیرون نبرد سرکشی از خوی نکویان

گر آه جگر سوز به افلاک برآید

از باده گلرنگ مرا باز شود دل

از گریه گره گر ز رگ تاک برآید

صبحی که تو از دل سیهی خنده شماری

آهی است که از سینه افلاک برآید

از گنج به افسون نکند مار جدایی

قارون چه خیال است که از خاک برآید

آهی که کند داغ جگر گاه فلک را

از سینه گرم و دل غمناک برآید

از تیرگی بخت مکن شکوه که این دود

صائب ز دل شعله ادراک برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

از سفره قسمت لب نانش لب گورست

دندان حریصی که به صد سال برآید

تا دخل نباشد نتوان خرج نمودن

کز بستگی گوش زبان لال برآید

رخسار تو هر گاه بر آیینه کند پشت

ز آیینه نفس سوخته تمثال برآید

در زیر فلک همت عالی نتوان یافت

در بیضه محال است پر و بال برآید

صائب شود امید من سوخته دل بیش

روزی که خط سبز ازان خال برآید

آن روز ز دل شهپر اقبال برآید

کز دامگه رشته آمال برآید

کامی که برآید ز خسیسان نظر تنگ

آبی است که از چاه به غربال برآید

گردد خنک از شکوه خونین جگر گرم

از عهده تب عقده تبخال برآید

با صد دل بی غم چه کند یک دل غمگین

دیوانه محال است به اطفال برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

گر چشم تر از پوست چو بادام برآید

آسان ز وصال شکرش کام برآید

جان من مشتاق به لب می رسد از شوق

تا از دهن تنگ تو پیغام برآید

خون در دل یاقوت زند جوش ز غیرت

هر جا ز عقیق لب او نام برآید

مشکل بود از رشته امید گسستن

چون مرغ گرفتار من از دام برآید

بیرون ندهد نم ز جگر لاله سیراب

کی حرف به مستی ز لب جام برآید

آن را که بود همچو شرر دیده روشن

در نقطه آغاز ز انجام برآید

از موج حوادث نشود پخته سبک مغز

از بحر همان عنبر تر خام برآید

زنهار مکن سرکشی از حلقه عشاق

کز فاخته این سرو به اندام برآید

زآتشکده هند شد آدم ز گنه پاک

زین بوته محال است کسی خام برآید

در کلبه مقصود نفس راست نماید

از هر دو جهان هر که به یک گام برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

حرفی که ازان لعل گهربار برآید

رازی است که از مخزن اسرار برآید

تا حشر محال است که از سینه کند یاد

هر دل که به دریوزه دیدار برآید

گل بر در زندان زند از شرم زلیخا

چون یوسف ما بر سر بازار برآید

در خلوت آیینه رخسار تو از لطف

طوطی به گرانجانی زنگار برآید

بر سیب زنخدان تو چون گرد نشیند

جانها همه با آه به یکبار برآید

از باده لعلی به سرش تاج گذارند

مستی که به میخانه ز دستار برآید

دارد خبر از درد گرفتاری بلبل

با دست تهی هر که به گلزار برآید

افسرده تر از عقل شود معرکه عشق

روزی که مرا دست ودل از کار برآید

گر سوزن عیسی شود این وادی پرخار

از دل چه خیال است مرا خار برآید

دارد به جگر داغ ز محرومی فرهاد

هر لاله که از سینه کهسار برآید

هر جا نبود اهل دلی گوش برآواز

رحم است برآن نغمه که از تار برآید

شیری که به رغبت ندهد دایه به اطفال

خون گردد واز دیده خونبار برآید

فردای قیامت رگ ابری است گهربار

هرآه که از سینه افگار برآید

در سرمه اگر غوطه دهد چرخ جهان را

صائب چه خیال است ز گفتار برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

تدبیر محال است به تقدیر برآید

رو به چه خیال است که با شیر برآید

در دیده حیرت زدگان فرش بود حسن

چون عکس ز آیینه تصویر برآید

در سلسله یک جهتان نیست دورنگی

یک ناله ز صد حلقه زنجیر برآید

از هرزه درایی اثر از بانگ جرس خاست

بسیار چو شد ناله ز تأثیر برآید

از خامه خویش است مرا رزق مهیا

چون طفل ز انگشت مرا شیر برآید

ساکن نشود گرمی عشق از سخن سرد

مشکل به تب شیر طباشیر برآید

از سینه برون می جهد اسرار حقیقت

زنجیر کی از عهده این شیر برآید

در صومعه هر کس رود از کوی خرابات

هر چند جوانبخت بود پیر برآید

گیرم به زبان آورم از دل سخن شوق

آن کیست که از عهده تحریر برآید

از آه من انداخت سپر چرخ مقوس

چون پشت کمان با دم شمشیر برآید

دیر آمدن هدیه رحمت ز گرانی است

نومید مشو کام تو گر دیر برآید

از گریه اگر سبز کند روی زمین را

صائب چه خیال است ز تقصیر برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

حسنی که به نور نظر پاک برآید

از خلوت آیینه عرقناک برآید

دامن کشد از صحبت پیراهن یوسف

خاری که ز گلزار تو بیباک برآید

خونین جگری را که تمنای بهارست

چون لاله نفس سوخته از خاک برآید

از روی گهر پاک کند گرد یتیمی

آهی که به صدق از جگر چاک برآید

از تیرگی بخت مکن شکوه که این دود

دایم ز دل شعله ادراک برآید

تنهای ضعیف است کمینگاه دل گرم

این برق جهانسوز ز خاشاک برآید

آن مرد تمام است ازین خلق زراندود

کز بوته سودا و سفر پاک برآید

صائب چه اثر در دل معشوق نماید

آهی که ز دلهای هوسناک برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

 

آن خرمن گل چون ز در باغ درآید

سرو از لب جو چند قدم پیشتر آید

گر در بغل غنچه فردوس درآیم

چون چاک گریبان قفس در نظر آید

با آه جگر سوختگان اشک نباشد

غواص چو تعجیل کند بی گهر آید

هشدار که چون بلبل ما بال فشاند

از صدقفس آواز پروبال برآید

بابی هنران اختر بدکار ندارد

این سنگ برآیینه اهل هنر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

خطی که ازان چهره روشن بدر آید

آهی است که سینه خورشید برآید

چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد

زلف تو شبی نیست به افسانه سرآید

در کام صدف تلخ کند آب گهر را

حرفی که ازان لعل شکربار برآید

مه کاسه دریوزه کند هاله خود را

خورشید تو چون در دل شب جلوه گر آید

در دور لب لعل تو یاقوت ز معدن

چون لاله جگرسوخته از سنگ برآید

یوسف کندش تکمه پیراهن عصمت

هر قطره اشکی که مرا از جگر آید

در روز جزا سنبل گلزار بهشت است

عمری که به اندیشه زلف تو سرآید

شد آینه از دیدن رخسار تو محروم

تا روی لطیف تو که را در نظر آید

قانع به دو عالم ندهد قطره خود را

دریا چه خیال است به چشم گهر آید

از صحبت نیکان نشود طینت بدنیک

بادام همان تلخ برون از شکر آید

آزادی کونین گرفتاری عشق است

رحم است به پایی که ازین گل بدر آید

در قبضه سعی است کلید در روزی

شیر از کشش طفل ز پستان بدر آید

صائب مشو از همت مردانه تسلی

چون بیضه اگرچرخ ترا زیر پر آید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

آه از دل جویای تو بیتاب برآید

غواص نفس سوخته از آب برآید

قانع به شکایت نگشاید لب خود را

زین زخم محال است که خوناب برآید

در روز چسان جلوه کند کرم شب افروز

با روی تو چون ماه جهانتاب برآید

از آه اثر در دل معشوق توان کرد

گوهر اگر از بحر به قلاب برآید

از تشنه لبی رفت مرا دست ودل از کار

جایی که ز ناخن به زمین آب برآید

بی خواست تراوش کند آه از دل پرخون

غواص نفس سوخته ازآب برآید

در دیده صیاد بهشتی است کمینگاه

زاهد به چه تقریب به محراب برآید

بیقدر گرامی شود از گوشه عزلت

باران ز صدف گوهر سیراب برآید

صائب چه کند حوصله با زور می ناب

ویرانه کی از عهده سیلاب برآید

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:58 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5038776
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث