به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

گل مرتبه عارض جانانه نگیرد

جای لب ساقی لب پیمانه نگیرد

سیلاب بود کاسه همسایه این قوم

کافر به سرکوی بتان خانه نگیرد

در سینه عشاق نماند گهر راز

این تابه تفسیده به خود دانه نگیرد

سیراب نگردد ز صدف تشنه گوهر

پیش ره ما کعبه وبتخانه نگیرد

در پوست نگنجد دل خون گشته عاشق

می چون رسد آرام به میخانه نگیرد

در دایره سوختگان شمع خموش است

تا شعله به بال وپر پروانه نگیرد

آورده محال است که چون آمده گردد

عاقل ز جنون رتبه دیوانه نگیرد

در دیده ما نیست به جز نقش تو محرم

آیینه ما صورت بیگانه نگیرد

چون چاک نگردد دل شمشاد که آن زلف

غیر از دل صد چاک به خود شانه نگیرد

وحشت ز جهان لازم روشن گهران است

جغدست دل هر که ز ویرانه نگیرد

صائب ز خرابات محال است برآید

تاجامی ازان نرگس مستانه نگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

سرگرم تو با کشمکش دار نسازد

این نقطه سرگشته به پرگارنسازد

مرده است دل زاهد دمسرد ز تزویر

چون برسرخودگنبددستارنسازد

زنهار مکن خوارعزیزان جهان را

تا چرخ عزیزان ترا خوارنسازد

آیینه اقبال به کس رو ننماید

تا سرمه ز خاکستر ادبارنسازد

کج می نگرد عشق به بال وپرجبریل

این شعله سرکش به خس وخارنسازد

طوطی شو وآنگاه ببین روی دل از ما

آیینه به هر بیهده گفتار نسازد

سر رشته پیوند بودتاب موافق

چون موی میان تو به زنارنسازد

با سینه پرداغ نسازد دل صائب

رسم است که پروانه به گلزارنسازد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

از عود دل گرم من اخگربگریزد

از بزم نفس سوخته مجمر بگریزد

اشکم چو عنان ریز نهد روی به دریا

دریا به نهانخانه گوهربگریزد

در حشر چو آهم علم شعله فرازد

خورشید به سرچشمه کوثربگریزد

یک چشم زدن گر قدح از دست گذارم

جان آبله پا تا لب ساغر بگریزد

از گرمی خونم که دل سنگ گدازد

چون برق نفس سوخته نشتر بگریزد

خواری کش عشق تو به گل دست فشاند

سرگرم تو از سایه افسر بگریزد

گر سینه کند باز دل داغ فریبم

داغ از جگر لاله احمر بگریزد

چون شعله خوی تو کشد تیغ سیاست

آتش به ته بال سمندر بگریزد

چون دست گهربار برون آورد از جیب

از پشت صدف نطفه گوهر بگریزد

صائب چو شوم گرم به توصیف ظفرخان

از خامه من بال سمندر بگریزد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

دل سخت چو گردید نصیحت نپذیرد

سنگ از قدم راهروان نقش نگیرد

فریاد که جز عکس مراد آینه ما

از ساده دلی صورت دیگر نپذیرد

سوزددل عشاق فزون شعله آواز

در سوخته آتش نتواند که نگیرد

از آب شود آتش یاقوت فروزان

از مهر دل هر که شود زنده نمیرد

رنگین مکن از باده لعلی رخ محجوب

کاین آینه از آب گهر زنگ پذیرد

برسنگ زند گوهر بی قیمت خود را

هرکس که ازین سنگدلان گوشه نگیرد

حیران جمال تو چو آیینه تصویر

گر آب شود صورت دیگر نپذیرد

در دعوی تجرید مریدی که تمام است

همت گه درمانگی از پیر نگیرد

هر جا که شود خامه صائب گهرافشان

دریا ز صدف گوش محال است نگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد

این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد

در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی

این دایره ها چشم مرا تنگ برآورد

در هر هنری دست دگر بود چو سروم

در جیب ز افسردگیم زنگ برآورد

عشق تو حوالت به دل سوخته ام کرد

تا همچو شرارم ز دل سنگ برآورد

تمکین خرد را که ز کوه است گرانتر

سیلاب خرام تو سبک سنگ برآورد

بردار دل از خویش که در هر کششی عشق

چندین پسر ادهم از اورنگ برآورد

از عشق تو گردید تن خاکیم اکسیر

از پرتو می جام من این رنگ برآورد

از خشکی زهار فرو شست جهان را

این مطرب تردست چه آهنگ برآورد

برآینه ام طوطی خوش حرف گران است

روشن گهری خلق مرا تنگ برآورد

یارب نشود تنگدل آن غنچه خندان

هر چند که ما را ز دل تنگ برآورد

زان جلوه مستانه که باد سحری کرد

چون غنچه ام از پیرهن زنگ برآورد

در عشق تو شد محو هر آن نقش که ایام

با خون دل از پرده نیرنگ برآورد

چشم تو غزالی است که دیوانه ما را

از پنجه شیران قوی چنگ برآورد

هر داغ ز سر تا قدمش حلقه درسی است

عشق تو کسی را که ز فرهنگ برآورد

صائب تو قدح نوش که کیفیت آن چشم

ما را ز خمار می گلرنگ برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

نظاره خط توام از خال برآورد

تفصیل مرا از غم اجمال برآورد

شوری که کند زیر و زبر هر دو جهان را

مژگان تو بازیچه اطفال برآورد

از جوش زبان غنچه من تنگ نفس داشت

حیرانی روی تو مرا لال برآورد

با سختی ایام بسازید که جوهر

در بیضه فولاد پر و بال برآورد

از درد و غم رفته و آینده چه گویم

اندیشه مستقبلم از حال برآورد

ساقی به میان آر زبان بند خرد را

کاین هرزه درا صحبت ما قال برآورد

چون ناقه صالح که برآمد ز دل سنگ

تقدیر ز ادبار من اقبال برآورد

صائب اثر از حسن گلوسوز نمانده است

امروز که پروانه ما بال برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد

آخر گل خاموشی من این ثمر آورد

در پای خزان ریخت گل و لاله این باغ

رنگی که به رخساره به خون جگر آورد

در کام تو زهر از کجی توست وگرنه

هر کس که چونی راست شد اینجا شکر آورد

ما بیخبران طالع مکتوب نداریم

ورنه که ازان آیه رحمت خبرآورد

فریاد که با طوطی ما سخت طرف شد

هر جغد که امروز سر بیضه برآورد

قانع به زبونی مشو از نفس که اینجا

گردن کسی افراخت که خصم سرآورد

معراج وصال تو نه اندازه ما بود

این مور به اقبال شکر بال برآورد

معراج وصال تو نه اندازه ما بود

این مور به اقبال شکر بال برآورد

صد شکر که ننشست ز پا همت صائب

تا درد غریبی به وطن از سفر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

 

از طوطی من روی سخن رنگ برآورد

این آینه را حرف من از زنگ برآورد

از ننگ طمع نام نبود اهل سخن را

این طایفه را نام من از ننگ برآورد

فریاد کز این نغمه شناسان مخالف

نتوان نفس از سینه به آهنگ برآورد

خورشید دو صدبوسه به سرپنجه خود زد

تا لعل مرا از جگر سنگ برآورد

امید که از چشم ودل دام بیفتد

هر کس که مرا از قفس تنگ برآورد

رو سخت چو گردید کلید در رزق است

آهن چه شررها ز دل سنگ برآورد

این آن غزل خواجه نظیری است که فرمود

اشکم ز تماشای چمن رنگ برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

گر غیر مرا از تو به نیرنگ برآورد

نتوان در دل را به گل وسنگ برآورد

خورشید نفس سوخته آمد به تماشا

تا آن رخ گلگون خط شبرنگ برآورد

از آتش رخسار تو داغی به جگر داشت

هر لاله که سر از جگر سنگ برآورد

با سینه آتش چه کند ناخن خاشاک

نتوان به خراش دل ما چنگ برآورد

از دل به زبان نامده گردید سخن سبز

در سینه من بس که نفس زنگ برآورد

با زور محبت چه کند سختی هجران

معشوقه خود کوهکن از سنگ برآورد

سیمای خزان بود گل روی سخن را

صائب ز دم گرم من این رنگ برآورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

دل چون تهی از دردوغم یار توان کرد

این ظلم چسان بر دل افگار توان کرد

هر دل که پرازخون شود از داغ عزیزان

از گریه محال است سبکبار توان کرد

این درد نه دردی است که بیرون رود از دل

این داغ نه داغی است که هموار توان کرد

آن صبر نداریم که خاموش نشینیم

آن زهره نداریم که اظهار توان کرد

ما بیخبران نقش سراپرده خوابیم

ماراچه خیال است که بیدار توان کرد

چون لاله درین سبز چمن داغ جگر سوز

تحصیل به خونابه بسیار توان کرد

اکنون که خبر دارشد از چاشنی درد

مشکل که علاج دل بیمار توان کرد

دستی که گل آلود شد از سبحه تزویر

چون در کمر رشته زنار توان کرد

در معرکه عشق که گردون سپر انداخت

با بیجگری صبر چه مقدار توان کرد

قرب خس و خارست جگرسوز وگرنه

سیر چمن از رخنه دیوار توان کرد

از روزنه عالم غیب است فتوحات

چون قطع امید از دهن یار توان کرد

غم نیز ز بیتابی ما روی نهان کرد

صائب به چه تسکین دل زار توان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 2 تیر 1395  - 12:43 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 772

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5038769
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث