به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

یا بگستر فرش زیبایی و حسن

یا بساط کبر و ناز اندر نورد

نیکویی و لطف گو با تاج و کبر

کعبتین و مهره گو با تخته نرد

در سرت بادست و بر رو آب نیست

پس میان ما دو تن زین‌ست گرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

صعب باشد چشم نا بینا و درد

جوهرت ز اول نبودست این چنین

با تو ناز و کبر کرد این کار کرد

زر ز معدن سرخ روی آید برون

صحبت ناجنس کردش روی زرد

کی کند ناخوب را بیداد خوب

چون کند نامرد را کافور مرد

تو همه بادی و ما را با تو صلح

ما ترا خاک و ترا با ما نبرد

لیکن از یاد تو ما را چاره نیست

تا دین خاکست ما را آب خورد

ناز با ما کن که درباید همی

این نیاز گرم را آن ناز سرد

ور ثنا خواهی که باشد جفت تو

با سنایی چون سنایی باش فرد

در جهان امروز بردار برد اوست

باردی باشد بدو گفتن که برد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

روی خوبت نهان چه خواهی کرد

شورش عاشقان چه خواهی کرد

مشک زلفی و نرگسین چشمی

تا بدان نرگسان چه خواهی کرد

خونم از دیدگان بپالودی

رنج این دیدگان چه خواهی کرد

هر زمان با تو یار اندیشم

تا تو اندر جهان چه خواهی کرد

نقش آب روان مباش به پاس

نقش آب روان چه خواهی کرد

مژه تیری و ابروان چو کمان

پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد

دل ببردی و قصد جان کردی

یله کن جان تو جان چه خواهی کرد

زان کمر طرف بر میان من ست

بار آن بر میان چه خواهی کرد

ای چو جان و دلم به هر وصلت

وصلت عاشقان چه خواهی کرد

چون سنایی سگی به کوی تو در

نعرهٔ پاسبان چه خواهی کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

عاشقی تا در دل ما راه کرد

اغلب انفاس ما را آه کرد

بود هر باری دلم عاشق به طوع

برد و زیر پای عشق اکراه کرد

عیش چون نوش مرا چون زهر کرد

صبر چون کوه مرا چون کاه کرد

باز در شهر مسلمانان مغی

کرد ما را بسته و ناگاه کرد

از تن باریک من زنار ساخت

وز دل سنگینم آتشگاه کرد

با همه محنت که دیدم من به عشق

کو مرا بی قدر و آب و جاه کرد

نیک خواهم عشق را گر چه مرا

او به کام دشمن و بدخواه کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد

چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد

دراز قصه نگویم حدیث جمله کنم

هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد

جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد

وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد

چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت

چو آستینش گرفتم گفت بردا برد

نه چاره‌ای که دل از دوستیش برگیرم

نه حیله‌ای که توانمش باز راه آورد

بر انتظار میان دو حال ماندستم

کشید باید رنج و چشید باید درد

ایا سنایی لولو ز دیدگانت مبار

که در عقیلهٔ هجران صبور باید مرد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد

ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد

اگر زمانه ندارد ترا مساعد من

زمانه‌را و تو را کی توان مساعد کرد

جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا

همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد

همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو

به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد

من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمند

همی برآیم با عالمی به جنگ و نبرد

گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنم

به پیش خصمان مردم به پیش عشق نه مرد

روان و جانی و مهجور من ز جان و روان

به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد

اگر جهان همه بر فرق من فرود آید

به نیم ذره نیاید به روی من برگرد

دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل

به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

زلف پر تابت مرا در تاب کرد

چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد

با تن من کرد نور عارضت

آنکه با تار قصب مهتاب کرد

عنبرین زلف چو چوگان خم گرفت

تا دلم چو گوی در طبطاب کرد

وان لب عناب گونت طعنه کرد

تا سرشگم سرخ چون عناب کرد

گر عجب بود آنکه عشق تو مرا

مست و هالک بی نبید ناب کرد

این عجب‌تر آنکه عشقت رایگان

چشم من پر لولو خوشاب کرد

میغ روی خوب چون خورشید تو

چشمهٔ خورشید را محراب کرد

و آتش روی ترا چون سجده برد

همچو ابدالان گذر بر آب کرد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

تا لب تو آنچه بهتر آن برد

کس ندانم کز لب تو جان برد

دل خرد لعل تو و ارزان خرد

جان برد جزع تو و آسان برد

کیست آن کو پیش تو سجده نبرد

بنده باری از بن دندان برد

زلف تو چوگان به دست آمد پدید

صبر کن تا گوی در میدان برد

مردن مردان کنون آمد پدید

باش تا شبرنگ در جولان برد

من کیم کز تو توانم برد ناز

ناز تو گر تو تویی سلطان برد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:05 PM

ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست

جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست

«رب ارنی» بر زبان راندن چو موسی روز شوق

پس به دل گفتن «انا الا علی» چو هامان شرط نیست

از پی عشق بتان مردانگی باید نمود

گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست

چون اناالله در بیابان هدی بشنیده‌ای

پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست

از پی مردان اگر خواهی که در میدان شوی

صف کشیدن گرداوبی گوی و چوگان شرط نیست

ور همی دعوی کنی گویی که «لی صبر جمیل»

پس فغان و زاری اندر بیت احزان شرط نیست

چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو

پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست

ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست

پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:00 PM

 

با من بت من تیغ جفا آخته دارد

صبر از دل من جمله برون تاخته دارد

او را دلم آرامگه‌ست و عجبست این

کارامگه خویش برانداخته دارد

صد مشعله از عشق برافروخته دارم

تا صد علم از حسن برافراخته دارد

جانم ببرد تا ندبی نرد ببازم

زیرا که دلم در ندبی باخته دارد

صد سلسله دارد ز شبه ساخته بر سیم

آن سلسله گویی پی من ساخته دارد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:00 PM

نور رخ تو قمر ندارد

شیرینی تو شکر ندارد

خوش باد عشق خوبرویی

کز خوبی او خبر ندارد

دارندهٔ شرق و غرب سلطان

والله که چو تو دگر ندارد

رضوان بهشت حق یقینم

چون تو به سزا پسر ندارد

خوبی که بدو رسید بتوان

باغی باشد که در ندارد

با زر بزید به کام عاشق

پس چون کند آنکه زر ندارد

بی وصل تو بود عاشقانت

چون شخص بود که سر ندارد

رو خوبی کن چنانکه خوبی

کاین خوبی دیر بر ندارد

هر چند نصیحت سنایی

نزد تو بسی خطر ندارد

ادامه مطلب
دوشنبه 3 آبان 1395  - 12:00 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 135

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5116086
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث