بر بستر خاک خفتگان میبینم
در زیر زمین نهفتگان میبینم
چندان که به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان میبینم
بر بستر خاک خفتگان میبینم
در زیر زمین نهفتگان میبینم
چندان که به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان میبینم
هر سبزه و گل که از زمین بیرون رُست
از خاک یکی سبزه خط گلگون رُست
هر نرگس و لاله کز کُهْ و هامون رُست
از چشم بتی و ز جگری پرخون رُست
دی خاک همی نمود با من تندی
میگفت که زیر قدمم افکندی
من همچو تو بودهام، تو خوش بیخبری
زودا که تو نیز این کمر بربندی
هر کوزه که بیخود به دهان باز نهم
گوید بشنو تا خبری باز دهم
من همچو تو بودهام درین کوی ولی
نه نیست همی گردم ونه باز رهم
هر خاک که در جهان کسی فرسوده است
تنهاست که آسیای چرخش سوده است
هر گرد که بر فرق عزیز تو نشست
مفشان، که سر و فرق عزیزی بوده است
لاله ز رخی چو ماه میبینم من
سبزه ز خطی سیاه میبینم من
وان کاسهٔ سرکه بود پر باد غرور
پیمانهٔ خاک راه میبینم من
پیش از من و تو پیر و جوانی بودست
اندوهگنی و شادمانی بودست
جرعه مفکن بر دهن خاک که خاک
خاک دهنی چو نقل دانی بودست
هر ذره که در وادی و در کهساریست
از پیکر هر گذشتهیی آثاریست
وین صورتها که بر در و دیواریست
از روی خرد چو صورت دلداریست
اجزاء زمین تن خردمندان است
ذرات هوا جمله لب ودندان است
بندیش که خاکی که برو میگذری
گیسوی بتان و روی دلبندان است
بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشت
بس کافر کفر و مؤمن دین که گذشت
ای مرد به خود حساب کن تا چندند
چندین که درآمدند و چندین که گذشت