دردا که گلم میان گلزار بریخت
وز باد اجل بزاری زار بریخت
این درد دلم با که بگویم که بهار
بشکفت گل و گل من از بار بریخت
دردا که گلم میان گلزار بریخت
وز باد اجل بزاری زار بریخت
این درد دلم با که بگویم که بهار
بشکفت گل و گل من از بار بریخت
ماهی که چو مهر عالم آرای افتاد
تا هر کس را به مهر او رای افتاد
دی میشد و میکشید موی اندر پای
و امروز چو موی گشت و از پای افتاد
آه از غم آن که زود برگشت و برفت
بگذشت چنانکه باد بر دشت و برفت
چون گل به جوانی و جهان نادیده
بگذاشت هزار درد وبگذشت وبرفت
کس بر سر جیحون رقمی جوید باز
وز کیسهٔ قارون دُر میجوید باز
گر مُرد کسیت چند جویی بازش
از دریائی که شبنمی جوید باز
پیمانهٔ خاک گشت آن چشمهٔ نوش
وان چشمهٔ خورشید باستاد زجوش
مانندهٔ مرغ نیم بسمل بدریغ
لختی بطپید و عاقبت گشت خموش
آن ماه که از کنار شد بیرونم
در ماتم او کنار شد پر خونم
دوشش دیدم به خواب در،خفته به خاک
گفتم: چونی گفت: چه گویم چونم
ماهی که چو برق کم بقا آمده بود
چون رفت چنین زود چرا آمده بود
هر کس گوید کجا شد آن دُرِّ یتیم
من میگویم خود ز کجاآمده بود
بر فرق تو هر حادثه تیغی دگرست
در پیش تو هرواقعه میغی دگرست
هر برگ و گیاهی که برون رُست ز خاک
از هر دل غم گشته دریغی دگرست
ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار
هر ذرّه ز هر ذرّه گرفتید فرار
این خود چه سرای است که تا روز شمار
بی خود شدهاید و بیخبر از همه کار
از مرگ، چو آب روی دلخواهم شد
با او به دو حرف قصّه کوتاهم شد
گفتم: «چو شدی کجات جویم جانا»
گفتا که چه دانم که کجا خواهم شد