چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
و آرام و قرار دلِ پرتابم شد
از بس که ز دیده ریختم آب چو ابر
از دیده ز پیش مردمان آبم شد
چون شمع، ز بس سوز، خور و خوابم شد
و آرام و قرار دلِ پرتابم شد
از بس که ز دیده ریختم آب چو ابر
از دیده ز پیش مردمان آبم شد
تا کی ز تو روی بر زمین باید داشت
سوز دل وآه آتشین باید داشت
بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
آخر ز تو چشم این چنین باید داشت
بس سیل که خاست هر نفس چشمم را
وز سر ننشست این هوس چشمم را
از بسیاری که چشم من آب بریخت
آبی بنماند پیش کس چشمم را
جانا!غم تو با تن چون مویم داشت
وز بس خواری چو خاک در کویم داشت
من نیز به چشم بر نیایم هرگز
چشمم ز سرشک دست بر رویم داشت
چون چشم به یارِ سیم تن میافتد
خون در دل و چشم ممتحن میافتد
چون چشم نگه نداشتم خون شد دل
هر خون که فتد ز چشم من میافتد
تن خاک نشین چشم یار آمده گیر
جان بستهٔ بندِ انتظار آمده گیر
چون دیده ز خون دل کنارم پر کرد
دل نیز ز دیده بر کنار آمده گیر
ای از رخ چون گلت گلابِ دیده
خار مژهٔ تو برده خوابِ دیده
چون آتش عشقت از دلم برخیزد
میننشیند مگر به آبِ دیده
تا جان دارم حلقِ من و خنجر تو
با جان چکنم گر نکنم در سر تو
میآیم و همچو ابر میریزم اشک
تا آب زنم به اشک خاک در تو
چون دردِ دلم تو میپسندی بسیار
تن در دادم به دردمندی بسیار
چون خنده همی آیدت از گریهٔ من
زان میگریم تا تو بخندی بسیار
ای عشق توأم در تک و تاب افکنده
سودای توأم بی خور و خواب افکنده
بی روی تودر مردمک دیدهٔ من
خون ریزش را سپر بر آب افکنده