به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چو بگذشتند ازان دریای خونخوار

یکی کوه بلند آمد پدیدار

یکی حصن رخامین بر سر کوه

درختان گشته گرد حصن انبوه

بران حصن قوی بر رفت خسرو

جوانمردانش در پی گشته پس رو

بپیش آن صفّهیی میدید از دور

که چون شمعی فروزان بود از نور

بساط صفّه دوخ و بوریا بود

دران محرابگه پیری دو تا بود

چو مرغی برسر کوهی نشسته

ز هر شادی و اندوهی برسته

بپیش کردگار استاده بر پای

نهاده دست بر هم چشم بر جای

بخفته گربهیی بر جام. پیر

ز سر تا پای او مانندهٔ شیر

چو کس همدم نبودش زادمیزاد

بر خود گربهیی را همدمی داد

اگر هستی تو شیر پردهٔ راز

ببُر از آدمی با گربهیی ساز

که از مردم اگرچه خویش باشد

وفای گربه و سگ بیش باشد

توّقف کرد شه تا پیر دمساز

بپرداخت و سلامش کرد آغاز

زبان بگشاد پیر کار دیده

بدو گفت ای بسی تیمار دیده

برو بنشین چه میگردی جهانی

که جمعیت بسی گردد زمانی

چوهمدم نیست تو همدم نیابی

که چون محرم نیی محرم نیابی

بتنهایی بسر بر روزگاری

که تنهایی ترا بهتر ز یاری

بسی من گرد عالم بر دویدم

بجستم عاقبت همدم ندیدم

ز نااهلان فرو خوردم همه عمر

ز حق اهلی طلب کردم همه عمر

اگرچه در جهان دیدم بسی را

ندیدم هیچ اهلیت کسی را

چرا در حلقهٔ مردم نشینم

که جز در دیده، مردم مینبینم

اگرچه یک جوم بیرون شوی نیست

همه آفاق در چشمم جوی نیست

مگر دیوار من کوتاه تر بود

که در ملکم نه دیوار ونه در بود

کنون عمریست تادر گوشه تنها

بدل با خویش میگویم سخنها

چه گویم، با که گویم، چند گویم

چو چیزی گم نکردم، چند جویم

درین زندان کافر کیش غدار

ز حیرت کافری میآردم بار

نمیدانم کیم یا از کجایم

چه میسازم، ز جان و ز تن جدایم

درین گرداب اگر افتی دمی تو

ز من سرگشته تر گردی همی تو

چوخسرو پیر را میدید هشیار

ز هر نوعی سؤالش کرد بسیار

ولیک آن پیر را در هیچ بابی

نشد پوشیده بر خاطر، جوابی

به خسرو گفت کم دیدم جوانی

ز تو شیرین زبان تر در جهانی

نه دردانش ترا ماننده دیدم

نه مثلت درجهان داننده دیدم

بحمداللّه نمردم ناگهان من

بدیدم زندهیی را در جهان من

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

بسی بگریست و بسیاری سخن گفت

سخن در فرقت آن سرو بن گفت

که گر دستور بخشد شاهم امروز

خبر پرسم ازان ماه دل افروز

بصحرا اسپ تازم راه جویم

بدریا در نشینم ماه جویم

چو باد صبح هر سویی شتابم

مگر بویی ز گلرویی بیابم

چو هست آن بت گل صد برگ جانم

اگر گل نبودم بی برگ مانم

شدم چون گل، بخون افگنده بی او

بمیرم گر بمانم زنده بی او

پدر گفت این سخن گفتار تو نیست

کسی کو عقل دارد یار تو نیست

هر آن عاقل که این افسانه گوید

ترا در کار گل دیوانه گوید

بدریا در پی گل چون نشینی

اگر بادی شوی گل را نبینی

تو پی میجویی از آب، اینت سودا

نشان پی که یافت از آب دریا

چو خورد آن ماه را در آب ماهی

ز ماهی ماه را چون بازخواهی

ترا از ماه تا ماهی تمامت

غم آن ماه و آن ماهی حرامت

بروم آی و ز هر سویی خبر جوی

مشو، چون ره نمیدانی سفر جوی

چو خسرو آن سخن بشنود از شاه

ز بی صبری دلش برخاست از راه

فرو بارید اشک از درد دوری

نه دل ماندش نه عقل ونی صبوری

گرفت از آب چشمش پای در گل

فتادش آتش سوزنده در دل

چنان برخاست آن آتش ز بالا

که میننشست هیچ از آب دریا

بشه گفتا ز گل بی دل بماندم

ازان بی عقل و بیحاصل بماندم

دلم مرغیست بی آرام مانده

بحلق آویخته در دام مانده

کنون از بس که در تن زد پر و بال

قفس بشکست و بر پرّید در حال

تنی گر یک نفس بر پای دارد

بصد مردی دمی بر جای دارد

مرا زین تن نیاید پادشاهی

وزین سر شیوهٔ صاحب کلاهی

نخستین سر بباید افسری را

وز اوّل شاه باید کشوری را

چو من بی گل سر شاهی ندارم

ز شاهی هیچ آگاهی ندارم

مرا تا گل نیاید در بر من

منه دل بر من و بر افسر من

دلم گل بود و گل شد غرقهٔ آب

کسی بی دل کجا یابد خور و خواب

چو من هستم دل خود را طلبگار

چرا باشم ملامت را سزاوار

ندانم گل ز من گم گشت یا دل

و یا هر دو یکیاند، اینت مشکل

چو مل در شیشه گم شد شیشه در مل

گلم گویی دلم گشت و دلم گل

مرا نیست این زمان گل در بر خویش

منم امروز گل جویای دلریش

اگر عمری دوم، در کوی خویشم

همی تا من منم دلجوی خویشم

چو بشنود آن سخن قیصر ز فرزند

فتاد از روم افتاده بدربند

به خسرو گفت سخت افتاد بندت

نیاید هیچ پندی سودمندت

دلم خون میشود از رفتن تو

ولی هم روی نیست آشفتن تو

من از هجرت بخون در خفته مانده

بسی به زانکه تو آشفته مانده

چه گویم قصه چون گفتند بسیار

رضا دادش برفتن شاه هشیار

وداعش کرد حالی شاه خسرو

جهان افروز شه را گشت پس رو

بسوی روم شد قیصر هم از راه

بدریا رفت خسرو از پی ماه

جهان افروز و فرخ بود و فیروز

دگر ده مرد استاد دل افروز

چو از مه نیمهٔ ماهی بسر شد

کمان ماه چون سیمین سپر شد

شدند آن سروران یکسر سواره

برفتن در گذشتند از ستاره

شبانروزی بهم صحرا بریدند

چو از دوری لب دریا بدیدند

مگر فیروز را شه پیش بنشاند

میان جمع نزد خویش بنشاند

زهر در پایگاهش بیشتر کرد

همه کارش بزر چون آب زرکرد

بدو گفت از دوجانب راه دریاست

یکی سوی چپ و دیگر سوی راست

ترا باید بمشرق رفت ازین راه

مگر آنجا خبریابی ازان ماه

که تا من سوی مغرب باز گردم

مگر هم صحبت دمساز گردم

چو بشنود آن سخن از شاه، فیروز

بفیروزی بکشتی شد دگر روز

چو شد فیروز از خسرو جدا باز

ز غصّه، بیوفایی کرد آغاز

چو در طبع کسی پاکی نباشد

ز ابلیسی خود باکی نباشد

چو با خود برد فرخ را شه روم

دگر شد حال فیروز سگ شوم

ز خشم فرخ و خسرو چنان شد

کزان کین در سخن آتش فشان شد

نهاد از سر قدم در کوی دیگر

کشید آنجا سپر در روی دیگر

بدل میگفت خسرو درجهان کیست

که نتوان کرد با او یک نفس زیست

ز فرخ خسروم در غم فرو کشت

بسر باری مرا در پای او کشت

بچیزی کمتر از فرخ نیم من

خریدار چنین پاسخ نیم من

اگر فیروز نبود عالم افروز

کجا فرخ تواند گشت فیروز

اگر هر یک ازیشان شهریارست

مرا با آن دو بد گوهر چه کارست

مرا آن به که راه شهر گیرم

وگرنه در غم این قهر میرم

مرا باید بر شاپور رفتن

ز دریا سوی نیشابور رفتن

بآخر زود کشتی راروان کرد

کم از ده روز ار دریا کران کرد

بنیشابور آمد از ره دور

بخدمت رفت نزد شاه شاپور

شه شاپور پیش خویش خواندش

چو دستش داد بر کرسی نشاندش

بپرسیدش ز فرخ کو کجا شد

چه بود او را، چرا از تو جدا شد

برای نقش گل عمری درازست

که رفتند و هنوز آن نقش بازست

دلم آن نقش را دمساز خواندست

نکونقشیست الحق باز خواندست

کنون بگشای بند و راز برگوی

ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوی

زبان بگشاد فیروز سیه روز

که خسرو باد بر هر کار فیروز

بدان ای شمع ملک و تاج شاهان

ز تاجت سرنشین صاحب کلاهان

که نتوان گفت حال خود چنان زود

که حال ما چنان بود و چنین بود

چو خسرو شاه بستد عهد از ما

نشد غایب ز جد و جهد از ما

چو فرخ دید مردی و جمالش

شد از زور و زر او در جوالش

ولیکن من بدل او را نبودم

ضرورت را نفاقی مینمودم

ندیدم فرصتی اکنون که دیدم

بخدمت پیش شاه خود رسیدم

گریزان گشتم از خسرو بفرجام

که پیروزم چو بگریزم بهنگام

وزان پس هرچه رفته بود در راه

سراسر آشکارا کرد بر شاه

بشه گفتا کنون خسرو بدریاست

نشان میجوید از گلرخ چپ و راست

تو میباید که جویی آن نشان باز

چنین دانم که یابی در جهان باز

چو شد از کارها شاپور آگاه

روانه کرد خلقی را بهر راه

زهی عطار در بحر حکایت

توداری درّ معنی بی نهایت

سخن سر سبز معنی گشت از تو

بهشتی دار دنیی گشت ازتو

چنان کردی بمعنی داستان را

که باران بهاری بوستان را

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

الا ای مرغ پیش اندیش چالاک

ز دنیا چند خواهی برد خاشاک

غریبستان دنیا جای تو نیست

قبای خاک بر بالای تو نیست

چو در بستان گل بشکفته داری

چو در دریا دُر ناسفته داری

بسوی من ازان گل دستهیی آر

مرا زان درّ موزون رستهٔ آر

اگر از قعر بحری،‌ بی نشان شو

اگر توحید داری دُرفشان شو

که هر جانی که از توحید پُر شد

بدریا گر نگاهی کرد دُر شد

چو دُرداری زبان الماس گردان

فلک گو بر سرما آس گردان

چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود

سخنگویی کز این حالش خبر بود

که خسرو چون بدریا عزم ره کرد

جهان افروز و خسرو بود و ده مرد

همی گشتند در کشتی روانه

چو تیری لیک پیدا نه نشانه

ندانستند یک تن کان چه رایست

کجا خواهند شد مقصد کجایست

جزان چیزی ندانستند هر کس

که میرفتند سوی مغرب و بس

ازان خسرو بمغرب داشت امید

که در مغرب شود پوشیده خورشید

ازان میشد بمغرب چون خرابی

که پنهان گشته میجست آفتابی

دو هفته بر سر دریا براندند

بآخر جمله در دریا بماندند

یکی باد مخالف شد پدیدار

که خلق امّید ببریدند یکبار

چنان آن باد کشتی را روان کرد

که طوف شرق با غرب جهان کرد

مگر در سیر همچون برق میشد

که در یک دم بغرب و شرق میشد

گه از بالای مه برتر گذشتی

گهی از زیر ماهی درگذشتی

هران گاهی که در گرداب بودی

بگردش شیوهٔ لبلاب بودی

ز آب چشم چون باران بیکبار

فرو شستند دست از جان بیکبار

سه شب در شور بود آن آب و سه روز

بچارم چون برامد گیتی افروز

برامد آتش از خورشید ناگاه

از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه

چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه

ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه

بیارامید لختی آب دریا

ولیکن می نیامد راه پیدا

جهانی راه یکسو اوفتادند

سرکشتی سوی بیراهه دادند

یکی آب سیه در راه آمد

وزو دود کبود آنگاه آمد

جهان افروز و همراهان هرمز

از آن آب سیه گشتند عاجز

چنان از آب میزد بوی ناخوش

که قطران را کسی سوزد بر آتش

نمیدانست کشتیبان دران راه

که راه بحر در پیشست یا چاه

بآخر در میان راه تیره

پدید آمد یکی هامون جزیره

زمین او همه سنبل ستان بود

بگرد سنبل او زعفران بود

درخت جوز بویا سرکشیده

انار و سیب را در بر کشیده

جوانمردان چونارو سیب دیدند

بخوردند و بسی آسیب دیدند

همه در لرزه و در تب بماندند

در آن موضع دو روز و شب بماندند

پدید آمد یکی کوه سرافراز

که کردی تیغش از جوزا کمر باز

فرازش از اثیر اندر گذشته

سر تیغش ز تیر اندر گذشته

درختانی که بودی بر سر تیغ

ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ

ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی

بماهی میوه بر میغ اوفتادی

همه حیران درافتادند ز اندوه

که تا رفتند بر بالای آن کوه

درختان بود سر در سر کشیده

بهم در رفته بر در بر تنیده

ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان

بهشتی نقد در بگشاده رضوان

بنفشه رسته و سبزه دمیده

نسیم صبح جیب گل دریده

خروشان گشته گرد شاخساران

بصد آواز مرغان بهاران

بگرد کوه در درّاج و تیهو

گوزن و گورخر نخجیر و آهو

ندیده بود چشم شهریاری

از آن خوشتر بگیتی مرغزاری

شدند آن سروران دلشاد ازان کوه

دو اسبه در گریز افتاد اندوه

همه عزم کمان و تیر کردند

شکار آهو و نخجیر کردند

زمانی بود آتش در گرفتند

کباب صید را خوش درگرفتند

بسی خوردند و عزم خواب کردند

غم دل بر زمین سیماب کردند

چو پیدا خواست شد از چرخ چارم

درفش دهخدای هفت انجم

ره خورشید از بهر نظاره

گرفته بود از انبوه ستاره

برامد چاوش خورشید ناگاه

که تا خالی شد از نظّارگی ماه

چو شد دریای سیمین سر گشاده

برامد باززرّین پر گشاده

دران موضع بیاران گفت هرمز

که چندین صید نبود نیز هرگز

فراوان صید باید کرد ما را

که تا زادی بود در خورد ما را

چنان کردند یارانش همان گاه

دوان گشتند صید افگن دران راه

بصحرا چون فرو رفتند از کوه

دران صحرا درختان بود انبوه

پدید آمد ز هر سو مرغزاری

بزیر هر درختی چشمه ساری

ببرد از مرغ دل امّید پرواز

ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز

زمین پوشید زیر سبزه زاران

فلک بگرفته برگ شاخساران

درون چشمههای همچو کوثر

هزاران ماهیان سیم پیکر

چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود

که گفتی چشمهٔ خورشید او بود

بسی خورشید در ماهی توان دید

که در خورشید ماهی را روان دید؟

چو روزی چند آنجا در کشیدند

بپیش بیشه گاهی در رسیدند

همه بیشه پر از شیر شکاری

گرفته آهوان مرغزاری

چو چندان شیر میدیدند در حال

زدند از بیم آن در ریک دنبال

بیاران گفت شه کاین بود تقدیر

وزین ره بازگشتن نیست تدبیر

کسی را نیست با تقدیر آویز

ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز

چو حکمی رفته شد تن در قضا ده

بهر حکمی که حق راند رضاده

کنون با شیر مردم کار داریم

که ره بر شیر مردمخوار داریم

بگفت این و یکی آتش برافروخت

درختی چند بر آتش فرو سوخت

درختان چون مشاعل در گرفتند

که میزد شعله آتش برگرفتند

بهم، هم پشت گشتند آن دلیران

فرو رفتند پیش روی شیران

چو چندانی درخت آتش فشان شد

تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد

ز بیم آتش آن شیران سرمست

خروشان راه میجستند در جست

بسی رفتند تا آن راه بگذشت

نیاسودند تا یک ماه بگذشت

پدید آمد بهشتی بر سر راه

درختان سر کشیده بر سر ماه

همه روی زمینش درّ و مرجان

صدف افگنده و ماهی بریان

ز بسّد گشته لالستان همه خاک

نهفته دُرّ و گوهر زیر خاشاک

ز سبزه گرد او مینا گرفته

پس و پیشش کف دریا گرفته

بدریا بود پیوسته بر او

بریده زان نمیشد گوهر او

خوش آمد سخت خسرو را جزیره

چنانک از خوشی او گشت خیره

بیاران گفت هرگز مرغزاری

چنین خرّم ندیدم در بهاری

ازین خوشتر ندیدم درجهان من

شگفتم همچو گل زین بوستان من

سخن میگفت شه تا روز مه روی

ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی

مگر گفتی دل فرعون بگریخت

ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت

شبی زانگشت، روی او سیه تر

بران انگشت اختر همچو اخگر

از انشب چون بسر شد نیمهیی راست

ازان دریا خروش وناله برخاست

خروش و نالهیی در بیشه افتاد

دل خسرو دران اندیشه افتاد

زمانی بود گاوی همچو کوهی

ازان دریا برامد با گروهی

دُری زان هر یکی را در دهن بود

که روشن تر ز شمع انجمن بود

نهادند آن گهر همچون چراغی

که روزی شد، شبی چون پرّ زاغی

چرا کردند گاوان گرد آن نور

نمیگشتند از نزدیک آن دور

ز نور آن گهر شد چشم خیره

تو گویی آفتابست آن جزیره

بلی آن آفتاب از نور میتافت

که آن مرکز ازو تادور میتافت

چو شد روی هوا از صبح روشن

برامد روی دریا همچو جوشن

همه گاوان سوی دریا برفتند

گهر بردند و از صحرا برفتند

ازان گوهر دل آن قوم برخاست

که هر یک را هوای آن گهر خاست

چو خسرو دید یاران را گهر خواه

بفرمود او که گل کردند در راه

گِلی کردند در ره نیکبختان

زره بردند بر شاخ درختان

بیاسودند تا چون شب در آمد

ز عمر این جهان روزی سرآمد

نقاب عنبرین بر خاک بستند

جواهر نیز بر افلاک بستند

فتاده شب بصد گمراهی آن شب

بیارامیده مرغ و ماهی آن شب

عروسان سپهر بوالعجب باز

کشیده رویها در پردهٔ راز

چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار

روان گشتند از دریا گهر دار

چو بنهادند آن لؤلؤی لالا

روان کردند یاران گِل ز بالا

چو شد چندان گهر در گل گرفتار

بترسیدند آن گاوان بیکبار

همه از روی آن تاریک صحرا

فرو رفتند سر گردان بدریا

جوانمردان گهر چون برگرفتند

وزانجا راه هامون درگرفتند

یکی هامون هویدا گشت در راه

درو خر پشتها مانند خرگاه

همه خر پشتها ریگ روان بود

برنگ آن ریگ همچون آسمان بود

فرو ماندند یاران جمله بر جای

که نتوانست کس برداشتن پای

برنگ خون ز زیر ریگساران

ز ماران گشت پیدا صد هزاران

همی پیچید هر یک چون کمندی

ولی کس را نکردندی گزندی

گهی گُم گشت زیر ریگساری

گهی بر دیگری پیچید ماری

ازان سختی فرو ماندند یکسر

بزای جمله گریان بر فلک سر

بصد محنت چو زانجا درگذشتند

بآب و مرغزاری برگذشتند

کشیده سر بسر در کوهسارش

رسیده تا بگردون شاخسارش

نیاسودند آن شب تا سحرگاه

چه آسایش، همه حیران و گمراه

چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز

برین میدان میناکرد خونریز

هران گوهر که شب در موی خود بافت

ز تیر صبح همچون موی بشکافت

برآمد چتر زراز کوه کشمیر

فگنده در سر افلاک زنجیر

شدند آنگه روان یاران بیک راه

که تا رفتند چون ماران بیک راه

پدید آمد یکی کوه قوی سهم

کهبر تیغش بده منزل شدی وهم

کنار چرخ تیغش را میان بود

برفعت از کمر جوزانشان بود

چو در صحرانگه کردند ازان کوه

جهانی بود ز اشتر مور انبوه

ببالا هر یکی چون گوسفندی

کزیشان پیل را بودی گزندی

اگر آهو و گور و شیر بودی

اسیر زخم اشتر مور بودی

نبودی تیر و ناوک را چنان زور

که بودی در سر چنگ شتر مور

اگر یک دشت از اشتر شدی پر

از اشتر مور گشتی مور از اشتر

زمین را ریگ زرّساو بودی

زرشاخش زبان گاو بودی

نبود از راه روی بازگشتن

نه زانموران طریق بر گذشتن

شه خسرو بیاران گفت اکنون

سر کوهست کم گیرید هامون

بپهنا بازگردیم از سر کوه

که تا ببریده گردد چنبر کوه

چنان کردند وبر پهنای آن تیغ

روان گشتند همچون ماه در میغ

مگر آن کوه اختر را محک بود

که گفتی کوه کوهان فلک بود

چو تیغش بود هم پهلوی گردون

تو گفتی بود تیغی آسمان گون

از آن تیغی چو برگ گندنا بود

که سر سبزیش از چرخ دوتابود

نیام تیغ بود از چرخ دوّار

شده آن تیغ از انجم گهردار

چو هرمز تیغ برّان دید آن را

بپای خویشتن ببرید آن را

برید از پای خود آن تیغ هرمز

بپای خود که برّد تیغ هرگز

چنان کردند بر بالا گذاره

که بگرفتند بر گردون ستاره

گر آواز عجب برمی‌کشیدند

صدا از چرخ گردان می‌شنیدند

تو گفتی از زمین رفتند بیرون

که سنگ انداختند از برج گردون

چو کردندی جهانی صید هر روز

شدی بریان ز خورشید جهان سوز

نبود آرامشان چون تیر پرتاب

که میرفتند روز و شب چو مهتاب

شبی کافلاک بی مهتاب بودی

نبودی راه و وقت خواب بودی

دو مه خود را چو بر گردون فگندند

بآخر خویش را بیرون فگندند

بناگاه از بر آن کوه خارا

یکی بحر عجب شد آشکارا

همه عالم تو گفتی آب دارد

جهانی رعشهٔ سیماب دارد

بهر ساعت ز دریا موج میخاست

که میشد موج کژ با آسمان راست

چنان دریا ندیده بود هرمز

چنان دریا نبیند چشم هرگز

بفرمود او که کشتی ساز گردند

بسوی چوب و تخته باز گردند

چو اوّل بار کشتی برگشادند

همه در کار کشتی سر نهادند

پس آنگه زود کشتیبان شهزاد

بساخت آن کشتی و بر آب ره داد

فراوان صید در کشتی نهادند

طریق باد بر کشتی نهادند

روان کردند کشتی را چهل روز

بمانده شاه سرگردان و دلسوز

دلش در غم پریشانی فزوده

ز کار خود پشیمانی نموده

ز گمراهی خود حیران بمانده

میان بحر سرگردان بمانده

دلش را گل چنان در خون نهاده

که زین بحر بر گلگون نهاده

بسی شبرنگ چشمش خون نموده

همه دریا از آن گلگون نموده

دلش در آتش سوزان چنان بود

کزان، دریای آب آتش فشان بود

گهی از دیده خون دل فشاندی

گهی بر خون دل کشتی براندی

چو ابری میگریست و در عجب ماند

که در دریا، چو دریا خشک لب ماند

بدل میگفت کای دل کارت افتاد

فروده تن، چو تن دربارت افتاد

اگر دُر بایدت از خود برون شو

بغوّاصی درین دریای خون شو

دل اوّل شو برهنه پس نگونسار

چو غوّاصان، نفس آنگه نگهدار

چو اوّل این سه کارت کرده باشد

دو کار دیگرت در پرده باشد

اگر یابی گهر خورشید گردی

وگرنه غرقهٔ جاوید گردی

غم گل کان نه سردارد نه پایی

برون آرد سری آخر زجایی

چنانم آتشی در دل فتادست

که گر، دم میزنم چون تفّ و بادست

دل مسکین من مدهوش برخاست

ز سوز من ز دریا جوش برخاست

همه شب ناله و زاری همی کرد

جهان افروز دلداری همی کرد

زنی در عشق مردی مرد او بود

ز سر تا پای،‌غرق درد اوبود

قدم میزد ز مردان پیش در راه

ز خود میداد داد عشق دلخواه

چو روی خسروش پیش نظر بود

ز چندان راه وسختی بیخبر بود

کسی باور کند این حال روزی

که کاری افتدش با دلفروزی

جهان افروز را صد جان فدا باد

که داد عشق جانان نیک میداد

شه بیدل دران کشتی بمانده

چهل روزه چنین کشتی برانده

چه کردی گر نکردی آن سفر شاه

که بود آبشخور و روزیش در راه

علی الجمله ز دریا بامدادی

بروز چل یکم برخاست بادی

درامد گرد کشتی باد ناخوش

بگردانید کشتی را چو آتش

گهی مانند قارون زیر در رفت

گهی چون آتش نمرود بر رفت

سه روز و چار شب چون تیر پرتاب

نمیاستاد کشتی بر سر آب

بآخر با کنار افتاد کشتی

فلک با شاه گفت آزاد گشتی

چو قیصر زاد از دریا گذر کرد

بسی شکر و سپاس دادگر کرد

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

شه القصه ز پیش او بدر شد

دلی پر غصّه نزدیک پدر شد

بسی بگریست و بسیاری سخن گفت

سخن در فرقت آن سرو بن گفت

که گر دستور بخشد شاهم امروز

خبر پرسم ازان ماه دل افروز

بصحرا اسپ تازم راه جویم

بدریا در نشینم ماه جویم

چو باد صبح هر سویی شتابم

مگر بویی ز گلرویی بیابم

چو هست آن بت گل صد برگ جانم

اگر گل نبودم بی برگ مانم

شدم چون گل، بخون افگنده بی او

بمیرم گر بمانم زنده بی او

پدر گفت این سخن گفتار تو نیست

کسی کو عقل دارد یار تو نیست

هر آن عاقل که این افسانه گوید

ترا در کار گل دیوانه گوید

بدریا در پی گل چون نشینی

اگر بادی شوی گل را نبینی

تو پی میجویی از آب، اینت سودا

نشان پی که یافت از آب دریا

چو خورد آن ماه را در آب ماهی

ز ماهی ماه را چون بازخواهی

ترا از ماه تا ماهی تمامت

غم آن ماه و آن ماهی حرامت

بروم آی و ز هر سویی خبر جوی

مشو، چون ره نمیدانی سفر جوی

چو خسرو آن سخن بشنود از شاه

ز بی صبری دلش برخاست از راه

فرو بارید اشک از درد دوری

نه دل ماندش نه عقل ونی صبوری

گرفت از آب چشمش پای در گل

فتادش آتش سوزنده در دل

چنان برخاست آن آتش ز بالا

که میننشست هیچ از آب دریا

بشه گفتا ز گل بی دل بماندم

ازان بی عقل و بیحاصل بماندم

دلم مرغیست بی آرام مانده

بحلق آویخته در دام مانده

کنون از بس که در تن زد پر و بال

قفس بشکست و بر پرّید در حال

تنی گر یک نفس بر پای دارد

بصد مردی دمی بر جای دارد

مرا زین تن نیاید پادشاهی

وزین سر شیوهٔ صاحب کلاهی

نخستین سر بباید افسری را

وز اوّل شاه باید کشوری را

چو من بی گل سر شاهی ندارم

ز شاهی هیچ آگاهی ندارم

مرا تا گل نیاید در بر من

منه دل بر من و بر افسر من

دلم گل بود و گل شد غرقهٔ آب

کسی بی دل کجا یابد خور و خواب

چو من هستم دل خود را طلبگار

چرا باشم ملامت را سزاوار

ندانم گل ز من گم گشت یا دل

و یا هر دو یکیاند، اینت مشکل

چو مل در شیشه گم شد شیشه در مل

گلم گویی دلم گشت و دلم گل

مرا نیست این زمان گل در بر خویش

منم امروز گل جویای دلریش

اگر عمری دوم، در کوی خویشم

همی تا من منم دلجوی خویشم

چو بشنود آن سخن قیصر ز فرزند

فتاد از روم افتاده بدربند

به خسرو گفت سخت افتاد بندت

نیاید هیچ پندی سودمندت

دلم خون میشود از رفتن تو

ولی هم روی نیست آشفتن تو

من از هجرت بخون در خفته مانده

بسی به زانکه تو آشفته مانده

چه گویم قصه چون گفتند بسیار

رضا دادش برفتن شاه هشیار

وداعش کرد حالی شاه خسرو

جهان افروز شه را گشت پس رو

بسوی روم شد قیصر هم از راه

بدریا رفت خسرو از پی ماه

جهان افروز و فرخ بود و فیروز

دگر ده مرد استاد دل افروز

چو از مه نیمهٔ ماهی بسر شد

کمان ماه چون سیمین سپر شد

شدند آن سروران یکسر سواره

برفتن در گذشتند از ستاره

شبانروزی بهم صحرا بریدند

چو از دوری لب دریا بدیدند

مگر فیروز را شه پیش بنشاند

میان جمع نزد خویش بنشاند

زهر در پایگاهش بیشتر کرد

همه کارش بزر چون آب زرکرد

بدو گفت از دوجانب راه دریاست

یکی سوی چپ و دیگر سوی راست

ترا باید بمشرق رفت ازین راه

مگر آنجا خبریابی ازان ماه

که تا من سوی مغرب باز گردم

مگر هم صحبت دمساز گردم

چو بشنود آن سخن از شاه، فیروز

بفیروزی بکشتی شد دگر روز

چو شد فیروز از خسرو جدا باز

ز غصّه، بیوفایی کرد آغاز

چو در طبع کسی پاکی نباشد

ز ابلیسی خود باکی نباشد

چو با خود برد فرخ را شه روم

دگر شد حال فیروز سگ شوم

ز خشم فرخ و خسرو چنان شد

کزان کین در سخن آتش فشان شد

نهاد از سر قدم در کوی دیگر

کشید آنجا سپر در روی دیگر

بدل میگفت خسرو درجهان کیست

که نتوان کرد با او یک نفس زیست

ز فرخ خسروم در غم فرو کشت

بسر باری مرا در پای او کشت

بچیزی کمتر از فرخ نیم من

خریدار چنین پاسخ نیم من

اگر فیروز نبود عالم افروز

کجا فرخ تواند گشت فیروز

اگر هر یک ازیشان شهریارست

مرا با آن دو بد گوهر چه کارست

مرا آن به که راه شهر گیرم

وگرنه در غم این قهر میرم

مرا باید بر شاپور رفتن

ز دریا سوی نیشابور رفتن

بآخر زود کشتی راروان کرد

کم از ده روز ار دریا کران کرد

بنیشابور آمد از ره دور

بخدمت رفت نزد شاه شاپور

شه شاپور پیش خویش خواندش

چو دستش داد بر کرسی نشاندش

بپرسیدش ز فرخ کو کجا شد

چه بود او را، چرا از تو جدا شد

برای نقش گل عمری درازست

که رفتند و هنوز آن نقش بازست

دلم آن نقش را دمساز خواندست

نکونقشیست الحق باز خواندست

کنون بگشای بند و راز برگوی

ز فرخ زاد و نقش گل خبر گوی

زبان بگشاد فیروز سیه روز

که خسرو باد بر هر کار فیروز

بدان ای شمع ملک و تاج شاهان

ز تاجت سرنشین صاحب کلاهان

که نتوان گفت حال خود چنان زود

که حال ما چنان بود و چنین بود

چو خسرو شاه بستد عهد از ما

نشد غایب ز جد و جهد از ما

چو فرخ دید مردی و جمالش

شد از زور و زر او در جوالش

ولیکن من بدل او را نبودم

ضرورت را نفاقی مینمودم

ندیدم فرصتی اکنون که دیدم

بخدمت پیش شاه خود رسیدم

گریزان گشتم از خسرو بفرجام

که پیروزم چو بگریزم بهنگام

وزان پس هرچه رفته بود در راه

سراسر آشکارا کرد بر شاه

بشه گفتا کنون خسرو بدریاست

نشان میجوید از گلرخ چپ و راست

تو میباید که جویی آن نشان باز

چنین دانم که یابی در جهان باز

چو شد از کارها شاپور آگاه

روانه کرد خلقی را بهر راه

زهی عطار در بحر حکایت

توداری درّ معنی بی نهایت

سخن سر سبز معنی گشت از تو

بهشتی دار دنیی گشت ازتو

چنان کردی بمعنی داستان را

که باران بهاری بوستان را

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

چو خود بر لوح زنگاری قلم زد

سپر بود و زتیغ خود علم زد

درآمد پیک پیش شاه حالی

بداد آن نامه را در جای خالی

چو شاه آن نامه را برخواند یکسر

دلش آشفته گشت از شاه قیصر

شه عالی صفت را بی خرد خواند

بخواری پیک را از پیش خود راند

بزودی ره برید آن پیک خوش رو

درآمد همچو بادی پیش خسرو

ز بیدادی آن شاهش خبر کرد

شه از خشمش جهانی را حشر کرد

نه چندان خلق گرد آورد قیصر

که چندان خلق، باشد روز محشر

همه صحرا و دشت از مردپرگشت

نیافت از خلق سوزن جای در دشت

ز ریگ و برگ، لشکر را عدد بیش

ز هر سوییش هر ساعت مدد بیش

ز چرخ ار سوزن عیسی فتادی

ندانم تا زمینش راه دادی

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

برامد نالهٔ کوس از در شاه

بجوش آمد چو دریا کشور شاه

ز عالم، بانگ زرّین نای برخاست

ز بانگ نای،‌دل از جای برخاست

جهان در زیر گرد ره نهان شد

همه خاک زمین بر آسمان شد

بدین کردار، تاج پادشاهان

سپه میراند تا دشت سپاهان

چو از رومی سپاهانی خبر یافت

سپاهی گرد کرد و کار دریافت

ببالا،‌گرد دو لشکر چنان بود

که گویی نردبان آسمان بود

برامد از بیابان نالهٔ کوس

تو گفتی کوس میزد بر زمین، بوس

ز آواز درای و بانگ شیپور

تو گفتی در قیامت میدمد صور

سحرگاه از میان گرد لشکر

دُرفشان شد درفش شاه قیصر

ز عکس خود، همه سرهای نیزه

شده مانندهٔ خورشید ریزه

ز عکس جوش و بانگ تبیره

شده تفّیده مغز و چشم خیره

نماز دیگری خورشید شاهان

فرود آمد بصحرای سپاهان

برون تافت از کنار جنگ جایش

چو خورشیدی مه پرده سرایش

چو تاج چرخ سوی باختر شد

عروس آسمان پیرایه درشد

جهان شد زیر خیمه ناپدیدار

زمین چون آسمان شد خیمه کردار

شب تیره درین پیروزه خرگاه

سیاهی بود، زرّین گویش از ماه

مگر بر تخت نرد چرخ، پروین

بگردانید چندان مهره زرّین

شبی تاریک بر راه مجرّه

شده خورشید روشن ذرّه ذرّه

شفق را جامهٔ خونی کشیده

زدبران شکل مامونی کشیده

گرفته تختهٔ افلاک جدول

نشسته شب که اقلیدس کند حل

ز آب زر، ذوابه بر کشیده

چو دیبای کبود زر کشیده

نیاسودند آن شب جمله در دشت

که تا چتر از سر افلاک بر گشت

چو خورشید از دم کژدم برامد

ز عالم بانگ رویین خم برامد

چو گیتی گشت چون دریای سیماب

دو لشکر سر برآوردند از خواب

کشیدند آن دلیران صف ز هر سو

باستادند هر یک روی در رو

خروش نای چون صور سرافیل

بگردون شد ز پشت کوههٔ پیل

سواران آهنین دل کوه رفتار

ز سر تا پای در آهن گرفتار

دوباره صد هزار از پای تا فرق

چو ماهی جمله در جوشن شده غرق

نخستین، پیش میدان شد پیاده

قدم غرقه در آهن تا چکاده

بیک ره تیر بگشادند برهم

بیک ساعت درافتادند بر هم

جهان پنهان شد از گرد سواران

هوا تاریک گشت ازتیر باران

چنان گردی پدیدار آمد از راه

که شد چون گنبد گل، گنبد ماه

بزیر گرد، مهر و ماه گم شد

سپهر راه بین را راه گم شد

ز پیکان عالمی پر ژاله کردند

زمین از خون مردم لاله کردند

هرانکس را کزان یک ژاله بگرفت

جهان از خون آنکس لاله بگرفت

فلک از عکس چون دریای خون شد

زمین از پای اسبان چون ستون شد

معلّق گر نبودی طاس گردون

شدی تاسر چو طشت خاک پرخون

روان شد سیل خون فرسنگ فرسنگ

میان خون سر مردان چو خرچنگ

برامد جوی خون از اوج گردون

چو بحر خون همی زد موج، گردون

ز کشته کوه شد یکسوی کشور

ز خون دریا شد آن یکسوی دیگر

ز گرما، مرکبان بی تن ببودند

بجای کفک، خون افگن ببودند

چو تیغ از خون دشمن ریخت باران

قلم شد تیغ در دست سواران

ز خون، شنگرف گفتی میسرشتند

همه شنگرف، اسبان مینوشتند

چنان برخاست ازعالم قیامت

که دیو آنجا گرفت از بیم اقامت

قیامت بود، امّا خلق زنده

بسی مرده بسی هرسو فگنده

ز خون خصم روی هفت اقلیم

گرفته جوی خون چون روی تقویم

همه کار زمین خونخوارگی بود

فلک از دور، خود نظّارگی بود

چو طاس آتش ازگردون در افتاد

گهر از طشت گردون باسرافتاد

چو شد در قیروان خورشید غرقاب

برون ریخت از مسام چرخ سیماب

گروهی کشته را از هم گشادند

گروهی خسته را مرهم نهادند

چو پر بگشاد مرغ صبحگاهی

مه روشن معلّق شد بماهی

بماهی همچو یونس صید شد ماه

برآمد یوسف خورشید ازچاه

گهی بر خاک و گه بر میغ میزد

سپر بود و دو دستی تیغ میزد

سرافرازان دگر ره،‌صف کشیدند

دو رویه صور در گیتی دمیدند

بپیش صف درآمد خسرو از پس

کشید از خون بپای اسب اطلس

چو رعدی گشت، حالی یک فغان زد

که گویی این جهان بر آن جهان زد

گهی تاخت اسپ بر بالا و پستی

گهی زد تیغ پیش و پس دو دستی

تو گفتی داشت آنجا میغ در تیغ

که خون میریخت و میزد تیغ در میغ

اجل با تیغ او همسر همی رفت

قضا همچون قلم بر سر همی رفت

چو برقی تیغ او میرفت و میریخت

بیک ضربت بسی سر از سران ریخت

چو لاله بود سر تا پای در خون

که میآمد ز کوهی کشته بیرون

ز لشکرگاه میشد نعره بر ماه

ز بسم اللّه وز الحمدللّه

جهان ازشعلهٔ خورشید پرتف

چو آتش گشته هر شمشیر در کف

زمین گل شد ز خون سرفرازان

فرو ماندند بر جا اسپ تازان

زمین را خون چنان غرقاب میکرد

که ماهی زمین اشناب میکرد

بآخر، بر سپهدار از سپاهان

شکستی آمد از خورشید شاهان

چو در گردید این زرّین سطرلاب

ازین نه تختهٔ پاشیده سیماب

ز دست شب گریزان در افق شد

مه از مشرق برین نیلی تتق شد

جهانی شد فلک پر دُرّ شهوار

گرفت آفاق عالم میغ هموار

شبی همچون سیاهی بصر شد

ز گور کافران تاریکتر شد

شبی در چادر قیری نهفته

چو زیر چشم بندی،‌چشم خفته

طلایه بی خبر در خواب مانده

ز غفلت بر ره سیلاب مانده

یکی نیکو مثل زد پیر استاد

که خواب مرد سلطان هست بیداد

در آن تاریک شب خسرو برون شد

شبیخون کرد و دشمن سر نگون شد

بگرد لشکر دشمن درامد

جهان بر لشکر دشمن سرامد

سپاه از خواب درجستند ناگاه

یکی زیشان نه لشگر دیدنه شاه

بهم گفتند هنگام گریزست

که شب چون هندوی انگشت تیزست

درافگند اسپ بر شه، خسرو نو

نبودش خانه، مانش کرد خسرو

درامد گرد شه پیل و پیاده

ز اسپ خویش رخ بر شه نهاده

چه گویم قصّه، وقت صبحگاهان

بزاری کشته شد شاه سپاهان

شبی نابوده خوش در زندگانی

شبش خوش کرده نوروز جوانی

جهانا تا کی از تو بس که کشتی

نگشتی سیرچندین کس که کشتی

چو میداری کهن افتادهیی را

چراپس میبری نوزادهیی را

زهی مرگ پیاپی این چه کارست

که در هر دم نه مرگی صد هزارست

اگر نه مرگ مردم عام بودی

زهی حسرت که در ایام بودی

تو چون شمعی درین زندان همی باش

میان سوختن خندان همی باش

نیی تنها بنه تن، چند از اندوه

که تن را خوش بود مرگی بانبوه

کسی کو مُرد اگر تو پیش بینی

براندیشی و مرگ خویش بینی

چرا بر مردگان بسیار گریی

که میباید که برخود زار گریی

چو داری مردهیی افتاده در پیش

تویی آن مرده، بگری زار بر خویش

رهی دورست امّا بعد مرگت

ازینجا برد باید زاد و برگت

اگردر دست و گردرمان، از اینجاست

که زاد راه بی پایان ازینجاست

تو خود زینجا سر رفتن نداری

که جز خوردن و یا خفتن نداری

چو تو از زخم خاری خسته گردی

چه سازی گر بدوزخ بسته گردی

چو ازخاری توانی شد دژم تو

مکن بر هیچ گلبرگی ستم تو

اگر شاه سپاهان بد نکردی

بهر یک تیغ، زخمی صد نخوردی

بخوزستان چو چندانی جفا کرد

ز قیصر در سپاهان آن قفا خورد

چو پیدا گشت تاج شاه انجم

ز زیر هودج چرخ چهارم

فرو شد شه با سپاهان چو جمشید

منوّر کرد عالم را چو خورشید

در گنج گهر بر خویش بگشاد

ببخشش هر دو دست از پیش بگشاد

بزرگان را بخلعت نامور کرد

همه کار سپاهان معتبر کرد

ولی پیوسته خسرو در تعب بود

که از هر گلشن آنجا گل طلب بود

بسی زان بت خبر جست و نمییافت

بهر دم بیشتر جست و نمییافت

بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب

ازو یا ماهی آگاهست یا آب

نشد یک ذرّه از گل شاه نومید

که عاشق زنده ز امّیدست جاوید

دلش خالی نشد از مهر آن ماه

خیالش بست نقش چهر آن ماه

بسی بگریست و چون دیوانهیی شد

ز شرم مردمان در خانهیی شد

زبان بگشاد چون بلبل بگفتار

که ای گل کردیم در خون گرفتار

چو مور از خانه بیرون اوفتادم

چو مویی درجهان افگند بادم

تویی یار، از تو یاری مینبینم

تن خویش از نزاری مینبینم

کجا رفتی که من بیتو چنانم

که چون دریای آتش گشت جانم

ز چشمم خون گشادی و برفتی

مرا در خون نهادی و برفتی

چنان زخمی بجان من رسیدست

که خوناب از مسام من چکیدست

ز بیخوابی چنان شد کار بر من

که دشمن میبگرید زار بر من

همه شب خون دل از چشم بارم

خیالت را چگونه چشم دارم

هران رازی که در دل داشتم من

ز خون بر روی خود بنگاشتم من

بیا و یک نظر بر رویم انداز

ز روی من فرو خوان این همه راز

چو آخر از دلش آن سوز برخاست

بدیدار جهان افروز برخاست

چو شیدایی دران ایوان همی گشت

بیک یک خانه سرگردان همی گشت

درون خانهیی یک تخت زر دید

برو سر گشتهیی بی پا و سر دید

تنی چون شوشهٔ زر از نزاری

فرو مانده بصد سختی و زاری

ز جان سیر آمده ازناتوانی

شده گلگونهٔ او زعفرانی

چو یافت از چهرهٔ او شاه بهره

جهان افروز بود آن ماه چهره

دل خسرو بدرد آمد ز دردش

برامد همچو زر از روی زردش

بدان رنجور گفت ای ماه چونی

که داری همچو گردون سرنگونی

چنین زار و نزار آخر چرایی

مگر بیماری از درد جدایی

مگر در علت عشقی گرفتار

که نتوان داد شرح آن بگفتار

جهان افروز او را آشنا یافت

بنو، گفتی که جانی از خدا یافت

نظر بگشاد و در خسرو نگه کرد

ز دیده اشک خونین سر بره کرد

چنان بر چشمش از خون بسته شد راه

که نتوانست دیدن چهرهٔ‌شاه

همه بیناییش از خون فرو بست

وزان خون راه بر گردون فرو بست

بسی بگریست خسرو بر سر او

ز نرگس کرد پرخون بستر او

میان اشک ازو آغشته تر شد

بپای افتاد وزو سرگشته تر شد

جهان افروز چون با خویش آمد

ز سر در اشک چشمش پیش آمد

رخش چون ماه جان افزای میدید

خطش بر مه جهان آرای میدید

خطی همچون زمّرد گرد ماهی

هزاران حلقه در زلف سیاهی

رخش چون دید، با دل درمری ماند

از آن رخ همچو شاهی در غری ماند

دران دم مینیندیشید از کس

نگاهی می نکرد از پیش و از پس

کسی درد فراق یار برده

بسی در هجر او تیمار خورده

کجا اندیشد ازتیر ملامت

که دید از عشق ورزیدن سلامت؟

ز بی صبری برفت ازدل قرارش

بدست آورد زلف مشگبارش

چو زلف یار خود در دست میدید

همه خلق جهان را مست میدید

نهادش روی بر روی و بیکبار

نه عقلش ماند و نه جان سبکبار

چنان از اشتیاقش جان همی سوخت

که جان خویش بر جانان همی دوخت

چو لختی بیخودی کرد آن دل افروز

بخسرو گفت کای شمع جهان سوز

مرا در جوی بیتو آب خونست

ترا در جوی بی من آب چونست

مرا زین درد کی خواهی رهانید

بکام خویش کی خواهی رسانید

ببین تا چون رگ جانم گشادی

چگونه داغ بر جانم نهادی

بصد محنت گرفتارم تو کردی

چو مویت سرنگونسارم تو کردی

منم جانی وفایت را بسر بر

دلی پرخون و چشمی تا بسر بر

زرنگ و بوی عالم چشم بسته

ببوی آشتی رنگی نشسته

چو کوزه دست بر سر پای در گل

چو کاسه سوز و گرمی کرده حاصل

بدل بردن، برم چندان نشستی

که دل بربودی و در جان نشستی

مکن بر جان ودل چندین کمینم

بترس آخر ز آه آتشینم

طبیبم بودهیی درمان من کن

ببین دردم دوای جان من کن

چو هردم یاد آید از پزشکم

بپهلو می بگرداند سرشکم

دو چشمم تیره بی آن ماهپارهست

چگونه تیره شد چون پر ستارهست

چو چشم تیره کرد آن ماهپاره

از آن بیرون شد از چشمم ستاره

چو شمعم ازتف آن شهد شیرین

نداد این خسته دل راموم مومین

چنان مشغول جان افزای خویشم

که نیست از عشق او پروای خویشم

اگر درمان نخواهد کرد یارم

ز عشقش کشتهیی انگار زارم

بگفت القصّه از هر گونه یابی

توقع بودش از خسرو جوابی

شه اوّل گفت ای سرو سمن بوی

مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوی

خبرده تا درین ایوانست یا نه

کجاست این جایگه پنهانست یا نه

بسی سوگند خورد آن ماهپاره

که گل شد غرقه چون در آبساده

کسی را در جهان از وی خبر نیست

مرا زین بیش آگاهی دگر نیست

چو خسرو این خبر بشنید دانست

که هرچ آن ماه میگوید چنانست

دگر ره در میان آتش افتاد

دل او در غم آن دلکش افتاد

دگر ره گفت از سر کارم افتاد

ز گل در راه چندین خارم افتاد

بدل گفتم رخ دمساز بینم

گلم را در سپاهان باز بینم

بکام خویشتن نابوده روزی

شبم خوش کرد وصل دلفروزی

چو گلرویم شود الحق پدیدار

شود کار مرا رونق پدیدار

کز اوّل رونقی بگرفت حالم

گرفت آخر ولی از جان ملالم

مرا تا سر نیاید زندگانی

ز گل گویم، ز گل جویم نشانی

چوبی جان یک نفس نتوان نشستن

دگر ناید ز من بی جان نشستن

چو در دل شد، ز دل بر در نیاید

بترکش گویم از دل برنیاید

لبش چون بازم آورد از لب گور

نپیچم از پی او یک پی مور

دل من میدهد گویی گواهی

که دارد حال آن دلبر تباهی

بجویم تا بیابم زو نشانی

که جانی بهتر ارزد از جهانی

بدست آرد بجهدش زود هرمز

جز این خود کی تواند بود هرگز

نیاسایم بعالم در زمانی

که تازان بی نشان یابم نشانی

چو در دریا نهان شد درّ جانم

چو دریا گشت چشم دُر فشانم

کنون دریا نشینی کاردارم

که درّم را ز دریا باز آرم

چو دریا دارد از گل چشم هرمز

ز دریا برنگیرد چشم هرگز

چو در دریا بود آغشته یارم

چو دریا خویش را سرگشته دارم

ز دریا باز باید جستن او را

دل از دریا نباید شستن او را

بسوزم ماهی دریا بآهی

برآرم گرد از دریا بماهی

چو درّی بالب دریاش آرم

اگر در سنگ شد پیداش آرم

من از دریا کنون یک چشم زد را

بخشگی بازآرم درّ خود را

کنون خواهم ره دریا گرفتن

کم هامونی و صحرا گرفتن

شوم گل را ازین دریا طلبگار

و یا چون گل شوم من هم گرفتار

کرا بر گویم این کارم که افتاد

دلم برخاست زین بارم که افتاد

کجایی ای گل پنهان بمانده

ز چشمم رفته و در جان بمانده

شدی چون مردمک در هفت پرده

بیا از مردمی هر هفت کرده

مرا هر بی خبر گوید ببرهان

نگردد آفتاب از آب پنهان

ازان در آب شد گم آفتابم

که بود او مردم چشم پر آبم

جهان بر چشم من تاریک ازان شد

که از من مردم چشمم نهان شد

چو بشنود آن جهان افروز شیدا

همه صحرا ز اشکش گشت دریا

بخسرو گفت کای دیرینه یارم

چو میبینی که شد دریا کنارم

اگر راز دلم پیدا کنم من

جهان از خون دل دریاکنم من

درین دریا مرا تنها بمگذار

دلم را در چنین سودا بمگذار

تویی در چشم من هم مهر و هم ماه

منم در دشت و دریا با تو همراه

بهرجایی که خواهی شد پس و پیش

مکن از بهراللّه دورم از خویش

بترس از آه همچون آتش من

مرا برهان ز عیش ناخوش من

ترا سهلست این تدبیر آخر

ترا دارم مرا بپذیر آخر

بدیداری قناعت کردم از تو

تو میدانی که چون خون خوردم از تو

اگر از من جداگردی ازین غم

دمار ازمن برآید اندرین دم

منم در آتش عشق و جوانی

تو دانی گر بخوانی گر برانی

اگر گویی بخون برخیزمت من

میان خاک ره خون ریزمت من

بتیغ عشق گر خونم بریزی

چه برخیزد ز خونم چند خیزی

عنایت کن عنان را باز برکش

و یا در پایم آور دست درکش

مده رنگم که دل صد باره مُردی

اگر بوی وصال تونبردی

ندانم کرد، اگرچه غیرتم کشت

بسوی چادر وصل تو انگشت

چو شد ز اندازه سوز اشک آن ماه

بدیدار خودش شد میزبان شاه

که تا بااو گذارد روزگاری

ولی نبود ز وجهی نیز کاری

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

بگفت این و دبیری را بفرمود

که کلکش از عطارد گوی بربود

دبیر شاه چون بگرفت خامه

بنام حق مزین کرد نامه

خداوندی که دور از چند و چونست

دو عالم را بکلّی رهنمونست

جهانداری که این چرخ کهن ساخت

خرد را دایهٔ طفل سخن ساخت

نکوکاری که عالم کرد موجود

که درعالم نبودش هیچ مقصود

جز او اندر حقیقت دیگری نیست

رهش را حدّ و ملکش را سری نیست

جهان از ظلّ فضلش را نجاتست

سر مویی ز فضلش کایناتست

زانجم، شمع جان افروز آرد

گهی شب را برد، گه روز آرد

زنی، شکّر، زتود اطلس نگارد

ز کس، ناکس، زناکس، کس برآرد

بسی در وصف او تصنیف کردند

بسی با یکدگر تعریف کردند

هزاران قرن میکردند فکرت

بآخر با سرامد عجز و حیرت

ازان پس گفت عیسی را ثنایی

مسیحی، پاک روحی، پاک رایی

بدان ای شاه سر از خط کشیده

که در روی زمین هیچ آفریده

ندارد تاب کین ما زمانی

که مینازند از مهرم جهانی

زنسل شاه ذوالقرنین ماییم

شه و شهزادهٔ ثقلین ماییم

تو دانی پایگاه ما که چندست

فلک نرسد بما گرچه بلندست

دران میدان که آنجا جنبش ماست

فلک چون گوی، سرگردان آنجاست

منم شاهی که خورشیدم نگینست

چه جای ملکت روی زمینست

اگر خشمی برانم، دوزخ آنجاست

شود آبی و گردد، چون یخ آنجاست

مکن، خود را ز خسرو خشم مرسان

سپاهان را چو سرمه چشم مرسان

روان کن آن سمنبر را بر من

بترس از دارو گیر لشگر من

که گردی بیقرار از تو برآریم

کم از یکدم دمار از تو برآریم

چو نامه سر بمهر خسروان شد

بدست پیک دادند و روان شد

روان شد پیک خوش رو تا سپاهان

بقصر شاه آمد صبحگاهان

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

چنین گفت آن حکیم نغز پاسخ

که چون از قصر شه گم گشت گلرخ

شدند از هر سویی گل را طلبگار

نیامد هیچ باد از گل خبردار

فغان برداشت شاه و اشک بگشاد

دلش صد جوی خون از رشک بگشاد

بدل میگفت: روزی چند گردون

بترکم گفت، بازم برد در خون

جهانا هرچه بتوانی بخواری

بکن با من، زهی ناسازگاری

چو در خون، زار میگردم فلک وار

چرا آخر نمیسوزم بیکبار

تن من سوختست از گل بصدرشک

دلم پر آتشست و دیده پر اشک

ز چشم این سوخته چون نم گرفتست

درون آبست آتش کم گرفتست

کجاآتش کند در من اثر نیز

نسوزد سوخته بار دگر نیز

منم گل کرده خاک، از آب دیده

ز باد سرد دل، آتش دمیده

دلی دارم بزیر کوه اندوه

چو کاهی ناتوان و میکشد کوه

شدم دیوانه از سوز جدایی

چه سازم با غم روز جدایی

کجا، کی، ای دلم با خویش برده

غمت خواب من دلریش برده

چو پنهان گشت عالم بینم، آخر

چگونه نیز عالم بینم آخر

بخون بردوختم چشم از زمانه

که پرخونست و خون از وی روانه

خداوندا، مرا زین درد برهان

ز سوز هر و آه سرد برهان

مرا پیدا کن این راز نهانی

که بر من تلخ شد عیش جوانی

چو برجان زد گره چندانک خواهی

گشادش آن گره فضل الهی

یکی هندو زنی،‌ از مطبخ شاه

رخ گل دیده بود آن روز در راه

که حُسنا در برش میرفت چون تیر

بیامد پیش خسرو، کرد تقریر

برخودخواند حُسنا را شه آنگاه

چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه

چوبرگ بید، لرزان گشت از بیم

رخش شد زعفرانی، دل بدونیم

ازان هیبت زبانش رفت از کار

تو گفتی میدهد برخویش اقرار

مرا یاد این سخن از گفت داناست

که ناید بد دلی با فعل بد راست

ز سر تاپای، هر مویش که خواهی

همی دادند بر جرمش گواهی

نشد بیچاره پیش اندیش ازان کار

که شد در خون جان خویش ازان کار

بجای آورد حالی شاهزاده

که آن کاریست با حسنا فتاده

شه رومی، چو ترکان کین گرفته

دلش چون جعد زنگی،چین گرفته

بحسنا گفت: ای سگ رازبگشای

فرو بستی مرا، آواز بگشای

بگو تا آن سمنبر را چه کردی

گل صد برگ دلبر را چه کردی

چو حسنا این سخن بشنود از شاه

بشه گفتا نیم زین حال آگاه

تو خود دانی امانت داری من

وفاداری و عهد و یاری من

ولی کان دل بود از گفت خالی

سخن گفتن توان دانست حالی

کسی کو کوژگفتن، خوی دارد

زبان در راستی کژ گوی دارد

چرا کژ گویی ای من خاک کویت

که کژ گفتن بریزد آب رویت

چو خر بهتر نگردد هیچگونه

چه کن پالانش برنه باژگونه

شهش فرمود تا چون سگ ببستند

دو خادم بر سرو پایش نشستند

بزیر زخم چوبش، پاره کردند

ز خونش، خاک ره خونخواره کردند

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

چنین گفت آنکه استاد جهان بود

که در باب سخن صاحبقران بود

که چو شش ماه خسرو بود با گل

بهردم عشرتش نوبود با گل

گهی با گل می گلفام خوردی

گهی صد بوسه از گل وام کردی

گهی آن وام گل را بازدادی

گهی گل را بهای ناز دادی

گهی سیمین برش در برگرفتی

گهی خاک رهش در زر گرفتی

زمانی عشرتی نوساز کردی

زمانی خلوتی آغاز کردی

زمانی از گلش شکّر چشیدی

زمانی تنگ شکر درکشیدی

چو در برداشت چون گل دلستانی

نکردی یاد از حسنا زمانی

چو گل باشد، که، از حُسنا کند یاد

چو دُر باشد، که از مینا کند یاد

چو سر باشد ز افسر کم نیاید

چو ماه آمد ز اختر کم نیاید

چو صبح آید، که جوید وصل انجم

چو آید آب برخیزد تیمّم

بسی بودی که حسنا پیش شهزاد

باستادی و شه را نامدی یاد

بسی بودی که خود را مینمودی

بشاه، و شاه ازو آزاد بودی

بشادی خسرو و گل شام و شبگیر

بهم بودند دایم چون می و شیر

دل حُسنا ز گل درجوش افتاد

گهی برخاست و گه مدهوش افتاد

بجوش آمد در آن اندوه رشکش

کنارش گشت دریایی زاشکش

ز دانا این سخن آمد مراخوش

که گفتارشک سوزان تر ز آتش

نباشد رشک زن بر کس مبارک

که رشک زن بود زخم بلارک

روا دارد که سر بر جای نبود

ولی با سوز رشکش پای نبود

کسی داند که رشک آدمی چیست

که او در رشک روزی تا بشب زیست

شبی کان شب سیه تر بود از قار

شبی تیره چو روز دوری از یار

جهان تاریک تر از روی زنگی

چو چشم مور بر حسنا ز تنگی

دمش از آه دل آتش فروزان

نشسته اشک ریزان، سینه سوزان

همه شب بود حسنا حیله اندیش

که تا گل را چسان بردارد از پیش

یکی مکری بساخت از نوک خامه

جهان افروز را بنوشت نامه

جهان افروز کدبانوی او بود

که حُسنای گزین هندوی اوبود

در آن نامه نوشت از حال هرمز

که این برنا یکی شاهست کربز

طبیبی نیست او صاحب کلاهست

که قیصر زادهٔ رومست و شاهست

اگر روزی شود با چرخ درخشم

کند خشمش فلک را خاک در چشم

وگر بر مهر بگشاید ره چهر

زمین بوسند پیش او مه و مهر

سپاه او فزونند از هزاران

صدی بشمر بهر یک قطره باران

خزانهش از قیاس اندکی گیر

ز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر

سمند و ابلقش را نیست پایان

ولی هستش عدد ریگ بیابان

چنین شاهیست گفتم با تو حالش

ازان گلرخ چنین شد در جوالش

پزشکی مکر آن مکّار بودست

که با هم پیش از اینشان کار بودست

چو خسرو را دل گل بود خواهان

ز شهر روم آمد با سپاهان

ز اسپاهان بصد افسونش آورد

براه رازیان بیرونش آورد

بتک از اسپ تازی این نیاید

ز صد طرّار رازی این نیاید

چو بر گل دست یافت، از راه بردش

بشب از باغ شه ناگاه بردش

مرا در نیمهٔ ره گشت معلوم

که آن زن گلرخست و او شه روم

گر آنجا گشتمی آگه ازین کار

برون آوردمی شه را ازین بار

مرا زین کارغم بسیار افتاد

ولیکن چون کنم چون کار افتاد

در آن شب گو برون شد از سپاهان

دلم خاتون خود را بود خواهان

مرانگذاشت هرمز از بر خویش

وگرنه کردمی کار از سرخویش

کنون هم گلرخ و هم شاهزاده

گهی شکّر خورند و گاه باده

بهم در عشرتند این هر دو خوشدل

ز پرّ زاغ تا پرّ حواصل

نیاسایند یک ساعت زعشرت

دل حسنا بجان آمد زغیرت

بسا ننگا که باشد بر سپاهان

که زن دزدد کسی از شاه شاهان

بعالم هرکجا کاین قول گویند

ز ننگ شاه ما، لاحول گویند

چه گر من کس نیم آن پیشگه را

ندارم طاقت این ننگ شه را

چوهرمز کرد ازینسان ناجوانی

من این را ننگ میدانم تو دانی

دو کس را معتمد بفرست ناگاه

که تاگل را بدزدم من ازین شاه

بدست معتمد بسپارم او را

که سیصد مکرودستان دارم او را

کنون این نامه سر در راه کردم

ترا از نیک و بد آگاه کردم

چو شد از نامه فارغ، نوک خامه

ببازار آمد و برداشت نامه

فراز آمد سوی بازار گانان

بسی بودند پیران و جوانان

سپاهانی یکی بازارگان بود

که در بازارگانی خرده دان بود

برخود خواند حسنا آن زمانش

بپرسید آشکارا و نهانش

نخستین عهد دربست استوارش

که تا بازارگان شد رازدارش

یکی گوهر گشاد از بازوی خویش

نهاد آن مرد را با نامه در پیش

بدو گفت این گهر بر گیر و بستان

ولیک این راز من بپذیر و برسان

چو نامه سوی آن دلبر رسانی

هزاران گوهر دیگر ستانی

جهان افروز را ده نامه ازدست

وزو درخواه هرچت آرزو هست

کنون خواهم که وقت صبحگاهان

ازینجا سر نهی سوی سپاهان

چو جان این نامه با خود رازداری

وگر خواهی جوابش بازآری

چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفت

بسوگند آن سپاهانی پذیرفت

ز شهر روم چون بادی بدر شد

چه باد، از هرچه گویم زودتر شد

بدریا رفت و در دریا سفر کرد

وزانجا نیز بر صحرا گذر کرد

بوقت شام آمد در سپاهان

توقف کرد شب تا صبحگاهان

چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کرد

شد از زردی رویش روی اوزرد

بزودی مرد، سر از سوی ره تافت

که تا سوی جهان افروز ره یافت

بپیش پردهٔ او مرد هشیار

جهان افروز را بستود بسیار

جهان افروز حالی پرده بگشاد

که تا آن نامه پیش پرده بنهاد

چو مهر نامه بگشاد آن پری روی

شد از رشک گلش نیلوفری روی

جهان بر چشم او چون پرنیان شد

جهان افروز گفتی از جهان شد

یکی آتش برامد تا سر او

که همچون لالهیی شد عبهر او

زمانی دست میزد موی میکند

زمانی لب، زمانی روی میکند

شدش ناخن کبود و روی چون خون

حریر سبزش از خون گشت گلگون

پس آنگه برد آن نامه بر شاه

که تا شه گشت از آن دلخواه آگاه

گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او

ز اشک آغشته گشته نامهٔ او

که میدانست حال و کار آن ماه

ز عشق او دل وی بود آگاه

بگفت آن نامه را حالی ببردند

بدست شاه اسپاهان سپردند

چو شاه آن نامهٔ حُسنا فرو خواند

چو سودایی دران سودا فرو ماند

چو خواند آن نامه را و با خبر شد

چو زهری غصّه بروی کارگر شد

درین اندیشه گفتی شه فرو مرد

چو شیدایی زمانی سر فرو برد

چوبا خود آمد آن از خویش رفته

فراق از پس، خرد از پیش رفته

دو تن را خواند و از حُسنا سخن گفت

که بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت

شما را میبباید شد بزودی

مگر ماهم براید از کبودی

گر او گل را بدزدید و صوابست

منش هم باز دزدم این جوابست

شدند آن هر دوحالی از سپاهان

چو از دوزخ برون صاحب گناهان

چو از صحرا سوی دریا رسیدند

درون رفتند ودریا را بریدند

بآخر چون سفر کردند در روم

طریق قصر گل کردند معلوم

چو دم زد یونس مهراز دم حوت

شفق بر گرد گردون ریخت یاقوت

شدند آن هر دوتن تا درگه شاه

نگه میداشتند از هر سویی راه

بدین ترتیب هر دو از پگاهی

باستادند تا وقت سیاهی

چو یک هفته برامد، بامدادی

برون آمد ز در حُسنا چو بادی

بدید آن هر دو را ناگاه بشناخت

ولی آن دم نظر بر راه انداخت

فراتر رفت زود از پیش آن در

بخواند آن هر دو را از زیر چادر

چوآن هر دو بحُسنا در رسیدند

بپرسیدند و گفتند و شنیدند

چنین فرمود شان حُسنای مکّار

که صندوقی بباید ساخت ناچار

ستوران خوش و رهوار باید

سزا و لایق آن کار باید

که تا گل را بدزدم بامدادی

بدست هر دو بسپارم چو بادی

شما گل را بصندوق اندر آرید

دو دستش بسته برگرد سرآرید

دهان بندی کنید از معجز او

بر او بندید بند چادر او

بگفت این،‌وزپی ایشان روان شد

وزان موضع بجای هر دوان شد

چو جای هر دو تن را کرد معلوم

بیامد تا بایوان شه روم

چوروزی ده گذشت، آن مرد استاد

باستادی خود در کار اِستاد

بفرصت خواند گل را جای خالی

چو الماسی زبان بگشاد حالی

بگلرخ گفت کای خاتون کشور

خداوند منی و بنده پرور

ندارد هیچ شاهی چون تو ماهی

نیابد هیچ ماهی چون تو شاهی

نزاید هیچ مادر چون تو فرزند

نیارد هیچ قرنی چون تو دلبند

نکویی نام گیرد از رخ تو

شکر شیرین شود از پاسخ تو

اگر لعل تو گویم، جان فزایست

وگر زلف تو گویم، دلگشایست

بری همچون بلورتر تو داری

نمکدانی همه شکّر تو داری

نکوتر مینیاید هیچ جایت

که نیکوییست از سر تا بپایت

تو با این جمله خوبی و نکویی

کسی را با تو خوش نبود چه گویی

کسی بنشسته با حور بهشتی

چرا برخیزد از سودای زشتی

کسی را جفت باشد پادشایی

چرا عشرت گزیند باگدایی

کسی را نقد باشد چون تو دلکش

چرا نبود ز دیدار تو دلخوش

در آتش ماندهام از مشکل خویش

چو آتش میکشم غم در دل خویش

ازان ترسم که گویم راز با کس

که بیم جان من باشد ازان پس

کنون چون طاقتم از حد برون شد

دلم زین غصّه چون دریای خون شد

نخواهم گفت راز خویشتن را

ولی وقتی که وقت آید سخن را

اگر با من کنی عهد و وفا تو

درین معنی امین گردی مرا تو

بشرط آنکه چون رازم نیوشی

نگهداری سخن، رازم بپوشی

وگر گویی بکس راز نهانم

شوی هم در زمان در خون جانم

چو پاسخ یافت گل زان ماهپاره

ندید از عهد کردن هیچ چاره

چو عهدی بست با او گل بسوگند

زبان بگشاد حُسنا کای خداوند

دل خسرو کنون با تو یکی نیست

دورویی میکند دایم، شکی نیست

چنان کز پیش بود او کی چنانست

دلش در پرده برعکس زبانست

دل خسرو چو آتش بود با تو

بماند از آتش او دود با تو

ندارد با تو یک دم مهربانی

کند با تو برویی زندگانی

تو میدانی که خسرو بس جوانست

بزور و قوّت او شیر ژیانست

اگر او را بوصلت رای بودی

ترا با زوراو کی پای بودی

جوان کو آگهی یابد ز معشوق

وگر باید شدن بالای عیوق

قدم گردد ز سر تا پای در راه

که تا چون کام دل یابد ز دلخواه

کسی را عشق باشد با جوانی

چو تو معشوق یابد رایگانی

بجزمی خوردنش کاری بود نیز

مگر او را نهان یاری بود نیز

اگر در کار تو سر تیز کارست

چرا از وصل تو پرهیزگارست

بدان ای بت که خسرو در فلان کوی

بتی دارد چو ماه آسمان روی

نکویی هم ندارد بی نهایت

ولی شیرینیی دارد بغایت

اگرچه گویی او حور بهشتست

ولی درجنب خوبی تو زشتست

اگر شیرینیش چندان نبودی

ازو خسرو چنین حیران نبودی

چنان از عشق او خسرو نژندست

که گویی بندبندش زیربندست

اگر روزی شکارش رای باشد

بردلدار جان افزای باشد

ززرّ و جامه چندانش بدادست

که گویی دختر قیصر نژادست

نهانی میرود شاه دل افروز

برِ آن ماهرخ هر روز، هر روز

اگر خواهی که شه را بنگرم من

ترا پنهان در آن ایوان برم من

چو پنهان در پس ایوان نشینی

بهم پیوند این و آن ببینی

ببینی تا چه باید ساخت چاره

که تا خسرو ازو گیرد کناره

ببینی آن زن بد را بدیدار

که زینسان شاه شد او را خریدار

چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشک

همه برگ گلش پرخون شد از اشک

چنان دردی پدید آمد بجانش

که غلتان گشت خون از دیدگانش

چنان در آتش و در تفت افتاد

که گفتی آتشی در نفت افتاد

بحُسنا گفت اکنون آن زن شوم

که عاشق شد بروشهزادهٔ روم

بمن بنمای تا رویش ببینم

نهان ازوی بکنجی در نشینم

پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرم

وگرنه راه شهر خویش گیرم

دران دلگرمیش حُسنا بدر برد

بجای آن دو مرد بدگهر برد

چو آتش رفت و همچون دود برگشت

بدیشانش سپرد و زود برگشت

چو جای خویش را گلرخ چنان دید

جهان برچشم خود همچون دخان دید

دلش از مکر حُسنا بحر خون شد

ز راه چشمهٔ چشمش برون شد

نکردندش رها تا برکشد دم

دهانش را فرو بستند محکم

بلورین ساعدش بر هم ببستند

ز بیم جان، تنش محکم ببستند

بصد خواری بصندوقش نشاندند

وزانجا هم دران ساعت براندند

شبانروزی نیاسودند در راه

چو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه

چو از خشکی سوی دریا رسیدند

زخشکی، سوی کشتی درکشیدند

بهر روزی در صندوق یکبار

گشادندی بران درماندهٔ کار

دران سختی چنان حور بهشتی

فرومانده نهان از اهل کشتی

همی گفتند صندوقی بقیرست

که اندر وی کنیزی بی نظیرست

ز بهر پادشاهی میبرندش

ازان پنهان چو ماهی میبرندش

چو روزی پنج در دریا براندند

بگردابی در آن دریا بماندند

برامد باد کژ از روی دریا

ز دریا موج میشد تا ثرّیا

گهی کشتی بسوی ماه بردی

گهی تا پشت ماهی راه بردی

فغان از مردم کشتی برآمد

جهان یکبارگی گفتی سرآمد

بآخر بند کشتی خرد بشکست

بگرد تخته باد کژ بپیوست

بدادند آن ستمگاران مسکین

در آب تلخ دریا، جان شیرین

ازان قوماند کی بر چوب پاره

فتادند از میانه با کناره

روان میگشت در گرداب صندوق

گهی میشد بماهی گه بعیوق

ببادی از زمانی تا زمانی

برفتی ازجهانی تا جهانی

دو استاد سپاهانی بشیناب

برون بردند جان از دست غرقاب

خبر زیشان سوی هر شهر بردند

که کشتی غرقه گشت و خلق مردند

کنون ای مرد خوشگوی نکوکار

در آن صندوق گلرخ را نگهدار

چودارد قصّه گلرخ درازی

برو تا قصّه هرمز بسازی

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

الا ای کبک کهسار معانی

چو آتش خورده آب زندگانی

بمانده در کنار خضر و الیاس

شده مشغول دُر سفتن بالماس

ترا چون چشمهٔ خضرست بر در

چه ماندی در عجایب چون سکندر

ز تاریکی، بسوی چشمه شو باز

ز چشمه، گوهر روشن برانداز

تو را این چشمه، کآبشخور از آنجاست

یقین دانم که این گوهر از آنجاست

تویی چون کبک در کان گهر تو

شده با تیغ دایم در کمر تو

چو اندر کوکب درّی سخن ساز

سخن گویی تو چون کبک دری باز

تو دایم همچو کبک نازنینی

که هر دم بر سر سنگی نشینی

چو کبکی میجهی از کان گوهر

ازین سرسنگ، بر سر سنگ دیگر

چو کبک از کوه، هر ساعت درایی

بقعر چشمهٔ گوهر برایی

اگر تو معنی سنگین ببینی

چو کبکی بر سر سنگی نشینی

کنی چون کبک، خون آلوده منقار

ز سنگ آتش برون آری بگفتار

کنی با سنگ چندانی ستیزه

که خصم تو شود آن سنگ ریزه

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020900
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث