به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

الا ای روشنایی بخش بینش

تویی گنج طلسم آفرینش

تویی گنج وجهان پرگوهر از تست

سپهری و فلک پراختر از تست

ز گنج عشق گوهر بر جهان ریز

شراب معرفت در حلق جان ریز

جهانی خلق را یکرنگ گردان

جهان بر کور چشمان تنگ گردان

ز یک رنگی برآور روشنایی

دو عالم را بهم ده آشنایی

چو شمعی، خویشتن سوزی بیاموز

تو میسوز و جهانی می برافروز

چو هستت قدرت پاکیزه گویی

که هم یک رنگ، هم دوشیزه گویی

ز هر علمی که باید بهره داری

بمیدان سخن دل زهره داری

ز تو گر ذکر ماند در زمانه

عوض باشد ز عمر جاودانه

چه بهتر مرد را از یادگاری

که بعد از وی بماند روزگاری

کنون از سر بگستر داستانی

که دربند تواند این دم جهانی

چنین گفت آنکه از ابر معانی

مسلّم آمدش گوهر فشانی

که چون هرمز نهاد آن مکر آغاز

که تا گل را ستاند از پری باز

چهل روز از سپاهانی امان خواست

امان دادش چنان کش دل چنان خواست

ولی شاه سپاهان آن چهل روز

چهل ساله کشید از دست دل، سوز

نبودش صبر تا خود کی درآید

که آن چل روز بی پایان سرآید

فرو شد از هم و بگداخت از سوز

چله میداشت گفتی آن چهل روز

نه روزی دل بر آسودی بسوزش

نه یک شب خواب بودی تا بروزش

نیابد چشم عاشق خواب هرگز

که نبود چشم او بی آب هرگز

همه اندیشه آن بودش شب و روز

که تا چل روز آید آن دل افروز

چو باز آید رهی گیرم ز سرباز

ز پایش موزه اندازم بدر باز

بنگذارم دمی از خویش دورش

کنم از هرکه پیش آید نفورش

بمیزانش کشم وانگه بدرخواست

خوشی در پردهٔ خود بینمش راست

حسابی میگرفت آن شاه غافل

که نبود آن حساب از هیچ عاقل

بدو عقلش بگفت از خام کاری

که شاها خط دوکش گر عقل داری

بآخر چون بآخر شد چهل روز

نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز

نشست آن شه پگاه از خون برش تر

که تا هرمز کی آید از درش در

بسی بنشست و بس برخاست آن شاه

نیامد هیچکس پیدا ازان راه

بدل میگفت امروزی کنم صبر

که تا فردا براید ماهم ازابر

بیاید پیش من هرمز پگاهی

ز گلرخ پس رو خود کرده ماهی

بدین امّید روز آورد با شب

ولی تا روز آن شب کرد یارب

همه شب جای خوابش خون گرفته

زمین از اشک او جیحون گرفته

دُرش در چشم ازان وسواس میگشت

مژه در چشم او الماس میگشت

چو دُر از چشم او پیدا همی شد

کنار او ز دُر دریا همی شد

گهی از روی گلرخ یاد میکرد

گهی از شوق او فریاد میکرد

گهی چون مرغ بی آرام میشد

گهی از تخت زر بر بام میشد

گهی از در چو باد صبح میجست

گهی دل در کلید صبح میبست

گهی گفت ای حکیم ناوفادار

چو شد چل روز چون نایی پدیدار

مکر او نیز بر دست پری ماند

پری بردش، ازان از من بری ماند

چو شمعی شب بروز آورد از سوز

ولی زان شب بتر بودش دگر روز

چو دراز برج گردون باز کردند

کواکب خانهها را ساز کردند

همه یکسر بدان در، دردویدند

ازان چون صبح بدمد ناپدیدند

چو قرص تیغ زن بگشاد بازو

چو پرآتش تنوری، در ترازو

بجوشید ازتنور آتشین خوش

جهان شد جمله پر طوفان آتش

چو طاوس مرصّع بال گردون

علم زد با هزاران جلوه بیرون

یکی را شه بر هرمز فرستاد

که ای استاد بگذشت آن بر استاد

بگو کز چیست این چندین مقامت

بیا چون گشت چل روزی تمامت

مرا خود دل ز غم زیر و زبر شد

که تا این چل شبانروزم بسرشد

قدم در نه، رها کن از سخن دست

چو زلف گلرخ این چل را مکن شست

شبانروزی دگر کاری ندارم

مگر بنشسته روز و شب شمارم

نهادی از پی این عهد گردن

کنون هم سر مپیچ ازوعده کردن

اگر بنشستهیی و گر بپایی

ز پا منشین چنان کاین دم بیایی

اگر گل را گرفتی پیشم آری

مرا دلخوش کنی با خویشم آری

چو آن مرد این سخن بشنید از شاه

بزخم پای گرد انگیخت از راه

چوتیری کاورد قصد نشانه

شد آن پرتک سوی هرمز روانه

چونزدیک در هرمز رسید او

در هرمز چو آهن بسته دید او

بنرمی حلقه برسندان در زد

چو کس پاسخ ندادش سخت تر زد

بصد در، در بزد آن در زن خوار

درش نگشاد و لرزان گشت دیوار

زمانی در زدن را باز میداد

زمانی از برون آواز میداد

چو دادی از برون بسیار آواز

صدادادی جوابش از درون باز

یکی همسایهٔ بی سایه ناگاه

برون آمد چو خورشیدی ز خرگاه

بگفتش در مزن ای در زن سرد

مکوب ای آهنین دل آهن سرد

که چل روزست تا هرمز بشبگیر

از اینجا شد برون چون از کمان تیر

سه زن را با دو تن دیگر ببردست

مگر ایوان بدیگر کس سپردست

چو پاسخ یافت از زن مرد در زن

بجست از جای چون ارزن زدرزن

چوباد از رهگذر حالی گذر کرد

برشه رفت و زان حالش خبر کرد

شه از گفتار مرد از جای برجست

چو شیری مست میزد دست بر دست

گهی لب را بدندان پاره میکرد

گهی جان را بمردی چاره میکرد

گهی ز اندیشه در سودا فتادی

گهی در دست صد غوغافتادی

گهی در تاب شد چون شیر از تف

گهی چون شیر میریخت از لبش کف

رگش رادیده میبرّید بی نیش

دلش از غصه میغرّید بیخویش

برآمد آه خون آلود از شاه

که دانست آنکه هرمز بردش از راه

زبان بگشاد کاحسنت ای سگ شوم

نکوکاری بکرد این بدرگ روم

چو بد کردم، بدم افتاد از خویش

کسی کو، بد کند بد آیدش پیش

یقین دانم که این فکری نه خردست

که این زن را چنین از راه بردست

ندانم تا چسان تزویر آمیخت

که گل با او چو می با شیر آمیخت

ندانم تا چه زرق و جادویی کرد

که گل با من چنین کدبانویی کرد

ندانم تا چه دم داد آهنم را

که گل برداشت چون بادی قدم را

کلوخ امرود کرد آن سگ بدستان

کلوخ آمدمگر برنارپستان

دلش را زو کلوخی بود در راه

که آبی برکلوخش ریخت ناگاه

مگر سنگیش ازو در کفش افتاد

که شد همچون کلوخی کفشش از یاد

مگر کفشش ازو در اندرون گشت

بمن بگذاشت کفش ازدر برون جست

چنان بی کفش رفت آن شوم زاده

که مرد کفش دردامن پیاده

مگر هرمز چو مرد کشفگر شد

که گل را پاره بردوخت و بدر شد

مرا زین کفشگر رویی بنفشست

که کافر نعمت و کافر درفشست

اگر خوردی ز کفش من قفا او

بزیر کفش منشاندی مرا او

زن ناپارسا درخورد تیغست

اگر روزی خورد روزی دریغست

سگ از بیگانه با فریاد گردد

ز روی آشنا دلشاد گردد

سگ از وی به که سگ همخانهیی را

بنگذارد شود بیگانهیی را

دریغا کان سگ از دامم برون جست

وزو آتش ز اندامم برون جست

دریغا گر مرا بودی خبر زود

ولیکن چون کنم دیرم خبر بود

کرا افتاد هرگز در جهان این

زهی کار جهان، کار جهان بین

گرامی داشتم آن شوم زن را

بپروردم بلای خویشتن را

سخن جز بر مذاق او نگفتم

بسالی در فراق او نخفتم

چوجانی برگزیدم از جهانش

پس آنگه خواندمی آرام جانش

شبی گر دست من بروی رسیدی

بده روز آتش اندر نی دمیدی

بتندی پیرهن را چاک کردی

بکندی موی و بر سر خاک کردی

برآوردی فغان از دل بزاری

مرا از در برون راندی بخواری

وگر استادمی از دور بر راه

چو چشم او در افتادی بدرگاه

دو چشم از چشم من برهم نهادی

چنین این خسته را مرهم نهادی

بپوشیدی بپرده روی از من

گریزان گشتی از هر سوی از من

ز زنگی، طفل چون آرد هراسی

ز من او بیش آوردی قیاسی

چه گر شاهی بقال و قیل بودم

بچشم گل چو عزرائیل بودم

چنان ترسیدی از من آن جفا کیش

که من زومی بترسیدم ازو بیش

اگر دیدی مرا درجای خالی

بگردانیدی از من روی حالی

نه گوهر خواستی نه جامه وزر

نه آرایش نه مشّاطه نه زیور

ز شادی منش اندوه بودی

ز مهرم بر دلش صد کوه بودی

اگر روی مرا در آب دیدی

بشب هندوستان درخواب دیدی

ز خود صد دستبردم برشمردی

بنرد حیله صد دستم ببردی

مگر گفتم ز روی شرمگینی

ندارد آرزوی همنشینی

مگر گفتم که از بس پارسایی

همه ننگ آیدش از پادشایی

مگر گفتم ز بیماری چنانست

که گر با من بود، او رازیانست

چه دانستم که آن شوم زبونگیر

درون پرده خواهد شد برونگیر

مرا گوید سوی باغم کسی کن

چوباز آیم تماشاها بسی کن

نبودش هیچ دامنگیر با من

ازان درچید ازین سرگشته دامن

دریغا گر کسم آگاه کردی

سپه درحال عزم راه کردی

نمیگردد کمم یکدم ز دل سوز

چه سازم چون کنم بگذشت چل روز

چه سگ بود آنکه گل را برده از راه

نترسید و نه اندیشید از شاه

حکیمی و پزشکی کرد تلبیس

که تا از راه برد او را چو ابلیس

ولیک آن مرد را این دست ازان بود

که بس نیکو و بس شیرین زبان بود

چو بس پاکیزه بود آن مرد دانا

شد از پاکیزگی بر گل توانا

درین معنی مرا اوّل گنه بود

که او در شهر همچون خاک ره بود

رسانیدم ز خاکش سر بگردون

مکافاتم چنین کرد آن سگ دون

چو پای از جای شد بر پی چه پویم

که یار از دست دادم می چه جویم

شد القصّه ازین غصّه شب و روز

چو شمعی اشک میبارید در سوز

بشب در یک زمان خوابش نبودی

بجز خون بر جگر آبش نبودی

چونی زاتش دلش در سینه میسوخت

ز بی مهری گل در کینه میسوخت

بران بنشست آخر شاه خونخوار

که تا از پرده چون آید برون کار

درون پرده زان دل بیقرارست

که کار پرده بیرون از شمارست

کنون با حال خسرو شاه آییم

سپاهان رفت با این راه آییم

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

یکی طاوس فر بگرفته ماری

چه ماری همچو کار افتاده زاری

تهی و قعر جان را دُر همی داد

نی و خوشی چو شکّر پُر همی داد

نفس زد گرچه شخصش بی روان بود

بسی نالید امّا بی زبان بود

بپاسخ بود بانگش بیست دربیست

نبودش جان ولی از باد میزیست

قلم بود و خطش گرد دهان بود

قلم استاده و انگشتان روان بود

چو نبضش دلبری آورد در دست

ز نبضش همچو نبض انگشت میجست

عجایب همدمی بود او دهان را

که دم خوردی و دم دادی جهان را

نه خُلق از حلق فرسودن گرفتش

نه دم از باد پیمودن گرفتش

چرا چندین دم او تیز رو بود

چو میدانست کز بادی گرو بود

اگر بادی برو جست از نزاری

برون آمد ازو صد بانگ و زاری

زمانی شور در آفاق افگند

زمانی پرده بر عشّاق افگند

گهی راه عراق آهسته میزد

گهی راه سپاهان بسته میزد

مخالف را چو در ره راست افگند

بصنعت جادویی کرد از نهاوند

چگویم چون همه کاری نکو کرد

نوایی داشت هرکاری که او کرد

چه گر از لاغری بی بیخ و بن بود

ولکین لعبتی شیرین سخن بود

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

بتی خوشبوی همچون مشک بویا

زبان در بستهیی را کرده گویا

شکسته بستهیی دو دست بر سر

بیکسو فربه و یک سوی لاغر

رگش از نیش، آوازی نکوداشت

برگ در استخوان گیسوی او داشت

چو از زخمه رگش زاری گرفتی

چو زخمه دل نگونساری گرفتی

بشادی دایهیی در بر کشیدش

ولی چون راه زد، پی برکشیدش

خروشان گشت طفل رنج دیده

که بخروشد بسی پی برکشیده

همی بر پهلویش زد دایه ناگاه

که او پهلوتهی میکرد از راه

نبودی در رگش خون از نزاری

ولیکن جوی خون راندی بزاری

بهر دم دایه زخمش بیش میزد

بزخمه در رگ او نیش میزد

بمالش برد از گوشش گرانی

رگی در گوش داشت از مهربانی

اگر یک ناله بودی بیحسابش

فتادی هم ازان پرده حجابش

حسابی ناگزیر راه بودش

ادب از دایهٔ دلخواه بودش

بنوک خار، لب میدوخت او را

حساب انگشت میآموخت او را

اگرچه بر طریق خویش میبود

اسیر گوشمال و نیش میبود

ز درد زخم نیش آن طفل مضطر

ببسته بود ساعد را سراسر

چو شاه از جشن کردن بازپرداخت

بعشرت با گل دمساز پرداخت

گل و خسرو بهم چون مهر با ماه

بشادی باده نوشیدند شش ماه

جوانی بود و عشق و کامرانی

چه خوشتر باشد از عشق و جوانی

بهم بودند دلخوش روزگاری

ولیکن در میان نارفته کاری

در آن بودند تا خسرو بصد ناز

بخواهد از پدر گل را باعزاز

کنون بنگر کزین دهر پریشان

کجا خواهد رسیدن حال ایشان

تو حاضر باش تا من رازگویم

چو شکّر قصّه گل بازگویم

زهی عطّار کز فضل الهی

بحمدللّه تو داری پادشاهی

تویی اعجوبهٔ دوران سخن را

تو دادی از معانی جان سخن را

زهی صنعتگری احسنت احسنت

زهی دُر پروری احسنت احسنت

شکن بین در سر زلف سخنها

زهی شیرین سخنها و شکنها

چو دستم داد بسیاری صنیعت

بفریاد آمد از دستم طبیعت

منم امروز در ملک سخن شاه

بهرمویی نموده در سخن راه

عروض آموز کژ طبعان صریرم

ترازوی سخن سنجان ضمیرم

ضمیرم در جنان زیبا زند جوش

که حوران مینهندش دربناگوش

ضمیر من خلیل آسا از آنست

که هم ز انگشت، خود شیرم روانست

معانی ضمیرم را عدد نیست

مرا این بس که از خلقم مدد نیست

نه غایت می درآید در معانی

نه نقصان میپذیرد این روانی

مراحق داد در معنی هدایت

ازین معنیست، معنی بی نهایت

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

یکی پیری که او در پشت خم داشت

رگ و پی جمله بیرون شکم داشت

بسان دختری در پیش مادر

شده چون مصلحان در زیر چادر

چو مادر دست در خنیاگری برد

ازان دختر بناخن دختری برد

بسر ناخن ز زیر نیم چادر

ده و دو پرده ظاهرکرد بر در

بلی کو خم گرفته چون گمان بود

بران پل بحر شعرتر روان بود

ولی بر بحر هرگز پل نبودست

مگر گویی پلی زان سوی رودست

که از هرجا که برگویی سرودی

بپل با تو برد بیرون برودی

چو آواز از رگ آزرده بنمود

ز یک پرده ده و دو پرده بنمود

ز پرده روی بیرون کرده بودی

ولی آواز او در پرده بودی

نجنبیدی برو یک رگ ز سستی

چو زخمش آمدی دیدی درستی

مر او را نام گنج باشگونه

که موی سر نبودش هیچگونه

چو موی سر نبودش هیچ بر جای

چگونه میکشید او موی در پای

کسی کان پیر را در بر گرفتی

خوشی آن پیر زاری درگرفتی

بزاری پیر را دل زنده میداشت

رگی با جان هر شنونده میداشت

اگرچه پشت خم داشت و کهن بود

ولیکن سخت پیری خوش سخن بود

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

یکی صورت درآمد ماه پیکر

نهاده همچو گردون پای بر سر

رخی مانند ماه آسمان داشت

ولیک از پنج ماه نوفغان داشت

تپانچه بر رخ چون ماه میخورد

چنان کز درد آن فریاد میکرد

چنان میتافت رویش از برون دست

که از چستی بچنبر می برون جست

چو آوازش بچنبر جان برآورد

سر بسیار کس در چنبر آورد

چو گردون چنبری گشت آشکاره

جلاجل چنبرش همچون ستاره

سه چیز مختلف او را تن آمد

ز حیوان ونبات و معدن آمد

دو روی و چار گوشش بود و سرنه

بسی زد حلقه از هر سوی و درنه

چو می بنواخت از مهر دلش دوست

ازان شادی نمیگنجید در پوست

اگرچه دید روی دوست بیرون

نیامد پیش او از پوست بیرون

اگرچه پوست از آهو رسیدش

ولی شیرافگنی نیکو رسیدش

چو آن بی پا و سر برداشت آواز

نمیدانست کس از پای، سر، باز

چو آواز خوشش بیهوش میداشت

خوش آوازی خود را گوش میداشت

بهر پرده رهش پیوسته بودی

ولکین پردهٔ او بسته بودی

نگاری ماهروی از پرده برخاست

بزد آن کوژ را در پردهٔ راست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

درآمداِکدشی دوشیزه ناگاه

پریشان کرده مشک تازه بر ماه

نگاری دستیارش شوخ دیده

خط سرسبزش از گل بر دمیده

خطی آورده بر لعل شکرخای

گل گرد رخش را خار در پای

بُت گلرنگ راه خارکش زد

بنوک خارراهی سخت خوش زد

ز زخمه آب زر بیرون چکانید

ز دل زخم زبانش خون چکانید

بهر زخمی که او بر رود میزد

مه نورا کلوخ امرود میزد

چو بر زد دست بر سر جادوی را

بسر رفتند راه راهوی را

ازان ره دل چنان از راه میشد

که ره بر رهروان کوتاه میشد

ز خوشی جان صوفی خرقه کش بود

که عود آن شکر لب سخت خوش بود

شکر لب عود چون آتش همیزد

شکر میریخت والحق خوش همی زد

بخوشی شعر شکّر بار میگفت

بمستی این غزل را زار میگفت

مخسب ای ساقی و در ده شرابی

ز جامی بر لب جانم زن آبی

روان کن آب بر آب روان زود

که عالم گویی از سر نوجوان بود

چو رخ در خاک خواهد ریخت چون گل

می گلرنگ ده بربانگ بلبل

بسی گل بر دمد دل چاک کرده

تو روی همچو گل در خاک کرده

میی در ده که امشب نیم مستیم

که ما از بهر رفتن آمدستیم

چو وقت صبحدم یک جام خوردیم

بمی بر صبح بی شک شام خوردیم

بیار ای سبز خط یک جام گلبوی

که پیدا شد خط سبز از لب جوی

چو آب خضر درجام می ماست

کجا میریم گر مرگ از پی ماست

چه میگویی بریز از دیده جویی

که دی رفت و ز فردا نیست بویی

دمی برخیز این افتادگی چیست

بسر شد عمر این استادگی چیست

برو دریاب امروزی که داری

خوشی میساز با سوزی که داری

غنیمت گیر این یکدم که هستت

بغارت کرده این صد غم که هستت

چو از خود میتوان رستن بیکدم

نیرزد شادی عالم بیک غم

چو جوی خون بخواهد ریخت ایام

می چون خون ده ای دلجوی از جام

خوشی امروز، خود فردا چه جویی

دمی در شور شو، سودا چه جویی

رگ اندوه را از عیش پی کن

بشادی می خور و می نوش هی کن

شکم در نه شکم را بار بردار

مکن جان و بتن دستی بسر آر

چوکار این جهان در دست داری

زیان وسود و نیست و هست داری

برو یا توبه کن یا توبه بشکن

چه باشی در میان، نه مرد و نه زن

چو خسرو این سخن بشنید از سوز

بزدیک نعره و گفت ای دل افروز

اگرچه بس براحت میزنی تو

نمک را بر جراحت میزنی تو

بریز آب رزازدست ای پریزاد

که هرگز زخمهٔ دستت مریزاد

هزاران اشک غلتان گشته در خون

ز چشم نیم مستان ریخت بیرون

بوقت صبح، مستان شبانه

برآوردند شوری عاشقانه

بگرد شاه خسرو صبح خیزان

بصحن باغ رفتند اشک ریزان

همه مخمور و می در سر فتاده

قدح در دست و سر در برفتاده

ز آه سرد مستان تُنک دل

پیاله تا قیامت شد خنک دل

چو پیش حوض بنشستند مستان

برآمد از هزار آوازدستان

ز یکسو شمعها بر آب میتافت

ز یکسوی دگر مهتاب میتافت

ز یک سو چنگ و نی در جوش آمد

ز یک سو بانگ نوشانوش آمد

ز یکسو عود بر مجمر همی سوخت

ز یکسو جان و دل در بر همی سوخت

ز یکسو بوی می عالم گرفته

ز یکسو روی گل شبنم گرفته

ز یک سو ماهرویان ایستاده

ز یکسو مشک مویان ایستاده

ز یک سو مطربان بربط گرفته

ز یکسو نوخطان سر خط گرفته

جهانی چون بهشت و حور و ساقی

نبود از هیچ نوعی هیچ باقی

سماع و مستی و عشق و جوانی

گل صد برگ و آواز اغانی

می و آب روان و نور مهتاب

سماع بلبلان و شمع خوش تاب

رخ حور و نوای صبحگاهی

همه چون جمع شد دیگر چه خواهی

چو دوری چند گردان شد فلک وار

برآمد ناله از مستان بیکبار

ز یک یک رگ غریو از چنگ برخاست

دل پرتک بصد فرسنگ برخاست

بت بربر ره بربر همی زد

غزل میگفت و راهی تر همی زد

از آن تر زد که راهی داشت هموار

و یا نه آب دستش بود در کار

چنان زد آن تهی در پیش اصحاب

کز آب دست دستش گشت پرتاب

پریرخ بر بریشم قول میزد

بریشم نعرهٔ لاحول میزد

ز مستی یک نفس بلبل نمیخفت

طریق خارکش با گل همی گفت

خرد با باده پشتاپشت میرفت

دل از سینه بسر انگشت میرفت

چو آن مهپاره زخمه ساز می کرد

ستاره بر فلک پرواز میکرد

چو راه ترزند رود سه تا رود

فرود آیند مرغان از هوا زود

چونور شمع و آواز نوا بود

همه مجلس پر از نور و صفا بود

ز فرّ شمع روی دوست میتافت

زتفّ باده دل در پوست میتافت

فروغ شمع و آواز ارم بود

بتی بس خوش می لعلش کرم بود

می تر بر تهی دستان همی زد

بریشم بانگ برمستان همی زد

در آن مجلس همه دل بی همه بود

که نوش آب زمزم زمزمه بود

نگاری ارغوان رخ و اغوان ساز

باستادی اغانی کرد آغاز

بپیش شاه، راه چنگ برداشت

براه این غزل آهنگ برداشت

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

می جان پرورم ده در صبوحی

لان الرّاح ریحانی و روحی

یک امشب از قدح می نوش تا لب

که فردا را امیدی نیست تا شب

چو بادی دی شد و فردا نیامد

غم ما را سری پیدا نیامد

بهاریخوش بخور با صبح خیزان

که عمرت پیش دارد برگ ریزان

چو مرغ صبحگاهی زد پر وبال

پر و بالی بزن تا خوش شود حال

ز دور باده گر دلشاد گردی

دمی از جور چرخ آزاد گردی

چو می بر بایدت دور زمانه

دمی بنشین بعشرت شادمانه

که چون کشتی عمر افتد بگرداب

امان نبود که یک شربت خوری آب

ترا عمری که با صد گونه پیچست

یک امروزست و آنهم پی بهیچست

سحرخیزا می بنشسته درده

ز پسته بوسهٔ سر بسته در ده

برآورهای و هویی همچو مستان

ز نقد عمر داد وقت بستان

میی در ده که جمله سر براهیم

که مهمان جهان از دیرگاهیم

میی در ده تو ای سرو سهی، زود

که زود از ما جهان خواهد تهی بود

ز صد شادی دلت آرام یابد

اگر یک باده در تو کام یابد

بیا تا امشبی دلشاد باشیم

شبی از غم چو سرو آزاد باشیم

بشادی آستینی بر فشانیم

چوتنگ آید اجل مرکب برانیم

دمی بر بانگ چنگ و ناله نی

سراسر کن قدح، در ده پیاپی

برآمد از جهان آواز مستان

ببد مستی جهان را داد بستان

می و معشوق و عشق و روز نوروز

ز توبه توبه باید کرد امروز

بیار آن بادهٔ خوشبوی چون مشک

که تا تر گردد از می مان لب خشک

چو مطرب این غزل برگفت شهزاد

میان باغ از مستی بیفتاد

سوی قصر گلش بردند از باغ

رخ گل شد از آن چون لاله پر داغ

چو دیگر روز از این طاق مقرنس

جهان پوشیده شد در زرد اطلس

همه روی زمین بگرفته زردی

بیک ره آسمان شد لاجوردی

بیامد خسرو و بر تخت بنشست

بمخموری گرفته جام در دست

ز سر در، مجلسی نو، ساز کردند

همه ساز طرب آغاز کردند

یکی ساقی خاص شاه، بی ریش

کزو دل ریش میکندی ز تشویش

شکر دزدیده لعلش درمزیده

بجان زرداده دشنامش خریده

اگر بفروختی عالم سزیدی

بر آنکس کو ازو بوسی خریدی

لب او رهزن پیر و جوان بود

بدندان همه پیران ازان بود

صلای تلخ می در داد ساقی

ز شیرینی خود نگذاشت باقی

چو باده پای کوبان بر سر آمد

شه از یک کاسه چون دیگی برآمد

چو شه را باده در سر کارگر شد

بمطرب گفت خسرو بیخبر شد

برای کوری شاه سپاهان

بزن ای نغمه زن راه سپاهان

یکی یوسف جمالی عود برداشت

زبان در نغمهٔ داود برداشت

شکر لب چون بریشم بست بر عود

ز پرده برگشاد آواز داود

چو گوش کرّنا مالید هموار

بسر گردید گردون کرّناوار

ز مجلس الصّلای نوش برخاست

ز دل فریاد و از جان جوش برخاست

درآمد مرغ بریان مرحبا گوی

بصد الحان صراحی الصّلا گوی

صراحی خود نفس تا پیش و پس داشت

مگر از باده تنگی نفس داشت

می چون خون بی اندازه میشد

جگر زان خون ببر در تازه میشد

جگر را بود آن می آب کسنی

کسی کان می بخورد او بود کس نی

زمانی بود خوانی بر کشیدند

جهانی تا جهانی برکشیدند

صراحی از قفا خوردن باستاد

قدح از آب تا گردن باستاد

بیاوردند از صد گونه جلّاب

قدح پرماهیان کرده چو سیماب

چو دف از سر قدح یکسان ز هر سو

بپای افگنده همچون چنگ گیسو

چو شربت رفت خوانسالار بنهاد

زهر نوعی ابا بسیار بنهاد

ندیده بود هرگز گرده ماه

ز خوان آسمان چون خوان آن شاه

نواله داشت در بر نان ز هر سوی

هریسه داشت در سر خوان زهر سوی

ابا و قلیه و حلوا و بریان

نهاده تا بشیر مرغ بر خوان

چو نان شد خورده آمد خادمی چست

بطشت و آب هر کس دست میشست

چوخوان از پیش خسرو بر گرفتند

طری مجلس نو بر گرفتند

شه از ساقی گلرخ جام درخواست

زهرمطرب سماع عام درخواست

بیک ره مطربان نام بردار

نهادند آنچه دانستند در کار

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

نشسته شاه رومی همچو جمشید

بسر برافسری روشن چو خورشید

بزرگان و وزیران معظّم

همه بر پای مانده دست برهم

ز یک سو نو خطان استاده بر راه

ز یکسو امردان باروی چون ماه

ببردر، امردان دیبای زربفت

سر هریک ز تاب باده پر تفت

کمر بسته کلاه زر کشیده

بپیش صُفّهها صف برکشیده

بسر بر، نو خطان تاج مکلّل

کشیده حلقه چون خطّ مسلسل

بدست آورده هر یک جام زرّین

چو ماهی کاورد بر دست، پروین

ز گلبن تا بگلبن می گرفته

ز رنگ می رخ گل خوی گرفته

ز سر مجلس بدست پای مردان

پیاله همچو دستنبوی گردان

زده گز بر گلو مرغ مسمّن:

صراحی از میان پر تابگردن

چو خونی، رنگ شیر دختر رز

ولیکن گشته بی شوهر زبان گز

شراب زهرگین شکّر فشانده

زمی مرغ صراحی پر فشانده

صلای باده در یک گوش رفته

ز راه گوش دیگر هوش رفته

بخار عود میشد بیست فرسنگ

مشام از مغز کرده دود آهنگ

بخور افگنده در سرها بخاری

ز مشک افتاده در مجلس غباری

هوای شمع روشن، گشته تیره

ز دود عود و از گرد زریره

بت نوروز رخ چون عید خرّم

مه خورشید فر در زیر شبنم

لبالب آب دندان در برابر

پیاپی کرده جام می سراسر

فروغ دامن می آستین سوز

می اندر پوست گشته پوستین دوز

صراحی همچو مرغان سحرخیز

ز مخلب کرده در مجلس شکر ریز

زالحان سرود عاشقانه

شده رّقاص، نقش آستانه

ز عکس باده، در جام گهر دار

شده سرمست صورتهای دیوار

می سرکش نشسته در دم چشم

ز مستی پای کوبان مردم چشم

لب شیرین ترکان تروش روی

بنطق تلخ شورانگیز هر سوی

فروغ روی چندان حور زاده

جهانی را بهشتی نور داده

ز لعل شاهدان آب دندان

شده می همچو گل در جام خندان

شعاع شمع روشن کرده مجلس

سماع جمع جان را گشته مونس

فروغ شمع بر جام اوفتاده

بشب خورشید در دام اوفتاده

ز نور شمع شب را روز گشته

جهانی را جهان افروز گشته

چو باد صبح در عالم وزیده

حریفان را صبوحی در رسیده

بباد صبح در تختی نهاده

چو آتش جمله در تختی فتاده

سپیده دم فسرده زردهٔ شمع

گدازان باد پیه گردهٔ شمع

مه از خون شفق سر جوش خورده

شب از زرّین طبق سرپوش کرده

خمار اندر خیال می پرستان

ببازی خیال آورده دستان

صبوحی را صراحی پر نهاده

ز‌آب تلخ چرب آخر نهاده

حریفان جمله دریاکش نشسته

چو کوهی بر سر آتش نشسته

شده درگوش مرغان صبوحی

چو موسیقار قول بوالفتوحی

قرابه دیده چون خم دستیاری

پیاله کرده از می سنگساری

قدح بر چنگ و برنای عراقی

گرفته راه نی با چنگ ساقی

سبک گشته دل ازتنگی سینه

همه مردان گران از آبگینه

گشاده چار رگ از لب صراحی

شده خون در تن از مستی مباحی

شبی خوش بود و مهتابی دل افروز

قدح مهتاب میپیمود تا روز

بساقی گفت شاه عاشق مست

که می درده که چون گل رفتم ازدست

ز می گر شد گران جان سبکبار

گران جانی مکن دستی سبک دار

مرا چندان می خوش ده بزودی

که ماه من شود زیر کبودی

برآرم همچومستان های و هویی

که پیدا نیست هشیاریم مویی

بگفت این و سماع فرد درخواست

زبی خویشی دلش ار درد برخاست

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

ز شهرآرای چون بگذشت یک ماه

بسوی باغ شد یکماه آن شاه

برون از شهر باغی داشت خسرو

که در خوبی بهشتش بود پس رو

کشیده سی چمن، در روضهٔ او

فگنده گل، عرق در حوضهٔ او

چه حوضی، روشنی آفتابش

گلابی در عرق اِستاده آبش

بهرسوی چمن آب روان بود

ریاحین چمن سیراب ازان بود

کشیده سر بسر در سرو آزاد

ببسته ره بزیر بید و شمشاد

همی چندان که بالای چمن بود

چنار و سرو و بید و نارون بود

چنان پربار بودی شاخساران

که بروی بسته بودی راه باران

ز بس چستی شاخ دل گزینش

ندیدی آسمان روی زمینش

کنار چویبارش سبز خط بود

میان او بسی طاوس و بط بود

بپیش باغ قصری چون بهشتی

ز نقره خشتی از زرنیز خشتی

نهاده تخت زرّینش ز هر سوی

بگرد حوض و ایوان روی در روی

ز صد در جامه گوناگون فگنده

بساط از اطلس و اکسون فگنده

ز هر در ساخته چندان تجمّل

که نتوان کرد شرح آن تجمّل

سرایی بود ایوان برکشیده

سر او تا بکیوان برکشیده

بپیش درش از فیروزه، تختی

مرصّع کرده از یاقوت لختی

مشبّک قبّهٔ زرّین والا

که مشک ریزه باریدی ز بالا

بهر ساعت نثار مشک کردی

نه زان بودی کزان خوی خشک کردی

کنارش را خراج هفت اقلیم

میانش خشتی از زر خشتی از سیم

نه چندان فرش و بستر بود و جامه

که شرحش نقش داند کرد خامه

سرایی چون نگارستان چین بود

سرای گل ز بهر خلوت این بود

نشسته گل چو ماهی بر سر تخت

ستاده ماهرویان در بر تخت

یکی تاج مرصّع بر سر او

یکی دیبای ازرق در بر او

هزاران سرو بر پای ایستاده

خرد بر پای ایشان سر نهاده

جهان راستی بازلفشان پیچ

جهان جادویی با چشمشان هیچ

نقاب از شرمشان افگنده بر ماه

شکر از لعلشان افتاده در راه

همه در پیش گل بر پای مانده

بدیده روی گل بر جای مانده

شبانگاهی درآمد شاهزاده

بگلرخ گفت هین ای ماه زاده

میی در ده که فردا هست نوروز

بباید ساختن جشنی دل افروز

کنون باری بیا تا امشبی خوش

بهم جشنی بسازیم ای پریوش

همه روی زمین آب زلالست

همه روی هوا باد شمالست

بروی دشت افگن دیده ای دوست

که مغز پسته بیرون آمد از پوست

ز سنگ خاره آتش جست بیرون

سر کهسار شد از لاله پرخون

جهان تازهست و ایام بهارست

سماعی خوش شرابی خوشگوارست

درین موسم تماشا ناگزیرست

که با زاری مرغ آواز زیرست

درین بودند با هم آن دو سرمست

که روز از شب گریزان رخت بر بست

فرود آمد شه خورشید ناگاه

ز پشت نقره خنگ چرخ برگاه

شه زرّینه رخ فرزینه رفتار

پیاده شد ز اسپ پیل کردار

ز چرخ وسمه رنگ و نیل اندود

چو ابروی مه نو روی بنمود

سیه پوشان شب لشکر کشیده

ز ماهی تا بمه سر بر کشیده

برفتن روز شبدیزی نموده

گذشته روز و شب تیزی نموده

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

 

شبی خوشتر ز نوروز جوانی

می صافی چو آب زندگانی

گل و خسرو فتاده هر دو سرمست

بکش آورده پای و زلف در دست

سیه پوشیده زلف شبروگل

شده شب همچو روز از پرتو گل

رخ چون روز آن دُرّ شب افروز

شب تاریک روشن کرده چون روز

زمین از بوی مویش مشک خورده

شکر با قند او لب خشک کرده

بخوزستان شکر از خندهٔ او

تبرزد در سپاهان بندهٔ او

گل سیرابش آتش درگرفته

لبش خندان و زلفش برگرفته

جهانی دل فتاده خرقه او

خرد در گوش کرده حلقه او

چو سروی ماه گلرخ سر فگنده

مهی در سر، سری در برفگنده

سر زلفش ز مشک تر زده آب

ز تاب روی گل گشته سیه تاب

قدح در حلق گل گشته شفق ریز

شده گل چون قدح ازمی عرق ریز

چو گلرخ برقع از رخ برگرفتی

ز خجلت باغ، زاری در گرفتی

وگر شعر سیه بر سر فگندی

مه و خورشید را درسر فگندی

وگر آن نازنین با جام بودی

بگردون بر،‌نفیر عام بودی

شکر از لعل گل در یوزه گر بود

بنفشه خرقه پوش آن شکر بود

زمی رنگ رخ آن ماه میتافت

بتنهایی همه بر شاه میتافت

چو برخاست از نشست مسند آن ماه

دل خلوت نشین برخاست از راه

گل سرمست چون برخاست از جای

شهش گفت اوفتادم مست درپای

چو برخیزی تو، بنشیند سلامت

چو بنشینی تو، برخیزد قیامت

دل خسرو بخون پیوستهٔ تست

ازانم همچو خون دل بستهٔ تست

یک امشب ده بدست خود شرابم

کز آبادی حسنت بس خرابم

هوای دست یازی دارم امشب

سرگردن فرازی دارم امشب

دو زلف چون دو هندوی زره پوش

منه در ترکتازی بر سر دوش

دمی با من می گلرنگ در کش

مباش ای سیمبر چون زلف سرکش

بگفت این وز لعلش گلشکر ساخت

دو دست خویش در گردش کمر ساخت

ز رشک شه فغان برخاست از ماه

که شاهد بود شاهد بازی شاه

گل تر هندوی زلفش ببازی

درآورده بدست ترکتازی

گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده

شکر برگل قصب بر مه فگنده

میی بستد ز دست شاه گلروی

میی چون روی او گلرنگ و گلبوی

شکر میریخت، نازی تلخ میکرد

بشیرینی شرابی تلخ میخورد

بشکّر شیر رز را بوسه میداد

بجرعه خاک را سنبوسه میداد

زبان بگشاد خسرو شاه سرمست

بگل گفت ای ز مستی رفته از دست

چو تو مستی ز لب می ده بمستان

دمی بنشین که در خوابند مستان

که خواهد یافتن زین به زمانی

سر سَر دِه بده در ده زمانی

مکن دل ناخوش از قلّاشی ما

دمی خوش باش،‌در خوش باشی ما

بزاری میسراید مرغ شبگیر

بیار ای مرغ زرّین نالهٔ‌زیر

چو گلرخ پاسخ شه یافت برجست

بخدمت پیش شه شد باده بردست

ز قدّش سروبن تشویر میخورد

ز چشمش نرگس تر تیر میخورد

چو سرو آزاد کرد قدّ اوبود

مقر آمد بپیش قدّ او زود

فشانان آستین میشد بر شاه

گریبانش گرفته دامنماه

بمشکین زلف روی حضرتش رفت

مبارکباد عید عشرتش گفت

شه و گل مانده با هم هر دو تنها

بمستی گام زن گرد چمنها

مشام از بوی می پر مشک کرده

ببوسه هر دو لب تر خشک کرده

ز می بیخود دل خونخوارهٔ‌گل

فروزان آتش از رخسارهٔ گل

چو شد از می گل لعلش در آتش

ز می شد گفتهیی نعلش درآتش

ز شوق سرخی رخسارهٔ ماه

سیه شد دیدهٔ‌خونخوارهٔ شاه

بر گل رفت شه دستی بدل بر

که تا با گل کند دستی بگل در

گلش گفت ای دگر ره گشته بیداد

مرا از دست بیداد تو فریاد

ترا بر من چو حاصل باقیی نیست

بگیر این می که چون گل ساقیی نیست

دگر ره بازم آوردی عتابی

نماندت گوییا باقی حسابی

ز چشمت مستم و از باده هم مست

بدار آخر ازین مست دژم دست

دل گلرخ ز نرگس پاره داری

که تو خود نرگس این کاره داری

خطی چون مشک عنبر ناک داری

سخن چون زهر و لب تریاک داری

مکن چندین بشهوت میل، حالی

که شهوت بگذرد چون سیل، حالی

ازان چیزی که یک دم بیش نبود

اگر نوشی بود جز نیش نبود

رها کن شهوت اندر ذوق مستی

زمانی دور شو از هرچه هستی

چو گشتی مست، با گل کن دمی گشت

بگرد مفرش زنگار گون دشت

ز عالم دلخوشی داری جهانی

چو گل خوش باش از عالم زمانی

شه از گفتار گل از دست شد مست

ز پا افتاد مست و رفت از دست

دلش بیهوش شد از خواب نوشین

که دل پرجوش داشت ازتاب دوشین

چو طفل صبح بر روی زمانه

برانداخت از دهن شیرشبانه

چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد

جُلیل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد

سر از گهوارهٔ گردون بدر کرد

بخندید و جهانی پر شکر کرد

چو طاوس عروس خضر خضرا

علم زد بر سر این چتر مینا

برامد از حمل چون چتر زربفت

جهان را سال سیم افشان بسر رفت

چو این طاوس زرّین در حمل شد

زمانه با زر رکنی بدل شد

همه کهسارها از لاله جوشید

همه صحرا ز سبزه حلّه پوشید

تو گفتی ذرّه ذرّه خاک صحرا

نهفت از سبزه زیر گرد خضرا

هوا را آب خضر از سر درآمد

زمین را گنج قارون با سرآمد

چمن از دست گل پیمانه میخورد

صبا هر شاخ را سر، شانه میکرد

کنار جوی از سبزه سپر بست

میان کوه از لاله کمربست

چمن گفتی دبیرستان همی داشت

که چندین طفل در بستان همی داشت

هزاران گل چو طفلان نوشکفته

ز برگ سبز، لوحی بر گرفته

صبا چون جلوهشان دادی بصدروح

نهادی هر یکی انگشت بر لوح

جهان پیرانه سر گفتی جوان شد

زمین از سبزه همچون آسمان شد

هزاران لعبت زنگار جامه

شدند از شاخها پرّان چو نامه

هزاران طرفه جادوی کرشمه

شده شینابگر بر روی چشمه

هزاران تیز چشم سرمه کرده

برون میآمدند از زیر پرده

هزاران طفل خرد شیرخواره

برآورند سر از گاهواره

بزاری عندلیب از گل سخنجوی

گل از گهواره چون عیسی سخنگوی

ز شاخ سرو طوطی شکرخوار

برآورده فغان از شکریار

چمن از هر طرف چون نخل بندان

نموده لعبتان آب دندان

چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس

شده روح صبا چون روح محبوس

چمن از دست گل سر جوش خورده

مسطّح حلقهها در گوش کرده

به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه

زده بر نوعروسان چمن راه

صبای تند در عالم دمیده

جُلیل سبز گل، در هم دریده

سه لب کرده دو لب خندان بیکبار

لب کشت و لب جوی و لب یار

جهان جانفروز افروخته شمع

بهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع

چو سنبل خاک را زنجیر مویی

چو سوسن باغ را آزاده رویی

ز روی کوه لاله خنجر افراز

ز جرم ابر ژاله ناوک انداز

بنفشه خرقهٔ‌فیروزه در بر

گل زرد افسر زر بفت بر سر

بنفشه جلوه کرده پرّ طاوس

شکوفه در نثار و در زمین بوس

بنفشه سر گران از بس خرابی

کشیده لاله در خارا عتابی

بنفشه طفل بود از ناتوانی

ولی نامد ازو رنگ جوانی

بنفشه بر مثال خرقه پوشان

سرآورده بزانو چون خموشان

بنفشه خرقه میپوشد بطامات

ولی نیلوفرست اهل کرامات

که نیلوفر چو نیلی پوش اصحاب

سجاده بازافگندست برآب

چو آب از باد نوروزی گره یافت

ز روی آب، نیلوفر زره یافت

چو خورشیدش بتفت و تاب افگند

زره برداشت سپر بر آب افگند

برامد ارغوان همچون تبرخون

فرو میریخت گفتی از جگر، خون

سراسر پیرهن در خون کشیده

زبانها از قفا بیرون کشیده

تنش در دام، کافورنهانی

شده چون پنبه، مویش در جوانی

چه، کز روز جوانی پیر میزاد

ولی کش ابرهر دم شیرمیداد

چو چشم چشمهها گرینده شد باز

دهان یاسمین از خنده شد باز

چو شد خندان، پدید آمد زبانش

زبان بگشاد و پیدا شد دهانش

برامد لاله همچون عود و مجمر

برون آتش، درون عود معنبر

بسان شعلهٔ‌آتش بر افروخت

بران آتش دلش چون عود میسوخت

درآمد پای کوبان بلبل مست

که گل درجلوه میآید بصد دست

چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد

گل از پیکان برون آمد سپر شد

همی کز مهد زنگاری جدا شد

بیک شبنم کلاه او قبا شد

گل نازک چو در دست صبا ماند

برای دفع او بر خود دعا خواند

چوگل خواندی دعابستان شنیدی

صبا ازدم دعا را در دمیدی

چوشد پیکان گل از خون دل، پر

کف ابرش نثاری کرد از دُر

چو دُر بستد، نمود از کف زر زرد

بمرد باغبان گفت از سر درد

که زر بستان و دُر از ناتوانی

مرا یک هفته ده آخر امانی

بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو

نه زر بستد نه دادش هفتهیی داو

چو گل در بار کم عمری فتادی

بزاری بانگ بر قمری فتادی

ز گل قمری خوش الحان همی خواند

همه شب ق و القرآن همی خواند

چو موسیقار درس عاشقان گفت

چو موسی بلبل عاشق برآشفت

ز مستی طوف در گلزار میکرد

همه شب آن سبق تکرار میکرد

زبان بگشاد چون داود بلبل

زبور عشق خود، میخواند بر گل

چو گل از صد زبان تکبیر گفتی

ز گلبن فاخته تفسیر گفتی

همه شب فاخته میگفت یاحی

من از سر شاخ طوبی دورتاکی

چوسار از سرو گفتی سرگذشتی

صریر نعره زن از سر گذشتی

چو یک بلبل ز شاخ آواز دادی

دگر بلبل جوابش بازدادی

بنعره بلبلان دُردانه سفتند

همه شب تا بروز افسانه گفتند

ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاست

هزاران مرغ رنگارنگ برخاست

ندانم تا کرا باغی چنان بود

وگر بود آنچنان بر آسمان بود

ادامه مطلب
جمعه 18 فروردین 1396  - 7:56 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5020693
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث