تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست
جان، گنج تن بهم برآوردهٔ ماست
از سایهٔ خویش در حجابیم همه
کز ما ما را سایهٔ ما پردهٔ ماست
تن، سایهٔ جان رنج پروردهٔ ماست
جان، گنج تن بهم برآوردهٔ ماست
از سایهٔ خویش در حجابیم همه
کز ما ما را سایهٔ ما پردهٔ ماست
آن مرغ عجب در آشیان کی گنجد
وان ماه زمین در آسمان کی گنجد
آن دانه که در دل زمین افکندند
گر شاخ زند در دو جهان کی گنجد
ای بس که چه دشوار و چه آسان مُردیم
پیدا زادیم لیک پنهان مُردیم
جانی که بدو خلق جهان زنده شدند
دیریست که تا ما زچنان جان مُردیم
در واقعهای سخت عجب افتادم
گه می مردم صریح و گه میزادم
دانی ز چه خاست این همه فریادم
کامد یادم آنچه نیاید یادم
آن وقت که گفتمی که ناشاد منم
چون دانستم که بر چه بنیاد منم
در حلقهٔ نیست هست چون زنجیری
در هم افتاده وانچه افتاده منم
در عشق وجود و عدمم یک سان است
شادی و غم و بیش و کمم یک سان است
تا کی گویی که فصل خواهی یا وصل
زین هر دو مپرس کاین همم یک سان است
در عالم عشق محو و ناچیز شدیم
بالای مقام عقل و تمییز شدیم
گویی هر دم ز عالمی صد چندین
بگذاشته و اهل عالمی نیز شدیم
هر یک ز دگر یک نگران میبینم
بر عقل سبک سران گران میبینم
چیزی که به چشم دگران نتوان دید
گویی که به چشم دگران میبینم
در عشق نه پیدا و نه پنهانم من
محوی عجبم نه جسم نه جانم من
فی الجمله نه کافر نه مسلمانم من
در هر چه نگاه میکنم، آنم من
یک قطرهٔ بحرم من و یک قطره نیم
احول نیم و چو احولان غرّه نیم
گویی به زبان حال یک یک ذرّه
فریاد همی کند که من ذرّه نیم