زان روز که ما به زندگانی مُردیم
گوی طلب از هزار عالم بُردیم
راهی که در او هزار هشیار بسوخت
در مستی خویش و بیخودی بسپُردیم
زان روز که ما به زندگانی مُردیم
گوی طلب از هزار عالم بُردیم
راهی که در او هزار هشیار بسوخت
در مستی خویش و بیخودی بسپُردیم
روزی که به دریای فنا در تازم
خود را به بُنِ قعر فرو اندازم
ای دوست مرا سیر ببین اینجا در
کانجا هرگز کسی نیابد بازم
از بس که دلم در بُنِ این قلزم گشت
یک یک مویش زِ شور چون انجم گشت
دی داشتم از جهان زبانی و دلی
امروز زبان گنگ شد و دل گم گشت
بستیم میان و خون دل بگشادیم
پندار وجود خود ز سر بنهادیم
ما را چه کنی ملامت، ای دوست که ما
در وادی بینهایتی افتادیم
هر گه که دلم ز پرده پیدا آید
عالم همه در جنبش و غوغا آید
دریای دلم اگر به صحرا آید
از هر موجش هزاردریا آید
در عالمِ پُر علم سفر خواهم کرد
وز عالم پُر جهل گذر خواهم کرد
در دریایی که نُه فلک غرقهٔ اوست
چو غوّاصان، قصد گهر خواهم کرد
در قعرِ دلِ خود سفرم میباید
در عالمِ کل یک نظرم میباید
هر روز ز تشنگی راهم صد بحر
خوردم تنها و دیگرم میباید
عمری به امید در طلب بنشستیم
در فکرت کار روز و شب بنشستیم
صد بحر چو نوشیده شد از غیرت خلق
لب بستردیم و خشک لب بنشستیم
آن قطره که آب جمله از دریا خورد
پنهان شد اگرچه عالمی پیدا خورد
جانم که نفس مینزند جز بادوست
در هر نفسی هر دو جهان تنها خورد
تا چشم دلم به نور حق بینا گشت
در دیدهٔ او دو کون ناپیدا گشت
گویی که دلم ز شوق این بحر عظیم
از تن به عرق برون شد و دریا گشت