هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
از خویش برون نیست همه در خویش است
یک ذرّه خیالِ غیر در باطن تو
تخم دو هزارکوه آتش بیش است
هر جان که به نور قدس پیش اندیش است
از خویش برون نیست همه در خویش است
یک ذرّه خیالِ غیر در باطن تو
تخم دو هزارکوه آتش بیش است
چون نیست ترا کار ز سودا بیرون
زان افتادی ز پرده شیدا بیرون
ای قطرهٔ افتاده به صحرا بیرون
از بهر چه آمدی ز دریا بیرون
در بند خیال غیر یک ذرّه مباش
در بحر ز خویش گم شو و قطره مباش
عالم همه آینهست و حق روی درو
تو روی نگر، به آینه غرّه مباش
تا کی خود را ز پای و سراندیشی
پیش و پس و زیر و هم زبر اندیشی
چون جمله یکیست هرچه میبینی تو
مشرک باشی گر دگری بر اندیشی
گر تو دل خویش بیسیاهی بینی
یک قطره ز دریای الاهی بینی
وان نقطهٔ توحید که در جان داری
چون دایرهٔ نامتناهی بینی
گردیدهوری تو دیده بر کار انداز
جان را به یگانگی در اسرار انداز
آبی کامل بر دو جهان بند به حکم
وانگاه بگیر و در نمکسار انداز
گرچه دل تو زین همه غم تنگ شود
غم کش که ز غم مرد به فرهنگ شود
میرنج درین حبس بلا از صد رنگ
تا آنگاهت که جمله یک رنگ شود
برخیز و به بحرِ عشقِ دلدار درای
مردی کن و مردانه بدین کاردرای
از هر دو جهان چو سوزنی برهنه گرد
وانگاه به بحر، سرنگونسار، درای
بحری که همه عمر به یکدم بینی
دو کَوْن درو همچو دو شبنم بینی
در نکتهٔ آن بحرنشین حاضر باش
تا دایرهٔ خویش، دو عالم بینی
کی پشه تواند که ثریا بیند
یا مورچهای گلشن خضرا بیند
هر قطره که همرنگ نشد دریا را
او در دریا چگونه دریا بیند