این عین مکان همان مکان است که بود
وین عین زمان همان زمان است که بود
صد جامه اگر به ذرهای در پوشند
انگشت بر او نه که همان است که بود
این عین مکان همان مکان است که بود
وین عین زمان همان زمان است که بود
صد جامه اگر به ذرهای در پوشند
انگشت بر او نه که همان است که بود
سریست برون زین همه اسرار که هست
نوریست جدا زین همه انوار که هست
خرسند مشو به هیچ کاری و بدانک
کاریست ورای این همه کار که هست
در دریایی که نه سر و نه پا داشت
هر قطره از او تشنگییی پیدا داشت
هر قطره اگر چه جای در دریا داشت
اما هر یک هزار استسقا داشت
معنی چو ز کل به جزو بیرون آید
هر جزوی از آن جزو دگرگون آید
تا کی گویی: «جزو ز کل آید»
«چون» نتوان گفت، از آن که بیچون آید
آن نور که بیرون و درون میتابد
چون است چه دانی تو که چون میتابد
گویی تو ز زیر صد هزاران پرده
چیزی به یگانگی برون میتابد
چندان که تو این بحر گهر خواهی دید
بر دیده و دیده دیده ور خواهی دید
بحری است که هر باطن هر قطره از او
آرامگهِ کسی دگر خواهی دید
هر جان که به بحر رهنمون آید زود
بیرون رود از خویش و درون آید زود
یک ذرّه شود دو کون در دیدهٔ او
و آن ذرّه ز ذرّگی برون آید زود
صد قطره که یک آب نماید جمله
چون روی به اصحاب نماید جمله
هر بیداری که در همه عالم هست
در پرتو او خواب نماید جمله
گه جان، دل خویش، غرق خون مانده دید
گه سرگردان و سرنگون مانده دید
در دریایی که خویش گم باید کرد
چندان که درون رفت برون مانده دید
آن بحر که موجش گهر انداز آید
در سینهٔ عاشقان به صد ناز آید
یک بار درآمد و مرا بیخود کرد
این بار گمم کند اگر باز آید