به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چنین گفتست نوشروانِ عادل

که گر میری ز درویشی قاتل

ترا بهتر بوَد آن زخمِ شمشیر

که از نان فرومایه شوی سیر

مشو با اهلِ دنیا در ستیزه

که مرداریست و مشتی کِرم ریزه

بیک ره اهلِ دنیا در ریاست

چو کِرمانند در عین نجاست

زر و سیم و قبول و کار و بارت

نیاید در دم آخر بکارت

اگر اخلاص باشد آن زمانت

بکار آید وگرنه وای جانت

بهر چیزی که در دنیا کمالست

یقین می‌دان که آن در دین وبالست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

چنین دادست صاحب شرع فتوی

که هر کو یک سخن گوید ز دنیی

به پانصد سال ره کانرا شمارست

ز جنّت دور افتد، این چه کارست

ز دنیا یک سخن، خود چون بوَد آن

که گر افزون بود افزون بود آن

کسی کو عمر در دنیی بسر برد

قوی مردی بوَد، در دین اگر مُرد

چو کُشتی در ره دنیا تو خود را

خری باشی که باشی گول و خود را

ز دنیی جزپشیمانی چه خیزد

نمی‌دانی ز نادانی چه خیزد؟

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

پدر گفتش که حرصت غالب آمد

دلت زان کیمیا را طالب آمد

چه خواهی کرد دنیای دَنی را

سرای مَکر و جای دشمنی را

که دنیا هست زالی هفت پرده

برای صیدِ تو هر هفت کرده

همی بینم ز حرصت رفته آرام

بیارام ای چو مرغ افتاده در دام

که مرغ حرص را خاکست دانه

ز خاکش سیری آید جاودانه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

عطا گفتست آن مرد خراسان

که حیوانیست با صد کوه یکسان

پس کوهی که آن را قاف نامست

مگر آنجایگه او را مقامست

بر او هفت صحرا پر گیاهست

پس او هفت دریا پیش راهست

در آنجا هست حیوانی قوی تن

که او را نیست کاری جز که خوردن

بیاید بامدادان پگاه او

خورد آن هفت صحرا پر گیاه او

چو خالی کرد حالی هفت صحرا

بیاشامد بیک دم هفت دریا

چو فارغ گردد از خوردن بیکبار

نخفتد شب دمی از رنج و تیمار

که من فردا چه خواهم خورد اینجا

همه خوردم چه خواهم کرد اینجا

دگر روز از برای او جهاندار

کند صحرا و دریا پُر دگر بار

چو حرص آدمی دارد کمالی

خود ایمان نیستش بر حق تعالی

چگونه ذرّهٔ آتش سرافراز

چو در هیزم فتد از پس رسد باز

ترا گر ذرّهٔ حرصست امروز

به پس می باز خواهد رفت از سوز

ترا پس آن نکوتر گر بدانی

که آبی بر سر آتش فشانی

وگر نه تو نه هشیاری نه مستی

بمانی جاودان آتش پرستی

وگر یک جَو حرامت در میانست

بهر یک جَو عذابی جاودانست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

مگر روح الله آن شمع دلفروز

بگورستان گذر می‌کرد یک روز

ز گوری نالهٔ آمد بگوشش

دل از زاریِ آن آمد بجوشش

دعا کرد آن زمان تا حق تعالی

بیک دم زنده کردش چون خیالی

یکی پیر خمیده چون کمانی

سلامش گفت و ساکن شد زمانی

مسیحش گفت پیرا کیستی تو

چه وقتی مُردی و کَی زیستی تو

پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار

منم حیّانِ بن معبد چنین زار

هزار و هشتصد سالست ای پاک

که تا من مرده‌ام افتاده در خاک

ازین سختی نیاسودم زمانی

ندیدم خویش را یک دم امانی

مسیحش گفت ای شوریده خوابت

چرا کردند چندینی عذابت

بدو گفت این عذاب من کالیمست

برای دانگی مال یتیمست

مسیحش گفت بی ایمان بمُردی

که از دانگی تو چندین رنج بردی؟

چنین گفت او که بر اسلام مُردم

که چندین سال چندین رنج بردم

دعا کرد آن زمان عیسی پاکش

که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش

مسلمانان مسلمانی گر اینست

ندانم کانچه می‌بینم چه دینست

گرت یک جَو حرام ناصوابست

هزار و هشتصد سالت عذابست

وگر خود مال سر تا سر حرامست

چگویم خود عذابت بر دوامست

عزیزا چون وفاداری نداری

غم خود خور چو غم خواری نداری

نداری هیچ گردن سر میفراز

حساب خصم از گردن بینداز

که چون بر سر نداری عیسی پاک

بسی بینی عذاب از خصم بی باک

ندانی هیچ کار خویش کردن

بجز عمرت کم و زر بیش کردن

نمی‌دانی که تا تو سیم کوشی

بغفلت عمر زرّین می‌فروشی

مکن زر جمع چون سیماب درتاب

که خواهی گشت ناگه همچو سیماب

ازان زر بیشتر در زیرِ خاکست

که از وی بیشتر مردم هلاکست

زری کان سنگ در کوه و کمر داشت

بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت

بده از مردمی صد گنج پیوست

ولی یک جَو بمردی کم ده از دست

خسی کو نان ده آمد از کسی به،

که یک نان ده ز فرمان ده بسی به

ولی کُشته شدن در پای پیلان

به از نان خوردن از دست بخیلان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

مگر یک روز مجنون فرصتی یافت

بر لیلی نشستن رخصتی یافت

ز مجنون کرد لیلی خواستاری

که ای عاشق بیاور تا چه داری

زبان بگشاد مجنون گفت ای ماه

نه آبم ماند در عشق تو نه چاه

ندارم در جگر آبی که باشد

نه در دیده شبی خوابی که باشد

چو عشقت کرد نقد عقل غارت

کنون جانیست وز تو یک اشارت

اگر جان خواهی اینک می‌دهم من

یقین می‌دان که بی شک می‌دهم من

زبان بگشاد لیلی دلاور

کز اینت کی خرم، چیزی بیاور

یکی سوزن بلیلی داد مجنون

که از دو کَون این دارم من اکنون

مرا در جملهٔ اقلیمِ هستی

همین نقدست و دیگر تنگدستی

من این نیز از برای آن نهادم

که در صحرا بسی می اوفتادم

بسی در جُست و جوی چون تودلدار

شکستی همچو گل در پای من خار

بدین سوزن من افتاده بر جای

برون می‌کردمی آن خار از پای

چنین گفت آن زمان لیلی به مجنون

که این می‌جُستم از تو تا باکنون

اگر در عشق صادق بوده‌ای تو

بدین سوزن چه لایق بوده‌ای تو

اگر در جستن چون من نگاری

شود در پایت ای شوریده خاری

بسوزن آن برون کردن روا نیست

وگر بیرون کنی باری وفا نیست

یکی خاری که چندانش کمالست

که دایم چاوش راه وصالست

بسوزن آن برون کردن دریغست

ترا جز خون دل خوردن دریغست

چو در پای تو خار از بهر ما شد

گُلی می‌دان که با تو در قبا شد

کمی تو از درخت گل درین کار

که سالی بر امید گل کشد خار؟

ز لیلی خار در پایت شکسته

به از صد گل ز غیری دسته بسته

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

ششم فرزند آمد دل پر اسرار

ز الماس زبان گشته گهربار

پدر را گفت آن خواهم همیشه

که باشد کیمیا سازیم پیشه

اگر یابم بعلم کیمیا راه

شوند از من جهانی کیمیا خواه

گر آن دولت بیابم دین بیابم

که چون آن یک دهد دست این بیابم

جهان پر ایمن گردانم از خویش

فقیران را غنی گردانم از خویش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

مگر محمود با اعزاز می‌شد

بره مردی دوالک باز می‌شد

شهش گفتا که ای طرّار ره زن

ترا می‌بیند اینجا چشم دَرمَن

که بنشینی میان خاک در راه

دوالک بازی آموزی تو با شاه

دوالک باز گفتش ای جهاندار

برَو بنشین چه می‌خواهی ازین کار

نخواهد گشت چون پروانه با شمع

دوالک بازی و کوس و عَلَم جمع

مجرّد گرد و پس این پیشه می‌کن

وگر نه همچنین اندیشه می‌کن

درین منزل که کس نه دل نه جان یافت

کمال از پاک بازی می‌توان یافت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه

گروهی گرم رَو را دید در راه

که می‌رفتند بر یک شیوه یک جای

ازار پای چرمین کرده در پای

یکی را شاد بر گردن گرفته

بسی رندانش پیرامن گرفته

مگر پرسید آن شیخ زمانه

که کیست این مرد، گفتند ای یگانه

امیر جملهٔ اهل قمارست

که او در پیشهٔ خود مردِ کارست

ازو پرسید شیخ عالم افروز

که از چه یافتی این میری امروز

جوابش داد رند نانمازی

که من این یافتم از پاک بازی

بزد یک نعره شیخ و گفت دانی

که دارد پاک بازی را نشانی

امیرست و سرافراز جهانست

که کژبازی بلای ناگهانست

همه شیران که مرد راه بودند

جهان عشق را روباه بودند

بهُش رَو، نیک بنگر، با خبر باش

بلا می‌بارد اینجا، بر حذر باش

اگر داری سر گردن نهادن

برای جان فشانی تن نهادن

مسلَّم باشدت این پاک بازی

وگر نه ناقصی و نانمازی

اگر چون پاک بازان میکنی کار

چو عیسی سوزنی با خود بمگذار

اگر جز سوزنی با تو بهم نیست

جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:21 PM

 

چنین گفتند جمعی هم دیاری

ز لفظ بوعلیّ رودباری

که در حمّام رفتم من یکی روز

جوانی تازه دیدم بس دلفروز

برخساره چو ماه آسمان بود

به بالا همچو سرو بوستان بود

سر زلفش بپای افکنده دیدم

بروی او جهانی زنده دیدم

چو خورشید رخش تابنده گشتی

نگشتی آسمان تا بنده گشتی

بزلفش صد هزاران پیچ بودی

اگر بودی درو جان هیچ بودی

نظر می‌خواند بر رویش ز دو عَین

بلا و رنج خود چون از صحیحَین

ولی دل گفت ازان دو چشم بیمار

صحیحت کی شود این رنج و تیمار

چو بیماریش در عَین اوفتادست

صحیحَینم سقیمَین اوفتادست

بجان و دل خطش را خط روان بود

بلی باشد روان چون روی آن بود

خطش سر سبزی باغ ارم داشت

لب او سرخ روئی نیز هم داشت

بدندان استخوانی لُولُوَش بود

که مروارید کمتر هندوش بود

بکش آورده پای آن سیم اندام

نشسته از تکبّر سوی حمّام

یکی صوفی بخدمت ایستاده

نظر بر روی آن برنا گشاده

زمانی بر سرش می‌ریخت آبی

زمانی سرد می کردش شرابی

گهی دست و قفای او بمالید

گهی بر سنگ پای او بمالید

چو شد از شوخ پاک آن سیم اندام

چو خورشیدی برون آمد ز حمّام

دوید آن صوفی و او را درآورد

برای خشک کردن میزر آورد

مصلّی نماز آنگاه خرسند

بزیر پای آن دلخواه بفکند

پس آنگه جامه اندر بر فکندش

بخور عود در مجمر فکندش

گلاب آورد و پس بر روی او ریخت

ذریره بر شکنج موی او بیخت

بزودی باد بیزن هم روان کرد

چو بادی بر سر آن گل فشان کرد

اگرچه خدمتش هر دم فزون بود

ولی درچشمِ آن زیبا زبون بود

زبان بگشاد صوفی گفت ای ماه

چه می‌خواهی تو زین صوفی گمراه

چه باید تا پسندت آید از من

بگو کین خشم چندت آید از من

بمن می ننگری از ناز هرگز

چه سازد با تو این مسکین عاجز

چو از صوفی پسر بشنید این راز

بدو گفتا بمیر ورستی از ناز

چو بشنید این سخن صوفی ازان ماه

یکی آهی بکرد و مرد ناگاه

چنان مُرد از کمال عشق زود او

که گفتی در جهان هرگز نبود او

تو گر نتوانی ای مسکین چنین رفت

چگونه خواهی اندر آن زمین رفت

اگر تو این چنین مُردی برستی

وگرنه تا قیامت پای بستی

بآخر بوعلی او را کفن ساخت

وز آنجا رفت و کار خویشتن ساخت

مگر می‌رفت روزی بوعلی خوش

میان بادیه تنها چو آتش

جوان را دید با دلقی جگر خون

رخی چون زعفران حالی دگرگون

بر شیخ آمد و گفت آن جوانم

که از دعوی کُشنده آن فلانم

بکُشتم آن چنان مردی قوی را

چنین گشتم کنون از بدخوئی را

کنون عهدیست با حق این جوان را

که هر سالی کند حجّی فلان را

برای او کنم حجّی پیاده

دگر بر گورِ او باشم فتاده

دریغا مرد زرّ و زور بودم

کمال او ندیدم کور بودم

کنون هر دم ازان دردم دریغست

شبانروزی ازان مردم دریغست

اگر تو ذرّهٔ داری ازین درد

زمان عشق بازی این چنین گرد

چه می‌گویم تو چه مرد نبردی

که تو در عاشق نه زن نه مردی

درین مجلس نیاری جمع مُردن

مگو دل سوخته چون شمع مُردن

ز پیش خویشتن بر بایدت خاست

نیاید عاشقی با عافیت راست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:14 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029760
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث