به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چنین گفتست آن دانندهٔ پاک

که هر کو در مُقامر خانهٔ خاک

چنان در پاک بازی سر بر افراخت

که هرچش بود با یک دیده در باخت

گرفته توبه کرد و نیز نشکست

نه بر بیهوده چشمی داد از دست

بتوبه گرچه در پیش صف آید

ولی چشم شده کی با کف آید

عزیزا هر دمی کز دل برآری

که آن بی ذکر حق ضایع گذاری

چو چشمی دان که در می‌بازی آن را

تدارک کی توان کرد این زیان را

مده ازدست چیزی را که از عز

نیاید نیز با دست تو هرگز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

چو از بوزرجمهر افتاد در خشم

دل کسری، کشیدش میل در چشم

معمایی فرستادند از روم

که گر آنجا کنند این راز معلوم

خراجش می‌فرستیم واگرنه

جفا بیند ز ما چیزی دگر نه

حکیمان را بهم بنشاند کسری

کسی زیشان نشد آگاهِ معنی

همه گفتند این راز سپهرست

چنین کار از پی بوزرجمهرست

برون از وی کسی نشناسد این راز

بپرسید این معمّا را ازو باز

حکیم رانده را نوشیروان خواند

بدان خواری عزیزش همچو جان خواند

حکایت کرد حالی آن معماش

که جز تو کس نیارد کرد پیداش

حکیمش گفت یک حمّام خواهم

وزان پس ساعتی آرام خواهم

تنم چون اعتدالی یافت یخ خواه

به یخ بر من نویس این قصّه آنگاه

که گرچه چشمِ من کورست امّا

بدین حیلت بگویم این معمّا

چنان کردند القصّه که او گفت

که تا گفت آن معمّا و نکو گفت

بغایت شادمان شد زو دل شاه

بدو گفتا که از من حاجتی خواه

حکیمش گفت چون این روی دیدی

که کورم کردی ومیلم کشیدی

کنون آن خواهم از تو ای سرافراز

که بس سرگشته‌ام چشمم دهی باز

شهش گفتا که من این کی توانم

تو خود دانی که من این می‌ندانم

حکیمش گفت ای شاه سرافراز

چو نتوانی که چشم من دهی باز

مکن تندی ز کس چیزی ستان تو

که گر خواهی توانی دادش آن تو

چرا می‌بستدی چیزی که از عز

عوض نتوانی آن را داد هرگز

ترا هر یک نفس دُرّی عزیزست

وزین دُرّت گرامی‌تر چه چیزست

مده بر باد این گوهر ببازی

که گر خواهی که بازآری چه سازی

تو می‌باید که هر دم پیش آئی

تو هر دم تا بکی با خویش آئی

بنفشه چون نهٔ نرگس نبودی

چرا چون این و آن کور و کبودی

همه چون رعد بانگی بی‌درنگی

همه چون بُرجِ عقرب کور و لنگی

ترا از تو هزاران پرده در پیش

چگونه ره بری یک ذرّه در خویش

تو بی‌خویشی اگر با خویش آئی

ز خیل پس روان در پیش آئی

نخواهندت بخود هرگز رها کرد

ترا بس عمر می‌باید قضا کرد

اگر روزی تو زینجا دور مانی

چرا بیگانه و مهجور مانی

یقین می‌دان که چون آن آشنائی

پدید آید نماند این جدائی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

حریصی در میان مست و هشیار

بسی جان کند و هم کوشید بسیار

بروز و شب زیادت بود کارش

که تا دینار شد سیصد هزارش

فزون از صد هزارش بود املاک

فزون از صد هزارش نقد در خاک

فزون از صد هزار دیگرش بود

که پیش مردمان کشورش بود

چو مال خویش از حد بیش می‌دید

سرای خویش و مال خویش می‌دید

بدل گفتا که بنشین و همه سال

بخور خوش تا ازان پس چون شود حال

چو شد این مال خرج خورد و پوشم

اگر باید دگر آنگه بکوشم

چو خوش بنشست تا زر می‌خورد خوش

بشادی نفس را می‌پرورد خوش

چو با خود کرد این اندیشه ناگاه

درآمد زود عزرائیل جان خواه

چو عزرائیل را نزدیک دید او

جهان بر چشمِ خود تاریک دید او

زبان بگشاد و زاری کرد آغاز

که عمری صرف کردم در تگ و تاز

کنون بنشسته‌ام تا بهره گیرم

روا داری که من بی‌بهره میرم

کجا می‌گشت عزرائیل ازو باز

همی جان برگرفتن کرد آغاز

بزاری مرد گفتا گر چنانست

که ناچار این زمانت قصدِ جانست

کنون دینار من سیصد هزارست

دهم یک صد هزارت گر بکارست

سه روزم مهل ده بر من ببخشای

وزان پس پیش گیر آنچت بوَد رای

کجا بشنید عزرائیل این راز

کشیدش عاقبت چون شمع در گاز

دگر ره مرد گفتا دادم اقرار

ترا دو صد هزار از نقد دینار

دو روزم مهل ده چون هست این سهل

نداد القصه عزرائیل هم مهل

مگر می‌داد خود سیصد هزاری

که تا مهلش دهد یک روز باری

بزاری گفت بسیارو شنید او

نبودش مهل و مقصودی ندید او

بآخر گفت می‌خواهم امانی

که تا یک حرف بنویسم زمانی

امانش داد چندانی که یک حرف

نوشت از خون چشم خود بشنگرف

که هان ای خلقِ عمر و روزگاری

که می‌دادم بها سیصد هزاری

که تا یک ساعتی دانم خریدن

نبودم هیچ مقصود از چخیدن

چنین عمری شما گر می‌توانید

نکو دارید وقدر آن بدانید

که گر از دست شد چون تیر از شست

نه بفروشند و نه هرگز دهد دست

کسی کو در چنین عمری زیان کرد

بغفلت عمرِ شیرین را فشان کرد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

حکیمی بود کامل مرزبان نام

که نوشروان بدو بودیش آرام

پسر بودش یکی چون آفتابی

بهر علمی دلش را فتح بابی

سفیهی کُشت ناگه آن پسر را

بخَست از درد جان آن پدر را

مگر آن مرزبان را گفت خاصی

که باید کرد آن سگ را قصاصی

جوابی داد او را مرزبان زود

که الحق نیست خون ریزی چنان سود

که من شرکت کنم با او دران کار

بریزم زندهٔ را خون چنان زار

بدو گفتند پس بستان دِیَت را

نخواهم گفت هرگز آن دیت را

نمی‌یارم پسر را با بها کرد

که خون خوردن بوَد از خون بها خورد

نه آن بَد فعل کاری بس نکو کرد

که می‌باید مرا هم کار او کرد

گر از خون پسر خوردن روا نیست

چرا پس خونِ خود خوردن خطا نیست

ز خون خویش آنکس خورده باشد

که عمر خویش ضایع کرده باشد

ترا از عمر باقی یک دو هفته‌ست

دگر آن چیز کان به بود رفته‌ست

گرفتم توبه کردی یک دو هفته

چه سازی چارهٔ آن عمرِ رفته

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

مگر شد آشکارا قحط سالی

به پیش خلق آمد تنگ حالی

سراسیمه جهانی خلقِ محبوس

شدند از بهرِ باران پیشِ طاوس

که باران می‌نیاید آشکارا

دعائی کن زحق در خواه ما را

پس آنگه گفت طاوس ای عزیزان

نگردد ابر بر بیهوده ریزان

شما را گر چه جز باران طلب نیست

اگر باران نمی‌بارد عجب نیست

عجب اینست کز چندین گنه کار

نبارد سنگ بر مردم بیکبار

اگرچه میغ ترک آسمان کرد

تعجّب گر کنی زان می‌توان کرد

که نکشافد زمین از شومی ما

خورد ما را ز نامعلومی ما

تو پنداری که ازمردانِ راهی

کدامین مرد، سرگردانِ راهی

چو پندار تو برگیرند از پیش

کسی مرده سگی برخیزد از خویش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

پیمبر در شب معراج ناگاه

یکی دریای اعظم دید در راه

ملایک گردِ آن استاده خَیلی

گشاده هر یکی از دیده سَیلی

پیمبر گفت ای پاکان بیکبار

چرا گرئید پیوسته چنین زار

ز غیب الغیب چون فرمان بدادند

زبان در پیشِ پیغامبر گشادند

کز آنگه باز کین گردون خمیدست

خدا از نور ما را آفریدست

وز آنگه باز می‌گرئیم از آنگاه

بقومی ز امّتت کایشان درین راه

چنان دانند و در باری نباشند

که درکارند و در کاری نباشند

ندانند و ز پنداری که دارند

دران پندار عمری می‌گذرانند

بدین نقدی که تو داری و دانی

چگونه می‌کنی بازارگانی

اگر بودی غم دینت زمانی

نبودی هر دمت در دین زیانی

بکن کاری که اینجا مردِ کاری

که چون آنجا رَوی در زیرِ باری

دریغا سودِ بسیارت زیان شد

که راهت محو گشت و کاروان شد

دریغا عمرِ خود بر باد دادی

نه نیکو عمرِ خود را داد دادی

دگر از حق چه خواهی زندگانی

که قدر این قدر هم می‌ندانی

کسی کو قدرِ یک جَو عمر نشناخت

بگنجی عمر نتواند سرافراخت

مده بر باد عمرت رایگانی

که بر بادست عمر و زندگانی

چنین عمری که گر خواهی زمانی

کسی نفروشدت هرگز بجانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

رسید اسکندر رومی بجائی

طلب می‌کرد از آنجا آشنائی

که تا چیزی ز حکمت یاد گیرد

ز شاگردی یکی اُستاد گیرد

رهت علمست اگر شاه جهانی

تو ذوالقرنین گردی گر بدانی

بدو گفتند اینجا هست مردی

که در دین نیست او را هم نبردی

گروهی مردمش دیوانه خوانند

گروهی کامل و مردانه دانند

وطن گه بر در دروازه دارد

به عزلت در جهان آوازه دارد

سکندر کس فرستاد و بخواندش

کسی کانجا شد القصّه براندش

بدو گفتا رسول شه که برخیز

ملک می‌خواندت منشین و مستیز

اجابت کن چه گر بر تو گرانست

که ذوالقرنین سلطان جهانست

زبان بگشاد آن مرد یگانه

که من آزادم از شاه زمانه

که آن کس را که شاهت بندهٔ اوست

خداوندش منم کی دارمش دوست

شهت از بندگان بندهٔ ماست

نباید رفت پیش او مرا راست

رسول آمد بداد ازمرد پیغام

بخشم آمد ازو شاه نکونام

پس آنگه گفت یا دیوانه مردیست

و یا از جاهلی بیگاه مردیست

چو من هم بنده‌ام حق را و هم دوست

که گوید حق تعالی بندهٔ اوست

نیارد خواند نه شاه و نه درویش

مرا از بندگان بندهٔ خویش

بر او رفت و کرد آنگه سلامش

جوابی داد درخورد مقامش

شهش گفتا چرا گر کاردانی

مرا از بندگان بنده خوانی

جوابش داد مرد و گفت ای شاه

بزیر پای کردی عالمی راه

که تا بر آبِ حیوان دست یابی

نمیری زندگی پیوست یابی

کنون این را امل گویند ای شاه

ترا چون بندگان افکنده در راه

بهم آوردهٔ صد دست لشگر

که تا مالک شوی بر هفت کشور

کنون این حرص باشد گر بدانی

که او را بندهٔ بسته میانی

چو در حرص و امل افکندهٔ تن

خداوند تو آمد بندهٔ من

چو از حرص و امل درّنده باشی

به پیش بندهٔ من بنده باشی

امل چون شاخ زد جاوید امان خواست

ز تو آب حیات از بهرِ آن خواست

ولی حرصت جهان می‌خواست ازتو

سپه چندین ازان می‌خواست از تو

کسی کو طالب جان و جهانست

اگر جان و جهانش نیست زانست

چو برجان و جهان خویش لرزی

بر جان و جهان پس هیچ نرزی

جهان و جان ترا بس جاودانی

چو تو نه مرد این جان وجهانی

زدو چشم سکندر خون روان شد

دلش می‌گفت ازین غم خون توان شد

سکندر گفت او دیوانهٔ نیست

که عاقل‌تر ازو فرزانهٔ نیست

بسا راحت که آمد زو بروحم

تمامست از سفر این یک فتوحم

ز بیم مرگ آب زندگانی

سکندر جُست و مُرد اندر جوانی

چه پرسی قصّهٔ سدّ سکندر

توئی هم سدِّ خویش از خویش بگذر

وجود تو ترا سدیست در پیش

تو پیوسته دران سد مانده در خویش

توئی در سدِّ خود یاجوج و ماجوج

که طوق گردنت سدّیست چون عُوج

تو گر برگیری از پیش این تُتُق را

چو عوج بن عُنُق طَوق عُنُق را

اگر آزاد کردی گردن خویش

برستی زین همه غم خوردن خویش

وگرنه صد هزاران پرده بینی

درون پرده جان مرده بینی

وگر خواهی کز آتش بگذری تو

بآتش گاهِ دنیا ننگری تو

اگر موئی خیانت کرده باشی

بکوهی آتشین در پرده باشی

چو بر آتش گذشتن عین راهست

چه پرسی گر سیاوش بی‌گناهست

ترا گر حق محابا می‌نکردی

بیک نفست تقاضا می‌نکردی

نگونساری مردم از محاباست

محابا گر نبودی کژ شدی راست

ترا چندین بلا در پیش آخر

چه می‌خواهی بگو از خویش آخر

جهانی خصم گرد آوردهٔ تو

بترس از مرگ آخر مردهٔ تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

مگر می‌رفت ابراهیم ادهم

براهی در دو کس را دید با هم

یکی چیزی بیک جَو زان دگر خواست

بیک جَو می‌نیامد کارِ او راست

دگر ره گفت بستان یک جَو از من

که هست این کار را بیرون شو از من

پس آن یک گفت از تو من نپژهم

بیک جَو این بِنَدهم این بندهم

چو ابراهیم این بشنود درحال

چو مرغی میزد از دهشت پَر و بال

گه از خود رفت و گه با خویش آمد

ز مردانش یکی در پیش آمد

ازو پرسید کای سلطانِ دین تو

چه افتادت که افتادی چنین تو

چنین گفتا که چون گفت این بندهم

بدل گفتم مگر گفت ابنِ ادهم

بیک جَو این بندهم کرد آغاز

بیک جو این ادهم آمد آواز

اگر هر ذرّه دایم می‌خروشد

دل بیدار خود آن را نیوشد

گرفتم حالت مردان ندیدی

حدیث نیک شان باری شنیدی

اگر خواهی کمال حال مردان

فنا شو در حدیث و قالِ مردان

مباش ای ذرّه گر خواهی که جاوید

بوَد قایم مقامت قرصِ خورشید

اگر هستی تو حاصل نبودی

ترا اینجایگه منزل نبودی

که هر طفلی که درخُردی بمُرد او

ره این چار چیز آسان سپُرد او

ترا پس این همه در پیش ازانست

شب و روزت بلای خویش ازانست

ولی گر جام خواهی تا بدانی

بمیر از خویش اندر زندگانی

شنیدم جامِ جم ای مردِ هشیار

که در گیتی نمائی بود بسیار

بدان کان جام جم عقلست ای دوست

که مغز تُست و حسّ تست چون پوست

هر آن ذرّه که در هر دوجهانست

همه درجامِ عقل تو عیانست

هزاران صنعت و اسرار و تعریف

هزاران امر و نهی و حکم و تکلیف

بنا بر عقل تست و این تمامست

ازین روشن ترت هرگز چه جامست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 11:51 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029959
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث