به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هندوان را پادشاهی بود پیر

شد مگر در لشگر محمود اسیر

چون بر محمود بردندش سپاه

شد مسلمان عاقبت آن پادشاه

هم نشان آشنایی یافت او

وز دو عالم هم جدایی یافت او

بعد از آن در خیمهٔ تنها نشست

دل ازو برخاست ، در سودا نشست

روز و شب در گریه و در سوز بود

روز از شب، شب بتر از روز بود

چون بسی شد نالهای زار او

شد خبر محمود را از کار او

خواند محمودش به پیش خویش در

گفت صد ملکت دهم زان بیشتر

تو شهی، نوحه مکن بر خویش ازین

چند گریی، نیزمگری بیش ازین

خسرو هندوش گفت ای پادشاه

من نمی‌گریم ز بهر ملک و جاه

زان همی‌گریم که فردا ذوالجلال

در قیامت گر کند از من سؤال

گوید ای بد عهد مرد بی‌وفا

کاشته با چون منی تخم جفا

تا نیامد پیش تو محمود باز

با جهانی پر سوار سرفراز

تو نکردی یاد من، این چون بود

باری از خط وفا بیرون بود

گرد می‌بایست کردن لشگری

بهر تو، تو خود ز بهر دیگری

بی سپاهی یاد نامد از منت

دوستت خوانم بگو یادشمنت

تا بکی از من وفا از تو جفا

در وفاداری چنین نبود روا

گر رسد از حق تعالی این خطاب

چون دهم این بی‌وفایی راجواب

چون کنم آن خجلت و تشویر را

گریه زانست ای جوان این پیر را

حرف و انصاف وفاداری شنو

درس و دیوان نکوکاری شنو

گر وفاداری تو عزم راه کن

ورنه بنشین دست ازین کوتاه کن

هرچ بیرون شد ز فهرست وفا

نیست در باب جوان مردی روا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

غازیی از کافری بس سرفراز

خواست مهلت تا که بگزارد نماز

چون بشد غازی نماز خویش کرد

بازآمد جنگ هر دم بیش کرد

بود کافر را نمازی زان خویش

مهل خواست او نیز بیرون شد ز پیش

گوشه‌ای بگزید کافر پاک‌تر

پس نهاد او سوی بت بر خاک سر

غازیش چون دید سر بر خاک راه

گفت نصرت یافتم این جایگاه

خواست تا تیغی زند بر وی نهان

هاتفیش آواز داد از آسمان

کای همه بد عهدی از سر تا بپای

خوش وفا و عهد می‌آری بجای

او نزد تیغت چو اول داد مهل

تو اگر تیغش زنی جهل است جهل

ای و او فو العهد برنا خوانده

گشته کژ، بر عهد خودنا مانده

چون نکویی کرد کافر پیش ازین

ناجوامردی مکن تو بیش ازین

او نکویی کرد و تو بد می‌کنی

با کسان آن کن که با خود می کنی

بودت از کافر وفا و ایمنی

کو وفاداری ترا، گرمؤمنی

ای مسلمان، نامسلم آمدی

در وفا از کافری کم آمدی

رتف غازی زین سخن از جای خویش

در عرق گم دید سر تا پای خویش

کافرش چون دید گریان مانده

تیغش اندر دست، حیران مانده

گفت گریان از چه‌ای بر گفت راست

کین زمان کردند از من بازخواست

بی‌وفا گفتند از بهر توم

این چنین گریان من از قهر توم

چون شنید این قصه کافر آشکار

نعره‌ای زد بعد از آن بگریست زار

گفت جباری که با محبوب خویش

از برای دشمن معیوب خویش

از وفاداری کند چندین عتاب

چون کنم من بی‌وفایی بی‌حساب

عرضه کن اسلام تا دین آورم

شرک سوزم، شرع آیین آورم

ای دریغا بر دلم بندی چنین

بی‌خبر من از خداوندی چنین

بس که با مطلوب خود ای بی‌طلب

بی‌وفایی کرده‌ای تو بی‌ادب

لیک صبرم هست تا طاس فلک

جمله در رویت بگوید یک به یک

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

نیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست

گفت این عالم بگویم من که چیست

حقه‌ای سر برنهاده، ما درو

می‌پزیم از جهل خود سودا درو

چون سراین حقه برگیرد اجل

هر که پر دارد بپرد تا ازل

وانک او بی پر بود، در صد بلا

در میان حقه ماند مبتلا

مرغ همت را به معنی بال ده

عقل را دل بخش و جان را حال ده

پیش از آن کز حقه برگیرند سر

مرغ ره گرد و برآور بال و پر

یا نه، بال و پر بسوز و خویش هم

تا تو باشی از همه در پیش هم

دیگری گفتش که انصاف و وفا

چون بود در حضرت آن پادشا

حق تعالی داد انصافم بسی

بی‌وفایی هم نکردم با کسی

در کسی چون جمع آمد این صفت

رتبت او چون بود در معرفت

گفت انصافست سلطان نجات

هر که منصف شد برست از ترهات

از تو گر انصاف آید در وجود

به ز عمری در رکوع و در سجود

خود فتوت نیست در هر دو جهان

برتر از انصاف دادن در نهان

وانک او انصاف بدهد آشکار

از ریا کم خالی افتد، یاد دار

نستدند انصاف، مردان از کسی

لیک خود می‌داده‌اند الحق بسی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

احمد حنبل امام عصر بود

شرح فضل او برون از حصر بود

چون ز فکر و علم خالی آمدی

زود پیش بشر حافی آمدی

گر کسی در پیش بشرش یافتی

در ملامت کردنش بشتافتی

گفت آخر تو امام عالمی

از تو داناتر نخیزد آدمی

هرک می‌گوید سخن می‌نشنوی

پیش این سر پا برهنه می‌دوی

احمد حنبل چنین گفتی که من

گوی بردم در احادیث و سنن

علم من زو به بدانم نیک نیک

او خدا را به زمن داند ولیک

ای ز بی‌انصافی خود بی‌خبر

یک زمان انصاف ره بینان نگر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

گفت یوسف را چو می‌بفروختند

مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند

پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود

ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش

گفت ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام

ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این زمن بستان و با من بیع کن

دست در دست منش نه بی سخن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم

نیست درخورد تو این در یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن

مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین

کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست

گوید این زن از خریداران اوست

هر دلی کو همت عالی نیافت

ملکت بی‌منتها حالی نیافت

آن ز همت بود کان شاه بلند

آتشی در پادشاهی او فکند

خسروی را چون بسی خسران بدید

صد هزاران ملک صدچندان بدید

چون بپا کی همتش در کار شد

زین همه ملک نجس بیزارشد

چشم همت چون شود خورشید بین

کی شود با ذره هرگز هم نشین

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

 

آن یکی دانم ز بی‌خویشی خویش

ناله می‌کردی ز درویشی خویش

گفتش ابرهیم ادهم ای پسر

فقر تو ارزان خریدستی مگر

مرد گفتش کاین سخن ناید به کار

کس خرد درویشی آنگه شرم‌دار

گفت من باری به جان بگزیده‌ام

پس به ملک عالمش بخریده‌ام

می‌خرم یک دم به صد عالم هنوز

زانک به می‌ارزدم هر دم هنوز

چون به ارزم یافتم من این متاع

پادشاهی را به کل کردم وداع

لاجرم من قدر می‌دانم، تو نه

شکر آن برخویش می‌خوانم، تو نه

اهل همت جان و دل درباختند

سالها با سوختن در ساختند

مرغ همتشان به حضرت شد قرین

هم ز دنیا در گذشت و هم ز دین

گر تو مرد این چنین همت نه‌ای

دور شو کاهل، ولی نعمت نه‌ای

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

شیخ غوری، آن به کلی گشته کل

رفت با دیوانگان در زیر پل

از قضا می‌رفت سنجر با شکوه

گفت زیر پل چه قومند این گروه

شیخ گفتش بی سر و بی پا همه

از دو بیرون نیست جان ما همه

گر تو ما را دوست داری بر دوام

زود از دنیا برآریمت مدام

ور تو ما را دشمنی نه دوست دار

زود از دینت برآریم اینت کار

دوستی و دشمنی ما را ببین

پای درنه خویش را رسوا ببین

گر بزیر پل درآیی یک نفس

وارهی زین طم طراق و زین هوس

سنجرش گفتا نیم مرد شما

حب و بغضم نیست درخورد شما

نه شما را دوستم نه دشمنم

رفتم اینک تا نسوزد خرمنم

از شما هم فخر و هم عاریم نیست

با بدو نیک شما کاریم نیست

همت آمد همچو مرغی تیز پر

هر زمان در سیر خود سر تیزتر

گر بپرد جز ببینش کی بود

در درون آفرینش کی بود

سیر او ز آفاق گیتی برترست

کو ز هشیاری و مستی برترست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

گفت ذو النون می‌شدم در بادیه

بر توکل، بی‌عصا و زاویه

چل مرقع پوش را دیدم به راه

جان بداده جمله بر یک جایگاه

شورشی در عقل بیهوشم فتاد

آتشی در جان پر جوشم فتاد

گفتم آخر این چه کارست ای خدای

سروران را چند اندازی ز پای

هاتفی گفتا کزین کار آگهیم

خود کشیم و خود دیتشان می‌دهیم

گفت آخر چند خواهی کشت زار

گفت تا دارم دیت اینست کار

در خزانه تادیت می‌ماندم

می‌کشم تا تعزیت می‌ماندم

بکشمش وانگه به خونش درکشم

گرد عالم سرنگونش درکشم

بعد از آن چون مح وشد اجزای او

پای و سر گم شد ز سر تا پای او

عرضه دارم آفتاب طلعتش

وز جمال خویش سازم خلعتش

خون او گلگونهٔ رویش کنم

معتکف بر خاک این کویش کنم

سایه در گردانمش در کوی خویش

پس برآرم آفتاب روی خویش

چون برآمد آفتاب روی من

کی بماند سایه‌ای در کوی من

سایه چون ناچیز شد در آفتاب

نیز چه والله اعلم با الصواب

هرکه دروی محو شد، از خود برست

زانک نتوان بود جز با او به دست

محو شد و از محو چندینی مگوی

صرف می‌کن جان و چندینی مگوی

می‌ندانم دولتی زین بیش من

مرد را گو گم شود از خویشتن

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

می‌ندانم هیچ‌کس در کون یافت

دولتی کان سحرهٔ فرعون یافت

آن چه دولت بود کایشان یافتند

آن زمان کان قوم ایمان یافتند

جان جداکردند ازیشان آن نفس

هرگز این دولت نبیند هیچ کس

یک قدم در دین نهادند آن زمان

پس دگر بیرون نهادند از جهان

کس ازین آمد شدی بهتر ندید

هیچ شاخی زین نکوتر بر ندید

دیگری گفتش که ای صاحب نظر

هست همت را درین معنی خبر

گرچه هستم من به صورت بس ضعیف

در حقیقت همتی دارم شریف

گر ز طاعت نیست بسیاری مرا

هست عالی همتی باری مرا

گفت مغناطیس عشاق الست

همت عالیست کشف و هرچ هست

هر که را شد همت عالی پدید

هر چه جست، آن چیز حالی شد پدید

هرک را یک ذره همت داد دست

کرد او خورشید را زان ذره پست

نطفهٔ ملک جهانها همت است

پر و بال مرغ جانها همت است

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

بنده‌ای را خلعتی بخشید شاه

بنده با خلعت برون آمد به راه

گرد ره بر روی او بنشسته بود

باستین خلعت آن بسترد زود

منکری با شاه گفت ای پادشاه

پاک کرد از خلعت تو گرد راه

شه بر آن بی‌حرمتی انکارکرد

حالی آن سرگشته را بر دار کرد

تا بدانی آنک بی‌حرمت بود

بر بساط شاه بی‌قیمت بود

دیگری گفتش که در راه خدای

پاک بازی چون بود ای پاک رای

هست مشغولی دل بر من حرام

هرچ دارم می‌فشانم بر دوام

هرچ در دست آیدم گم گرددم

زانک در دست آن چو کژدم گرددم

من ندارم خویش را در بند هیچ

برفشانم جمله چند از بند هیچ

پاک بازی می‌کنم در کوی او

بوک در پاکی ببینم روی او

گفت این ره نه ره هر کس بود

پاک بازی زاد این راه بس بود

هرک او در باخت هر چش بود پاک

رفت در پاکی فروآسود پاک

دوخته بر در، دریده بر مدوز

هرچ داری تا سر مویی بسوز

چون بسوزی کل به آهی آتشین

جمع کن خاکسترش در وی نشین

چون چنین کردی برستی از همه

ورنه خون خور تا که هستی از همه

تا نبری خود ز یک یک چیز تو

کی نهی گامی در این دهلیز تو

چون درین زندان بسی نتوان نشست

خویشتن را بازکش از هرچ هست

زانک وقت مرگ یک یک چیز تو

کی ندارد دست از تیریز تو

دستها اول ز خود کوتاه کن

بعد از آن آنگاه عزم راه کن

تا در اول پاک بازی نبودت

این سفر کردن نمازی نبودت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:06 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033124
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث