به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

گفت روزی فرخ و مسعود بود

روز عرض لشگر محمود بود

شد به صحرا بی‌عدد پیل و سپاه

بود بالایی، بر آنجا رفت شاه

شد بر او هم ایاز و هم حسن

هر سه می‌کردند عرض انجمن

بود روی عالم از پیل و سپاه

همچو از مور و ملخ بگرفته راه

چشم عالم آن چنان لشگر ندید

بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید

پس زفان بگشاد شاه نامور

با ایاز خاص خود گفت، ای پسر

هست چندین پیل و لشگر آن من

من همه آن تو، تو سلطان من

گرچه گفت این لفظ شاه نامدار

سخت فارغ بود ایاز و برقرار

شاه را خدمت نکرد این جایگاه

خود نگفت او کین مرا گفتست شاه

شد حسن آشفته وگفت ای غلام

می‌کند شاهیت چندین احترام

تو چنین استاده چون بی حرمتی

پشت خم ندهی و نکنی خدمتی

تو چرا حرمت نمی‌داری نگاه

حق‌شناسی نبود این در پیش شاه

چون ایاز القصه بشنود این خطاب

گفت هست این را موافق دو جواب

یک جواب آنست کین بی‌روی و راه

گر کند خدمت به پیش پادشاه

یا به خاک افتد به خواری پیش او

یا سخن گوید بزاری پیش او

بیشتر از شاه و کمتر آمدن

جمله باشد در برابر آمدن

من کیم تا سر بدین کار آورم

در میان خود را پدیدار آورم

بنده آن اوست و تشریف آن اوست

من کیم، فرمان همه فرمان اوست

آنچ هر روزی شه پیروز کرد

وین کرم کو با ایاز امروز کرد

گر دو عالم خطبهٔ ذاتش کنند

می‌ندانم تا مکافاتش کنند

من دریغ معرض کجا آیم پدید

من که باشم، یا چرا آیم پدید

نی کنم خدمت نه در سر آیمش

کیستم تا در برابر آیمش

چون حسن بشنود این قول از ایاس

گفت احسنت ای ایاز حق شناس

خط بدادم من که در ایام شاه

لایقی هر دم به صد انعام شاه

پس حسن دیگر بگفتش کو جواب

گفت نیست آن پیش تو گفتن صواب

گر من و شه هر دو با هم بودمی

این سخن را سخت محرم بودمی

لیک تو چون محرم آن نیستی

چون بگویم، چون تو سلطان نیستی

پس حسن را زود بفرستاد شاه

شد حسن نیز از حساب آن سپاه

چون در آن خلوت نه ما بود و نه من

گر حسن مویی شود نبود حسن

شاه گفتا خلوت آمد، راز گوی

آن جواب خاص با من باز گوی

گفت هر گه از کمال لطف شاه

می‌کند سوی من مسکین نگاه

در فروغ پرتو آن یک نظر

محو می‌گردد وجودم سر به سر

از حیای آفتاب فر شاه

پاک برمی خیزم آن ساعت ز راه

چون نمی‌ماند ز من نام وجود

چون به خدمت پیشت افتم در سجود

گر تو می‌بینی کسی را آن زمان

من نیم آن هست هم شاه جهان

گر تو یک لطف و اگر صد می‌کنی

از خداوندی تو با خود می‌کنی

سایه‌ای کو گم شود در آفتاب

زو کی آید خدمتی در هیچ باب

هست ایازت سایه‌ای در کوی تو

گم شده در آفتاب روی تو

چون شد از خود بنده فانی او نماند

هرچ خواهی کن تو دانی او نماند

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:28 PM

از قضا افتاد معشوقی در آب

عاشقش خود را درافکند از شتاب

چون رسیدند آن دو تن با یک دگر

این یکی پرسید از آن کای بی‌خبر

گر من افتادم در آن آب روان

از چه افکندی تو خود را در میان

گفت من خود را در آب انداختم

زانک خود را از تو می‌نشناختم

روزگاری شد که تا شد بی‌شکی

با تویی تو یکی من یکی

تو منی یا من توم، چند از دوی

با توم من ، یا توم، یا تو توی

چون تو من باشی و من تو بر دوام

هر دو تن باشیم یک تن والسلام

تا توی برجاست در شرکست یافت

چون دوی برخاست توحیدت بتافت

تو درو گم گرد، توحید این بود

گم شدن کم کن تو، تفرید این بود

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:28 PM

گفت لقمان سرخسی کای اله

پیرم و سرگشته و گم کرده راه

بنده‌ای کو پیر شد شادش کنند

پس خطش بدهند و آزادش کنند

من کنون در بندگیت ای پادشاه

همچو برفی کرده‌ام موی سیاه

بندهٔ بس غم کشم، شادیم بخش

پیرگشتم ، خط آزادیم بخش

هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص

هر که او از بندگی خواهد خلاص

محو گردد عقل و تکلیفش به هم

ترک گیر این هر دو و درنه قدم

گفت الاهی پس ترا خواهم مدام

عقل و تکلیفم نباید والسلام

پس ز تکلیف وز عقل آمد برون

پای کوبان دست می‌زد در جنون

گفت اکنون من ندانم کیستم

بنده باری نیستم، پس چیستم

بندگی شد محو، آزادی نماند

ذره‌ای در دل غم و شادی نماند

بی‌صفت گشتم، نگشتم بی‌صفت

عارقم اما ندارم معرفت

من ندانم تو منی یا من توی

محو گشتم در تو و گم شد دوی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:28 PM

رفت پیش بوعلی آن پیر زن

کاغذی زر برد کین بستان ز من

شیخ گفتش عهد دارم من که نیز

جز ز حق نستانم از کس هیچ‌چیز

پیرزن در حال گفت ای بوعلی

از کجا آوردی آخر احولی

تو درین ره مرد عقد و حل نه‌ای

چند بینی غیر اگر احول نه‌ای

مرد را در دیده آنجا غیر نیست

زانک آنجا کعبه نی و دیر نیست

هم ازو بشنو سخنها آشکار

هم بدو ماند وجودش پایدار

هم جزو کس را نبیند یک زمان

هم جزو کس رانداند جاودان

هم درو، هم زو و هم با او بود

هم برون از هرسه این نیکو بود

هرک در دریای وحدت گم نشد

گر همه آدم بود مردم نشد

هر یک از اهل هنر وز اهل عیب

آفتابی دارد اندر غیب غیب

عاقبت روزی بود کان آفتاب

با خودش گیرد، براندازد نقاب

هرک او در آفتاب خود رسید

تو یقین می‌دان که نیک و بد رسید

تا تو باشی، نیک و بد اینجا بود

چون تو گم گشتی همه سودا بود

ور تو مانی در وجود خویش باز

نیک و بد بینی بسی و ره دراز

تا که از هیچی پدیدار آمدی

درگرفت خود گرفتار آمدی

کاشکی اکنون چو اول بودیی

یعنی از هستی معطل بودیی

از صفات بد به کلی پاک شو

بعد از آن بادی به کف با خاک شو

تو کجا دانی که اندر تن ترا

چه پلیدیهاست چه گلخن ترا

مار و کژدم در تو زیر پرده‌اند

خفته‌اند و خویشتن گم کرده‌اند

گر سر مویی فراایشان کنی

هر یکی را همچو صد ثعبان کنی

هر کسی را دوزخ پر مار هست

تا بپردازی تو دوزخ کار هست

گر برون آیی ز یک یک پاک تو

خوش به خواب اندر شوی در خاک تو

ورنه زیر خاک چه کژدم چه مار

می‌گزندت سخت تا روز شمار

هر کسی کو بی‌خبر زین پاکیست

هرکه خواهی گیر کرمی خاکیست

تاکی ای عطار ازین حرف مجاز

با سر اسرارتوحید آی باز

مرد سالک چون رسد این جایگاه

جایگاه مرد برخیزد ز راه

گم شود، زیرا که پیدا آید او

گنگ گردد، زانک گویا آید او

جزو گردد، کل شود، نه کل، نه جزو

صورتی باشد صفت نه جان، نه عضو

هر چهار آید برون از هر چهار

صد هزار آید فزون از صد هزار

در دبیرستان این سر عجب

صد هزاران عقل بینی خشک لب

عقل اینجا کیست افتاده بدر

مانده طفلی کو ز مادر زاد کر

ذره‌ای برهرک این سر تافتست

سر ز ملک هر دو عالم تافتست

خود چو این کس نیست مویی در میان

چون نتابد سر چو مویی از جهان

گرچه این کس نیست کل این هم کس است

گر وجودست وعدم هم این کس است

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:27 PM

گفت آن دیوانه را مردی عزیز

چیست عالم، شرح ده این مایه چیز

گفت هست این عالم پر نام و ننگ

همچو نخلی بسته از صد گونه رنگ

گر به دست این نخل می‌مالد یکی

آن همه یک موم گردد بی‌شکی

چون همه مومست و چیزی نیز نیست

رو که چندان رنگ جز یک چیز نیست

چون یکی باشد همه، نبود دوی

نه منی برخیزد اینجا نه توی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:27 PM

بعد از این وادی توحید آیدت

منزل تفرید و تجرید آیدت

رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک، یکی باشد تمام

نیست آن یک کان احد آید ترا

زان یکی کان در عدد آید ترا

چون برونست از احد وین از عدد

از ازل قطع نظر کن وز ابد

چون ازل گم شد، ابد هم جاودان

هر دو را کی هیچ ماند در میان

چون همه هیچی بود هیچ این همه

کی بود دو اصل جز پیچ این همه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:27 PM

 

آن مریدی شیخ را گفت از حضور

نکته‌ای برگوی شیخش گفت دور

گر شما روها بشویید این زمان

آنگهی من نکته آرم در میان

در نجاست مشک بویی، زان چه سود

پیش مستان نکته گویی، زان چه سود

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:20 PM

بود شیخی خرقه پوش و نامدار

برد از وی دختر سگبان قرار

شد چنان در عشق آن دلبر زبون

کز دلش می‌زد چو دریا موج خون

بر امید آنک بیند روی او

شب بخفتی با سگان در کوی او

مادر دختر از آن آگاه شد

گفت شیخا چون دلت گم‌راه شد

پیر اگر بر دست دارد این هوس

پیشهٔ ما هست سگبانی و بس

رنگ ماگیری و سگبانی کنی

بعد سالی عقد و مهمانی کنی

چون نبود آن شیخ اندر عشق سست

خرقه را بفکند و شد در کار چست

با سگی در دست در بازار شد

قرب سالی از پی این کار شد

صوفی دیگر که بودش هم نفس

چون چنانش دید گفت ای هیچ کس

مدت سی سال بودی مرد مرد

این چرا کردی و هرگز این که کرد

گفت ای غافل مکن قصه دراز

زانک اگر پرده کنی زین قصه باز

حق تعالی داند این اسرار را

با تو گرداند همی این کار را

چون ببیند طعنهٔ پیوست تو

سگ نهد از دست من بر دست تو

چند گویم این دلم از درد راه

خون شد و یک دم نیامد مرد راه

من ببیهوده شدم بسیار گوی

وز شما یک تن نشد اسرارجوی

گر شما اسرار دان ره شوید

آنگهی از حرف من آگه شوید

گر بگویم بیش ازین در ره بسی

جمله در خوابید، کو رهبر کسی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:20 PM

آن مگس می‌شد ز بهر توشه‌ای

دید کندوی عسل در گوشه‌ای

شد ز شوق آن عسل دل داده‌ای

در خروش آمد که کو آزاده‌ای

کز من مسکین جوی بستاند او

در درون کندوم بنشاند او

شاخ وصلم گر ببرآید چنین

منج نیکوتر بود در انگبین

کرد کارش را کسی، بیرون شوی

در درون ره دادش و بستد جوی

چون مگس را با عسل افتاد کار

پای و دستش در عسل شد استوار

در طپیدن سست شد پیوند او

وز چخیدن سخت‌تر شد بند او

در خروش آمد که ما را قهر کشت

وانگبینم سخت‌تر از زهر کشت

گر جوی دادم، دو جو اکنون دهم

بوک ازین درماندگی بیرون جهم

کس درین وادی دمی فارغ مباد

مرد این وادی به جز بالغ مباد

روزگاریست ای دل آشفته کار

تا به غفلت می‌گذاری روزگار

عمر در بی‌حاصلی بردی به سر

کو کنون تحصیل را عمری دگر

خیز و این وادی مشکل قطع کن

بازپر، وز جان وز دل قطع کن

زانک تا با جان و بادل هم بری

مشرکی وز مشرکان غافل‌تری

جان برافشان در ره و دل کن نثار

ورنه ز استغنی بگردانند کار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:20 PM

دیده باشی کان حکیم بی خرد

تخته‌ای خاک آورد در پیش خود

پس کند آن تخته پر نقش و نگار

ثابت و سیاره آرد آشکار

هم فلک آرد پدید و هم زمین

گه بر آن حکمی کند گاهی برین

هم نجوم و هم برون آرد پدید

هم افول و هم عروج آرد پدید

هم نحوست، هم سعادت برکشد

خانهٔ موت و ولادت برکشد

چون حساب نحس کرد و سعد از آن

گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن

برفشاند، گویی آن هرگز نبود

آن همه نقش و نشان هرگز نبود

صورت این عالم پر پیچ پیچ

هست همچون صورت آن تخته هیچ

تو نیاری تاب این، کنجی گزین

گرد این کم گرد و در کنجی نشین

جملهٔ مردان زنان اینجا شدند

از دو عالم بی‌نشان اینجا شدند

چون نداری طاقت این راه تو

گر همه کوهی نسنجی کاه تو

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:20 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030323
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث