به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون سلیمان کرد با چندان کمال

پیش موری لنگ از عجز آن سؤال

گفت برگوی ای ز من آغشته‌تر

تا کدامین گل به غم به سر شسته

داد آن ساعت جوابش مور لنگ

گفت خشت واپسین در گور تنگ

واپسین خشتی که پیوندد به خاک

منقطع گردد همه اومید پاک

چون مرا در زیر خاک ای پاک ذات

منقطع گردد امید از کاینات

پس بپوشد خشت آخر روی من

تو مگردان روی فضل از سوی من

چون به خاک آرم سرگشته روی

هیچ با رویم میار از هیچ سوی

روی آن دارد کزان چندان گناه

هیچ با رویم نیاری ای اله

تو کریم مطلقی ای کردگار

عفو کن از هرچ رفت و در گذار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

بوسعید مهنه در حمام بود

قایمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوانمردی چه باشد در جهان

شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست

پیش چشم خلق ناآوردنست

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا ، منعما

پادشاها، کارسازا ، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قایم مطلق تویی اما به ذات

وز جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

آن عزیزی گفت فردا ذوالجلال

گر کند در دشت حشر از من سؤال

کای فرو مانده چه آوردی ز راه

گویم از زندان چه آرند ای اله

غرق ادبارم ز زندان آمده

پای و سر گم کرده حیران آمده

باد در کف خاک درگاه توم

بنده و زندانی راه توم

روی آن دارد که نفروشی مرا

خلعتی از فضل درپوشی مرا

زین همه آلودگی پاکم بری

در مسلمانی فرو خاکم بری

چون نهان گردد تنم در خاک و خشت

بگذری از هرچ کردم خوب و زشت

آفریدن رایگانم چون رواست

رایگانم گر بیامرزی سزاست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

چون نظام الملک در نزع اوفتاد

گفت الهی می‌روم در دست باد

خالقا، یا رب ، به حق آنک من

هرکرا دیدم که گفت از تو سخن

در همه نوعی خریدارش شدم

یاری او کردم و یارش شدم

بر خریداری تو آموختم

هرگزت روزی به کس نفروختم

چون خریداری تو کردم بسی

هرگزت نفروختم چون هر کسی

دردم آخر خریداریم کن

یار بی‌یاران توی، یاریم کن

یا رب آن دم یاریم ده یک نفس

کان دمم جز تو نخواهد بود کس

دیده پر خون دوستان پاک من

چون بیفشاند دست از خاک من

تو بده دستی در آن ساعت درست

تا بگیرم دامن فضل تو چست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

در رهی می‌رفت پیری راهبر

دید از روحانیان خلقی مگر

بود نقدی سخت رایج در میان

می‌ربودند آن ز هم روحانیان

پیر کرد آن قوم را حالی سؤال

گفت چیست این نقد برگویید حال

مرغ روحانیش گفت ای پیرراه

دردمندی می‌گذشت این جایگاه

برکشید آهی ز دل پاک و برفت

ریخت اشک گرم بر خاک و برفت

ما کنون آن اشک گرم و آه سرد

می‌بریم از یک دگر در راه درد

یا رب اشک و آه بسیاریم هست

گر ندارم هیچ این باریم هست

چون روایی دارد آنجا اشک راه

بنده دارد این متاع آن جایگاه

پاک کن از آه صحن جان من

پس بشوی از اشک من دیوان من

می‌روم گم راه، ره نایافته

دل چو دیوان جز سیه نایافته

ره نمایم باش و دیوانم بشوی

از دو عالم تختهٔ جانم بشوی

بی‌نهایت درد دل دارم ز تو

جان اگر دارم خجل دارم ز تو

عمر در اندوه تو بردم به سر

کاشکی بودیم صد عمر دگر

تا در اندوهت به سر می‌بردمی

هر زمان دردی دگر می‌بردمی

مانده‌ام از دست خود در صد ز حیر

دست من ای دست گیر من تو گیر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

بوسعید مهنه با مردان راه

بود روزی در میان خانقاه

مستی آمد اشک ریزان بی‌قرار

تا دران خانقاه آشفته‌وار

پرده از ناسازگاری بازکرد

گریه و بدمستیی آغازکرد

شیخ کو را دید آمد در برش

ایستاد از روی شفقت بر سرش

گفت هان ای مست اینجا کم ستیز

از چه می‌باشی، به من ده دست و خیز

مست گفت ای حق تعالی یار تو

نیست شیخا دست‌گیری کار تو

تو سر خود گیر و رفتی مردوار

سر فرورفته مرا با او گذار

گر ز هر کس دست‌گیری آمدی

مور در صدر امیری آمدی

دست‌گیری نیست کار تو، برو

نیستم من در شمار تو برو

شیخ در خاک اوفتاد از درد او

سرخ گشت از اشک روی زرد او

ای همه تو ناگزیر من تو باش

اوفتادم دست گیر من تو باش

مانده‌ام در چاه زندان پای بست

در چنین چاهم که گیرد جز تو دست

هم تن زندانیم آلوده شد

هم دل محنت کشم فرسوده شد

گرچه بس آلوده در راه آمدم

عفو کن کز حبس وز چاه آمدم

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

پاک دینی گفت سی سال تمام

عمر بی‌خود می‌گذارم بر دوام

همچو اسمعیل در خود ناپدید

آن زمان کو را پدر سر می‌برید

چون بود آنکس که او عمری گذاشت

همچو آن یک دم که اسمعیل داشت

کس چه داند تا درین حبس تعب

عمر خود چون می‌گذارم روز و شب

گاه می‌سوزم چو شمع از انتظار

گاه می‌گریم چر ابر نوبهار

تو فروغ شمع می‌بینی خوشی

می‌نبینی در سر او آتشی

آنک از بیرون کند در تن نگاه

کی بود هرگز درون سینه راه

در خم چوگان چه گویی، هیچ جای

می‌ندانم پای از سر، سر ز پای

از وجودم خود نکردم هیچ سود

کانچ کردم وانچ گفتم هیچ بود

ای دریغا نیست از کس یاریم

عمر ضایع گشت در بی‌کاریم

چون توانستم ندانستم ، چه سود

چون بدانستم، توانستم نبود

این زمان جز عجز و جز بیچارگی

می‌ندارم چارهٔ یک بارگی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

چون بشد شبلی ازین جای خراب

بعد از آن دیدش جوامردی به خواب

گفت حق با تو چه کرد ای نیک بخت

گفت ؛ چون شد در حسابم کار سخت

چون مرا بس خویشتن دشمن بدید

ضعف و نومیدی و عجز من بدید

رحمتش آمد بدان بیچارگیم

پس ببخشود از کرم یک بارگیم

خالقا بیچارهٔ راهم ترا

همچو موری لنگ در چاهم ترا

من نمی‌دانم که من اهل چه‌ام

یا کجاام یا کدامم یا که‌ام

بی‌تنی بی‌دولتی بی‌حاصلی

بی‌نوایی بی‌قراری بی‌دلی

عمر در خون جگر بگداخته

بهرهٔ از عمر ناپرداخته

هر چه کرده جمله تاوان آمده

جان به لب عمرم به پایان آمده

دل ز دستم رفته و دین گم شده

صورتم نامانده معنی گم شده

من نه کافر نه مسلمان مانده

در میان هر دو حیران مانده

نه مسلمانم نه کافر، چون کنم

مانده سرگردان و مضطر، چون کنم

در دری تنگم گرفتارآمده

روی در دیوار پندار آمده

بر من بیچاره این در برگشای

وین ز راه افتاده را راهی نمای

بنده را گر نیست زاد راه هیچ

می‌نیاساید ز اشک و آه هیچ

هم توانی سوخت از آهش گناه

هم ز اشکش شست دیوان سیاه

هر که دریاهای اشکش حاصل است

گو بیا کو درخور این منزل است

وانک او را دیدهٔ خون بار نیست

گو برو کو را بر ما کار نیست

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

راه بینی وقت پیچاپیچ مرگ

گفت چون ره را ندارم زاد و برگ

از خوی خجلت کفی گل کرده‌ام

پس از و خشتی به حاصل کرده‌ام

شیشهٔ پر اشک دارم نیز من

ژندهٔ برچیده‌ام بهر کفن

اولم زان اشک اگر خونی دهید

آخرم آن خشت زیر سرنهید

وان کفن در آب چشم آغشته‌ام

ای دریغا سر به سر به سرشته‌ام

آن کفن چون در تنم پوشید پاک

زود تسلیمم کنید آنگه به خاک

چون چنین کردید، تا محشر ز میغ

بر سر خاکم نبارد جز دریغ

دانی این چندین دریغا بهر چیست

پشه‌ای با باد نتوانست زیست

سایه از خورشید می‌جوید وصال

می‌نیابد، اینت سودا و محال

گرچه هست این خود محالی آشکار

جز محال اندیشی او را نیست کار

هرک او ننهد درین اندیشه سر

او ازین بهتر چه اندیشه دگر

سخت‌تر بینم بهر دم مشکلم

چون بپردازم ازین مشکل دلم

کیست چون من فرد و تنها مانده

خشک لب غرقاب دریا مانده

نه مرا هم راز و هم دم هیچ کس

نه مرا هم درد و محرم هیچ کس

نه ز همت میل ممدوحی مرا

نه ز ظلمت خلوت روحی مرا

نه دل کس نه دل خود نیز هم

نه سر نیک و سر بد نیز هم

نه هوای لقمهٔ سلطان مرا

نه قفای سیلی دربان مرا

نه به تنهایی صبوری یک دمم

نه بدل از خلق دوری یک دمم

هست احوال من زیر و زبر

همچنان کان پیر داد از خود خبر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

صوفیی را گفت آن پیر کهن

چند از مردان حق گویی سخن

گفت خوش آید زنان را بردوام

آنک می‌گویند از مردان مدام

گر نیم زیشان، ازیشان گفته‌ام

خوش دلم کین قصه از جان گفته‌ام

گر ندارم از شکر جز نام بهر

این بسی به زان که اندر کام زهر

جملهٔ دیوان من دیوانگیست

عقل را با این سخن بیگانگیست

جان نگردد پاک از بیگانگی

تا نیابد بوی این دیوانگی

من ندانم تا چه گویم، ای عجب

چند گم ناکرده جویم، ای عجب

از حماقت ترک دولت گفته‌ام

درس بی‌کاران غفلت گفته‌ام

گر مرا گویند ای گم کرده راه

هم به خود عذر گناه من بخواه

می‌ندانم تا شود این کار راست

یا توانم عذر این صد عمر خواست

گر دمی بر راه او در کارمی

کی چنین مستغرق اشعارمی

گر مرا در راه او بودی مقام

شین شعرم شین شرگشتی مدام

شعر گفتن حجت بی‌حاصلیست

خویشتن را دید کردن جاهلیست

چون ندیدم در جهان محرم کسی

هم به شعر خود فروگفتم بسی

گر تو مرد رازجویی بازجوی

جان فشان و خون گری و راز جوی

زانک من خون سرشک افشانده‌ام

تا چنین خون ریز حرفی رانده‌ام

گر مشام آری به بحر ژرف من

بشنوی تو بوی خون از حرف من

هر که شد از زهر بدعت دردمند

بس بود تریاکش این حرف بلند

گرچه عطارم من و تریاک ده

سوخته دارم جگر چون ناک ده

هست خلقی بی نمک بس بی‌خبر

لاجرم زان می‌خورم تنها جگر

چون ز نان خشک گیرم سفره پیش

تر کنم از شوروای چشم خویش

از دلم آن سفره را بریان کنم

گه گهی جبریل را مهمان کنم

چون مرا روح القدس هم کاسه است

کی توانم نان هر مدبر شکست

من نخواهم نان هر ناخوش منش

بس بود این نانم و آن نان خورش

شد عنا القلب جان افزای من

شد حقیقت کنز لایفنای من

هر توانگر کین چنین گنجیش هست

کی شود در منت هر سفله پست

شکر ایزد را که درباری نیم

بستهٔ هر ناسزاواری نیم

من ز کس بر دل کجا بندی نهم

نام هر دون را خداوندی نهم

نه طعام هیچ ظالم خورده‌ام

نه کتابی را تخلص کرده‌ام

همت عالیم ممدوحم بس است

قوت جسم و قوت روحم بس است

پیش خود بردند پیشینان مرا

تا به کی زین خویشتن بینان مرا

تا ز کار خلق آزاد آمدم

در میان صد بلا شاد آمدم

فارغم زین زمرهٔ بدخواه نیک

خواه نامم بد کنید و خواه نیک

من چنان در درد خود درمانده‌ام

کز همه آفاق دست افشانده‌ام

گر دریغ و درد من بشنودیی

تو بسی حیران‌تر از من بودیی

جسم و جان رفت وز جان و جسم من

نیست جز درد و دریغی قسم من

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030315
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث