به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عاشقی روزی مگر خون می‌گریست

زو کسی پرسید کین گریه زچیست

گفت می‌گویند فردا کردگار

چون کند تشریف رویت آشکار

چل هزاران سال بدهد بردوام

خاصگان قرب خود را بار عام

یک زمان زانجا به خود آیند باز

در نیاز افتند، خو کرده به ناز

زان همی گریم که با خویشم دهند

یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند

چون کنم آن یک نفس با خویش من

می‌توان کشتن ازین غم خویشتن

تا که با خود بینیم بد بینیم

با خدا باشم چو بی‌خود بینیم

آن زمان کز خود رهایی باشدم

بی‌خودی عین خدایی باشدم

هرک او رفت از میان اینک فنا

چون فنا گشت از فنا اینک بقا

گر ترا هست ای دل زیر و زبر

بر صراط و آتش سوزان گذر

غم مخور کاتش ز روغن در چراغ

دوده‌ای پیداکند چون پر زاغ

چون بر آن آتش کند روغن گذر

از وجود روغنی آید بدر

گرچه ره پر آتش سوزان کند

خویشتن را قالب قرآن کند

گر تو می‌خواهی که تو اینجا رسی

تو بدین منزل به هیچ الارسی

خویش را اول ز خود بی‌خویش کن

پس براقی از عدم درپیش کن

جامه‌ای از نیستی در پوش تو

کاسه‌ای پر از فنا کن نوش تو

پس سر کم کاستی در برفکن

طیلسان لم یکن بر سرفکن

در رکاب محو کن مایی ز هیچ

رخش ناچیزی بر آن جایی که هیچ

برمیانی در کمی زیر و زبر

بی میان بربند از لاشی کمر

طمس کن جسم وز هم بگشای زود

بعد از آن در چشم کش کحل نبود

گم شو وزین هم به یک دم گم بباش

پس از این قسم دوم هم گم بباش

همچنین می‌رو بدین آسودگی

تا رسی در عالم گم بودگی

گر بود زین عالمت مویی اثر

نیست زان عالم ترا مویی خبر

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

یک شبی پروانگان جمع آمدند

در مضیفی طالب شمع آمدند

جمله می‌گفتند می‌باید یکی

کو خبر آرد ز مطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری ز دور

در فضاء قصر یافت از شمع نور

بازگشت و دفتر خود بازکرد

وصف او بر قدر فهم آغاز کرد

ناقدی کو داشت در جمع مهی

گفت او را نیست از شمع آگهی

شد یکی دیگر گذشت از نور در

خویش را بر شمع زد از دور در

پر زنان در پرتو مطلوب شد

شمع غالب گشت و او مغلوب شد

بازگشت او نیز و مشتی راز گفت

از وصال شمع شرحی باز گفت

ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز

همچو آن یک کی نشان دادی تو نیز

دیگری برخاست می‌شد مست مست

پای کوبان بر سر آتش نشست

دست درکش کرد با آتش به هم

خویشتن گم کرد با او خوش به هم

چون گرفت آتش ز سر تا پای او

سرخ شد چون آتشی اعضای او

ناقد ایشان چو دید او را ز دور

شمع با خود کرده هم رنگش ز نور

گفت این پروانه در کارست و بس

کس چه داند، این خبر دارست و بس

آنک شد هم بی‌خبر هم بی‌اثر

از میان جمله او دارد خبر

تا نگردی بی‌خبر از جسم و جان

کی خبر یابی ز جانان یک زمان

هرکه از مویی نشانت باز داد

صد خط اندر خون جانت باز داد

نیست محرم نفس کس این جایگاه

در نگنجد هیچ کس این جایگاه

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

 

بعد ازین وادی فقرست و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

لنگی و کری و بیهوشی بود

صد هزاران سایهٔ جاوید تو

گم شده بینی ز یک خورشید تو

بحرکلی چون بجنبش کرد رای

نقشها بر بحر کی ماند بجای

هر دو عالم نقش آن دریاست بس

هرک گوید نیست این سوداست بس

هرک در دریای کل گم بوده شد

دایما گم بودهٔ آسوده شد

دل درین دریای پر آسودگی

می‌نیابد هیچ جز گم بودگی

گر ازین گم بودگی بازش دهند

صنع بین گردد، بسی رازش دهند

سالکان پخته و مردان مرد

چون فرو رفتند در میدان درد

گم شدن اول قدم، زین پس چه بود

لاجرم دیگر قدم را کس نبود

چون همه در گام اول گم شدند

تو جمادی گیر اگر مردم شدند

عود و هیزم چون به آتش در شوند

هر دو بر یک جای خاکستر شودند

این به صورت هر دو یکسان باشدت

در صفت فرق فراوان باشدت

گر پلیدی گم شود در بحر کل

در صفات خود فروماند بذل

لیک اگر پاکی درین دریا بود

او چون بود در میان زیبا بود

نبود او و او بود، چون باشد این

از خیال عقل بیرون باشد این

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

یک شبی معشوق طوس، آن بحر راز

با مریدی گفت دایم در گداز

تا چو اندر عشق بگدازی تمام

پس شوی از ضعف چون مویی مدام

چون شود شخص تو چون مویی نزار

جایگاهی سازدت در زلف یار

هرک چون مویی شود در کوی او

بی شک او مویی شود در موی او

گر تو هستی راه بین و دیده ور

موی در موی این چنین بین درنگر

گر سر مویی نماند از خودیت

هفت دوزخ سر برآید از بدیت

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

نو مریدی بود دل چون آفتاب

دید پیر خویش را یک شب به خواب

گفت از حیرت دلم در خون نشست

کار تو برگوی کانجا چون نشست

در فراقت شمع دل افروختم

تا تو رفتی من ز حیرت سوختم

من ز حیرت گشتم اینجا رازجوی

کار تو چونست آنجا، بازگوی

پیر گفتش مانده‌ام حیران و مست

می‌گزم دایم به دندان پشت دست

ما بسی در قعر این زندان و چاه

از شما حیران تریم این جایگاه

ذره‌ای از حیرت عقبی مرا

بیش از صد کوه در دنیا مرا

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

شیخ نصرآباد را بگرفت درد

کرد چل حج بر توکل اینت مرد

بعد از آن موی سپید و تن نزار

برهنه دیدش کسی با یک از ار

دل دلش تابی و در جانش تفی

بسته زناری و بگشاده کفی

آمده نه از سر دعوی و لاف

گرد آتش گاه گبری در طواف

گفت گفتم ای بزرگ روزگار

این چه کار تست آخر شرم دار

کرده‌ای چندین حج و بس سروری

حاصل آن جمله آمد کافری

این چنین کار از سر خامی بود

اهل دل را از تو بدنامی بود

وین کدامین شیخ کرد، این راه کیست

می‌ندانی این که آتش گاه کیست

شیخ گفتا کار من سخت اوفتاد

آتشم در خانه و رخت اوفتاد

شد ازین آتش مرا خرمن بباد

داد کلی نام و ننگ من بباد

گشته‌ای کالیو کار خویش من

من ندانم حیله‌ای زین بیش من

چون درآید این چنین آتش به جان

کی گذارد نام و ننگم یک زمان

تا گرفتار چنین کار آمدم

ازکنشت و کعبه بی‌زار آمدم

ذره‌ای گر حیرتت آید پدید

همچو من صد حسرتت آید پدید

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:31 PM

صوفیی می‌رفت، آوازی شنید

کان یکی می‌گفت گم کردم کلید

که کلیدی یافتست این جایگاه

زانک دربستست این بر خاک راه

گر در من بسته ماند، چون کنم

غصهٔ پیوسته ماند، چون کنم

صوفیش گفتا؛که گفتت خسته باش

در چو می‌دانی برو، گو بسته باش

بر در بسته چو بنشینی بسی

هیچ شک نبود که بگشاید کسی

کار تو سهل است و دشوار آن من

کز تحیر می‌بسوزد جان من

نیست کارم رانه پایی نه سری

نه کلیدم بود هرگز نه دری

کاش این صوفی بسی بشتافتی

بسته یا بگشاده‌ای دریافتی

نیست مردم را نصیبی جز خیال

می نداند هیچ کس تا چیست حال

هر که گوید چون کنم، گو چون مکن

تا کنون چون کرده‌ای اکنون مکن

هر که او در وادی حیرت فتاد

هر نفس در بی‌عدد حسرت فتاد

حیرت و سرگشتگی تا کی برم

پی چو گم کردند من چون پی برم

می‌ندانم کاشکی می‌دانمی

که اگر می‌دانمی حیرانمی

مر مرا اینجا شکایت شکر شد

کفر ایمان گشت و ایمان کفر شد

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:30 PM

مادری بر خاک دختر می‌گریست

راه بینی سوی آن زن بنگریست

گفت این زن برد از مردان سبق

زانک چون ما نیست و می‌داند به حق

کز کدامین گم شده ماندست دور

وز که افتادست زین سان نا صبور

فرخ او چون حال می‌داند که چیست

داند او تا بر که می‌باید گریست

مشکل آمد قصهٔ این غم زده

روز و شب بنشسته‌ام ماتم زده

نه مرا معلوم تا در درد کار

بر که می‌گریم چو باران زار زار

من نه آگاهم چنین گریان شده

کز که دور افتاده‌ام حیران شده

این زن از چون من هزاران گوی برد

زانکه از گم گشتهٔ خود بوی برد

من نبردم بوی و این حسرت مرا

خون بریخت و کشت در حیرت مرا

در چنین منزل که شد دل ناپدید

بل که هم شد نیز منزل ناپدید

ریسمان عقل را سر گم شدست

خانهٔ پندار را در گم شدست

هرکه او آنجا رسد سرگم کند

چار حد خویش را در گم کند

گر کسی اینجا رهی دریافتی

سر کل در یک نفس دریافتی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:30 PM

خسروی کافاق در فرمانش بود

دختری چون ماه در ایوانش بود

از نکویی بود آن رشک پری

یوسف و چاه و زنخدان بر سری

طرهٔ او صد دل مجروح داشت

هر سرمویش رگی با روح داشت

ماه رویش مثل فردوس آمده

وانگه از ابروش در قوس آمده

چون ز قوسش تیر پران آمدی

قاب قوسینش ثنا خوان آمدی

نرگس مستش ز مژگان خار را

در ره افکندی بسی هشیار را

روی آن عذر اوش خورشید چهر

هفده عذرا برده از ماه سپهر

در دو یاقوتش که جان را قوت بود

دایما روح القدس مبهوت بود

چون بخندیدی لبش، آب حیات

تشنه مردی وز لبش جستی زکات

هرکه کردی در زنخدانش نگاه

اوفتادی سرنگون در قعر چاه

هرکه صید روی چون ماهش شدی

بی رسن حالی فرو چاهش شدی

آمدی القصه پیش پادشاه

از پی خدمت غلامی همچو ماه

چه غلامی، آنک داد او از جمال

مهر و مه راهم محاق و هم زوال

در بسیط عالمش همتا نبود

مثل او در حسن سر غوغا نبود

صد هزاران خلق در بازار و کوی

خیره ماندندی در آن خورشید روی

کرد روزی از قضا دختر نگاه

دید روی آن غلام پادشاه

دل ز دستش رفت و در خون اوفتاد

عقل او از پرده بیرون اوفتاد

عقل رفت و عشق بر وی زور یافت

جان شیرینش به تلخی شور یافت

مدتی با خویشتن اندیشه کرد

عاقبت هم بی‌قراری پیشه کرد

می‌گداخت از شوق و می‌سوخت از فراق

در گداز و سوز دل پر اشتیاق

بود او را ده کنیزک مطربه

در اغانی سخت عالی مرتبه

جمله موسیقار زن، بلبل سرای

لحن داودی ایشان جان فزای

حال خود در حال با ایشان بگفت

ترک نام و ننگ و ترک جان بگفت

هرکرا شد عشق جانان آشکار

جان چنان جایی کجا آید بکار

گفت اگر عشقم بگویم با غلام

در غلط افتد که هم نبود تمام

حشمتم را هم زیان دارد بسی

کی غلامی را رسد چون من کسی

ور نگویم قصهٔ خود آشکار

در پس پرده بمیرم زار زار

صد کتاب صبر بر خود خوانده‌ام

چون کنم، بی‌صبرم و درمانده‌ام

آن همی خواهم کزان سرو سهی

بهره یابم او نیابد آگی

گر چنین مقصود من حاصل شود

کار جان من به کام دل شود

چون خوش آواز آن شنودند این سخن

جمله گفتندش که دل ناخوش مکن

ما به شب پیش تو آریمش نهان

آن چنان کو را خبر نبود از آن

یک کنیزک شد نهان پیش غلام

گفت حالی تا میش آورد و جام

داروی بی‌هوشیش در می فکند

لاجرم بی‌خویشیش در وی فکند

چون بخورد آن می غلام از خویش شد

کار آن زیبا کنیزک پیش شد

روز تا شب آن غلام سیم بر

بود مست و از دو عالم بی‌خبر

چون شب آمد آن کنیزان آمدند

پیش او افتان و خیزان آمدند

پس نهادند آن زمان بر بسترش

در نهان بردند پیش دخترش

زود بر تخت زرش بنشاندند

جوهرش بر فرق می‌افشاندند

نیم شب چون نیم مستی آن غلام

چشم چون نرگس گشاد از هم تمام

دید قصری همچو فردوس آن نگار

تخت زرین از کنارش تا کنار

عنبرین دو شمع برافروختند

همچو هیزم عود برهم سوختند

برکشیده آن بتان یک سر سماع

عقل جان را کرده، جان تن را وداع

بود آن شب می میان جمع در

همچو خورشیدی به نور شمع در

در میان آن همه خوشی و کام

گم شده در چهرهٔ دختر غلام

مانده بود او خیره، نه عقل و نه جان

نه درین عالم به معنی نه در آن

سینه پر عشق و زفان لال آمده

جان او از ذوق در حال آمده

چشم بر رخسارهٔ دل‌دار داشت

گوش بر آواز موسیقار داشت

هم مشامش بوی عنبر یافته

هم دهانش آتش‌تر یافته

دخترش در حال جام می بداد

نقل می را بوسه‌ای در پی بداد

چشم او در چهرهٔ جانان بماند

در رخ دختر همی حیران بماند

چون نمی‌آمد زفانش کارگر

اشک می‌بارید و می‌خارید سر

هر زمان آن دختر همچون نگار

اشک بر رویش فشاندی صد هزار

گه لبش را بوسه دادی چون شکر

گه نمک در بوسه کردی بی‌جگر

گه پریشان کرد زلف سرکشش

گاه گم شد در دو جادوی خوشش

وان غلام مست پیش دل نواز

مانده بد با خود نه بی‌خود چشم باز

هم درین نظاره می‌بود آن غلام

تا برآمد صبح از مشرق تمام

چون برآمد صبح و باد صبح جست

از خرابی شد غلام اینجا ز دست

چون به خفت آنجا غلام سرفراز

زود بردندش بجای خویش باز

بعد از آن چون آن غلام سیم بر

یافت آخر اندکی از خود خبر

شور آورد و ندانستش چه بود

بودنی چون بود از آن سوزش چه سود

گرچه هیچ آبی نبودش بر جگر

آب او بگذشت از بالای سر

دست در زد جامه بر تن چاک کرد

موی بر هم کند و سر بر خاک کرد

قصه پرسیدند از آن شمع طراز

گفت نتوانم نمود این قصه باز

آنچ من دیدم عیان مست و خراب

هیچ کس هرگز نبیند آن به خواب

آنچ تنها بر من حیران گذشت

بر کسی هرگز ندانم آن گذشت

آنچ من دیدم نیارم گفت باز

زین عجایب‌تر نبیند هیچ راز

هر کسی گفتند آخر اندکی

با خود آی و بازگو از صد یکی

گفت من درمانده‌ام چون دیگری

کان همه من دیده‌ام یا دیگری

هیچ نشنیدم چو بشنیدم همه

من ندیدم گرچه من دیدم همه

غافلی گفتش که خوابی دیده‌ای

کین چنین دیوانه و شوریده‌ای

گفت من آگه نیم پنداریی

تا که خوابم بود یا بیداریی

من ندانم کان به مستی دیده‌ام

یا به هشیاری صفت بشنیده‌ام

زین عجب‌تر حال نبود در جهان

حالتی نه آشکارا نه نهان

نه توانم گفت و نه خاموش بود

نه میان این و آن مدهوش بود

نه زمانی محو می‌گردد ز جان

نه از و یک ذره می‌یابم نشان

دیده‌ام صاحب جمالی از کمال

هیچ کس می‌نبودش در هیچ حال

چیست پیش چهرهٔ او آفتاب

ذرهٔ والله اعلم باالصواب

چون نمی‌دانم چه گویم بیش ازین

گرچه او را دیده‌ام من پیش ازین

من چو او را دیده یا نادیده‌ایم

در میان این و آن شوریده‌ام

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:28 PM

 

بعد ازین وادی حیرت آیدت

کار دایم درد و حسرت آیدت

هر نفس اینجا چو تیغی باشدت

هر دمی اینجا دریغی باشدت

آه باشد، درد باشد، سوز هم

روز و شب باشد، نه شب نه روز هم

ازبن هر موی این کس نه به تیغ

می‌چکد خون می‌نگارد ای دریغ

آتشی باشد فسرده مرد این

یا یخی بس سوخته از درد این

مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر مانده و گم کرده راه

هرچ زد توحید بر جانش رقم

جمله گم گردد از و گم نیز هم

گر بدو گویند مستی یا نه‌ای

نیستی گویی که هستی یا نه‌ای

در میانی یا برونی از میان

بر کناری یا نهانی یا عیان

فانیی یا باقیی یا هر دوی

یا نهٔ هر دو توی یا نه توی

گوید اصلا می‌ندانم چیز من

وان ندانم هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر، پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پرعشق دارم هم تهی

ادامه مطلب
جمعه 11 فروردین 1396  - 4:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030316
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث