به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون صبح‌دم عید کند نافه گشائی

بگشای سر خم که کند صبح نمائی

آن جام صدف ده که بخندد چو رخ صبح

چون صبح نمود آن صدف غالیه سائی

در خمکده زن نقب که در طاق فلک صبح

هم نقب زد و مرغ بر آن داد گوائی

چون گشت صبا خوش نفس از مشک و می صبح

خوش کن نفس از مشک و می انگار صبائی

مرغ از گلو الحان ستا ساخت دم صبح

برساز ستا چاک زد این سبز دوتائی

شو خوانچه کن از زهره دلان پیش که گیتی

رستی خورد از خوانچهٔ زرین سمائی

چون خوانچه کنی تا ز سر گرسنه چشمی

از خوانچهٔ گردون نکنی زله گدائی

چون خوانچهٔ گردون که نوالت همه زهر است

نانت ز چه شیرین و تو چون تلخ ابائی

چون پوست فکند و ز دهان مهره برآورد

این افعی پیچان که کند عمر گزائی

می نوش کن و جرعه بر این دخمه فشان ز آنک

دل مرده در این دخمهٔ پیروزه وطائی

بازیچه شمر گردش این گنبد بازیچ

گر طفل نه‌ای سغبهٔ بازیچه چرائی؟

جام است چو اشک خوش داود و همه بزم

مرغان سلیمان و پری‌روی سبائی

چون روی پری بینی و آن سلسلهٔ زلف

تعویذ خرد گم کنی و سلسله خائی

بشکست نفس در گلوی بلبله، بس گفت

ای عقل چه درد سری ، ای می چه دوائی

آن لعل لعاب ازدهن گاو فرو ریز

تا مرغ صراحی کندت نغز نوائی

مجلس همه دریا و قدح‌ها همه ماهی است

دریاکش از آن ماهی اگر مرد صفائی

از پیکر گاو آید در کالبد مرغ

جان پریان، کز تن خم یافت رهائی

از گاو به مرغ آمد و از مرغ به ماهی

وز ماهی سیمین سوی دلهای هوائی

ماه نو ما حلقهٔ ابریشم چنگ است

در گوش نه آن حلقه چو در حلقهٔ مائی

می‌کش، مکش آسیب زمین و ستم چرخ

بی‌چرخ و زمین رقص کن انگار هبائی

این هفت ده خاکی و نه شهر فلک را

قحط است و تو بر آخور سنگیش نپائی

نزل وعلف نیست نه در شهر و نه در ده

اینجا چه امیری کنی، آنجا چه گدائی

چون اسب تو را سخره گرفتند یکی دان

خشک آخور و تز سبزه چه در بند چرائی

در کاسهٔ سر دیگ هوس پختن تو چند

هین بادهٔ خام آر و مکن خام درائی

بحران هوس جام چو بهری برد از تو

زانک از سر سرسام هوا بر سر پائی

گر محرم عیدند همه کعبه ستایان

تو محرم می باش و مکن کعبه ستائی

احرام که گیری چو قدح گیر که دارد

عریانی بیرون و درون لعل قبائی

کعبه چکنی با حجر الاسود و زمزم

ها عارض و زلف و لب ترکان سرائی

هم خدمت این حلقه بگوشان ختن به

از طاعت آن کعبه نشینان ریائی

یا میکده، یا کعبه و یا عشرت و یا زهد

اینجا نتوان کرد به یک‌دل دو هوائی

کو خیک براندوده به قیر و ز درونش

تن عودی و مشکی شده دل ناری و مائی

بر زال سیه موی مشاطه شده چنگی

بر طفل حبش روی معلم شده نائی

بربط نگر آبستن و نالنده چو مریم

زایندهٔ روحی که کند معجزه زائی

بر کاس رباب آخور خشک خر عیسی است

کز چار زبان می‌کند انجیل سرائی

چنگ است به دیبا تنش آراسته تا ساق

وزساق به زیر است پلاس، اینت مرائی

نای است یکی مار که ده ماهی خردش

پیرامن نه چشم کند مار فسائی

دف حلقه تن و حلقه بگوش است همه تن

در حلقه سگ تازی و آهوی ختائی

خاقانی و بحر سخن و حضرت خاقان

لفظش صدف و این غزلش در بهائی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:26 PM

بردار زلفش از رخ تا جان تازه بینی

وز نیم کشت غمزه‌اش قربان تازه بینی

یک سو فکن دو زلفش و ایمانت تازه گردان

کاندر حجاب کفرش ایمان تازه بینی

پروانهٔ غمش را هر دم به خون خلقی

شمشیر تیز یابی، فرمان تازه بینی

ترکان غمزهٔ او چون درکشند یاسج

در هر دلی که جویی پیکان تازه بینی

در مجلسی که بگذشت از یاد او حدیثی

در هر لب سفالین ریحان تازه بینی

هر دم ز برق خندش چون کرد بوسه باران

بر کشت‌زار عمرم باران تازه بینی

جانی به باد دستی بر خاک پایش افشان

کنگه مزید بر سر صد جان تازه بینی

خاقانیا در آتش سرمست شو ز عشقش

تا در میان آتش بستان تازه بینی

گر در ره عراقت دردی گذشت بر دل

ز اقبال شاه شروان درمان تازه بینی

چون ز آستان سلطان باز آمدی ممکن

در بارگاه خاقان امکان تازه بینی

جان‌بخش ابوالمظفر شاه اخستان که هر دم

با عهد او بقا را پیمان تازه بینی

عادل جلال دین آن کز فضل ذو الجلالش

بر دعوی ممالک، برهان تازه بینی

کعبه است حضرت او کز چار پای تختش

بیرون ز چار ارکان، ارکان تازه بینی

خود حضرتش جهانی است کز عنصر کمالش

برتر ز هفت بنیان، بنیان تازه بینی

در سایهٔ رکابش فتنه بخفت و دین را

در جذبهٔ عنانش جولان تازه بینی

بختش به صبح خیزی تا کوفت کوس دولت

گل‌بانگ کوس او را دستان تازه بینی

او جان عالم آمد در صحن عالم جان

چوگان و گوی او را میدان تازه بینی

خواهد سپهر کاندم خورشی گوی گردد

چون در کفش هلالی چوگان تازه بینی

صدرش چون باغ رضوان یاصفهٔ سلیمان

کز منطق الطیورش الحان تازه بینی

صف بسته خوان او را عقلی که چون سلیمان

بر کرسی دماغش سلطان تازه بینی

در خطبه شاه کیهان خوانیش گر بجویی

بر تخت طاقدیسش کیهان تازه بینی

زو عالم خرف را، برنای نغز یابی

زو گنبد کهن را، دوران تازه بینی

سر بر کن ای منوچهر از خاک تا پس از خود

ز اقبال بوالمظفر شروان تازه بینی

شروان مدائن آمد چون بنگری به حضرت

کسری وقت یابی، ایوان تازه بینی

یارب چه دولت او سرسامی است عالم

کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی

عیدی است پیش بزمش کز نزل آسمانی

چون دعوت مسیحش صد خوان تازه بینی

هست آسمان سیاست وز آفتاب فضلش

دی ماه بندگان را نیسان تازه بینی

ملکش بخلد ماند در هشت خلد ملکش

از ذات شهریاری رضوان تازه بینی

دستش به کان چه ماند کز لعل تاج شاهان

بر خاک درگه او صد کان تازه بینی

خصمش ز کم بقائی ماند به کرم پیله

کورا ز کردهٔ خود زندان تازه بینی

تیرش زحل بسوزد کز کام حوت گردون

بر قبضهٔ کمانش دندان تازه بینی

دریاست آستانش کز اشک داد خواهان

بر هر کران دریا مرجان تازه بینی

طفلی است شیرخواره بختش که در لب او

ناهید را به هر دم پستان تازه بینی

نوروز ران گشاده است از موکب جلالش

تا پیکر جهان را خندان تازه بینی

خورشید گویی از نو سالار خوان او شد

کورا ز ماهی اکنون بریان تازه بینی

شرح مناقبش را باد آسمان صحیفه

تا در کف عطارد دیوان تازه بینی

بادش کمال دولت تا هردم از کمالش

در ملک آل سامان، سامان تازه بینی

فهرست ملک بادا نامش که تا قیامت

زو نامهٔ کرم را، عنوان تازه بینی

خمسین الف بادا ثلث بقاش کز وی

بر اهل ربع مسکون احسان تازه بینی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:26 PM

 

نثار اشک من هر شب شکر ریزی است پنهانی

که همت را زناشوئی است از زانو و پیشانی

چو هم‌زانو شوم با غم، گریبان را کنم دامن

سر من از سر زانو کند دامن گریبانی

سرم زان جفت زانو شد که از تن حلقه‌ای سازم

در آن حلقه ترازو دار بیاعان روحانی

دلم کعبه است و تن حلقه چگونه حلقه‌ای کانرا

ز بس دندانه گر بینی دهان زمزمش خوانی

سر احرامیان عشق بر زانو به است ایرا

صفا و مروهٔ مردان سر زانوست، گر دانی

تو زین احرام و زین کعبه چه دانی کز برون چشمت

ز کعبه پوششی دیده است و از احرام عریانی

شده است آیینهٔ زانو بنفش از شانهٔ دستم

که دارم چون بنفشه سر به زانوی پشیمانی

ملخ کردار خون آلودم از باران اشک آری

ملخ سر بر سر زانوست خون آلوده بارانی

هوا را دست بربستم، خرد را پای بشکستم

نه صرافم، چه خواهم کرد نقد انسی و جانی

هوا خفته است و بستر کرده از پهلوی نومیدی

خردمست است و بالین دارد از زانوی نادانی

از آن شد پردهٔ چشمم به خون بکری آلوده

که غم با لعبتان دیده جفتی کرد پنهانی

ببین بر روزن چشمم عروس روز نظاره

که بیند بچگان دیده را در رقص مهمانی

بپیچد آه من در بر چو ز آتش چنبری و آنگه

رسن‌وار آتشین چنبر گره گیرد ز پیچانی

به خون ساده ماند اشک و خاک سوده دارد رخ

مگر رخ نعل پیکان است و اشکم لعل پیکانی

شب غم‌های من چون شد به صبح شادی آبستن

رود سامان نقب من همه بر گنج سامانی

دل از تعلیم غم پیچد معاذ الله که بگذارم

که غم پیر دبستان است و دل طفل شبستانی

از آن چون لوح طفلانم به سرخی اشک و زردی رخ

که دل را نشرهٔ عید است ز آن پیر دبستانی

رقوم اشک اگر بینی به عجم و نقطه بر رویم

رموز غم ز هر حرفی به مد و همزه برخوانی

ببستم حرص را چشم و شکستم آز را دندان

چو میم اندر خط کاتب چو سین در حرف دیوانی

مشاع آمد میان عیسی و من گلشن وحدت

به جان آن نیمه بخریدم هم از عیسی به ارزانی

فلک چون آتش دهقان، سنان کین کشد بر من

که بر ملک مسیحم هست مساحی و دهقانی

مرا شد گلشن عیسی و زین رشک افتاب آنگه

سپر فرمود دیلم‌وار و زوبین کرد ماکانی

مرا آیینهٔ وحدت نماید صورت عنقا

مرا پروانهٔ عزلت دهد ملک سلیمانی

چه جای عزلت و ملک است کانجا ساخت همت خوان

که عنقا مورخوان گشت و سلیمان مرد هم خوانی

وگر چون عیسی از خورشید سازم خوانچهٔ زرین

پر طاووس فردوسی کند برخوان مگس رانی

به دست همت از خاطر برانم غم که سلطانان

مگس‌ران‌ها کنند از پر طاووسان بستانی

نکوئی بر دل است از دهر و بد بر طبع آلوده

طرب بر مردم است از عیدو غم بر گاو قربانی

دلم را منزلی پیش است و واپس ماندگان از پس

که راهش سنگ‌لاخ است و سم افکنده است پالانی

به هفتاد آب و خاک از دل بشویم گرد ظلمت را

که هفتادش حجت بیش است و هر هفتاد ظلمانی

دل اینجا علتی دارد که نضجی نیست دردش را

هنوز آن روزنش بسته است و او بیمار بحرانی

هنوز اسفندیار من نرفت از هفت‌خوان بیرون

هنوزش در دژ روئین عروسانند زندانی

دلم چون بر نشستن خواست سلطان خرد گفتا

که بر باد هوس منشین که شمع روح بنشانی

ندیدی آفتاب جان در اسطرلاب اندیشه

نخواندی احسن التقویم در تحویل انسانی

نه هرزه است آنچه دیدستی، نه عشوه است آنچه خواندستی

نه مهمل عالم خلقی، نه قاصر علم یزدانی

به دست شرع لبس طبع میدر گر خردمندی

به آب عقل حیض نفس می‌شوی ار مسلمانی

چو طاووست چه باید لبس اگر باز هواگیری

چو خرگوشت چه باید حیض اگر شیر نیستانی

تو را گفتند ازین بازار مگذر خاک بیزی کن

که اینجا ریزها ریزند صرافان ربانی

مقامت خاک بیزی راست تا زرها به دست آری

تو زر در خاک می‌بیزی و آخر دست می‌مانی

چه سود از لوح کو ماند ز نقطه اولین حرفی

که از روی گران باری ز ابجد حرف پایانی

اگر خواهی گرفت از ریز روزی روزهٔ عزلت

کلوخ انداز را از دیده راوق ریز ریحانی

وگر یک ره نماز مرده خواهی کرد بر گیتی

وضو از آب چشمان کن که بس آلوده دامانی

در این علت سرای دهر خرسندی طبیبت بس

چو تسکین سازت او باشد کند درد تو درمانی

به خوان دهر چون دولاب یابی کاسه‌ها شسته

که بر دولاب گردون هست کارش کاسه گردانی

عیار دهر کم ارز است، دیدم ز آتش همت

زرش زیف است و چون آتش به ارزانی است ارزانی

به کشتی ماند این ایام و بادش چرخ سرگردان

به اعمی ماند این کشتی و قائد باد آبانی

فلک هم مرکبی تند است کژ جولان که چون کشتی

عنان بر پاردم دارد ز روی تنگ میدانی

همه دور فلک جور است و تو داغ فلک داری

ز پرگار فلک بیرون توانی رفت؟ نتوانی

فلک را شیوه بدبختی است در کار نکوکاران

چو بختی بار بدبختی کش از مستی و حیرانی

اگر با بخت نر ماده قرینند آن خدا دوران

تو چون دوران به فردی ساز کاخر فحل دورانی

بهر ناسازیی درساز و دل با ناخوشی خوش کن

که آبت زیر کاه است و کمالت زیر نقصانی

به معلولی تن اندر ده که یاقوت از فروع خور

سفر جل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی

چو خورشید و چو ایمان شو که ویران‌ها کنی روشن

برهنه جامها می‌بخش اگر خورشید ایمانی

چو درویشی به درویشان نظر به کن که جرم خور

به عوری کرد عوران را فنک پوش زمستانی

اگر بر بوی یک‌رنگی گریزت نیست از یاران

به یار بدقناعت کن که بی‌یاری است بی‌جانی

نه عیسی داشت از یاران کمینه سوزنی دربر

نه سوزن شبه دجالی است یک چشم سپاهانی

وگر عنقائی از مرغان ز کوه قاف دین مگذر

که چون بی‌قاف شد عنقا عنا گردد ز نالانی

سلاحت بهر دین بهتر که زنبور از پی شهدی

چو گیلی گور دین پوش است و زوبین کرده گیلانی

از آن در خرقهٔ آدم خشن خویی که در باطن

مرقع‌دار ابلیسی، ملمع دار شیطانی

تو را در رنگ آزادان کجا معنی آزادی

که ازرق پوش چون پیکان خشن سیرت چو سوهانی

از آن بر سر زنندت پتک همچون پای پیل ایرا

که سندانی و در تربیع شکل کعبه را مانی

ز جیب موسوی لافی و پس چون امت موسی

نه اهل تسع آیاتی که مرد سبع الوانی

فروکن نطع آزادی، برافکن لام درویشی

که با لام سیه‌پوشان نماند لاف لامانی

یهود آسا غیاری دوز بر کتف مسلمانان

اگرشان بر در اغیار دین بینی به دربانی

به سختی جان سگ می‌دار هان تا چون سبک‌ساران

چو سگ در پیش سگ‌ساران به لابه دم نجنبانی

به لمس پیرزن ماند حضور ناکسان کاول

وضو باطل کند و آخر ندارد نار پستانی

چه باشی مشک سقایان گهت دق و گه استسقا

نثار افشان هر خوان و زکوة استان هر خانی

عمارت دوست شد طاووس از آن پای گلین دارد

ولیکن سر بزرگی یافت بوم از بوم ویرانی

شبه را کز سیه پوشی برآمد نام آزادی

به از یاقوت اطلس پوش داغ بنده فرمانی

نماند آب وفا جائی مگر در جوی درویشان

به آب و دانهٔ ایشان بساز ار مرغ ایشانی

چه آزادند درویشان ز آسیب گران‌باری

چه محتاجند سلطانان به اسباب جهان‌بانی

بدا سلطانیا کورا بود رنج دل آشوبی

خوشا درویشیا کورا بود گنج تن آسانی

پس از سی سال روشن گشت بر خاقانی این معنی

که سلطانی است درویشی و درویشی است سلطانی

ز دیوان ازل منشور کاول در میان آمد

امیری جمله را دادند وسلطانی به خاقانی

به خوان معنی آرائی براهیمی پدید آمد

ز پشت آزر صنعت علی نجار شروانی

سخن گفتن به که ختم است می‌دانی و می‌پرسی؟

فلک را بین که می‌گوید به خاقانی به خاقانی

اگر بر احمد مختار کس خواند چنین شعری

ز صدر او ندا آید که قد احسنت حسانی

عراقم جلوه کرد امسال بر لشکرگه سلطان

که بودش ز آفتاب خاطرم لاف خراسانی

چو آواز وفات ناصر الدین در عراق آمد

من و خاک عراق آشفته گشتیم از پریشانی

بنالد جان ابراهیم و گرید دیدهٔ کعبه

بر ابراهیم ربانی و کعبهٔ صدق را بانی

مر او بود هم نوح و هم ابراهیم و دیگر کس

همه کنعان نا اهلند یا نمرود کنعانی

خلافت‌دار احمد بودو هم احمد ندا کردش

که فاروق فریقینی و ذو النورین فرقانی

هوا چون خاک پای و آز خوک پایگاهت شد

خراج از دهر ذمی روی رومی خوی بستانی

دل از هش رفت چون موسی و تن پیچید چون ثعبان

که مرد آن موسوی دستی که کلکش کرد ثعبانی

ز قطران شب و کافور روزم حاصل این آمد

که از نم دیده کافوری است وز غم جامه قطرانی

اگر کافور با قطران ره زادن فرو بندد

مرا کافور و قطران زاد درد و داغ پنهانی

دلم مرگ پسر عم سوخت و در جانم زد آن آتش

که هیمه‌ش عرق شریان گشت و دودش روح حیوانی

سخن در ماتم است اکنون که من چون مریم از اول

در گفتن فرو بستم به مرگ عیسی ثانی

علی را گو که غوغای حوادث کشت عثمان را

علی‌وار از جهان بگسل که ماتم دار عثمانی

وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما

چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی

به یک‌دم بازرست از چرخ و ننگ سعد و نحس او

که این تثلیث برجیس است و آن تربیع کیوانی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:26 PM

 

گرچه کان خرد مرا دانی

عاجزم در نهاد خاقانی

صورت روح پاک می‌بینم

متدرع به شخص انسانی

افضل الدین امیر رملک سخن

شارح رمزهای پنهانی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:26 PM

 

جان سگ دارم به سختی ورنه سگ‌جان بودمی

از فغان زار چون سگ هم فرو ناسودمی

ورنه جانم آهنین بودی به آه آتشین

دیده چون پالونهٔ آهن فرو پالودمی

آه جان فرسا اگر در سینه نشکستی مرا

اینکه جان فرسودم از آه، آسمان فرسودمی

غرقه‌ام در خون و خون چون خشک شد گردد سیاه

خود سیه پوشم که دیدی؟ گرنه خون آلودمی

کوه غم بر جانم و گردون نبخشاید مرا

کاین غم ار بر کوه بودی من بر او بخشودمی

یوسفانم بستهٔ چاه زمین‌اند ار نه من

چشمه‌های خون ز رگ‌های زمین بگشودمی

گوش من بایستی از سیماب چشم انباشته

تا فراق نازنینان را خبر نشنودمی

کاشکی خاقانی آسایش گرفتی ز اشک خون

تا زجان کم کردمی در اشک خون افزودمی

روی من کاهی است خاکین کاش از خون گل شدی

تا به خون دل سر خاک وحید اندودمی

آن زمان کو جان همی داد ار من آنجا بودمی

جان ستانش را به صور آه جان بربودمی

پای در گل چون گل پای آب غم پذرفتمی

خاک بر سر ، بر سر خاک اشک خون پالودمی

گر فدای او برفتم من، چرا جانم نرفت

تا اگر زان بر زیان بودم ازین برسودمی

دیده را از سیل خون افکنده می در ناخنه

بس به ناخن رخ چو زر ناخنی بخشودمی

مویه گر بنشاندمی بر خاک و خود بنشستمی

دست و کلکش را به لفظ مادحان بستودمی

اول از خوناب دل رنگین ازارش بستمی

بعد از آن از زعفران رخ حنوطش سودمی

گر رسیدی دست، غسلش ز آب حیوان دادمی

بل که چون اسکندرش تابوت زر فرمودمی

آنچه مادر بر سر تابوت اسکندر نکرد

من به زاری بر سر تابوت او بنمودمی

یا چو شیرین کو به زهر تلخ بر تابوت شاه

جان شیرین داد، من جان دادمی و آسودمی

هر شبی بر خاکش از خون دانهٔ دل کشتمی

هر سحر خون سیاوشان ازو بدرودمی

واپسین دیدارش از من رفت و جانم بر اثر

گر برفتی در وداعش من ز جان خشنودمی

من غلامی داغ بر رخ بودمش عنبر به نام

ور به معنی بودمی عنبر حنوطش بودمی

چون بدین زودی کفن می‌بافت او را دست چرخ

کاشکی در بافتن، من تار او را پودمی

گیرم آن فرزانه مرد، آخر خیالش هم نمرد

هم خیالش دیدمی در خواب اگر بغنودمی

نی‌نی آن فرزانه را داغ فراقم کشت و بس

گر به عالم داد بودی من به خون ماخوذمی

شد ز من بدرود گر بختیم بودی پیش از آنک

او ز من بدرود رفتی من ز جان بدرودمی

گر دلم دادی که شروان بی‌جمالش دیدمی

راه صد فرسنگ را زین سر بسر پیمودمی

جانم ار در نیم تیمار فراقش نیستی

آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی

گفتی ای باز سپید از دود دل چون می‌رهی

کاش ار باز سپیدم بی‌سیاهی دودمی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:26 PM

 

چو گل بیش ندهم سران را صداعی

کنم بلبلان طرب را وداعی

نه از کاس نوشم، نه از کس نیوشم

صبوحی میی، بوالفتوحی سماعی

ز مه جام و ز افلاک صوت اسم و دارم

چو عیسی بر آن صوت و جام اطلاعی

منم گاو دل تا شدم شیر طالع

که طالع کند با دل من نزاعی

ازین شیر طالع بلرزم چو خوشه

که از شیر لرزد دل هر شجاعی

مرا طالع ارتفاعی است دیدم

کز این هفت ده نایدم ارتفاعی

کنم قصد نه شهر علوی که همت

ازین هفت سفلی نمود امتناعی

ولی خانه بر یخ بنا دارد ار من

ز چرخ سدابی گشایم فقاعی

ازین شقه بر قد همت چه برم

که پیمودمش کمتر است از ذراعی

جهان نیز چون تنگ چشمان دور است

ازین تنگ چشمی، ازین تنگ باعی

نه از جاه جویان توان یافت جاهی

نه از صاع خواهان توان یافت صاعی

نه روشندلی زاید از تیره اصلی

نه نیلوفری روید از شوره قاعی

نهم چار بالش در ایوان عزلت

زنم چند نوبت چو میر مطاعی

چو یوسف برآیم به تخت قناعت

درآویزم از چهره زرین قناعی

ندارم دل جمعیت، تفرقه به

ببین تا چه بیند مه از اجتماعی

ز انسان گریزم کدام انس ایمه

که وحشی صفاتی، بهیمی طباعی

من و سایه هم‌زانو و هم‌نشینی

من و ناله هم‌کاسه و هم رضاعی

کنم دفتر عمر وقف قناعت

نویسم بهر صفحه‌ای لایباعی

کرم مرد پس مرثیت گویم او را

ندارم به مدحت دل اختراعی

شب بخل سایه برافکند و اینک

نماند آفتاب کرم را شعاعی

علی‌القطع نپذیرم اقطاع شاهان

من و ترک اقطاع و پس انقطاعی

چو مار و نعامه خورم خاک و آتش

بمیر و نعیمش ندارم طماعی

چو نانند کون سوخته و آب رفته

من از آب و نانشان چه سازم ضیاعی

نه نان است پس چیست؟ نار الجحیمی

نه آب است پس چیست؟ سر الضباعی

ندارم سپاس خسان، چون ندارم

سوی مال و نان پاره میل و نزاعی

به او نشاط شراب آن نیرزد

که آخر خمارم رساند صداعی

کتابت نهادن به هر مسجدی به

که جستن به هر مجلسی اصطناعی

مؤدب شوم یا فقیه و محدث

کاحادیث مسند کنم استماعی

به صف النعال فقیهان نشینم

که در صدر شاهان نماند انتفاعی

ور از فقه درمانم آیم به مکتب

نویسم خط ثلث و نسخ و رقاعی

ولیکن گرفتم که هرگز نجویم

نه ملک و منالی، نه مال و متاعی

نه ترکی و شاقی، نه تازی براقی

نه رومی بساطی، نه مصری شراعی

هم آخر بنگزیرد از نقد و جنسی

که مستغنیم دارد از انتجاعی

نه جامه بباید ز خیر الثیابی

نه جائی بباید به خیر البقاعی

به روزی دو بارم بباید طعامی

به ماهی دو وقتم بباید جماعی

بر این اختصار است دیگر نجویم

معاشی که مفرد بود یا مشاعی

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:25 PM

 

خاک سیاه بر سر آب و هوای ری

دور از مجاوران مکارم نمای ری

در خون نشسته‌ام که چرا خوش نشسته‌ام

این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری

آن را که تن به اب و هوای ری آورند

دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری

ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک

من شاکر صدور و شکایت فزای ری

نیک آمدم به ری، بد ری بین به جای من

ایکاش دانمی که چه کردم به جای ری

عقرب نهند طالع ری من ندانم آن

دانم که عقرب تن من شد لقای ری

سرد است زهر عقرب و از بخت من مرا

تب‌های گرم زاد ز زهر جفای ری

ای جان ری فدای تن پاک اصفهان

وی خاک اصفهان حسد توتیای ری

از خاص و عام ری همه انصاف دیده‌ام

جور من است ز آب و گل جان گزای ری

میر منند و صدر منند و پناه من

سادات ری، ائمهٔ ری، اتقیای ری

هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم

ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری

از بس مکان که داده و تمکین که کرده‌اند

خشنودم از کیای ری و ازکیای ری

چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا

هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری

گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است

شکرانه گویم از کرم پادشای ری

ری در قفای جان من افتاد و من به جهد

جان می‌برم که تیغ اجل در قفای ری

دیدم سحرگهی ملک الموت را که پای

بی‌کفش می‌گریخت ز دست و بای ری

گفتم تو نیز؟ گفت چو ری دست برگشاد

بویحیی ضعیف چه باشد به پای ری

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:25 PM

 

ماه به ماه می‌کند شاه فلک کدیوری

عالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری

مائده سازد از بره، بر صفت توانگران

برزگری کند به گاو، از قبل کدیوری

موسی و سامری شود گاو و بره بپرورد

آب خضر برآورد ز آینهٔ سکندری

بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگی

خرگه ماه ازو شود خلدوش از منوری

چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آورد

روی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری

تیزتر از کبوتری برج به برج می‌پرد

بیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری

هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد

یک سره برج او شود قصر دوازده دری

از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بس

چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری

از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلو

کرد رگ گلوش راهر سر داس نشتری

گوئی از آن رگ گلو ریخته‌اند در رزان

این همه خون که می‌کند آتشی و معصفری

باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلک

تا حلی خزان کند صنعت باد آذری

از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بود

کورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری

گر به همه ترازوئی زر خلاص درخورد

خور به ترازوی فلک، هست چو زر بدر خوری

ورنه ترازوی فلک زرگر قلب کار شد

نقد عراق چون کند زر خلاص جعفری

عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثر

هر دو جنیبه هم‌عنان در گرو تکاوری

شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شب

کاین قره سنقری کند، و آن کند آق سنقری

شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر

کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری

عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی

مریم عور را کند برگ درخت معجری

میوه چو بانوی ختن در پس حجله‌های زر

زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری

تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر

در یرقان شده است رز همچو ترنج‌زا صفری

نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چرا

پارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری

سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میان

کرده برای مجمرش نار کفیده اخگری

مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالها

سیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری

خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب را

خال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری

نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقی

سیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری

خم چو پری گرفته‌ای، یافته صرع و کرده کف

خط معزمان شده برگ رز از مزعفری

سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زن

خنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری

در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده

گرد لوای سام بین موکب حام لشکری

گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند در

هم نرسد به جودشان با کف شه برابری

خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنت

مستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری

شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم او

نحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری

قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شده

برده سجود افسرش، با همه صاحب افسری

ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفی

بر در مصر وقاهره کوفته کوس قاهری

هشت بهشت و نه فلک هست بهای دولتت

دولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری

از فلکی شریف‌تر یا شرف مشخصی

از ملکی کریم‌تر یا کرم مصوری

بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتی

ابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری

نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتی

احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری

خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتی

رستم زال دانشی، زال زمانه داوری

ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازین

ز آن سوی خط استوا در خط حکمت آوری

عالم نو بنا کند رای تو از مهندسی

کشور نو رقم زند، فر تو از موفری

امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند

هفت محیط دایگی، چار بسیط مادری

عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنان

کاتش و آب را دهد با گل و مل برادری

چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو

طوف در تو می‌کنند از پی کسب سروری

خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن

شانه در آن مربعی، آینه در مدوری

کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بود

کو به خلاف جستنت درد امید مهتری

روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود

وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری

در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه را

نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری

خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز او

می‌دهدش مزوری تا رهد از مزوری

تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد

دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری

آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبان

زاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری

قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمین

اختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری

پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمان

کز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری

تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سر

چهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری

تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسد

تو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری

تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک

بهر عماریش کند ابلق گیتی استری

نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرت

تاج سر ملک‌شهی خاتم دست سنجری

چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کین

چون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری

گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت

زحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری

ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذرد

کعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری

پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفر

ناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری

ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروان

چون سخن من از نکت سحر حلال خاطری

ز آن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین

زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری

تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسوی

محور خط استوا، شکل صلیب قیصری

باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنین

کافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:25 PM

 

صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده

جان عالم دیده و در عالم جان آمده

آستان خاص سلطان سلاطین داده بوس

پس به بار عام پیش صفهٔ مهمان آمده

کعبه برکرده عرب‌وار آتشی کز نور آن

شب روان در راه منزل منزل آسان آمده

کعبه استقبالشان فرموده هم در بادیه

پس همه ره با همه لبیک گویان آمده

شب روان چون کرم شب تابند صحرائی همه

خفتگان چون کرم قز زنده به زندان آمده

کعبه برخوانی نشانده فاقه زدگان را به ناز

کز نیاز آنجا سلیمان مور آن خوان آمده

بر سر آن خوان عزت نسر طائر دان مگس

بلکه پر جبرئیل آنجا مگس ران آمده

از برای خوان کعبه ماه در ماهی دو بار

گاه سیمین نان و گه زرین نمکدان آمده

رستهٔ دندان از در سلطان به دست خاصگان

از بن دندان طفیل هفت مردان آمده

پیش دندان از در سلطان به دست خاصگان

دوستکانی سر به مهر خاص سلطان آمده

مصطفی استاده خوان سالار و رضوان طشت‌دار

هدیه دندان مزد خاص و عام یکسان آمده

هم خلال از طوبی و هم آب‌دست از سلسبیل

بلکه دست آب همه تسکین رضوان آمده

آسمان آورده زرین آب‌دستان ز افتاب

پشت خم پیش سران چون آب‌دستان آمده

خضر جلابی به دست از آب‌دست مصطفی

کوست ظلمات عرب را آب حیوان آمده

فاقه پروردان چو پاکان حواری روزه‌دار

کعبه همچون خوان عیسی عید ایشان آمده

یوسفان در پیش خوان کعبه صاع استان چنانک

پیش یوسف قحط پروردان کنعان آمده

خوان کعبه جان موسی را همی ماند که هست

تسع آیاتش به جای سبع الوان آمده

بر سر آن خون دل پاکان چو مرغان بهشت

نیمه‌ای گویا و دیگر نیمه بریان آمده

کعبه در تربیع همچون تخت نرد مهره باز

کعبتین تنها و نراد انسی و جان آمده

نقش یک تنها به روی کعبتین پیدا شده

پس شش و پنج و چهار و سه دو پنهان آمده

هر حسابی کرده بر حق ختم چون نرد زیاد

هر که شش پنجی زده یک بر سر آن آمده

عالمان چون خضر پوشیده، برهنه پا و سر

نعل پی‌شان همسر تاج خضر خان آمده

صوفیان رکوه پر آب زندگانی چون خضر

همچو موسی در عصاشان جان ثعبان آمده

هو و هو گریان مریدان هوی هوی اندر دهان

چون صدف تن غرق اشک و سینه عطشان آمده

ز آه ایشان گه الف چون سوزن عیسی شده

گاه همچون حلقهٔ زنجیر مطران آمده

آتشین حلقه ز باد افسرده و جسته ز حلق

رفته ساق عرش را خلخال پیچان آمده

ز آهشان یک نیمهٔ مسمار در دوزخ شده

باز دیگر نیمه طوق حلق شیطان آمده

ای مربع‌خانهٔ نور از خروش صادقان

چون مسدس خان زنبوران پر افغان آمده

کعبه همچون شاه زنبوران میان‌جا معتکف

عالمی گردش چو زنبوران غریوان آمده

چون مشبک خان زنبوران ز آه عاشقان

بس دریچه کاندرین بام نه ایوان آمده

آفتاب اشتر سواری بر فلک بیمار تن

در طواف کعبه محرم‌وار عریان آمده

خون قربان رفته در زیر زمین تا پشت گاو

گاو بالای زمین از بهر قربان آمده

بر زمین الحمد الله خون حیوان بسته نقش

بر هوا تسبیح گویان جان حیوان آمده

کعبه در ناف زمین بهتر سلاله از شرف

کاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده

کعبه خاتون دو کون او را در این خرگاه سبز

هفت بانو بین پرستار شبستان آمده

صبح و شام او را دو خادم، جوهر و عنبر به نام

این ز روم آن از حبش سالار کیهان آمده

خادمانش بر دو طفلانند اتابک و آن دو را

گاهواره بابل و مولد خراسان آمده

خال مشک از روی گندم‌گون خاتون عرب

عشاقان را آرزوبخش و دلستان آمده

کعبه صرافی، دکانش نیم بام آسمان

بر یکی دستش محک زر ایمان آمده

بر محک کعبه کو جنس بلال آمد به رنگ

هر که را زر بولهب روی است شادان آمده

بر سیاهی سنگ اگر زرت سپید آید نه سرخ

ز آن سپیدی دان سیاهی روی دیوان آمده

سنگ زر شب‌رنگ لیکن صبح‌وار از راستی

شاهد هر بچه کز خورشید در کان آمده

در سیاهی سنگ کعبه روشنائی بین چنانک

نور معنی در سیاهی حرف قرآن آمده

زمزم آنگه چون دهانی آب حیوان در گلو

وان دهان را میم لب چون سین دندان آمده

پیش عیسی‌دم چه زمزم صلیب دلو چرخ

سرنگون بی‌آب چون چاه زنخدان آمده

مصطفی کحال عقل و کعبه دکان شفاست

عیسی آنجا کیست هاون‌کوب دکان آمده

عیسی اینک پیش کعبه بسته چون احرامیان

چادری کان دست ریس دخت عمران آمده

کعبه را از خاصیت پنداشته عود الصلیب

کز دم ابن الله او را ام‌صبیان آمده

از اانتش «همزه» مسمار و «الف» داری شده

بر چینین داری ز عصمت کاف‌ها خوان آمده

گر حرم خون گرید از غوغای مکه حق اوست

کز فلاخشان فراز کعبه غضبان آمده

بر خلاف عادت اصحاب فیل است ای عجب

بر سر مرغان کعبه سنگ‌باران آمده

مکیان چو ماکیانان بر سر خود کرده خاک

چکز خروس فتنه‌شان آواز خذلان آمده

بوقبیس آرامگاه انبیا بوده مقیم

باز عصیان‌گاه اهل بغی و عصیان آمده

کرده عیسی نامی از بالای کعبه خیبری

واندر او مشتی یهودی رنگ فتان آمده

زود بینام از جلال کعبهٔ مریم صفت

خیبر وارون عیسی گرد ویران آمده

من به چشم خویش دیدم کعبه را کز زخم سنگ

اشک‌بار از دست مشتی نابسامان آمده

کرده روح القدس پیش کعبه پرها را حجاب

تا بر او آسیب سنگ از اهل طغیان آمده

بوقبیس از شرم کعبه رفته در زلزال خوف

کعبه را از روی ضجرت رای ثهلان آمده

کعبه در شامی سلب چون قطره در تنگی صدف

یا صدف در بحر ظلمانی گروگان آمده

کعبه قطب است و بنی‌آدم بنات النعش‌وار

گرد قطب آسیمه سر شیدا و حیران آمده

کعبه هم قطب است و گردون راست چون دستاس زال

صورت دستاس را بر قطب دوران آمده

کعبه روغن خانه‌ای دان و روز و شب گاو خراس

گاو پیسه گرد روغن خانه گردان آمده

کعبه شمع و روشنان پروانه و گیتی لگن

بر لگن پروانه را بین مست جولان آمده

کعبه گنج است و سیاهان عرب ماران گنج

گرد گنج آنک صف ماران فراوان آمده

کعبه، شان شهد و کان‌زر درست است ای عجب

خیل زنبوران و مارانش نگهبان آمده

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:25 PM

 

موکب شاه اختران، رفت به کاخ مشتری

شش مهه داده ده نهش، قصر دوازده دری

قعدهٔ نقره خنگ روز آمده در جنیبتش

ادهم شب فکنده سم، کندرو از مشمری

یافت نگین گم شده در بر ماهیی چو جم

بر سر کرسی شرف، رفت ز چاه مضطری

هیکل خاک را ز نور حرز نویسد آسمان

در حرکات از آن کند، جدول جوی مسطری

خاک در خدایگان گر به کف آوری در او

هشت بهشت و چار جوی از بر سدره بنگری

غازی مصطفی رکاب آنکه عنان زنان رود

با قدم براق او، فرق سپهر چنبری

مفخر اول البشر، مهدی آخر الزمان

وحی به جانش آمده، آیت عدل گستری

خسرو صاحب القران، تاج فروق خسروان

جعفر دین به صادقی، حیدر کین به صفدری

دست بهشت صدر او، دست قدر به خدمتش

گنبد طاقدیس را، بسته نطاق چاکری

گر عظمت نهد چو جم منظر نیم خایه را

خانهٔ مورچه شود، نه فلک از محقری

گوهر ذوالفقار او گرنه علی است، چون کند

بیشه ستان رزم را آتشی و غضنفری

دلدل مشتری پیش، جفته زد اندر آسمان

آه ز دل کشان زحل، گفت قطعت ابهری

شاه بر اسب پیل تن رخ فکند پلنگ را

شیر فلک چو سگ بود، تاش پیاده نشمری

گرنه سگش بود فلک، چون نمط پلنگ و مه

پر نقط بهق شود، روی عروس خاوری

از رحم عروس بخت این حرم جلال را

نوخلفان فتح بین وارث ملک پروری

در بر تیغ حصر می زاده جنابه چون عنب

برده جناب از آسمان کرده همه دو پیکری

کی به دو خیل نحس پی، بر سپهش زند عدو

کی به دو زرق بسته سر، هر سقطی شود سری

لعبت مرده را که اصل از گچ زنده می‌کنند

از دل پیر عاشقان، رخصت نیست دلبری

سخت تغابنی بود حور حریر سینه را

لاف زنی خارپشت از صفت سمنبری

ای چو هیولی فلک، صدر تو از فنا تهی

وی چو طبیعت ملک، ذات تو از خطا بری

برده به رمح ماروش نیروی گاو آسمان

چون تف گرز گاوسر شوکت مار حمیری

رمح تو راست هژده گز پرچم و آفتاب طاس

از بر ماه چارده سایه کند صنوبری

حلقه ربای ماه نو نیزهٔ توست لاجرم

نیزه کشت فلک سزد زآنکه سماک ازهری

سر کمالت از بر است، از بر عرش برشوی

نیست جهانت سدره‌ای از سر سدره بگذری

زبدهٔ دور عالمی زآن چو نبی و مرتضی

بحر عقول را دری شهر علوم را دری

نایب تنگری توئی کرده به تیغ هندوی

سنقر کفر پیشه را سن‌سن گوی ننگری

هم جم و هم محمدی، کرده به خدمت درت

روح و سروش آسمان هدهدی و کبوتری

گر بر شعری یمن یمن مثال تو رسد

مسخ شود سهیل‌وار ار نکند مسخری

از خط کاتب قدر بر سر حرف حکم تو

چرخ تو جزم نحویان حلقه شد از مدوری

وز سر ناوک اجل صورت بخت خصم را

دیده چو میم کاتبان کور شد از مکدری

خط دبیر تر بود، خاک کنند بر سرش

خصم تو شد چو آب ترخاک به سربر ازتری

نیک شناسد آسمان آب تو ز آتش عدو

فرق کند محک دین بولهبی ز بوذری

دمنه اسد کجا شود، شاخ درمنه سنبله

قوت موم و آتشی، فعل زقوم و کوثری

تخت تو در مربعی، عرشی و کعبه‌ای کند

شاه مثلثی از آن کاختر چرخ اخضری

کرده به صدر کعبه در، بهر مشام عرشیان

خاک درت مثلثی، دخمهٔ چرخ اخضری

یک تنه صد هزار تن می‌نهمت چو آفتاب

ارچه به صد هزار یل بدر ستاره لشکری

سلطنت و خلیفتی چون دو طرف نهاد حق

پس تو میان این و آن واسطهٔ مخیری

گر به قبول سلطنت قصد کنی به دار ملک

از سم کوه پیکران خاک عراق بسپری

ور به مدینة السلام آوری از عراق رخ

دجله در آتشین عرق خون شود از مبتری

ور ز عراق وقت را عزم غزای غز کنی

از سر چار حد دین شحنهٔ کفر بر گری

در عقبات راه دین، بهر عقوبت غزان

تیغ تو دوزخی کند، آب سنانت آذری

بر سر دوزخت کند حور بهشت مالکی

دربر آتشت کند، حوت فلک سمندری

چون جم از اهرمن نگین، باز ستانی از غزان

تاج سر ملک شهی، خاتم دست سنجری

باد صبا بر آب کر، نقش قد افلح آورد

تا تو فلاح و فتح را بر شط مفلحان بری

فرضهٔ عسقلان و نیل از شط مفلحان دگر

هست خراس پارگین، از سمت مزوری

گرد معسکرت فلک ساخت حنوط اختران

زانکه نجوم ملک را شاه فلک معسکری

گرد معسکرت فلک رخت فکند و خیمه زد

گفت به خدمت اندرم تا به سعادت اندری

زیر طناب خیمه‌ات عرش خمیده رفت و گفت

ای خط جدول هدی، حبل متین دیگری

پور سبکتکین تویی، دولت ایاز خدمتت

بنده به دور دولتت رشک روان عنصری

گرچه بدست پیش ازین در عرب و عجم روان

شعر شهید و رودکی، نظم لبید و بحتری

در صفت یگانگی آن صف چارگانه را

بنده سه ضربه می‌زند، در دو زبان شاعری

باد چو روز آن جهان خمسین الف سال تو

بیش ز مدت ابد ذات تو را معمری

کرده منجم قدر حکم کز اخترت بود

فسخ لوای ظالمی، خسف بنای کافری

مالت و دست سائلان، دستت و جام خسروی

بندت و پای سرکشان، پایت و تخت سروری

تخت تو تاج آسمان، تاج تو فر ایزدی

حکم تو طوق گردنان، طوق توزلف سعتری

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023038
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث