به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده

ترکان غمزت را به جان دلها خریدار آمده

آئینه بردار و ببین آن غمزهٔ سحر آفرین

با زهر پیکان در کمین ترکان خون‌خوار آمده

تو بادی و من خاک تو، تو آب و من خاشاک تو

با خوی آتش‌ناک تو صبر من آوار آمده

دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد من

بشنو شبی فریاد من، داغ شب تار آمده

ای خون من در گردنت، زین دیر یادآوردنت

وز دست زود آزردنت جانم به آزار آمده

هم خواب خرگوشم دهی، داغ جگر جوشم نهی

ای از تو آغوشم تهی، خوابم همه خار آمده

خاقانی و درد نهان، خون دل از ناخن چکان

وز ناخن غم هر زمان مجروح رخسار آمده

او بلبل است ای دلستان طبعش چو شاخ گلستان

در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمده

خرچنگ ناپروا ز تف، پروانهٔ نار آمده

بیمار بوده جرم خور سرطانش داده زور و فر

معجون سرطانی نگر داروی بیمار آمده

آن کعبهٔ محرم نشان، وان زمزم آتش فشان

در کاخ مه دامن کشان یک مه به پروار آمده

هر سنگ را گر ساحری کرده صبا میناگری

از خشت زر خاوری میناش دینار آمده

شمع روان بین در هوا آتش فشان بین در هوا

بر کرکسان بین در هوا پرواز دشوار آمده

خورشید زرین دهره بین صحرای آتش چهره بین

در مغز افعی مهره بین چون دانهٔ نار آمده

روی سپهر چنبری بگرفت رنگ اغبری

بر آینهٔ اسکندری خاکستر انبار آمده

هر فرش سقلاطون که مه صباغ او بوده سه مه

از آتش گردون سیه چون داغ قصار آمده

آفاق را از جرم‌خور هم قرص و هم آتش نگر

هم مطبخ و هم خوان زر هم میده سالار آمده

گر بلبل بسیار گو، بست از فراق گل گلو

گلگون صراحی بین در او بلبل به گفتار آمده

گر می‌دهی ممزوج ده، کاین وقت می ممزوج به

بر می گلاب ناب نه چون اشک احرار آمده

کافور خواه و بیدتر، در خیش‌خانه باده خور

با ساقی فرخنده فر زو خانه فرخار آمده

ماورد و ریحان کن طلب توزی و کتان کن سلب

وز می گلستان کن دو لب آنجا که این چار آمده

گه‌گه کن از باغ آرزو آن آفتاب زرد رو

پیرامنش ده ماه نو هر سال یک بار آمده

چرخ از سموم گرمگه، زاده و با هر چاشتگه

دفع وبا را جام شه یاقوت کردار آمده

تریاق ما چهر ملک، پور منوچهر ملک

با طاعن مهر ملک طاعون سزاوار آمده

خاقان اعظم چون پدر شاه معظم چون پدر

فخر دو عالم چون پدر وز عالمش عار آمده

گردون دوان در کار او چون سایه در زنهار او

خورشید در دیدار او چون ذره دیدار آمده

از بوس لب‌های سران بر پای اسب اخستان

از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده

عدلش بدان سامان شده کاقلیم‌ها یکسان شده

سنقر به هندستان شده، طوطی به بلغار آمده

رایش چو دست موسوی در ملک برهانی قوی

دادش چو باد عیسوی تعویذ انصار آمده

شمشیر او قصار کین شسته به خون روی زمین

پیکان او خیاط دین دل‌دوز کفار آمده

سام نریمان چاکرش، رستم نقیب لشکرش

هوشنگ هارون درش، جم حاجب بار آمده

مردان علوی هفت تن، درگاه او را نوبه زن

خصمان سفلی چار زن، پیشش پرستار آمده

باتیغ گردون پیکرش گردون شده خاک درش

وز رای گیتی داورش گیتی نمودار آمده

با دولت شاه اخستان، منسوخ دان هر داستان

کز خسروان باستان در صحف اخبار آمده

تیرش که دستان ساخته، زو رجم شیطان ساخته

عقرب ز پیکان ساخته تنین ز سوفار آمده

او نور و بدخواهانش خاک از ظلمت خاکی چه باک

آن را که حصن جان پاک از نور انوار آمده

بر تیر او پرپری صرصر صفت در صفدری

تیرش چو تیغ حیدری از خلد ابرار آمده

اشرار مشتی بازپس، رانده به کین او نفس

پیکانش چون پر مگس در چشم اشرار آمده

ناکرده مکر مکیان جان محمد را زیان

چون عنکبوتی در میان پروانهٔ غار آمده

ای خانه دار ملک و دین تیغت حصار ملک و دین

بهر عیار ملک و دین رای تو معیار آمده

پیشت صف بهرامیان بسته غلامی را میان

در خانهٔ اسلامیان عدل تو معمار آمده

ای چنبر کوست فلک، کرده زمین بوست فلک

وز خصم منحوست فلک، چون بخت بیزار آمده

نیکان ملت را به دین، یاد تو تسبیح مهین

پیکان نصرت را به کین عزم تو هنجار آمده

بادت ز غایات هنر بر عرش رایات خطر

در شانت آیات ظفر، از فضل دادار آمده

تابع فلک فرمانت را، دربان ملک ایوانت را

سرهای بدخواهانت را هم رمح تو دار آمده

لاف از درت اسلام را فال از برت اجرام را

تا ابلق ایام را از چرخ مضمار آمده

از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من

دولت همیشه یار من با بخت بیدار آمده

من جان سپار مدح تو صورت نگار مدح تو

با آب کار مدح تو الفاظم ابکار آمده

امروز احرار زمن خوانندم استاد سخن

صد عنصری در پیش من شاگرد اشعار آمده

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

الوداع ای کعبه کاینک وقت هجران آمده

دل تنوری گشته و زو دیده طوفان آمده

الوداع ای کعبه کاینک مست راوق گشته خاک

زانکه چشم از اشک میگون راوق افشان آمده

الوداع ای کعبه کاینک هفته‌ای در خدمتت

عیش خوابی بوده و تعبیرش احزان آمده

الوداع ای کعبه کاینک کالبد با حال بد

رفته از پیش تو و جان وقت هجران آمده

الوداع ای کعبه کاینک درد هجرت جانگزاست

شمه‌ای خاک مدینه حرز و درمان آمده

الوداع ای کعبه کاینک روز وصلت صبح‌وار

دیر سر برکرده و بس زود پایان آمده

مکه می‌خواهی و کعبه‌ها مدینه پیش توست

مکهٔ تمکین و در وی کعبهٔ جان آمده

مصطفی کعبه است و مهر کتف او سنگ سیاه

هرکس از بهر کف او زمزم افشان آمده

گرد چار ارکان او بین هفت طوق و شش جهت

چار ارکانش ز یاران چار اقران آمده

حبذا خاک مدینه، حبذا عین النبی

هر دو اصل چار جوی و هشت بستان آمده

در مدینه مصطفی دین مشخص دان و بس

زانکه از دین در مدینه اصل و بنیان آمده

گر بخوانی ورنویسی هم به اسم و هم به ذات

در مدینه نقش دین بینی به برهان آمده

پیش بزم مصطفی بین دعوت کروبیان

عود سوزان آفتاب و عود کیوان آمده

پیش صدر مصطفی بین هم بلال و هم صهیب

این چو عود آن چون شکر در عود سوزان آمده

مصطفی دم بسته و خلوت نشسته بهر آنک

بلبل و نحل است و گیتی را زمستان آمده

باش تا باغ قیامت را بهار آید که باز

نحل و بلبل بینی اندر لحن و دستان آمده

کاف و نون بوده سترون از هزاران سال باز

زاده فرزندی که شاهنشاه کیهان آمده

آسمان در دور هفتم بعد سال شش‌هزار

زاده خورشیدی که تختش تاج سعدان آمده

گشته داود نبی زراد لشکرگاه او

باز صاحب جیش آن لشکر سلیمان آمده

داغ بر رخ زاده بهر بندگی مصطفی

هر نو آمد کز مشیمه چار ارکان آمده

وین عجوز خشک پستان بهر بیشی امتش

مادر یحیی است گویی تازه زهدان آمده

بنده خاقانی به صدر مصطفی آورده روی

کرده ایمان تازه وز رفته پشیمان آمده

چون بیابان سوخته رویش ز اشک شور گرم

چون به تابستان نمک‌زار بیابان آمده

آسمان‌وار از خجالت سرفکنده بر زمین

آفتاب آسا به روی خاک غلطان آمده

گر مسلمان بود عبدالله بن سرح از نخست

باز کافر گشته و در راه کفران آمده

بود کعب‌بن زهیر از ابتدا کافر صفت

پس مسلمان گشته و هم جنس حسان آمده

گر توام عبد الله بن سرح خواتنی باک نیست

من به دل کعبم مسلمان‌تر ز سلمان آمده

نام من چون سرخ زنبوران چرا کافر نهی

نفس من چون شاه زنبوران مسلمان آمده

خلق باری کیست کامرزد گناه بندگان

بنده را توقیع آمرزش ز یزدان آمده

گر همه زهر است خلق، از زهر خلق اندیشه نیست

هر که را تریاق فاروقش ز فرقان آمده

من شکسته خاطر از شروانیان وز لفظ من

خاک شروان مومیائی بخش ایران آمده

گرچه شروان نیست چون غزنین منم غزنین فضل

از چو من غزنین نگر عزنین به شروان آمده

من به بغداد و همه آفاق خاقانی طلب

نام خاقانی طراز فخر خاقان آمده

از نشاط آستین بوس امیر المؤمنین

سعد اکبر بین مرا گوی گریبان آمده

مهدی آخر زمان المستضنئی بالله که هست

خاک درگاهش بهشت عدن عدنان آمده

آفتاب گوهر عباس امام الحق که هست

ابر انعامش زوال قحط قحطان آمده

هم خلیفه است از محمد هم ز حق چون آدمش

سر «انی جاعل فی‌الارض» درشان آمده

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

ای در عجم سلالهٔ اصل کیان شده

وی در عرب زبیدهٔ اهل زمان شده

نی نی تو را زبیده نخوانم کز این قیاس

روی سخات در خوی خجلت نهان شده

ای صد زبیده پیش صف خادمان تو

دستار دار خوان و پرستار خوان شده

جان زبیده موکب تو دیده در حجاز

بسته میان به خدمت و هارون زبان شده

نعمانت در عرب چو نجاشی است در حبش

مولی صفت نموده و لالا زبان شده

هرگز کس از کیان ره کعبه نرفته بود

تو رفته راه کعبه و فخر کیان شده

آن آرزو که جان منوچهر داشته

تو یافته به صدق دل و شاد جان شده

ز آن رای کان برادر عیسی نفس زده

دولت نصیب خواهر مریم مکان شده

این طرفه بین که دست برادر فشانده تخم

هم‌شیره برگرفته، برو شادمان شده

تو کعبهٔ عجم شده، او کعبه عرب

او و تو هر دو قبلهٔ انسی و جان شده

قبله به قبله رفته و کوس سخا زده

کعبه به کعبه آمده وکامران شده

تو میهمان کعبه شده هفته‌ای و باز

هم‌شهریان کعبه تو را میهمان شده

خوان ساخته به رسم کیان اهل مکه را

رسم کیان ربیع دل مکیان شده

تو هفت طوف کرده و کعبه عروس‌وار

هر هفت کرده پیش تو و عشق دان شده

نظاره در تو چشم ملایک که چشم تو

دیده جمال کعبه و زمزم فشان شده

تو بوسه داده چهرهٔ سنگ سیاه را

رضوان ز خاک پای تو بوسه ستان شده

سنگ سیاه بهر نثارت ز سیم و زر

ابر سیه نموده و برف خزان شده

آری سپاه صبح دریده لباس شب

لیک آفتاب سلطنه‌دار جهان شده

پرواز کرده جان منوچهر سوی تو

دیده تو را به کعبه و خرم روان شده

پیش آمده روان فریدون گهر فشان

تا ز آن گهر زمین علم کاویان شده

کردند خاندان تو غربت، نه زین صفت

ای کرده غربت و شرف خاندان شده

رفته ایاز بر در محمود زاولی

طالب معاش غزنی و شرف خاندان شده

تو دیده حضرتی که چو محمود صد هزار

آنجا ایاز نام کمر بر میان شده

سالار پیر کرده به مافارقین سفر

سالار شام، رزق ورا در ضمان شده

تو کرده آن سفر که ضمان‌دار جنت است

سالار شام، پیش تو سالار خوان شده

جد تو نیز شاه فریبرز رفته هم

دیده در ملک شه و در اصفهان شده

تو ملک و شاهی از حرمی یافته که هست

صد چون ملک‌شهش گرو آستان شده

یک چند اگر برادر و مادرت رفته هم

بغداد و بصره دیده و مطلق عنان شده

تو بخششی نموده به بغداد کز سخات

بر دجله هفت دجلهٔ دیگر روان شده

با بانگ نام توست که دجله ز شرم و لرز

شنگرف رنگ گشته و سیماب سان شده

حجاب آستان خلیفه ز جاه تو

برده نشان که جاه تو سلطان نشان شده

گر زخم یافته دلت از رنج بادیه

دیدار کعبه مرهم راحت رسان شده

چون ناخنی ز کعبه نه‌ای دور و زین حسد

در چشم دیو ناخنه است استخوان شده

کوثر به ناودان شده آندم که پای تو

کرده طواف کعبه و زی ناودان شده

هر خون که رانده از تن قربان خواص تو

گلگونهٔ عذار خواص جنان شده

خون بهیمه ریخته هر میزبان به شرط

تو خون نفس ریخته و میزبان شده

چون زی مدینه آمده مهد رفیع تو

ز ابر عطات شوره ستان بوستان شده

تو عنبرین نفس به سر روضهٔ رسول

وز یاد تو ملائکه مشکین دهان شده

وقت قدوم روضه تو را مرحبا زده

صدق دلت به حضرت او نورهان شده

آن شاخ سیم بر سر بالین مصطفی

از بس نثار لعل و زرت گلستان شده

تو شب به روضهٔ نبوی زنده داشته

عین اللهت به لطف نظر پاسبان شده

اشک نیاز ریخته چشم تو شمع‌وار

وز نور روضهٔ نبوی شمعدان شده

هنگام بازگشت همه ره ز برکتت

شب بدروار بدرقهٔ کاروان شده

در موکبت برای خبر چون کبوتران

شام و سحر دو نامه بر رایگان شده

وز بهر محملت که فلک بوده غاشیه‌اش

خورشید ناقه گشته و مه ساربان شده

تاریخ گشته رفتن مهد تو در عرب

چون در عجم کرامت تو داستان شده

ای آسیه کرامت و ای ساره معرفت

حوای وقت و مریم آخر زمان شده

این هر چهار طاهره را خامسه توئی

هر ناخن از تو رابعهٔ دودمان شده

ای اعتقاد نه زن و ده یار مصطفات

از نوزده زبانیه حرز امان شده

هستند ده ستاره و نه حور با دلت

همراه هشت جنت و هفت آسمان شده

گر شاه بانوان ز خلاط آمده به حج

نامش به جود در همه علام عیان شده

تو قحط مکه برده و نامت به شرق و غرب

تا حد قندهار و خط قیروان شده

صد ماه بانوان به برت پیشکار هست

صد شاه ارمنت رهی قهرمان شده

خاقانی ار ز خدمت مهد تو دور ماند

عمرش بخورده در سر تشویر آن شده

اکنون ز روی بی‌طمعی خوانده مدح تو

بر مدح خوان تو ملکان مدح خوان شده

زین شعر کرده بر قد و صفت قبای فخر

وز بهر فتنه نیز فلک چون کمان شده

بادت بقای خضر و هم از برکت دعات

اسکندر جهان، شه شرق اخستان شده

بادت سعادت ابد وهم به همتت

قیدافهٔ زمین و سر قیروان شده

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

عید است و پیش از صبح‌دم مژده به خمار آمده

بر چرخ دوش از جام جم یک نیمه دیدار آمده

عید آمد از خلد برین، شد شحنهٔ روی زمین

هان ماه نو طغراش بین امروز در کار آمده

کرده در آن خرم فضا صید گوزنان چند جا

شاخ گوزن اندر هوا اینک نگون‌سار آمده

پرچم ز شب پرداخته، مه طاس پرچم ساخته

بیرق ز صبح افراخته روزش سپهدار آمده

بر چرخ بگشاده کمین، داغش نهاده بر سرین

هان عین عید اینک ببین بر چرخ دوار آمده

عید همایون فر نگر، سیمرغ زرین پر نگر

ابروی زال زر نگر، بر فرق کهسار آمده

از گرد راهش آسمان، ترمغز گشته آن‌چنان

کز عطسهٔ مغزش جهان پر مشک تاتار آمده

گیتی ز گرد لشکرش طاوس بسته زیورش

در شرق رنگین شهپرش، در غرب منقار آمده

پی گم کنان سی شب دوان، از چشم قرایان نهان

دزدیده در کوی مغان نزدیک خمار آمده

ساقی صنم پیکر شده، باده صلیب آور شده

قندیل ازو ساغر شده، تسبیح زنار آمده

هر نی ز کویش شکری، هر می ز جویش کوثری

هر خو ز رویش عبهری بر برگ گلنار آمده

ریحان روح از بوی وی، جان را فتوح از روی وی

بزم صبوح از جوی می، فردوس کردار آمده

می عاشق‌آسا زرد به، هم‌رنگ اهل درد به

درد صفا پرورد به تلخ شکربار آمده

خورشید رخشان است می، زان زرد و لرزان است می

جوجو همه جان است می فعلش به خروار آمده

آن خام خم پرورد کو؟ آن شاهد رخ زرد کو؟

آن عیسی هر درد کو تریاق بیمار آمده

می آفتاب زرفشان، جان بلورش آسمان

مشرق کف ساقیش دان مغرب لب یار آمده

در ساغر صهبا نگر، در کشتی آن دریا نگر

بر خشک‌تر صحرا نگر کشتی به رفتار آمده

مطرب چو طوطی بوالهوس انگشت و لب در کارو بس

از سینهٔ بربط نفس، در حلق مزمار آمده

آن آبنوسین شاخ بین، مار شکم سوراخ بین

افسونگر گستاخ بین لب بر لب مار آمده

بربط چو عذرا مریمی کابستنی دارد همی

وز درد زادن هر دمی در نالهٔ زار آمده

نالان رباب از عشق می، دستینه بسته دست وی

بر ساعدش چون خشک نی رگ‌های بسیار آمده

آن چنگ ازرق سار بین، زر رشته در منقار بین

در قید گیسووار بین پایش گرفتار آمده

آن لعب دف گردان نگر، بر دف شکارستان نگر

وان چند صف حیوان نگر باهم به پیکار آمده

کبکان به بانگ زیر و بم چندان سماع آورده هم

تا حلق نازکشان ز دم تا سینه افگار آمده

راز سلیمانی شنو زان مرغ روحانی شنو

اشعار خاقانی شنو چون در شهوار آمده

صف‌های مرغان کن نگه، در صفه‌های بزم شه

چون عندلیبان صبحگه فصال گلزار آمده

و آن کوس عیدی بین نوان، بر درگه شاه جهان

مانند طفل لوح خوان در درس و تکرار آمده

جام و می رنگین بهم، صبح وشفق را بین بهم

تخت و جلال الدین بهم کیخسرو آثار آمده

شروان شه سلطان نشان، افسردهٔ گردن کشان

دستش سحاب درفشان چون لعل دلدار آمده

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

ای در دل سودائیان، از غمزه غوغا داشته

من کشتهٔ غوغائیان، دل مست سودا داشته

جان خاک نعل مرکبت وز آب طوق غبغبت

در آتش موسی لبت، باد مسیحا داشته

دلهای خون‌آلود بین، بر خاک راهت بوسه چین

من خاک آن خاکم همین بوسی تمنا داشته

گوئی به مجلس هردمی کو مست من، ها عالمی

گوئی به میدان درهمی، کو رخش تنها داشته

هستم سگت ای چه ذقن زنجیرم آن مشکین رسن

سگ را ز دم طوق است و من آن قد یکتا داشته

زان زلف هاروتی‌نشان لرزان ترم از زهره دان

ای زهره را هاروت سان زلف تو دروا داشته

تو گل‌رخی من سالها پاشیده بر گل مالها

چون لاله مشکین خالها گل‌برگ رعنا داشته

شمعی ولی هر شب مرا، از لرز زلفت تب مرا

عمری به میگون لب مرا سرمست و شیدا داشته

در حال خاقانی نگر، بیمار آن خندان شکر

ز آن چشم بیمار از نظر چشم مداوا داشته

تو رشک ماه چارده، او چون مه نو چارمه

مهر شفا در پنج گه از شاه دنیا داشته

خاقان اکبر کز دها بگشاد نیلی پرده‌ها

دید آتشین هفت اژدها در پرده ماوا داشته

از خنجر زهر آبگون هفت اژدها را ریخت خون

همت ز نه پرده برون، دل هشت مرعا داشته

بل فارغ آن دل در برش از هشت خلد و کوثرش

صد ساله ره ز آنسوترش جای تماشا داشته

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

این آتشین کاسه نگر، دولاب مینا داشته

از آب کوثر کاسه‌تر و آهنگ دریا داشته

در دلو نور افشان شده، ز آنجا به ماهی دان شده

ماهی از او بریان شده یک ماهه نعما داشته

ماهی و قرص خور بهم حوت است و یونس در شکم

ماهی همه گنج درم، خور زر گونا داشته

انجم نثار افشان او، اجرا خوران از خوان او

از ماهی بریان او نزل مهنا داشته

خورشید نو تاثیر بین، حوتش بهین توفیر بین

جمشید ماهی گیر بین، نو ملک زیبا داشته

گنج بهار اینک روان، میغ اژدهای گنج‌بان

رخش سحاب اینک دوان وز برق هرا داشته

چون روغن طلق است طل بحر دمان زیبق عمل

خورشید در تصعید وحل آتش در اعضا داشته

چون آتش آمد آشنا زیبق پرید اندر هوا

اینک هوا سیمین هبا زیبق مجزا داشته

زین پس و شاقان چمن نو خط شوند و غمزه زن

طوق خط و چاه ذقن پر مشک سارا داشته

در هر چمن عاشق وشان بر ساقی و می جان‌فشان

پیر خرد ز انصافشان با می مواسا داشته

گردان بر هر نوبری گل سارغ از مل ساغری

وان مل محک هر زری با گل محاکا داشته

جام است یا جوز است آن یا خود بیضاست آن

یا تیغ بوالهیجاست آن در قلب هیجا داشته

نوروز پیک نصرتش، میقات‌گاه عشرتش

نه مه بهار از حضرتش دل ناشکیبا داشته

نوروز نو شروان‌شهی چل صبح و شش روزش رهی

جاسوس بختش ز آگهی دل علم فردا داشته

خاقان اکبر کز دمش عشری است جان عالمش

نه چرخ زیر خاتمش هر هفت غبرا داشته

برجیس حکم، افلاک ظل، ادریس جان، جبریل دل

از خط کل تا شط گل عالم به تنها داشته

تا عالمش دریافته پیران سر افسر یافته

هم شرع داور یافته هم ملک دارا داشته

پروانه چرخ اخضرش پرواز نسرین از فرش

پرواز سعدین بر سرش چندان که پروا داشته

شمشیر او طوبی مثال او را جنان تحت الظلال

انوار عز فوق الکمال از حق تعالی داشته

گردون و هفت اجرام او تحت الشعاع جام او

فوق الصفه ز اکرام او دین مجد والا داشته

دریای عقلی در دلش، صحرای قدسی منزلش

از نفس کل آب و گلش صفوت در اجزا داشته

ذاتش مراد کاف و نون از علت عالم برون

دل را به عصمت رهنمون بر ترک اشیا داشته

لب‌های شاهان درگهش کوثر دم از خاک رهش

جنت به خاک درگهش روی تولا داشته

خوانده به چتر شاه بر چرخ آیة الکرسی ز بر

چترش همائی زیر پر عرش معلا داشته

چل صبح آدم هم‌دمش ، ملک خلافت ز آدمش

هم بوده اسم اعظمش هم علم اسما داشته

چون از عدم درتاخته، دیده فلک دست آخته

انصاف پنهان ساخته، ظلم آشکارا داشته

ملکت گرفته رهزنان، برده نگین اهریمنان

دین نزد این تردامنان نه جا نه ملجا داشته

هر خوک خواری بر زمین دهقان و عیسی خوشه چین

هر پشهٔ طارم نشین، پیلان به سرما داشته

شاه است عدل انگیخته دست فلک بربیخته

هم خون ظالم ریخته هم ملک آبا داشته

چندان برون رانده سپه کاتش گرفته فرق مه

نه باد را بر خاک ره نی آب مجرا داشته

چرخ و زمان کرده ندا کای تیغ تو جان هدی

ما خاک پایت را فدا تو دست بر ما داشته

ملک ابد را رایگان مخلص بر او کرد آسمان

ملکی ز مقطع کم زیان وز عدل مبدا داشته

از فتح اران نام را زیور زده ایام را

فتح عراق و شام را وقتی مسما داشته

بحری است تیغش و آسمان بر گوهرش اختر فشان

ز آن گوهری تیغ اختران چشم مدارا داشته

آن روض دوزخ بار بین، حور زبانی سار بین

بحر نهنگ اوبار بین آهنگ اعدا داشته

معمار دین آثار او، دین زنده از کردار او

گنجی است آن دیوار او از خضر بنا داشته

جسته نظیر او جهان، نادیده عنقا را نشان

اینک جهان را غیب دان زین خرده برپا داشته

خط کفش حرز شفا، تیغش در او عین الصفا

چون نور مهر مصطفی جان بحیرا داشته

دهر است خندان بر عدو کو جاه شه کرد آرزو

مقل است بار نخل او، او چشم خرما داشته

پران ملک پیرامنش، چون چرخ دائر بر تنش

چون بادریسه دشمنش یک چشم بینا داشته

ای تاج گردون گاه تو، مهدی دل آگاه تو

یک بندهٔ درگاه تو صد چین و یغما داشته

بر بندگان پاشی گهر هر بنده‌ای را بر کمر

ز آن لعبتان کز صلب خور ارحام خارا داشته

افلاک تنگ ادهمت، خورشید موم خاتمت

دل مرده گیتی از دمت امید احیا داشته

خوش غمزه چشم خور ز تو شب طره پر عنبر ز تو

پیشانی اختر ز تو داغ اطعنا داشته

خصمت ز دولت بینوا و آنگه درت کرده رها

چشمش به درد او توتیا بر باد نکبا داشته

گر با تو خصم آرش بود هم جفت او آتش بود

صحنات کمتر خوش بود، با صحن حلوا داشته

هر موی رخشت رستمی مدهامتان وش ادهمی

طاس زرش هر پرچمی از زلف حورا داشته

باد سلیمان در برش و زنار موسی منظرش

طیر است گوئی پیکرش، طور است مانا داشته

از نعل او مه را گله، بر چشم خورشید آبله

کاه و جوش ز آن سنبله کاین سبز صحرا داشته

باد از سعادات ابد بیت الحیاتت را مدد

هیلاج عمرت را عدد غایات اقصی داشته

برتر ز عرشت قدر و قد، رایت ورای حزر و حد

ذاتت به دست جود و جد گیتی مطرا داشته

در سجده صف‌های ملک پیش تو خاشع یک به یک

چندان که محراب فلک پیران و برنا داشته

مولات بی‌نام آسمان، باجت رساد از اختران

صف غلامانت جهان شرقا و غربا داشته

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

ماه نو دیدی حمایل ز آسمان انگیخته

اختران تعویذ سیمین بی‌کران انگیخته

شب ز انجم گرد بر گرد حمایل طفل‌وار

سیمهای قل هواللهی عیان انگیخته

صحف مینا را ده آیت‌ها گزارش کرده شب

از شفق شنگرف و از مه لیقدان انگیخته

شب گوزن افکنده گویی شاخش اینک در هوا

خونش از نیلوفر چرخ ارغوان انگیخته

شب چو فصادی که ماهش مبضع و گردونش طشت

طشت کرده سرنگون خون از رگان انگیخته

شب همانا نسر طائر خواهد افکندن که هست

از کواکب مهره‌ها وز مه کمان انگیخته

زهره با ماه و شفق گوئی ز بابل جادویی است

نعل و آتش در هوای قیروان انگیخته

گو ز بازد چرخ چون طفلان بعید از بهر آنک

گو ز مه کرده است و گوز از اختران انگیخته

آتشین حراقه برده گرمی از حراق چرخ

لیک بر قبه شررها از دخان انگیخته

نی شرر باشد به زیر و دود بالا پس چراست

دود در زیر و شرر بالای آن انگیخته

پاسبان بر بام دارد شاه وپنهان شاه چرخ

زیر بام از هندوی شب پاسبان انگیخته

شب مگر اندود خواهد بام گیتی را به قیر

کز بنات النعش هستش نردبان انگیخته

در بره مریخ گرزگاو افریدون به دست

وز مجره شب درفش کاویان انگیخته

پنبه زاری بر فلک بی‌آب و کیوان بهر آن

دلو را از پنبه‌زارش ریسمان انگیخته

چرخ پیچان تن چو مار جان ستان و آنگه قضا

کژدمی از پشت مار جان ستان انگیخته

شیر با گاو و بره گرگ آشتی کرده به طبع

آشتی‌شان اورمزد مهربان انگیخته

ساز آن رعنای صاحب بربط اندر بزم چرخ

سوز از آن قرای صاحب طیلسان انگیخته

چشم بزغاله بر آن خوشه که خرمن کرده شب

داس کژدندان ز راه کهکشان انگیخته

نقش جوزا چون دو مغز اندر یکی جوز از قیاس

یا دو یبروج الصنم در یک مکان انگیخته

خور به سرطان مانده تا معجون سرطانی کند

زانکه مفلوج است و صفرا از رخان انگیخته

مشتری را ماهیی صید و کمانی زیردست

آفت تیر از کمان ترکمان انگیخته

بخت بر زرهای انجم در ترازوی فلک

نقش نام اخستان کامران انگیخته

وز شهاب ناوک انداز و سماک نیزه باز

لشکر شروان‌شه صاحب قران انگیخته

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

این تویی کز غمزه غوغا در جهان انگیخته

نیزه بالا خون بدان مشکین سنان انگیخته

نقش زلفت بر رخ و نقش رخت در چشم من

بوستان از ابر و ابر از بوستان انگیخته

پرنیان خویی و دیباروی و از بخت من است

مارت از دیبا و خار از پرنیان انگیخته

آب و سنگم داده‌ای بر باد و من پیچان چو آب

سنگ در بر می‌روم وز دل فغان انگیخته

از لبت چون گل‌شکر خواهم که داری در جواب

زهر کان در سنبل است از ناردان انگیخته

دل گمان می‌برد کز دست تو نتوان برد جان

داغ هجرت بین یقینی از گمان انگیخته

آه خاقانی شنو با زلف دود افکن بگوی

کاین چه دود است آخر از جان فلان انگیخته

کاروان عشق را بیاع جان شد چشم او

دار ضرب شاه ز آن بیاع جان انگیخته

داور امت جلال الدین، خلیفهٔ ذو الجلال

گوهر قدسی زکان کن‌فکان انگیخته

شاه مشرق، آفتاب گوهر بهرامیان

صبح عدل از مشرق آن خاندان انگیخته

هیبتش تاج از سر مهراج هند انداخته

صولتش خون از دل طغماج خان انگیخته

قاهر کفار و باج از قاهره درخواسته

دافع اشرار و گرد از دامغان انگیخته

آسمان کوه زهره آفتاب کان ضمیر

آفت هرچ آفتاب از کوه و کان انگیخته

ذات او مهدی است از مهد فلک زیر آمده

ظلم دجالی ز چاه اصفهان انگیخته

گرگ ظلم از عدل او ترسان چو مار از چوب از آنک

عدل او ماری ز چوب هر شبان انگیخته

فرامنش طوطی از خزران برآورده چنانک

جر امرش جره‌باز از مولتان انگیخته

ذاتش از نور نخستین است و چون صور پسین

صورت انصاف در آخر زمان انگیخته

بل که تا حکمش دمیده صور عدل اندر جهان

از زمین ملک صد نوشیروان انگیخته

نیل تیغش چون سکاهن سوخته خیل خزر

لاجرم هندوستان ز آن، دودمان انگیخته

از حد هندوستان گر پیل خیزد طرفه نیست

طرفه پیلی کز خزر هندوستان انگیخته

در ید بیضاش ثعبان از کمند خیزران

خصم را ضیق النفس زان خیزران انگیخته

حاسدش در حسرت اقبال و با کام دلش

صدمهٔ ادبار خسف از خان و مان انگیخته

خاک‌ساری را چو آتش طالع چون ماربخت

داده جوع الکلب و درخوان قحط نان انگیخته

هود همت شهریاری، نوح دعوت خسروی

صرصر از خزران و طوفان از الان انگیخته

هیبت او مالک آئین وزبانی خاصیت

دوزخ از دربندو ویل از شابران انگیخته

گشته شروان شیروان لابل شرفوان از قیاس

صورت بغداد و مصر از خیروان انگیخته

هم خلیفهٔ مصر و بغداد است هم فیض کفش

دجله از سعدون و نیل از گردمان انگیخته

لشکری دیده شبیخون برده بر دیوان روس

از کمین غرشت شیر سیستان انگیخته

جوشش کوسش که نالد چون گوزن از پوست گرگ

حیض خرگوش از تن شیر ژیان انگیخته

شبروی کرده کلنگ آسا همه شاهین دلان

چون قطا سیمرغ را از آشیان انگیخته

رانده تا دامان شب چون شب ز مه بر جیب چرخ

جادو آسا یک قواره از کتان انگیخته

صبحگه چون صبح شمشیر آخته بر کافران

تا به شمشیر از همه گرد هوان انگیخته

زهره چون بهرام چوبین بارهٔ چوبین به زیر

آهنین تن باره چون باد خزان انگیخته

هر یکی اسفندیاری در دژ روئین درع

از سر دریا غبار هفت خوان انگیخته

بابک از تیغ و خلیفه از سنان در کارزار

جوش جیش از اردشیر بابکان انگیخته

برکشیده تیغ اسد چون افتاب اندر اسد

در تموز از آه خصمان مهرگان انگیخته

در جزیره رانده یک دریا ز خون روسیان

موج از آن دریای خون کوه کلان انگیخته

کشتی از بس زار گشته کشت‌زاری گشته لعل

سر دروده وز درون آواز امان انگیخته

کشته یک نیم و گریزان خسته نیمی رفته باز

مرگشان تب‌ها ز جان ناتوان انگیخته

تا به دیگ مغز خود خود را مزورها پزند

ار سرشک نو زرشک رایگان انگیخته

از فزع کف بر سر دریا گمان برده که هست

ز آهنین اسب آتشین برگستوان انگیخته

رایت شاه اخستان کانا فتحنا یار اوست

در جهان آوازهٔ شادی رسان انگیخته

از سر کفار روس انگیخته گردی چنانک

از سران روم شاه الب ارسلان انگیخته

یک دو روز این سگ‌دلان انگیخته در شیرلان

شورشی کارژنگ در مازندران انگیخته

سهم شاه انگیخته امروز در دربند روس

شورشی کان سگ‌دلان در شیرلان انگیخته

پیش تخت خسرو موسی کف هارون زبان

این منم چون سامری سحر از بیان انگیخته

عنصری کو یا معزی یا سنائی کاین سخن

معجز است از هر سه گرد امتحان انگیخته

تا جهان پیر جوان سیماست، باد اندر جهان

رای پیرش را مدد بخت جوان انگیخته

تا طراز ملک را نام است نامش باد و بس

بر طراز ملک، نقش جاودان انگیخته

فر او بر هفت بام و چار دیوار جهان

کارنامهٔ هشت بنیان جنان انگیخته

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

 

دور فلک ده جام را از نور عذرا داشته

چون عده داران چار مه در طارمی واداشته

در آب خضر آتش زده، خم‌خانه زو مریمکده

هم حامل روح آمده هم نفس عذرا داشته

جام بلور از جوهرش، سقلاب و روم اندر برش

از نار موسی پیکرش در کف بیضا داشته

مجلس ز می زیورزده، وز جرعه خاک افسر زده

صبح از جگر دم برزده، مرغ از که آوا داشته

خصم صرع‌دار آشفته‌سر، کف بر لب آورده ز بر

و آن خیک مستسقی نگر در سینه صفرا داشته

می عطسهٔ آدم شده، یعنی که عیسی دم شده

داروی جان جم شده، در دیر دارا داشته

مرغ سحر تشنیع زن بر قتل مرغ باب زن

مرغ صراحی در دهن تریاق غمها داشته

مجلس دو آتش داده بر، این حجر آن از شجر

این کرده منقل را مقر، آن جام را جا داشته

منقل مربع کعبه‌سان، آشفته در وی رومیان

لبیک گویان در میان، تن محرم آسا داشته

این سبز طشت سرنگون طاس‌زر آورده برون

بر یاد طاس سرنگون ما جام صهبا داشته

ساقی به رخ ریحان جان خطش دبیرستان جان

در ملک دل سلطان جان وز مشک طغرا داشته

بر گوهر دل برده پی جام صدف ز انگشت وی

و انگشت او با جام می ماهی است دریا داشته

می چون شفق صفرا زده مستان چو شب سودا زده

آتش درین خضرا زده دستی که حمرا داشته

می آتش و کف دود بین، آن کف سیم‌اندود بین

مریخ خون‌آلود بین بر سر ثریا داشته

از عکس می مجلس چنان چون باغ زرین در خزان

باغ از دم رامش‌گران مرغان گویا داشته

داود صوت انده زدای، الحان موسیقی سرای

ادریس دم صنعت نمای، اعجاز پیدا داشته

بر بط کشیده رگ برون رگ‌هاش آلوده به خون

ساقی به طاس زر درون خون مصفا داشته

و آن، چنگ گردون‌وش سرش، ده ماه نو خدمتگرش

ساعات روز و شب درش، مطرب مهیا داشته

نای از دو آتش باد خور، نی طوق و نارش تاج سر

باد و نی و نارش نگر هر سه زبان ناداشته

دف چون هلال بدرسان، گرد هلالش اختران

هر سو دو اختر در قران جفتی چو جوزا داشته

درجان سماع آویخته، مستان خروش انگیخته

نقل نو اینجا ریخته، جام می آنجا داشته

من زان گره گوشه نشین، نه دردکش نه جرعه چین

می ناب و شاهد نازنین، ساقی محابا داشته

یاران شدند آتش سخن، کاین چیست کار آب کن

نوروز نو ز آب کهن خط تبرا داشته

گفتم پسندد داورم کز فیض عقلی بگذرم

حیض عروس رز خورم، در حوض ترسا داشته

خاصه که خضرم در عرب از آب زمزم شسته لب

من گرد کعبه چند شب، شب زنده عذرا داشته

مقصود اگر مستی است هست از جود شاه دین پرست

آنک می جان بخش و دست از عقل والا داشته

خاقان اکبر کز قدر دارد قدش درع ظفر

یک میخ درعش برکمر نه چرخ مینا داشته

کیخسرو رستم کمان، جمشید اسکندر مکان

چون مهدی آخر زمان، عدل هویدا داشته

ایوانش جنت را بدل، جام از کفش کوثر عمل

اصوات غلمان زین غزل ابیات غرا داشته

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:19 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023001
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث