به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

تبسم هرکجا رنگ سخن زان لعل تر ریزد

زآغوش رک‌کل شوخی موج‌گهرریزد

به آهنگ نثار مقدم‌گلشن تماشایت

چمن‌ در هر گلی صد نرگسستان سیم و زر ریزد

گریبان‌چاکیی دارند مشتاقان دیدارت

که‌کر اشکی به‌عرض‌آرند صد توفالا سحر ریزد

رگ خش ندارد دستگاه قطره آبی

به جای خون مگر رنگ‌گداز نیشتر ریزد

غبارم زحمت آن آستان داد از گرانجانی

بگو تا ناله‌اش بردارد و جای دیگر ریزد

به ناموس وفا در پردهٔ دل آب می‌گردم

مبادا حسرت دیدار چون اشکم به در ریزد

به صورت گر تهی‌دستم به‌معنی گنجها دارم

که ‌گر یک‌ چشم من‌ دامن فشاند صد گهر ریزد

تویی‌ کز همت بیدستگاهان غافلی ورنه

ز عنقا آشیان برتر نهد رنگی‌ که پر ریزد

توان سیر تنک‌سرمایه گیهای جهان کردن

که هرجا گرد شامی ‌بشکند رنگ‌ سحر ریزد

چو اشک شمع نقد آبرویی در گره دارم

که‌تا در پرده‌است‌آب‌است‌،‌چون رپزد شرر ریزد

کلاه عزت افلاک فرش نقش‌پاگیرد

چو بیدل هرکه ا‌ز راهت‌کف‌خاکی به‌سر ریزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

وداع‌ کلفتم تا گل‌ کند چاک جگر ریزد

شب از برچیدن دامان‌ گریبان سحر ریزد

نی‌ام فرهاد لیک از دل‌گرانی‌ کلفتی دارم

که بار نالهٔ من بیستون را از کمر ریزد

در این‌ گلشن چو شبنم از محبت چشم آن دارم

که سرتا پای من بگدازد و یک چشم تر ریزد

مجویید از هجوم آرزو غیر از گداز دل

کف خون است اگر این رنگ‌ها بر یکدگر ریزد

جهان را اعتباری هست تا نیرنگ مشتاقی

چو چشم آید به هم‌، ناچار مژگان از نظر ریزد

سر و برگ اجابت نیست آه حسرت ما را

همان بهتر که این آتش به بنیاد اثر ریزد

محبت‌ کشته‌ را سهل‌ است اشک از دیده افشاندن

که عاشق‌ گرد اگر از دامن افشاند جگر ریزد

هوس‌ پیمایی آماده‌ست اسباب ندامت را

حذر آن شیوه‌ کز بی‌حاصلی خاکت به سر ریزد

به انداز خرامش‌ کبک اگر دوزد نظر بیدل

خجالت در غبار نقش پایش بال و پر ریزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

خرد به عشق‌ کند حیله‌ساز جنگ و گریزد

چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد

به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان برد

قیامتی ‌که بزه باشدش خدنگ و گریزد

نگارخانهٔ امکان به و‌حشتی‌ست که گردون

کشند زره‌رزوشبش صورت پلنگ وگریزد

کنار امن مجویید از آن محیط که موجش

ز جیب خود به ‌در آرد سر نهنگ و گریزد

ازین قلمرو حیرت چه ممکن است رهایی

مگر کسی قدم انشا کند ز رنگ و گریزد

ز انس طرف نبستم به قید عالم صورت

چو مؤمنی ‌که دلش ‌گیرد از فرنگ وگریزد

دل رمیدهٔ عاشق بهانه‌جوست به رنگی

که شیشه‌گر شکنی بشنود ترنگ و گریزد

سپندوار فتاده‌ست عمر نعل در آتش

بهوش باش مبادا زند شلنگ و گریزد

کدام سیل نهاده‌ست روم به خانهٔ چشمم

که اشک آبله بندد به پای لنگ و گریزد

رمیدنی‌ست ز شور زمانه رو به قفایم

چو کودکی‌ که سگی را زند به سنگ و گریزد

مخوان به موج ‌گهر قصهٔ تعلق بیدل

مباد چون نفس از دل شود به تنگ و گریزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

نشئه دودی است‌ که از آتش می می‌خیزد

نغمه گردی‌ست که ازکوچهٔ نی می‌خیزد

از لب نو خط او گر سخن ایجادکنم

جام را مو به تن از موجهٔ می می‌خیزد

پیرگشتی ز اثرهای امل عبرت‌گیر

ازکمان بهر شکستن رگ وپی می‌خیزد

پیشتاز است خروس نفس از وحشت عمر

گرد جولان همه را گرچه ز پی می‌خیزد

چه خیال‌ست به خون تا به‌گلو ننشیند

هرکه چون شیشه رگ گردن وی می‌خیزد

دل اگر آیینهٔ انجمن امکان نیست

اینقدر نقش تحیر ز چه شی می‌خیزد

عالمی سلسله پیرای جنون است اما

گردباد دگر از وادی حی می‌خیزد

سعی آه ازدل ما پیچ و خم وهم نبرد

جوهر از آینه با مصقله‌ کی می‌خیزد

مشو از آفت دمسردی پیری غافل

دود از طبع نفس موسم دی می‌خیزد

بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم

از دلم ناله به زنجیر چو نی می‌خیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

بهار حیرت‌ست اینجا نه‌گل نی جام می‌خیزد

ز هستی تا عدم یک دیدهٔ بادام می‌خیزد

خروش فتنه زان چشم جنون آشام می‌خیزد

که جوش ‌الامان از جان خاص و عام می‌خیزد

دلیل شوق نیرنگ تماشای که شد یارب

که آب از آینه چون اشک بی‌آرام می‌خیزد

چه امکان‌ست صید خاکساران فنا کردن

به راه انتظار ما غبار از دام می‌خیزد

به‌طوف مدعا چون ناله عریان شو که عاشق را

فسردنها ز طوف جامهٔ احرام می‌خیزد

هوای پختگی داری کلاه فقر سامان‌کن

که از تاج سرافرازان خیال خام می‌خیزد

ز نادانی حباب باده می‌نامند بیدردان

به دیدار تو چشم حیرتی‌ کز جام می‌خیزد

نفس در دل شکستم شعله زد دود دماغ من

هوا در خانه می‌دزدم غبار از بام می‌خیزد

رمیدن برنمی‌تابد هوای عالم الفت

چو جوش سبزه ‌گرد این بیابان رام می‌خیزد

درین مزرع که دارد ریشه از ساز گرفتاری

اگر یک دانه افتد بر زمین صد دام می‌خیزد

دماغ جاده‌پیمایی ندارد رهرو شوقت

شرر اول قدم از خود به جای‌گام می‌خیزد

ر بس در آرزوی می سرا ‌پا حسرتم بیدل

نفس تا بر لبم آید صدای جام می‌خیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

به این ضعفی ‌که جسم زارم از بستر نمی‌خیزد

اگر بر خاک می‌افتد نگاهم برنمی‌خیزد

غبار ناتوانم با ضعیفی بسته‌ام عهدی

همه‌گر تا فلک بالم سرم زین در نمی‌خیزد

نفس‌عمر‌ی‌ست‌از دل‌می‌کشد دامن‌چه‌نازست این

غبار از سنگ اگر خیزد به این لنگر نمی‌خیزد

به وحشت دیده‌ام جون شمع تدبیر گران‌ خوابی

کزین محفل قدم تا برندارم سر نمی‌خیزد

فسردن سخت غمخواری‌ست بیمار تعین را

قیامت گر دمد موج از سرگوهر نمی‌خیزد

به درویشی غنیمت دار عیش بی‌کلاهی را

که غیر از درد دوش وگردن از افسر نمی‌خیزد

چنین در بستر خنثی‌ که خوابانید عالم را

که‌گردی هم به نام مرد ازین ‌کشور نمی‌خیزد

ز شور مجمع امکان به بیمغزی قناعت‌کن

که چون ‌دف جز صدای پوست زین ‌چنبر نمی‌خیزد

ازین همصحبتان قطع تمنای وفا کردم

خوشم‌ کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی‌خیزد

ز شرم ما و من دارم بهشتی در نظرکانخا

جبین گر بی‌عرق‌شد موجش ازکوثر نمی‌خیزد

خطی بر صفحهٔ‌امکان‌کشیدم ای هوس بس کن

ز چین دامن ما صورت دیگر نمی‌خیزد

به مردن نیز غرق انفعال هستی‌ام بیدل

ز خاکم تا غباری هست آب از سر نمی‌خیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

چوگوهر قطره‌ام تاکی به آب افتدکه برخیزد

زمانی‌ کاش در پای حباب افتد که برخیزد

جهانی‌گشت از نامحرمی پامال افسردن

به ‌فکر خود کسی‌ زین‌ شیخ و شاب ‌افتد که برخیزد

به اقبال فنا هم ننگ دارد فطرت از دونان

مبادا سایه‌ای در آفتاب افتد که برخیزد

ز تقوا دامن عزلت‌گرفت وخاک شد زاهد

مگر چون شور مستی درشراب افتدکه برخیزد

به‌حشر خواجه‌ مپسند ای ‌فلک غیر از زمینگری

مباد این خر مکرر در خلاب افتدکه برخیزد

فسون شیشه‌، ما را ازپری نومیدکرد آخر

به‌روی‌کس محال‌است این‌نقاب‌افتدکه برخیزد

تحمل خجلت خفت نمی‌چیند درین محفل

سپند ما چرا دراضطراب افتد که برخیزد

درپن صحرا عروج ناز هرگردی‌ست دامانی

سر ما هم به فکر آن رکاب افتد که برخیزد

حیا مشکل‌ که‌ گیرد دامن رنگ چمن‌ خیزش

چوگل هرچند این آتش در آب افتدکه برخیزد

ز لنگرداری رسم توقع آب می‌گردم

خدایا بخت‌من چندان به خواب افتدکه برخیزد

نهان در آستین یأس دارم چون سحر دستی

غبار من دعای مستجاب افتدکه برخیزد

نمو ربطی ندارد با نهال مدعا بیدل

مگر آتش ‌درین ‌دیر خراب ‌افتدکه برخیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

چه غفلت یارب از تقریر یأس انجام می‌خیزد

که دل تا وصل می‌گوید ز لب پیغام می‌خیزد

خیال چشم او داری طمع بگسل ز هشیاری

که اینجا صد جنون از روغن بادام می‌خیزد

چسان بیتابی عاشق نگیرد دامن حیرت

که از طرز خرامش ‌گردش ایام می‌خیزد

ز جوش خون دل بر حلقهٔ آن زلف می‌لرزم

که توفان شفق آخر ز قعر شام می‌خیزد

ز بزم می‌پرستان بی‌توقف بگذر ای زاهد

که آنجا هرکه بنشبند ز ننگ و نام می‌خیزد

کرم درکار تست ای بی‌خبر ترک فضولی‌کن

که از دست دعا برداشتن ابرام می‌خیزد

نه اشک اینجا زمین‌فرساست نی آهی هوا پیما

غبار بی‌عصاییها به این اندام می‌خیزد

سخن در پرده خون‌سازی به است از عرض اظهارش

که از تحسین این بی‌دانشان دشنام می‌خیزد

جنون آهنگ صید کیست یارب مست بیتابی

که چون زنجیر، شور از حلقه‌های دام می‌خیزد

عروج عشرت است امشب ز جوش خم مشو غافل

که صحن خانهٔ مستان به سیر بام می‌خیزد

نفس سرمایه‌ای بیدل ز سودای هوس بگذر

سحر هم از سر این خاکدان ناکام می‌خیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

به این عجزم چه ز خاک حیاپرورد برخیزد

مگر مشتی عرق از من به‌جای ‌گرد برخیزد

مگو سهل‌است عاشق را به نومیدی علم‌گشتن

چها زپا نشیند تا یک آه سرد برخیزد

به‌مقصد برد شور یک‌جرس صد کاروان محمل

مباش از ناله غافل گر همه بی‌ درد بر خیزد

خیال آوارهٔ دشت هوای اوست اجزایم

مبادا حسرتی زین خاک بادآورد برخیزد

در آن وادی‌ که دامان تصرف بشکند رنگم

چو اوراق خزان نقش قدم هم زرد برخیزد

ازین دام تعلق بسکه دشوار است وارستن

تحیر نقش بندد گر نگاهی فرد برخیزد

اگر این است نیرنگ اثر زخم محبت را

نفس از سینه چون صبحم قفس‌پرورد برخیزد

بقدر اعتبار آیینه دارد جوهر هرکس

ز جرات‌ گیر اگر مو بر تن نامرد برخیزد

ز املاک هوس‌، دل نام کلفت مزرعی دارم

چو زخم آنجا همه‌گر خنده‌کارم درد برخیزد

ز سامان جنون جوش سحر خواهم زدن بیدل

گریبان می‌درم چندان که از من گرد برخیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

چو شمع از ساز من دیگرکدام آهنگ برخیزد

جبین بر خاک مالد گر ز رویم رنگ برخیزد

مژه واکردن آسان نیست زبن خوابی ‌که من دارم

ز صیقل آینه پاها خورد تا زنگ برخیزد

جهان ما و من ناموسگاه وهم می‌باشد

چه امکان است از اینجا رسم نام و ننگ برخیزد

غرورش را بساط عجز ما آموخت رعنایی

که آتش در نیستان چون فتد آهنگ برخیزد

گر آزادی درین زندان‌سرا تا کی به خون خفتن

دل بی‌مدعا از هر چه گردد تنگ برخیزد

جنون زین دشت و در هر جا غبار وحشتم گیرد

کنم گردی که دور از من به صد فرسنگ برخیزد

فلک در گردش‌ است از وهم ‌ممکن ‌نیست‌ وارستن

مگر از پیش چشم این کاسه‌های بنگ برخیزد

به حرف و صوت ازین کهسار نتوان برد افسردن

قیامت صور بندد بر صدا تا سنگ برخیزد

گرانجانی مکن تا ننگ خفّت‌ کم‌کشد همت

که هر کس مدتی یکجا نشیند لنگ برخیزد

فریب صلح از تعظیم مغروران مخور بیدل

رگ ‌گردن چو برخیزد به عزم جنگ برخیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113843
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث