به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد

همان د رکاسه ی سر خون او را گردنش ریزد

به ‌هرجا در رسد آوازهٔ ‌کوس ظفر جنگت

همه‌گر شیر باشد زهره‌اش چون‌آب می‌ریزد

غبار موکبت هرجا نماید غارت آهنگی

حسود از بی‌پر و بالی به دوش رنگ بگریزد

ببالد آفتاب اقتدار از چرخ اقبالت

به فرق دشمن جاهت فلک خاک سیه بیزد

دعای بیدلان از حق امید این اثر دارد

که یارب آتش از بنیاد اعدای تو برخیزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

جام غرور کدام رنگ توان زد

شیشه نداریم بر چه سنگ توان زد

.از هوسم واخرید عذر ضعیفی

آبله‌بوسی به پای لنگ توان زد

قطره ‌محال است بی گهر دل جمعت

سست مگیر آن‌ گره ‌که تنگ توان زد

نقش نگینخانهٔ هوس اگر این است

گل به سر نامها ز ننگ توان زد

کوس و دهل مایهٔ شعور ندارد

دنگ نه‌ای چند دنگ دنگ توان زد

بس که شکستند عهدهای مروت

بر سر یاران پرکلنگ توان زد

چشم‌ گشا لیک بر رخ مژه بستن

آینه باش آنقدر که زنگ توان زد

دور چه ساغر زند کسی به تخیل

خنده مگر بر جهان بنگ توان زد

دامن مقصد که می‌کشد ز کف ما

گربه‌گریبان خویش چنگ توان زد

سخت چو فواره غافلی زته پا

سر به هوا تا کجا شلنگ توان زد

بیدل از اندوه اعتبار برون آ

تا پری این شیشه‌ها به سنگ‌توان زد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

آنکه ما را به جفا سوخته یا می‌سوزد

نتوان ‌گفت چرا سوخته یا می‌سوزد

پیش چشمش نکنی حاصل هستی خرمن

که به یک برق ادا سوخته یا می‌سوزد

تاکی ای آینه زحمت‌کش صیقل باشی

خانه‌ات برق صفا سوخته یا می‌سوزد

تپشی چند که در بال و پر شعلهٔ ماست

ذوق پرواز رسا سوخته یا می‌سوزد

کس نفهمید که چون شمع در این محفل وهم

عالمی‌ سر به هوا سوخته یا می‌سوزد

نور انصاف ‌گر این است‌ که شاهان دارند

سایه در بال هما سوخته یا می‌سوزد

وهم اسباب مپیماکه دماغ مجنون

در سویدا همه را سوخته یا می‌سوزد

من و آهی ‌که اگر سرکشد از جیب ادب

از سمک تا به سما سوخته یا می‌سوزد

مشت آبی که درین دیر توان یافت کجاست

هرچه دیدیم چو ما سوخته یا می‌سوزد

تاکی از لاف ‌کند گرم دماغ املت

نفسی چند که واسوخته یا می‌سوزد

شش جهت شور سپندی ا‌ست ندانم بیدل

دل آواره‌ کجا سوخته یا می‌سوزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

دل مپرسید چرا سوخته یا می‌سوزد

هرچه شد باب وفا سوخته یا می‌سوزد

برق آن جلوه‌گراین است‌که من می‌بینم

خانهٔ آینه‌ها سوخته یا می‌سوزد

سوز عشق و دل افسرده زاهد هیهات

از شرر سنگ‌ کجا سوخته یا می‌سوزد

اثر از نالهٔ ارباب هوس بیزار است

برق تصویر که را سوخته یا می‌سوزد

غره صبر مباشید کزین لاله‌رخان

هرکه گردید جدا سوخته یا می‌سوزد

برق سودای تو در پرده اندیشهٔ ما

کس چه داند که چها سوخته یا می‌سوزد

رشحهٔ فیض قناعت بطلب ‌کاتش حرص

خرمن عمر ترا سوخته یا می‌سوزد

ساز هستی ‌که حریفان نفسش می‌خوانند

تا شود گرم نوا سوخته یا می‌سوزد

ای شرر ترک هوس ‌گیر که تا دم زده‌ای

نفس هرزه‌ درا سوخته یا می‌سوزد

کیست پرسد ز نمکدان لب او بیدل

کز چه زخم دل ما سوخته یا می‌سوزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد

نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد

نگه نظاره‌ کند از حیا نهانش و لرزد

زبان سخن‌ کند از تنگی دهانش و لرزد

چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم

ببوسد از لب موج‌گهر دهانش و لرزد

قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم

که فکر مو شود ازحیرت میانش و لرزد

دمی‌که آرزوی دل به عرض شوق توکوشد

گره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد

خیال ما کند آهنگ سجدهٔ سر راهت

برد تصور از آنسوی آسمانش و لرزد

نظربه طینت بیتاب عاشق اینهمه سهل است

که همچو مو ج شود ناله برزبانش ولرزد

عجب مدار ز نیرنگ اختراع مروت

که همچوآه زدل بگذرد سنانش ولرزد

بود ترحم عشقت به حال ناکسی من

چو مشت خس‌ که ‌کند شعله امتحانش و لرزد

به محفل تو که اظهار مدعاست تحیر

نفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد

به وصل وحشتم از دل نمی‌رود چه توان کرد

که سست مشق رسد تیر بر نشانش و لرزد

به عافیت نی‌ام ایمن ز آفتی‌ که ‌کشید

چون آن غریق ‌که آرند بر کرانش و لرزد

ز بسکه شرم سجودش گداخت پیکر بیدل

چو عکس آب نهد سر بر آستانش و لرزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

روزی ‌که قضا سر خط آفاق رقم زد

گفتم به ‌جبینم چه‌نوشتندقلم‌زد

غافل مشوید از نفس نعل درآتش

سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد

چون مو به نظر سخت نگون‌سار دمیدیم

فواره این باغ به غربال علم زد

ساز طرب محفل اقبال شکست است

جامی‌که شنیدی تو قلک بر سر جم زد

زین خیره نگاهی ‌که شهان راست به درویش

پیداست که بر چشم یقین گرد حشم زد

واعظ به تکلف ندهی زحمت مستان

از باده نخواهد لب ساغر به قسم زد

صد شکر که چون صبح نکردیم فضولی

با ما نفسی بود که بر آینه کم زد

خواب عجبی داشت جهان لیک چه حاصل

دل‌ کرد جنونی‌ که نفس تا به عدم زد

فریاد که یک سجده به دل راه نبردیم

کوری همه را سر به در دیر و حرم زد

اقبال عرق کرد ز سامان حبابم

تا کوس به شهرت زند از شرم به نم زد

یارب دم پیری به چه راحت مژه بندم

بی‌ سایه شد آن ‌گوشهٔ دیوار که خم زد

بیدل سپر افکند چو مژگان ز ندامت

دستی ‌که ز دامان تو می‌ خواست بهم زد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زد

تمثال ‌گرفت آینه در دست‌ و به در زد

همت به سواد طلبت ‌گرد جنون داشت

نُه چرخ ز بالیدن یک آبله سر زد

رفتی و نیاسود غبارم چه توان‌کرد

بر آتش من ناز تو دامان سحر زد

بی‌روی تو از سیر چمن صرفه نبردم

هر لاله‌ که دیدم شبیخونم به نظر زد

زین ثابت و سیار سراغم چه خیال است

گردیدن رنگم به در چرخ دگر زد

بی ‌برگ طرب کرد مرا قامت پیری

خم‌گشتن این نخل به صد شاخ تبر زد

افسون شعور از نفسم دود برآورد

آبی ‌که به رو می‌زدم آتش به جگر زد

بی‌یاس، دل از فکر وطن بر نگرفتم

تا آبله‌پا گشت گهر فال سفر زد

پرواز نگاهی بتماشا نرساندم

چون شمع زسرتا قدمم یک مژه پرزد

مژگان بهم بسته سراپردهٔ دل بود

حیرت‌زده‌ام دامن این خیمه که بر زد

فریاد که رفتیم و به جایی نرسیدیم

صبح از نفس سوخته دامن به‌کمر زد

ما را ز بهارت چه رسد غیر تحیر

تمثال‌گلی بودکه آیینه به سر زد

دشنامی از آن لعل شنیدم‌ که مپرسید

می‌خواست به سنگم زند آخر به گهر زد

بیدل دل ما را نگهی برد به غارت

آن‌گل‌که تو دیدی چمنی بود نظر زد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد

چو شیشه دل‌که‌کشد تیغ از میانش و لرزد

قیامت است بر آن بلبلی ‌که از ادب ‌گل

پر شکسته‌کشد سر ز آشیانش و لرزد

به هر نفس زدن از دل تپیدن است پرافشان

چو ناخدا گسلد ربط بادبانش و لرزد

به وحشتی‌است درین عرصه برق‌تازی فرصت

که پیک وهم زند دست درعنانش ولرزد

به خون تپیده ضبط شکسته رنگی خویشم

چو مفلسی ‌که شود گنج زر عیانش و لرزد

اگر به خامه دهم عرض دستگاه ضعیفی

ز ناله رشته‌کشد مغز استخوانش و لرزد

ز سوز سینه ی من هر که واکشد سر حرفی

چو نبض تب‌زده برخود تپد زبانش و لرزد

به عرصه‌ای ‌که شود پرفشان نهیب خدنگت

فلک چو شست ببوسد زه‌ کمانش و لرزد

خیال چین جبینت به بحر اگر بستیزد

به تن ز موج دود رعشه ناگهان‌اش و لرزد

گداخت زهرهٔ نظاره دورباش حیایت

چو شب‌روی ‌که ‌کند بیم پاسبانش و لرزد

شکسته‌رنگی عاشق اگر رسد به خیالش

چو شاخ‌گل برد اندیشهٔ خزانش و لرزد

غبار هستی بیدل ز شرم بیکسی خود

به خاک نیزکند یاد آستانش و لرزد

حدیث کاکل و زلف تو بیدل ار بنگارد

چو رشته تاب خورد خامه در بنانش و لرزد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:55 PM

 

نفس ‌با یک‌ جهان وحشت به‌ خاک‌ و آب می‌سازد

پرافشان نشئه‌ای با کلفت اسباب می‌سازد

چو آل دودی ‌که پیدا می‌کند خاموشی شمعش

زخود هرکس تسلی شد مرا بیتاب می‌سازد

دل آواره‌ام هرجا کند انداز بیتابی

فلک را خجلت سرگشتگی‌ گرداب می‌سازد

به هرجا عجزم از پا افکند مفت است آسودن

غبار از پهلوی خود بستر سنجاب می‌سازد

ز موی پیری‌ام گمراهی دل کم نمی‌گردد

نمک را دیدهٔ غفلت‌ پرستم خواب می‌سازد

تواضع های من آیینهٔ تسلیم شد آخر

هلال اینجا جبین سجده از محراب می‌سازد

دل بی‌نشئه‌ای داری نیاز درد الفت کن

گداز انگور را آخر شراب ناب می‌سازد

دماغ حسرت اسباب می‌سوزی از این غافل

که اجزای ترا هم مطلب نایاب می‌سازد

سحر ایجاد شبنم می‌کند من هم‌گمان دارم

که شوقت آخر از خاکسترم سیماب می‌سازد

به رنگ شمع‌گرد غارت اشک است اجزایم

چکیدنها به بنیاد خودم سیلاب می‌سازد

چنین‌ کز عضو عضوم موج‌ غفلت می‌دمد بیدل

چو فرش مخملم آخر طلسم خواب می‌سازد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:54 PM

 

چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس می‌سازد

صدف را بی‌گهرگشتن‌کف افسوس می‌سازد

تعلقهای هستی با دلت چندان نمی‌پاید

نفس را یک دو دم این آینه محبوس می‌سازد

چه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری

قفس را بی‌پریها عالم مانوس می‌سازد

فلک بر شش جهت واکرده است آغوش رسوایی

خیال بی‌خبر با پرده ناموس می‌سازد

به ‌گمنامی قناعت ‌کن ‌که جاف بی‌حیا طینت

به سرها چرم گاوی می‌کشد تا کوس می‌سازد

تو خواهی شور عالم گیر و خواهی غلغل محشر

فلک زین‌ رنگ چندین نغمه‌ها محسو‌س می سازد

نفس زیر عرق می‌پرورد شرم حباب اینجا

به پاس آبرو هر شمع با فانوس می‌سازد

خموشی ختم‌گفت‌وگوست لب بربند و فارغ شو

همین یک نقطه کار درس صد قاموس می‌سازد

چه‌سحر است این‌که افسونکاری‌مشاطهٔ حیرت

به دستت می‌دهد آیینه و طاووس می‌سازد

به یاد آستانت‌ گر همه چین بر جبین بندم

ادب لب می‌کند ایجاد و وقف بوس می سازد

فغان بی‌وجد نازی نیست کز دل برکشد بیدل

برهمن‌زاده‌ای در ‌دیر ما ناقوس می‌سازد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:54 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5113836
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث