به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

بی فقر آشکار نگردد عیار مرد

بخت سیه بود محک اعتبار مرد

پاس وقار و سد سکندر برابر است

جز آبرو چو تیغ نشاید حصار مرد

دنیا ز اهل جود به خود ناز می‌کند

زن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد

همت بلند دار کز اسباب اعتبار

بی‌غیرتیست آنچه نباید به ‌کار مرد

در عرصه‌ای‌که پا فشرد غیرت ثبات

کهسار را به ناله نسنجد وقار مرد

پا بر جهان پوچ زدن ننگ همت است

در پنبه ‌زار حیز نیفتد شرار مرد

بیش است عزم شیر به‌ گاو بلند شاخ

بر خصم بی‌سلاح دلیری‌ست عار مرد

جز سینه صافی آینهٔ مدعا نبود

هرجا نمود جوهر جرات غبار مرد

ایثجا به ‌آب ‌تیغ به‌ خون غوطه‌ خوردن است

آیینه تا کجا شود آیینه‌ذار مرد

گندم به غیر آفت آدم چه داشته‌ست

یارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد

آنجا که چرخ دون کند امداد ناکسان

حیز از فشار خصیه برآرد دمار مرد

برگشته است بسکه درین عصر طور خلق

نامردی زنی ‌که نگردد سوار مرد

بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است

ترسم به دست حیز دهد اختیار مرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:46 PM

 

حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه‌کرد

قلقل این شیشه رفتار مرا مستانه‌کرد

با رطوبتهای پیری برنیامد پیکرم

از نم این برشکال آخرکمانم خانه‌کرد

دل شکستی دارد اما قابل اظهار نیست

ازتکلف موی چینی را نباید شانه‌کرد

پیش از ایجاد امتحان سخت‌جانیهای عشق

تیغ ابروی بتان را سر بسر دندانه‌ کرد

خانمانسوز است فرزندی ‌که بیباک اوفتد

اعتماد مهر نتوان بر چراغ خانه کرد

حسن در هر عضوش آغوش صلای ‌عاشق است

شمع سر تا ناخن پا دعوت پروانه‌ کرد

عالمی ز لاف دانش ربط جمعیت‌گسیخت

خوشه را یک سر غرور پختگی ها دانه ‌کرد

هیچکس یارب جنون مغرور خودبینی مباد

آشناییهای خویشم از حیا بیگانه کرد

صد جنون مستی است در خاک خرابات غرض

حلقه بر درها زدن ما را خط پیمانه‌ کرد

تاگشودم چشم یاد بستن مژگان نماند

عبرت این انجمن خواب مرا افسانه‌ کرد

عمرها بیدل ز-‌شم خلق پنهان زفستفم

عشق خواهد خاک ما را گنج این ویرانه‌ کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:46 PM

 

اگر نظّاره‌ گل می‌توان کرد

وطن در چشم بلبل می‌توان‌ کرد

درین محفل ز یک مینا بضاعت

به چندین نغمه قلقل می‌توان‌کرد

عرق‌واری گر از شرم آب گردم

به جام عالمی مل می‌توان‌کرد

نظر بر خویش واکردن محال ا‌ست

اگرگویی تغافل می‌توان کرد

چو صبح این یک نفس ‌گردی ‌که داریم

اگر بالد تجمل می‌توان کرد

به هر محفل‌که زلفش سایه افکند

ز دود شمع ‌کاکل می‌توان ‌کرد

شهید حسرت آن ‌گلعذارم

ز زخم خنده برگل می‌توان کرد

به هر جا سطری از زلفش نوبسند

قلم از شاخ سنبل می‌توان ‌کرد

درین ‌گلشن اگر رنگست و گر بوست

قیاس بال بلبل می‌توان کرد

اگر این است عیش خاکساری

ز پستی هم تنزل می‌توان‌کرد

محیط بیخودی منصور جوش است

به مستی جزو را کل می‌توان ‌کرد

ازین بی‌دانشان جان بردنی هست

اگر اندک تجاهل می‌توان کرد

تردد مایهٔ بازار هستی‌ست

اگر نبود توکل می‌توان کرد

پر آسان است ازین دریا گذشتن

ز پشت پا اگر پل می‌توان ‌کرد

دهان یار ناپیداست بیدل

به فهم خود تأمل می‌توان‌ کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:46 PM

 

ناتوانی در تلاش حرص بهتانم نکرد

قدردانیهای طاقت آنچه نتوانم نکرد

شمع خامش وارهید از اشک و آه و سوختن

بی‌زبان بودن چه مشکلهاکه آسانم نکرد

تا مبادا خون خورد تمثالی از پیدایی‌ام

نیستی در خانهٔ آیینه مهمانم نکرد

زین‌چمن عمری‌ست پنهان‌می‌روم چون‌بوی‌گل

شرم هستی در لباس رنگ عریانم نکرد

درگهر هم موج من زحمت‌کش غلتیدنی‌ست

سودن دست آبله بست و پشیمانم نکرد

جان فدای‌طفل خوش‌خویی‌که پرواییش نیست

عمرها گرد سرم‌ گرداند و قربانم نکرد

انفعالم آب کرد اما همان آواره‌ام

گل شدن شیرازهٔ خاک پریشانم نکرد

وقت هر مژگان‌گشودن یک جهان دیدار بود

آه از این چشمی ‌که واگردید و حیرانم نکرد

دیده گر بی‌اشک گردید از حیا امیدهاست

جبهه آسان می‌کندکاری‌که مژگانم نکرد

زین‌ نُه‌ آتشخانه بیدل هرچه‌ برهم چید حرص

یأس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:46 PM

 

دورگردون تا دماغ جام عیشم تازه‌کرد

پیکرم چون ماه یکسر طعمهٔ خمیازه کرد

گو دو روزم نسخهٔ فطرت پریشا‌نی‌کشد

چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازه‌کرد

رونق شام و سحر پر انفعال آماده است

چهرهٔ زنگی به خون زین بیش نتوان غازه ‌کرد

شهرت صبح از غبار رفته بر باد است و بس

سرمه‌گردیدن جهانی را بلند آوازه‌کرد

کس سر مویی برون زین خانه نتوانست رفت

وقف هر دیوار اگر چون شانه صد دروازه‌کرد

خاک‌گردیدن یقینم شدعرق‌کردم ز شرم

این تیمم نشئهٔ عبرت وضوبم تازه‌کرد

بیدل اینجا ذره تا خورشید لبریز غناست

ساغر ما را فضولی غافل از اندازه کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:46 PM

 

گر کمال اختیار خواهم کرد

نیستی آشکار خواهم کرد

جیب هستی قماش رسوایی‌ست

به نفس تار تار خواهم کرد

صفر چندی‌ گر از میان بردم

یک خود را هزار خواهم‌کرد

کس سوال مرا جواب نگفت

ناله در کوهسار خواهم کرد

دور گل گر گذشت گو بگذر

یک‌، دو ساغر بهار خواهم کرد

شوق تا انحصار نپذیرد

وصل را انتظار خواهم ‌کرد

داغ آهی اگر بهار کند

سرو و گل اعتبار خواهم‌ کرد

گر به خلدم برند و گر به جحیم

یاد آن گلعذار خواهم کرد

اینقدر جرم ننگ عفو مباد

هرچه کردم دوبار خواهم کرد

صد فلک انتظار می‌بالد

با که خود را دچار خواهم‌ کرد

انجمن‌ گر دلیل عبرت نیست

سیر شمع مزار خواهم کرد

در عدم آخر از هوای خطی

خاک خود را غبار خواهم ‌کرد

وضع‌ آغوش وصل‌ ممکن نیست

از دو عالم کنار خواهم کرد

آسمان سرنگون بیکاری‌ست

من‌که هیچم چه‌ کار خواهم ‌کرد

بیدل از صحبتم کنار گزین

فرصتم من فرار خواهم کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:37 PM

 

طبع سرکش خاک‌گشت و چشم شرمی وانکرد

شمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد

عمرها شد آمد و رفت نفس جان می‌کند

ما و من بیرون در فرسود و در دل جا نکرد

زندگی بیع و شرای ما و من بی‌سود یافت

کس چه سازد آرمیدن با نفس سودا نکرد

سرکشی گر بر دماغت زد شکست آماده باش

خاک از شغل عمارت عافیت برپا نکرد

سعی فطرت دور گرد معنی تحقیق ماند

غیرت او داشت افسونی‌که ما را ما نکرد

هرکجا رفتم نرفتم نیم‌گام از خود برون

صد قیامت رفت وامروز مرا فردا نکرد

با خیالت غربتم صد ناز دارد بر وطن

جان فدای بی کسی هاکز توام تنها نکرد

دامن خود گیر و از تشویش دهر ‌آزاد باش

قطره را تا جمع شد دل یادی از دریا نکرد

فرع را از اصل خویش آگاه باید زیستن

شیشه را سامان مستی غافل از خارا نکرد

انقلاب ساز وحدت‌کثرت موهوم نیست

ربط بی‌اجزاییی ما را خیال اجزا نکرد

جود مطلق درکمین سایل‌ست اما چه سود

شرم تکلیف اجابت دست ما بالا نکرد

نام عنقا نقشبند پردهٔ ادراک نیست

هیچکس زین بزم فهم آن پری پیدا نکرد

بیدل از نقش قدم باید عیار ماگرفت

ناتوانی سایه را هم زیردست ما نکرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:37 PM

 

عجز طاقت به‌ گرفتاری غم شادم‌ کرد

یاس بی‌بال و پری از قفس آزادم ‌کرد

کو خم دام تعلق چه ‌کمند اسباب

اینقدرها به قفس خاطر صیادم کرد

عافیت مزد فراموشی حالم شمرید

درد عشقم به تکلف نتوان یادم‌کرد

نوحه‌ای دارم و جان می‌کنم از قامت خم

آه ازین تیشه‌ که هم پیشهٔ فرهادم‌ کرد

غافل از زشتی اعمال دمیدم هیهات

عشق پیش‌ از نگه منفعل ایجادم کرد

سعی بیهوده ندانم به کجایم می‌برد

نفس سوخته شد سرمه‌ که فریادم ‌کرد

گفتم انشا کنم از عالم مطلب سبقی

شرم اظهار زبان عرق ارشادم کرد

چون خط جاده ز بس منتخب تسلیمم

هرکه آمد به سر از نقش قدم صادم‌کرد

گره ضبط نفس نسخهٔ‌ گوهر دارد

وضع خاموش به علم ادب استادم کرد

نفی هنگامهٔ هستی چه تنزه‌ که نداشت

شیشه بر سنگ زدن رشک پریزادم ‌کرد

نقص هم بی‌اثری نیست ز تقلید کمال

فقر ما را اگر الله نکرد آدم‌کرد

محو کیفیت نیرنگ وفایم بیدل

آنکه می‌خواست فراموش کند یادم کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:37 PM

 

وداع عمر چمن‌ساز اعتبارم کرد

سحر دماندن پیری سمن بهارم‌ کرد

به رنگ دیدهٔ یعقوب حیرتی دارم

که می‌توان نمک خوان انتظارم‌ کرد

تعلق نفسم سوخت تا کجا نالم

غبار وهم گران گشت و کوهسارم‌ کرد

دل ستم‌زده صد جا غم تظلم برد

شکست آینه با عالمی دچارم‌ کرد

غبار می‌دمد از خاک من قدح در دست

نگاه مست که سیر سر مزارم‌ کرد

به نیم چشم زدن قطع شد وجود و عدم

گذشتگی چقدر تیغ آبدارم‌ کرد

نهفته داشت قضا سرنوشت مستی من

نم عرق ز جبین شیشه آشکارم ‌کرد

کنون ز خود مژه بندم ‌که عبرت هستی

غبار هر دو جهان بر نگاه بارم‌کرد

امید روز جزا زحمت خیال مباد

می نخورده در این انجمن خمارم کرد

چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل

وفا گلی به سرم زد که داغدارم‌ کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:37 PM

 

اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کرد

که هزار آینه‌ام بر سر مژگان ‌گل کرد

عالمی را ز دل خسته به شور آوردم

ناله‌ای داشتم آخر به نیستان گل کرد

نیست جز برگ ‌گل آیینهٔ‌ کیفیت رنگ

خون من خواهد از آن‌گوشهٔ دامان‌گل کرد

گر چنین می‌کندم طرز نگاه تو هلاک

سبزه خواهد ز مزارم همه مژگان‌گل‌کرد

ریشهٔ باغ حیا غنچه بهار است امروز

زان تبسم‌که لبت‌کاشت نمکدان‌گل‌کرد

نتون داغ تو پوشید به خاکستر ما

کچهٔ فاخته خواهد ز گریبان گل کرد

پرتوشمع فراهم نشود جزبه فنا

رنگ جمعیت‌ ما سخت پریشان‌ گل ‌کرد

حیرتم‌گشث‌که دیروز به صحرای عدم

خاک بودم نفس از من به چه عنوان ‌گل‌ کرد

سعی اشکیم‌، دویدن چه خیال است اینجا

لغزشی بود ز ما آبله پایان ‌گل کرد

غیر وحشت‌گلی از وضع سحر نتوان چید

هر که بویی ز نفس یافت پرافشان ‌گل کرد

اول و آخر هر جلوه تماشا دارد

نقش پا گل‌ کن اگر آینه نتوان گل کرد

بیدل از منت دامان کشی تر نشدیم

شمع ما را نفس سوخته آسان‌ گل‌ کرد

ادامه مطلب
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396  - 1:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5114506
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث