به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی

تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی

من واله یزدانم در حلقه مردانم

زین بیش نمی‌دانم ای مه تو که را مانی

هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم

هم بی‌دل و دلشادم ای مه تو که را مانی

هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد

هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی

شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی

با دیده بینایی ای مه تو که را مانی

باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر

از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی

من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم

تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی

بر عاشق دوتاقد آن کس که همی‌خندد

زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی

شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی

ای جان و جهان می‌زد ای مه تو که را مانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ای باغ همی‌دانی کز باد کی رقصانی

آبستن میوه ستی سرمست گلستانی

این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی

وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی

جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره

وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی

عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می‌زن

زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی

دشوار بود با کر طنبور نوازیدن

یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی

می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش

تا مست شود ایمان زان باده یزدانی

در پای دل افتم من هر روز همی‌گویم

راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی

کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است

کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی

شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم

هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی

خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی

شیری است که می‌جوشد خونی است نمی‌خسبد

خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی

زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم

آن کس که رهانید از بسیار پریشانی

اشتر ز سوی بیشه بی‌جهد نمی‌آید

کی آمده‌ای ای جان زان خاک به آسانی

صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا

گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی

در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را

استیزه چه می‌بافی ای شیخ لت انبانی

چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی

کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی

تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری

تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی

سخت است بلی پندت اما نگذارندت

سیلی زندت آرد استاد دبستانی

هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد

روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی

بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی

در خود بترنجیده از نامی و ارکانی

زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا

و اندر پس این منزل صد منزل روحانی

چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن

ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی

گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت

ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی

یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی

یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی

هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی

هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی

هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی

بی‌رنج چه می‌سلفی آواز چه لرزانی

خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن

صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی

با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی

در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جان‌ها

وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی

از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم

در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی

من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم

هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی

هم باده آن مستم هم بسته آن شستم

تا چست برون جستم از چنبر حیرانی

ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر

آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی

ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من

خون تو بریزم من از خنجر حیرانی

از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی

هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ای دشمن عقل من وی داروی بی‌هوشی

من خابیه تو در من چون باده همی‌جوشی

اول تو و آخر تو بیرون تو و در سر تو

هم شاهی و سلطانی هم حاجب و چاووشی

خوش خویی و بدخویی دلسوزی و دلجویی

هم یوسف مه رویی هم مانع و روپوشی

بس تازه و بس سبزی بس شاهد و بس نغزی

چون عقل در این مغزی چون حلقه در این گوشی

هم دوری و هم خویشی هم پیشی و هم بیشی

هم مار بداندیشی هم نیشی و هم نوشی

ای رهزن بی‌خویشان ای مخزن درویشان

یا رب چه خوشند ایشان آن دم که در آغوشی

آن روز که هشیارم من عربده‌ها دارم

و آن روز که خمارم چه صبر و چه خاموشی

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:44 PM

 

ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری

وز روی تو در عالم هر روی به دیواری

هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی

هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری

این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستند

این طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری

هر شاخ همی‌گوید من مست شدم دستی

هر عقل همی‌گوید من خیره شدم باری

گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی

عشق از سر بی‌خویشی انداخته دستاری

از عقل گروهی مست بی‌عقل گروهی مست

جز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری

ماییم چو کوه طور مست از قدح موسی

بی‌زحمت فرعونی بی‌غصه اغیاری

ماییم چو می جوشان در خم خراباتی

گر چه سر خم بسته است از کهگل پنداری

از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصان

والله که از این خوشتر نبود به جهان کاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:39 PM

 

ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری

وز روی تو در عالم هر روی به دیواری

هر ذره ز خورشیدت گویای اناالحقی

هر گوشه چو منصوری آویخته بر داری

این طرفه که از یک خم هر یک ز میی مستند

این طرفه که از یک گل در هر قدمی خاری

هر شاخ همی‌گوید من مست شدم دستی

هر عقل همی‌گوید من خیره شدم باری

گل از سر مشتاقی بدریده گریبانی

عشق از سر بی‌خویشی انداخته دستاری

از عقل گروهی مست بی‌عقل گروهی مست

جز عاقل و لایعقل قومی دگرند آری

ماییم چو کوه طور مست از قدح موسی

بی‌زحمت فرعونی بی‌غصه اغیاری

ماییم چو می جوشان در خم خراباتی

گر چه سر خم بسته است از کهگل پنداری

از جوشش می کهگل شد بر سر خم رقصان

والله که از این خوشتر نبود به جهان کاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:39 PM

 

گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری

تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری

غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر

آن طره که دل دزدد ماننده طراری

در سوخته جان زن از آهن و از سنگش

در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری

بفروز چنین شمعی در خانه همی‌گردان

باشد که نهان باشد او از پس دیواری

اندر پس دیواری در سایه خورشیدش

در نیم شب هجران بگشود مرا کاری

در خانه همی‌گشتم در دست چنین شمعی

تا تیره شد این شمعم از تابش انواری

گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان

در بی‌نمکی چون ره بردم به نمکساری

ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده

وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری

در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد

چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری

من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در

وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری

از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی

چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:39 PM

 

گر روی بگردانی تو پشت قوی داری

کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری

من بی‌رخ چون ماهت گر روی به ماه آرم

مه بی‌تو ز من گیرد صد دوری و بیزاری

جان بی‌تو یتیم آمد مه بی‌تو دو نیم آمد

گلزار جفا گردد چون تخم جفا کاری

چون سرکشی آغازی یا اسب جفا تازی

دست کی رسد در تو گر پای نیفشاری

مهمان توام ای جان ای شادی هر مهمان

شاید که ز بخشایش این دم سر من خاری

رو ای دل بیچاره با تیغ و کفن پیشش

کی پیش رود با او بدفعلی و طراری

ای جان نه ز باغ تو رسته‌ست درخت من

پرورده و خو کرده با عشرت و خماری

اجزای وجود من مستان تواند ای جان

مستان مرا مفکن در نوحه و در زاری

آن ساغر پنهانی خواهم که بگردانی

مستانه به پیش آیی بی‌نخوت و جباری

ای ساغر پنهانی تو جامی و یا جانی

یا چشمه حیوانی یا صحت بیماری

یا آب حیاتی تو یا خط نجاتی تو

یا کان نباتی تو یا ابر شکرباری

آن ساغر و آن کوزه کو نشکندم روزه

اما نهلد در سر نی عقل نی هشیاری

هم عقلی و هم جانی هم اینی و هم آنی

هم آبی و هم نانی هم یاری و هم غاری

خاموش شدم حاصل تا برنپرد این دل

نی زان که سخن کم شد از غایت بسیاری

ادامه مطلب
چهارشنبه 14 تیر 1396  - 3:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 657

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5004127
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث